من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه
من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من
صدای تلفن ساعت ۸:۳۰ صبح بلند میشه دوست عزیزمان می فرمایند برای شام مهمان دارند و بلد نیستند پیراشکی درست کنند! تقاضا می کنند برویم و برایشان درست کنیم. ساعت ۱۰ صبح در آشپزخانه ی خونه ی دوستم اینا: روی گاز دوتا ماهیتابه هست، توی یکی پیاز داره سرخ میشه و توی یکی دیگه سوسیس کالبسها دارن تفت میخورن و من قاشق به دست در حال به هم زدن اونهام. ساعت ۱۱ صبح در آشپزخانه ی خونه ی دوستم اینا: مواد هردوتا ماهیتابه رو توی دوتا ظرف پیرکس میریزم و خمیر پیراشکی و پنیر پیتزای رنده شده رو میبرم روی میز...دوست محترم در حال بالا و پایین کردن کانالهای ماهواره هستن و مدام از جاری محترم تر از خودشون بد میگن! یدفعه بهم نگاه می کنه و میگه: الناز تو خیلی چیسان فیسان داری. فرق دوستایی که شناختن منو با دوستایی که نشناختن دقیقا اینجا مشخص میشه. پ.ن:ما یک دوستی داریم از دوران راهنمایی که این دوستمان تازه ازدواج شده بعدش این ازدواجش(شووورش) یه دوست خیلی خیلی دوست جونی داره که میخوان براش یه بانوی زیبا انتخاب کنن یعنی این جوری که میگن کل کرج رو گشتن و این آقا تا حالا راضی نشده! الان معلومه فکرای خبیثانه تو سرم دارم؟ پ.ن:یکی باهام تماس بگیره و بگه خرت رو به چند مَن میفروشی. پ.ن:تو آمدی
- کی؟من؟!
آره، همه ی کارهات با ناز و عشوه ست یه جوری هم به آدم نگاه می کنی انگار طرف رو داخل آدم حساب نمی کنی.
- کی؟من؟!
حتی تو غذا خوردن هم چُس کلاس میذاری و با افاده غذا میخوری
- کی؟من؟!
حتی توی دانشگاه هم خودتو از ما جدا می کردی و هی برای استادا خود شیرینی می کردی.
- پس شماها خوب بودین که هر ترم ۳-۴ درس افتاده داشتین و آویزون جزوه های من!...احتمالا اینها به جای تشکرته دیگه؟!!(این گفتگو کاملا به صورت دوستانه و با خنده صورت گرفت)![]()
![]()
و در خاطراتم جای گرفتی
من با تو و با خاطراتت خو گرفتم
تو را مرور کردم
لحظات خالیم را پر کردی
با تو رویاهایم را می پروراندم
با تو...
| Design By : Night Skin |


