تبليغاتX
من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه




















من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه

من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من

الان دلم میخواد یکی رو گاز بگیرم حالا گاز نشد یه نشکون کوچولو که دیگه اشکال نداره؟

پ.ن:شمس العماره که تموم شد ولی اعتراف میکنم که عاشق عمو هرمز شدم!!

پ.ن:ترد شدن بده، حتی وقتی یادم میاد چه جوری ترد شدم اشکم سرازیر میشه، مستاصل(؟)میشم

پ.ن:یارب این رخنه ی دوزخ
به رخ ما که کُشود
که زمین در تب و تاب است
و زمان میسوزد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 0:46 توسط الناز | |

من که از همشون خوشم اومد...

1- 2- 3- 4

از این خاله زنکی تر نمیتونستم بنویسم دیگه خداییش

...

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 1:5 توسط الناز | |

لحظه به لحظه، بیشتر از قبل دارم عاشقت میشم...از همونها که نمیتونی خودتو کنترل کنی و مدام تنت داغ و داغ تر میشه...بعد کافیه فقط چشمت رو ببندی تا تصورش کنی، انقدر نزدیک که نفسهاش رو روی گردنت حس کنی...از همونها که کافیه دستت رو حلقه کنی و کمرش رو بجسبونی به خودت...بعد دیوونه ی بوی تنش میشی و حاضر نیستی رهاش کنی...لذتش توی اینه که بکشیش سمت خودت و سنگینیش رو حس کنی و گم بشی توی آغوشش...

پ.ن:چقدر بعضی وقتا فکر می کنم یه عوضی واقعیم

پ.ن:روزی این پنجره آوازی داشت
به افق پنجره ی بازی داشت
قفس سینه اگر میشد باز
مرغ این پنجره پروازی داشت

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 2:25 توسط الناز | |

همین جوری دارم ببین تمام این صفحه ها دنبالت می گردم...نمیتونم،کم آوردم،دارم میترکم، دیگه بَسَمه.

پ.ن:رفت و از گریه ی طوفانی ام
اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا
که به دریا زد و رفت
بُوَد آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند؟
آنکه زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 2:45 توسط الناز | |

همين كه از كنارت رد ميشم و به آغوش مي كشيم و ميزني به كمرم كافيه تا بگم چقدر خوشگل شدي، قرمز بهت مياد...براي همين وقتي كه نشسته بودم و از پشت دستت رو انداخته بودي دور تنم دلم خواست بيشتر بهت نزديك بشم!

صبحها يه عضو ثابت براي صبحانه پيدا شده...هر روز مياد با نون گرم و صبحانه ميخواد...بعضي وقتها مياد و نهار هم مي‌بره اگه چيزي باشه كه دوست داره! يه ظرف پُر از ماكاروني هم مياره.

پ.ن:دل من خانه‌ي رسوايي نيست
غم من نيز، تماشايي نيست
كودك مكتب تو
جانم سوخت
آتشي بود،
كه ايمانم سوخت

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 0:8 توسط الناز | |

من آرزو دارم الان: پيتزا مخصوص- ساندويچ ژانبون تنوري- سالاد مخصوص با ذرت- كباب برگ- كباب قفقازي- جوجه با استخون- قرمه سبزي چرب و چيلي- قيمه بادمجون- باقالي پلو با ماهيچه- ميگو سوخاري- مرغ سوخاري- ماكاراني دراز و پيچ پيچي- كشك بادمجون- دوغ پادراتوس(نوعش خيلي مهمه)- نوشابه سياه از نوع پپسي- ماست چكيده‌ي موسير- كلم بنفش و نخود فرنگي و گلم برگ سفيد پُر از سس و يه عالمه سيب زميني سرخ شده رو ببينم روي ميز و از هر كدوم يكم بخورم...

پ.ن:شما ميتونين الان يه الناز كبريت فروش رو تصور كنين!!

پ.ن:بخدا من شكمو نيستم فقط غذا دوست دارم

پ.ن:شما كدوم يكي از اينها رو دوست دارين الان بخورين؟

پ.ن:فكر كنم يه کمپزسیون جالب باشه!

پ.ن:ياد اون روز دركه افتادم كه چقدر دلم ميخواست برم توي اون آلاچيقها ولي اجازه نميدادن!! من كه چشمهام تار ميديد هي غر ميزدم تو هم ميگفتي نميذارن خُب حرف گوش كن، به اون بزرگي اونجا نوشتن و من كه نمي‌ديدم بازم نق ميزدم!...ولي ميدوني كجاش كِيف داشت؟...همونجا كه گفتي الي بميري نفسم بالا نمياد...قند تو دلم آب مي‌كردن انگار

پ.ن:وقت اگر داري بگويد
اين صداي بي صدا
نازنينم با تو از درد شب بي انتها
زَجه‌ي سرخورده و
بغض گِره‌گير گلو
لحظه‌ايي بنشين،
 بگويم قصه‌ام را مو به مو

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 0:47 توسط الناز | |

آرشيو رو كه نگاه مي كنم ميفهمم چقدر چرت و پرت گفتم توي اين 5 سال...چقدر بالا و پايين شدن حسهام...چقدر عاشق شدم و چقدر فراموش كردم...چندبار هم فراموش شدم...چه وقتايي چه حرفايي رو زدم كه نبايد ميزدم...چه فكرايي مي كردم براي خودم و داستان هم مي‌ساختم براش!!...از همه مهمتر دوستاي خوبي كه پيدا كردم...اگه بگم تنها كسايي كه سراغم رو مي گيرن يا دلم براشون تنگ ميشه از همين سراي مجازي هستن دروغ نگفتم...شاد شدم، دلگير شدم، بخشيدم، بخشيده شدم، دعوا كردم!!...ممنونم از آرمي(آرميتا)- اقي(اقليما)- قهوه‌چي(احسانه)- قُلابي(رضا 53)- هم محله‌ايي(هيلدا)- شمالي(جوجو)- كچل(حاج باران)- همزاد(كولي)- يكي يه دونه(مهشيد)- مو قشنگ(آرايه)- دختر جون(نسرين)- هموني كه گفته به كسي نگم شمارش رو دارم(!)- زن دايي(روشنك)- دختر شوووري(سارا)- مامان جون(ستاره)- شرك(مشتي ماشاالله) به خاطر همه‌ي مهربونيهاتون!...پروانه هيچستان همون ننه خارجي رو عمرا اگه يادم بره!! و اريك

درضمن از سايه- يه فنجان آرامش داغ- آبان- فهيم- مردخائن-  گلامور- سودا- بارانه- مينو- نيكو-  سعيد زير تيغ- آرمين- سيد مهدي- ترزا، و تمام كسايي كه اينجا رو ميخونن هم ممنونم و حتما دوستشون دارم ،ديگه يادم نمياد به مولا

صندوق انتقادات و پيشنهادات بازه هرچي دوست دارين بگين به سوالها هم تا جايي كه بتونم جواب ميدم...نيست منم با جنبه!!

پ.ن:ببخشيد ديگه شماره‌هاتون رو با اين اسمها save دارم توي گوشيم

پ.ن:هركي كامنت نذاره خره خيلي هم خره

من که از خوشحالی زدم زیر گریه

پ.ن:آمده‌ام تا كه خرابم كني
باز بسازيم و تو نابم كني
آمده‌ام پيش تو خورشيد شب
سير بگريَم كه جوابم كني
آمده‌ام اي غزل روزگار
يادي از آن كهنه كتابم كني
عشوه‌كنان باز نِگه كن به من
تا كه شَوم ذره، تو آبم كني

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:45 توسط الناز | |

دارم فكر مي كنم بيام و بنويسم كه چقدر دلم ميخواد به يه چيزي چنگ بندازم و مال خودم بكنمش...قيمتش رو هم حاضرم بدم به هر طريقي، كه به خودم ميام و مي بينم يا يه دونه برس دسته دار گِرد سياه و سفيد دارم توالت ميشورم!!!...واقعا شب رويايي رقم خورد. مشعوف شدم!

پ.ن:شرمم از آينه‌ي روي تو مي‌آيد
وگر نَه...
آتش آه به دل هست
نگويي كه فِسُردم
تو چو پروانه‌ام آتش بزن اي شمع و بسوزان
من ديووانه نتوانم كه به گِرد تو
نگردم

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 0:2 توسط الناز | |

بنگريد اي خام جوشان بنگريد.
اين چنين چون خوابگردان مگذريد
آه، اگر اين خواب افسون بُگسلد
از ندامت خارها در جان خَلد
چشمهاتان باز خواهد شد ز خواب
سر فرو افكنده از شرم جواب
آن چه بود؟ آن دوست، دشمن داشتن!
سينه‌ها از كينه‌ها انباشتن!
آن چه بود؟ آن جنگ و آن خون ريختن!
آن زدن، آن كشتن، آن آويختن
پرسشي كه آن هست همچون دشنه تيز
پاسخي دارد همه خون آبه ريز
آن همه فرياد آزادي زديد
فرصتي افتاد و زندان‌بان شُديد
آن كه او امروز در بَند شماست
در غم فرداي فرزند شماست
راه مي چُستيد در خود گم شُديد
مَردُميد اما چه نامردم شُديد
كَج روان با راستان در كينه‌اند
زشت رويان دشمن آيينه‌اند
آي آدمها، صداي قرن ماست
اين صدا از وحشت غرق شماست
ديده در گرداب كي وا مي كنيد؟
وه كه غرق خود تماشا مي كنيد.

...

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 13:23 توسط الناز | |

تو اي دلبر كه پرسي حال ما را...كه ميگويد كه ياد آشنا كن؟...مرا درمانده‌ي حسرت چه خواهي؟...كه ميگويد كه دردم را دوا كن؟...چو از احوال زارم ياد كردي...دوباره دست مرگ از من رها شد...رها كن دامنم را تا بميرم...كه جانم خسته زين رنج و بلا شد...نمي‌ديدي دلم ديوانه‌ي توست؟...نپرسيدي چرا حال دلم را؟...به درگاه تو زاري‌ها نكردم؟...چرا پس حل نكردي مشكلم را؟...تو را پيوند روح جان نخواندم؟...تو پيوند دل و جانم نبودي؟...چرا از دام آزادم نكردي؟...چرا در فكر درمانم نبودي؟...نمي‌ديدي كه بعد از آن همه رنج، دل من تاب تنهايي ندارد...نميخواندي مگر در داستانها...دل عاشق شكيبايي ندارد؟!...به درد من فراق روي ماهت، نمي افزود و از جانم نمي كاست؟...نميداني كه آن اندوه جان كاه، شب و روز از دل و جانم چه ميخواست؟...تو را چون گل نوازشها نكردم؟...خريدار تو و نازت نبودم؟...تو تنها همزبان من نبودي؟...من از جانم محرم رازت نبودم؟...نمي‌لرزيد سرتا پايم از شوق، چو يك‌د‌ََم در كنارت مي نشستم؟...نميگفتم به آن چشمان زيبا...تو زيبايي و من زيبا پرستم؟...در آن مهتاب شبهاي بهاري...كه مي كردي به روي من تبسم..نگه را بود تاب بيش ديدن؟...زبان را بود ياراي تكلم؟...به دام غم گرفتارم نديدي؟...به جان و دل وفادارت نبودم؟...در آن شبها كه گفتي راز دل را، سراپا محو گفتارت نبودم؟...نميگفتم تو را با بي قراري...ببين دل را كه از هجران چه ديده؟...نناليدم در آغوشت كه اي ماه...ببين جان را چه محنتها كشيده؟...چه ميپنداشتي پولاد بودم؟...تنم روئين و جانم آهنين بود؟...اگر هم آهنم پنداشتي باز، سزاي آن محبتها نه اين بود...چه شبها خواب در چشمم نيامد...وگر خفتم تو را در خواب ديدم...چه روياهاي شيريني كه آخر بناي جمله را بر آب ديدم...نخستين روزها را ياد داري؟...كه ترسيدي وفادارم نبيني؟...وفاداري چنانم ناتوان كرد...كه مي ترسم دگر بارم نبيني...چرا بايد در اين ده روزه‌ي عمر...دل من روي آسايش نبيند...چرا بايد كه چون خاكستر گرم...به روي آتش حسرت نشيند...هنوزم يك نفس در سينه باقيست...هنوزم اي گل، فرهاد توام من...تو ميداني كه ليلاي مني تو...تو ميبيني كه مجنون توام من...هنوزت مي پرستم مي پرستم...زند گه تيشه‌ي غم بر ريشه‌ي من...هنوزت با دل و جان دوست دارم...تويي سرمايه و انديشه‌ي من...تو اي دلبر كه پرسي حال ما را...كه ميگويد كه ياد آشنا كن...مرا درمانده‌ي حسرت چه خواهي؟...كه ميگويد كه دردم را دوا كن؟...كه گويد ياد كن بيمار خود را؟...كه گويد با خبر از حال من باش...اگر يارُم نِه‌اي حالم چه پرسي...وگر يار مني پس مال من باش.

پ.ن:تازه كشفش كردم...هلاك شدم از بس گوش كردم

پ.ن:اینم یکی دیگه...متنشم اینه:وای وای چه هوای گرمی!!

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 12:2 توسط الناز | |

دوستم اومد براش زياااااااااااد...ببينين 

پ.ن:اتودي سريع از الناز جون...براي يه داستان به اسم پري و فري و چهارفصل

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 13:16 توسط الناز | |

میدونی چی کٍیف داره؟...همین که دستم رو میذارم روی قلبت و میبینم تند تند داره میزنه

...

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 19:0 توسط الناز |

روی مبل نشستم و مثلا دارم تلویزیون نگاه می کنم ولی دریغ از یه کلمه که فهمیده باشم...هی یادم میاد و مرور می کنم وقتی که خوابیده بودم و تو به پاهام تکیه داده بودی و حرف میزدیم که...

پ.ن:نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کُنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق در این جان شکیبا زد و رفت

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 0:45 توسط الناز | |

همين الان همين عصر پنج شنبه...تنهاي تنها مثل بچه يتيمها افتادم توي خونه و حال هيچ كاري رو هم ندارم...4 نوع كاغذ رديف كردم اما حال كشيدن ندارم...دلم يه دونه پيتزا ميخواد كه هي پنيرش كِش بياد و داغ داغ هم باشه با يه دونه سالاد فصل مخصوص كه پُر از ژامبون باشه...بعدش چيپس با پنير هم دوستم مياد يا سيب ‌زميني كبابي با سس و پنير...اگه يكم ژامبون تنوري هم باشه بد نيست يه ناخنكي بهش ميزنم!!...سالاد ماكاراني با تن ماهي هم ميخوام...از همه مهمتر اينكه اصلا گرسنم نيست!!!

پ.ن:نمي ديدي كه بعد از آن همه رنج
دل من تاب تنهايي ندارد
نمي‌خواندي مگر در داستانها!
دل عاشق شكيبايي ندارد

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 18:41 توسط الناز | |

بادمجون‌ها رو ميشورم و با پوست مربع، مربع خوردشون مي كنم...آصف داره براي خودش ميخونه(حالا من از اينجا شهر عروسكها واسه همه يارا يه خبري دارم)...يه ماهيتابه‌ي گود رو ميذارم روي گاز و بادمجون‌ها رو ميريزم توش و روغن زيتون رو هم سرازير مي كنم توش...ميرم سراغ پياز وخلالش مي كنم...اين بار سعيد آسايش صداش رو انداخته رو سرش و داره ميخونه(قربونت برم دل من خُونه اين دل واسه تو دل مجنونه)...پيازها رو ميريزم توي ماهيتابه‌ي كوچيك و سرخشون مي كنم...قارچها رو از فريزر در ميارم و قاطي بادمجون‌ها مي كنم...اين بار نوبت هلنه بخونه(تو رو تو گريه مي بوسم، تو رو كه غرق لبخندي)...يدفعه صدات مي پيچه تو گوشم كه ميگي دستت چي شده؟ به دست باندپيچي شدم نگاه مي كنم و ميگم سوخته!! داشتم پيراشكي سرخ مي كردم روغن پريد به دستم...ميگه: چه غلطا آشپزي هم بلدي؟؟...كاهو‌ها رو ميشورم و ميذارم روي يه حوله تا آبشون كاملا گرفته بشه...حالا امين رستمي داره ميخونه(تنها شدم،عاشقم كردي و رفتي)...يه قابلمه رو تا نصفه آب مي كنم و ميذارم روي گاز تا جوش بياد، پيازها رو با بادمجون و قارچ قاطي مي كنم و نمك و ادويه كاري بهشون ميزنم...حرف تو يادم مياد كه ميگي باورم نميشه از اين كارها هم ميكني بهت نمياد!! ميگم كزتي هستم براي خودم به فيس و افاده‌هام نگاه نكن!!...بازم نوبت ميرسه به هلن(يه كاري كن دلم دوباره از تو زير و روشه، دوباره با تو و يه حس تازه روبه روشه)...پاستاها رو ميريزم توي آب جوش و كاهوها رو خورد مي كنم...سس مايونز و ماست و سس گوجه‌ي تند رو با هم مخلوط مي كنم و ميذارم توي يخچال...بازم امين رستمي ميخونه(يه نگاه كن به چشمهاي‌ترم دلت مياد، ببين از همه ديوونه‌ترم دلت مياد)...پاستاها رو آبكش مي كنم و به قارچ و بادمجون و پيازداغ اضافه مي كنم و به هم ميزنم و ميذارم 2 دقيقه روي حرارت بمونه تا طعمشون به خورد همديگه بره...حالا گوگوش صداش رو انداخته رو سرش(روي ابريشم چين نبض صدات رو ميشه دوخت)...پاستاها و كاهوها رو با هم قاطي مي كنم و توي يه ظرف پيركس ميريزم و با سسي كه درست كردم تزيين مي كنم...آهنگها رو خاموش مي كنم و ميرم سراغ آبرنگ و مداد و داستان خودم.

پ.ن:گفتم اين عشق اگر واگذارد مرا
گفت اگر واگذارم وفا مي‌كشد
گفتم اين گوش تو خفه زير زبان
حرف ناگفته را از خفا ميكشد

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:27 توسط الناز | |

ساعت ۱۰:۳۰  شب هوس کردم برم جلوی آینه و ببینم موهام خوبه یا نه...یدفعه دیدم اوووووووف چه سیبیلایی سبز شده و خودم خبر ندارم...دیگه همین دیگه چارش یه موچین بود و یه دسته تیغ ولی نفهمیدم چرا اول رفتم سراغ ابرو و خط انداختنش!!

پ.ن:اکنون ماییم و جنون عشق
در نم نم بارانها
ماییم و شب و کوچه،
سگهای خیابانها

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 0:1 توسط الناز | |

همينجوري كه داره حرف ميزنه يدفعه مي‌پرسه از چه جور پسري خوشت مياد؟...منم يه لبخند ژكوند ميزنم و ميگم از همونجوري كه تو نيستي!!...مثل يخ وا ميره...بعد من به اين نتيجه ميرسم كه مار بزنه زبونم رو مگه نشنيدم كه ميگن دل شكستن هنر نمي‌باشد!!!

پ.ن:تو اي دلبر كه پرسي حال ما را
كه ميگويد كه ياد آشنا كن؟
مرا درمانده‌ي حسرت چه خواهي؟
كه ميگويد كه دردم را دوا كن؟

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 16:12 توسط الناز | |

نه اينكه من مقصر نيستم‌ها...اتفاقا اگه قرار باشه درصدش رو بگم 80% تقصير منه و فقط 20% به اون ميرسه...اما خب پشيمون شدم...يه حرفي زدم كه بعدش پشيمون شدم، اصلا حتي تصورش هم حالم رو بهم زد...وحي مُنزل(درسته آيا؟) كه نبود، ميشد پس گرفت...اصلا حرفهاي چندش آور خودت بود كه باعث شد مطمئن بشم كه كارم درست بوده...بدم اومد از اين جور حرف زدن...حالا نه فكر كنين دُردونه‌ي حسن كبابي‌ام‌ها!!...ولي خب احساسه ديگه تغيير مي كنه...اصلا جديدا از آدمهايي كه فقط توي رابطه‌هاشون دنبال ص.ك.ص ان بدم مياد...نه اينكه اين آدم اين جوري باشه‌ها...اما خوب فعلا كه تمام حرفهاش حول همين محور بوده تا حالا...ولي خوب اين دليل نميشه كه نگم مقصر تمام اين خوابها خودم بودم و براي همين تصميم كبرا گرفتم كه ديگه به هيچ‌احدالناسي تا اين حد اجازه‌ي صحبت ندم...مگر در موارد خيلي خاص!!!...

پ.ن:نفرين به ستايشگرت از
روز ازل باد
كين گونه تو را غره ز زيبايي خود كرد
پوشيده ز خاك
آيينه‌ي حُسن تو گردد
كين گونه تو را مست ز شيدايي خود كرد

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 11:53 توسط الناز | |

از خدا كه پنهون نيست از شما هم پنهون نباشه كه خرج اين كلاسها كمرم رو شكسته...يعني ديگه رسما به پيسي خوردم و به فكر افتادم برم كميته‌ي امداد عضو بشم بلكتم يه فرجي بشه و يه پول قلمبه گيرم بياد تا خرج عملم رو در بيارم!!!...يعني اين انصافه من برم دوتا دونه قلم‌مو بخرم 20000 تومن؟!! شماها راضي ميشن من به اين روز بيفتم...بخدا اين ماهي كه گذشت نزديك 100 هزار تومن فقط كاغذ و مقوا و مداد و گواش و قلم‌مو خريدم...آخه برم دردم رو به كي بگم؟!!!!!!!!!

به سلامتي همين امروز به ضرب زور و بدبختي خودم رو بستم به كتاب و از صبح تا عصر كه نه، نزديك 10 شب بود كه بالاخره كتاب غرور و تعصب رو تموم كردم...خوشم آمد از كتاب ولي احساس كردم فيلمش جذاب‌تره.

پ.ن:يه داستان نوشتم و دارم روي تصويرهاش كار مي كنم اگه آقاي اسپهبدي تاييدش كرد احتمال داره بدمش به يه انتشارات براي چاپ!

پ.ن:فیل*تر شک*ن جدید گذاشتم البته نمیدونم کارایی قبلی رو داره یا نه!

پ.ن:وقت اگر داري كلامي
با تو درد دل كنم
شايد از اين گفتگو
آرامشي حاصل كنم
وقت اگر داري بگويد اين صداي بي صدا
نازنينم باز از درد شب بي انتها

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 0:38 توسط الناز | |


Design By : Night Skin