من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه
من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من
اقلیما:مادر خانواده که تمام فکرش اینکه فردا نهار چی درست کنه که بتونه زودتر بره باکوکب خانوم غیبت صغرا خانوم رو بکنه که تازه ازدواج کرده. رضا:پدر خانواده که همه ی فکرش اینکه چطور میتونه این دوتا دختر خل و چلش رو به یکی بندازه و پسرش رو هم بفرسته یه جا حمالی. واشنگتن:عموی خانواده که تمام فکرش اینکه چطور می تونه دال آرایه دختر همسایه رو به دست بیاره. آرمیتا:دختر اول خانواده ه آرزو داره با اصغر دوست پسرش ازدواج کنه. الناز:دختر دوم خانواده که تمام آرزوش اینکه هنرپیشه بشه البته یکم هم قاطی داره. باران:پسر خانواده که آرزو داره تو تیم لیورپول بازی کنه اما شکم گندش نمیذاره. آرایه:دختر همسایه که ابروهاش هم کتلتیه. صبح خروس خون رضا میره ۱۰تا بربری ار سرکوچه می خره اقلیما هم بساط صبحانه رو آماده می کنه.واشنگتن هم طبق معمول داره از اتاق خواب اقلیما و رضا خونه ی آرایه اینها رو دید میزنه.اقلیما به الناز میگه بره و خواهر برادرش رو بیدار کنه.الناز هم اول میره سراغ آرمیتا بلند تو گوشش داد میزنه اصغر اومده آرمیتا هم با خوشحالی بلند میشه و ای یار مبارک باد رو می خونه.بعد میره سراغ باران با یه چوب محکم میزنه رو شکم باران.شکم باران مثل ژله تکون تکون می خوره.بعد میره و به اقلیما خبر میده که تونسته از پس ماموریت مهمی که به عهدش گذاشته بر بیاد و یه تعظیم بلند بالا می کنه. از صبحانه خوردن هم نگم که همه ی اون ۱۰تا بربری رو که خوردن هیچی رفتن ۲تا هم از کوکب خانوم اینها قرض گرفتن.بعد از صبحانه رضا میره سرکار قبلش هم به اقلیما سفارش می کنه که برای نهار یه آبگوشت مشت بار بذاره.اقلیما هم سریع میره تو آشپزخونه و تو یه قابلمه نخود و یکم گوشت و ۵تا پیاز و۲۰لیتر آب میریزه و یه مشت تخمخ بر میداره میره با کوکب خانوم حرف بزنه.از اون طرف واشنگتن بالاخره موفق شده به آرایه بگه دوسش داره و.حالا هم داره لباس گل منگلیش رو میپوشه تا با آرایه برن پارک ملت بستنی بخورن.آرمیتا هم از الناز می خواد که برای هزارمین بار صحنه ی عروسی خودش رو با اصغر بازی کنه الناز هم با خوشحالی اول یه امضای افتخاری به آرمیتا میده و بعد شروع میکنه به بازی.باران هم چیپس به دست داره تو حیاط ورزش می کنه شاید یکم شکمش کوچیک بشه...نزدیک ظهر واشنگتن شاد و شنگول میاد خونه تو حیاط باران رو می بینه که ساندویچ به دست داره طناب میزنه.دست می کنه از تو پلاستیک یه بستنی یخی در میاره به باران میگه بخور عمو جون که لیورپول به خاطر نبودن تو از میلان باخت. بعد میره تو خونه یه دونه میده به آرمیتا که داشت تلفنی با اصغر حرف میزد و می گفت:بگو دوست داری اصغرم!!از اون طرف هم صدای الناز می اومد که داشت نمایش نامه ی هملت رو با صدای بلند اجرا می کرد:آه بودن یا نبودن مسئله نیست..همچین هم اشک می ریخت که انگار واقعا رو صحنه ی تئاتره.واشنگتن میگه:بیا بزغاله برات بستنی یخی خریدم.الناز:آه عموی زیبای من چقدر امروز خوش تیپ شدی.واقعا آرایه باید از خداش هم باشه که با تو عروسی کنه.واشنگتن هم قهقهه ایی از ته دل میزنه و آهنگ دختر بندری رو همراه با حرکات موزون بلندبلند می خونه.ساعت۲ رضا از سر کار میاد خونه با خودش۱۴ تا نون سنگک آورده و آمادس تا یه نهار عالی بخوره.اقلیما هم تند تند بساط نهار رو تو تراس خونه آماده می کنه.رضا باز غر میزنه:اینکه همش آب خالیه پس گوشت و نخودش کو؟باز تو رفتی با کوکب خانوم حرف زدی؟اقلیما:آقا رضا!!این چه حرفیه؟کوکب خانوم می گفت حاج آقای این تازه به دورون رسیده صغرا یه لنگ النگو طلا براش خریده ببین ترو خدا مردم برای زنهاشون چه کارا می کنن اونوقت شما همش به آبگوشت من نق بزن.آقا رضا هم همچین نگاهی به عیالش کرد که یعنی اونقدر بخور که قوت بگیری شب کارت دارم!!باران هم یکی میزنه تو سر الناز و یکی هم میزنه تو سر آرمیتا بعد ظرف آبگوشت رو از جلوشون بر میداره و خالی میکنه تو ظرف خودش.اون دوتا هم گریه کنون میرن تو اتاق در این حین آرایه زنگ خونه رو میزنه واشنگتن میره درب رو باز میکنه و از خوشحالی پس میفته.آرایه میگه:برات کاچی بختم یکم انرژی بگیری خون تو رگهان جاری بشه.واشنگتن درهمون حال سکته ناقص میزنه.بعد از نهار آقا رضا میره یه چرت بزنه که گلاب به روتون چون آبگوشت خورده بوده نخودا داشتن اثر می کردن و صداهای عجیب غریبی از زیر پتو به گوش میرسیده...بعدازظهر اقلیما خانوم بساط چایی رو تو حیاط آماده می کنه و کل اهل خونه رو صدا میزنه بعد ضبط داغون و زهواردررفته رو میاره و یه نوار جوادیساری رو میذاره تو ضبط دخترا شروع می کنن وسط حیاط به شلنگ تخته انداختن باران هم اون وسط با شکمش حرکات آکروباتیک انجام میده و اقلیما هم باسینی ضرب گرفته و رضا هم بشکن میزنه.واشنگتن هم همچناه وسط حیاط افتاده و داره از خوشحالی یه لنگه پا میرقصه.شب هم باران پای تلویزیون خوابش میبره و خواب میبینه کاپیتان لیورپول شده.آرمیتا هم خودش رو تو لباس سفید عروسی دست در دست اصغر می بینه و الناز هم همینطور که پتو رو دور خودش پیچیده خواب میبینه رو صحنه ی تئاتره و همه دارن تشویقش می کنن و واشنگتن هم داره با آرایه بستنی می خوره.رضا و اقلیما هم که دیگه گفتن نداره... پ.ن:یه پست کاملا تکراری که دل خواست دوباره آپش کنم!!! شاید الان لوس باشه ولی ۲ سال پیش دوستش داشتم! پ.ن:دو شنبه و چهارشنبه از صبح تا شب میرم آموزشگاه و طراحی می کنم. پ.ن:می تونی تصور کنی وقتی به اون بدن فکر می کنم چه حالی میشم؟ پ.ن:توفیق اجباری خوبیه استراحت بعد از ۴ سال. بعد نوشت:موهام رو کوتاه کردم و کلی خوشحالم الان!!!خوشگل شدم پ.ن:منتظر آمدنت می مانم
امید به آمدنت دارم
تو می آیی...
و خاتراطم جان می گیرد
با تو...
| Design By : Night Skin |


