تبليغاتX
 جنبش بزرگ وبلاگی موج سبز سوم اعتراض به جنایات احمدی نژاد و حامیانش و حمايت از مهندس موسوی تیرماه 1388 من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه




















من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه

من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من

تُو رو تو گريه مي بوسم...تو رو كه غرق لبخندي...رو اين حالي كه من دارم چرا چشمهاتو مي بندي...بذار اين آخرين بوسه تمام باورت باشم...بذار فردا تو اين خونه تو آغوش تو پيدا شم...نميدوني كنار تو چه حالي داره بيداري...بذار باور كنم امشب تو هم حال منو داري...نميدوني كه آشوبم از اين آرامش خونه...از اين روياي شيريني كه ميدونم نمي‌مونه...آه‌ه‌ه...چقدر اين حس من خوبه همين كه از تو مي ميرم...همين كه هر نفس امشب هوامو از تو مي گيرم...نميدوني كنار تو چه حالي داره بيداري...بذار باور كنم امشب تو هم حال منو داري...

پ.ن:خودم رو دار زدم با اين آهنگ هلن از اینجا ميتونين دانلود كنين

پ.ن:خوبيم، خوشيم، فقط اين سيم كشي خونه مشكل داشت براي همين يه چند روزي مرخصي تشريف داشتيم...البته خوب شدها يكم به كارهاي عقب افتادم سرو ساموني دادم.

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 9:42 توسط الناز | |

من- اين شماره رو ميشناسي؟
معمولي- نه
من- سانسور
معمولي- سانسور
من-  ااااااااا، خوب بعضي وقتا يادم مياد دوست دارم بنويسم چي كار به كار تو دارم!
معمولي- ميترسم تو با اين كارات منو به گ*ا بدي
من- نگران نباش من خودم بلدم از پسش بر بيام
معمولي- اميدوارم
من- يه چيزي بپرسم؟ نگي تا بهش خنديدم پرو شد هاااااااااا
معمولي- بگو
من- با اون مزاحم تلفني چي كار كردي؟
معمولي- يا تو بودي يا از طرف تو بود يا يه مريض بود، ردش كردم
من- اين اس ام اس هركاري كردم سند نشد!!!
معمولي- مُردي خدارو شكر؟
من- نخيرم اس ام اس‌هام نميرسه، اصلا دلت مياد من بميرم؟
معمولي-
من- اين يعني چي؟ يعني بميرم بهم ميخندي؟!
معمولي- چرا كه نه! همه ميميرن.
من- معموووووووووولي، نخيرم تو اگه بميري من گريه مي كنم، آفرين خُب تو هم نخند ديگه
معمولي- از بس خري
من- خيلي بدجنسي، آفرين يكم كه ناراحت ميشي؟
معمولي- اصلا و ابدا
من- اگه خواهش كنم چي؟ به خاطر من، لطفا
معمولي- آخه واسه چي؟! بيكارم مگه؟! به اندازه‌ي كافي غم و غصه دارم
من- خوب منم ميشينم واسه‌ي غم و غصه‌هاي تو گريه‌مي كنم، الهي بميره كه تو غم و غصه نداشته باشي
معمولي- خدا شفات بده. واقعا منِ (بووووق) چي دارم
من- نگو تروخدا، تو به اين خوبي! هركي قدرت رو ندونه يا شب بميره يا روز. تو خودت هنوز نميدوني چه مهربوني هستي
معمولي- خاك بر سرت
من- بي احساس، تا حالا هيشكي اين جوري پشت سر هم وقتي كه دارم ازش تعريف مي كنم بهم فحش نداده، خُب گناه دارم!
معمولي- گناه نداري.خري. آدم نديده‌ايي!!
من- هيچم، خيلي هم آدم ديدم خرم نيستم، تا چشمات در بياد بعله هم!
معمولي- باشه. هرچي تو بگي
من- هرچيه هرچي؟
معمولي-  آره ديگه
من- پس وقتي فهميدي مُردم گريه پيش‌كش يه آه كه ميتوني بكشي؟ يه چيز بد ميخواستم بگم پشيمون شدم.
معمولي- بگو. منم قول ميدم آه بكشم!
من- بوووووووووووق
معمولي- بي جنبه
من- خيلي، اصلا نبايد ميگفتم، الهي بميرم، خودت گفتي بگو، خودت مرض داشتي اصلا!!
معمولي-  هان؟! به من چه!
من- من كه پشيمون شدم از گفتنش، تو خرم كردي گفتي بگم تا يه آه بكشي!
معمولي- كشيدم. برو حالش رو ببر
من- الان كه من نمردم هنوز، چرا انقدر دِقَم ميدي؟
معمولي-  دوست دارم
من- چرا دوست داري؟ مگه چه هيزم تري بهت فروختم؟
معمولي- حال ميده حرص ميخوري
من- معموووووووووولي خيلي خري، تازه يه چيز ديگه هم هست كه نميگم پرو ميشي انگ بي جنبگي هم بهم ميزني
معمولي- اينم بگو
من- 5 دقيقه‌ي ديگه ميگم

ديگه اگه بخوام همش رو بنويسم زيادي طولاني ميشه...فقط ميدونم ديگه نميخوام برگردم به 5 ماه پيش...دوست دارم باشي هميشه بدون فكر كردن به اتفاقايي كه افتاد.

پ.ن:در خواب زمستاني خود
خانه گرفتم
تا از طرف باغ سپيدار
بيايي
هي راه مرا طي كند و هي
تو نيايي
هي من بسرايم كه تو يك بار
بيايي

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 17:5 توسط الناز | |

دست بر قضا اجباري دست داد و يه آقا زاده‌ايي رو ملاقات كرديم كه از ما خوشش اومد...پيغام و پسغام فرستاد كه بهم بگن و خبرش كنن...دست بر قضاترش اين آقا دوست دوست خواهرم بود و دست برقضاتر ديروز كه تولد خواهرم بود قرار شد اين جنابان هم تشريف بيارن و قدم رنجه كنن تا شايد باب آشنايي باز شد و عروسي كه بنده باشم رضايت بدم...البته من كه خودم از اول ميدونستم جوابم چيه و مشكلي نداشتم و بطور كلي از پسرايي كه جَنَمش رو ندارن كه خودشون مستقيم بيان بگن و پيغام ميدن اصلا خوشم نمياد...جالبي ماجرا اينجا بود كه هرچي من ميگفتم اين آقا تاييد مي كرد...از همه خنده دارتر هم اين بود كه چون هيچ نوع وجه اشتراكي با هم نداشتيم و خودش فهميده بود كه ازش خوشم نيومده و دارم فقط تحملش ميكنم مدام ميخواست مزه بپرونه و شوخي‌هاي الكي ميكرد...خلاصه اينكه چندتا عيب بزرگ داشت اول اينكه مشهدي بود!...دوم: هيچ نكته‌ي مثبتي نداشت كه آدم رو جذب كنه...سوم: زيادي لوس و سطحي بود...چهارم:موافق بود و اصلا انگار نظري از خودش نداشت...پنجم:اعصاب خوردكن بود و يه جورايي فقط مزخرف ميگفت...

اينكه ديگه حال و حوصله‌ي اين مسخره بازيها رو ندارم نميدونم خوبه يا بد اما واقعا ديگه حوصله‌ي آدمهاي جديد رو ندارم...وقتي فكر مي كنم بازم بايد اعصاب بذارم و وقتم رو الكي براي كسي بذارم كه نميدونم چه آدمي از آب درمياد به راحتي پشيمون ميشم و عطاش رو به لقاش مي بخشم و به زندگيم ميرسم.

پ.ن:من كه رفتم گل ريواس
اذان خواهد گفت
گندم سوخته از
قحطي نان خواهد گفت

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 12:50 توسط الناز | |

همین جوری که اشکهام گوله گوله سرازیر میشه به این فکر می کنم که الان یعنی انگشتهات به استخون رسیده!!! شدت گریه‌ام بیشتر میشه.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 0:55 توسط الناز |

دو جعبه 500000 تومني دارم و خودم خبر ندارم، يعني الان همون از ديشب كه فهميدم هر جعبه از اين راپيدهاي rotring  اينقدر ارزش ريالي داره و من تازه خبر دار شدم كلي احساس خفن پولدار بودن بهم دست داده و تصميم گرفتم يه چندتايي مدرسه بسازم و يه 2 – 3 تايي هم صندوق خيريه تاسيس كنم بلكتم اينجوري يه دونه از اون حوري‌هاي بهشتي از نوع مذكرش توي اون دنيا نصيبم بشه!!! يعني باورتون ميشه، اصلا تا حالا به عمرتون 1 ميليون يجا ديدين!!

پ.ن:همينجوري،شوخي شوخي وقتي داشتم اینو كار مي كردم يه بطري دلستر ليمويي رو تنهايي خوردم!!!

پ.ن:با همه‌ي بي سر و ساماني‌ام
باز به دنبال پريشاني‌ام
طاقت فرسودگيم هيچ نيست
در پي ويران شدني آني‌ام

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 18:5 توسط الناز | |

شايد تو هم فهميدي كه هميشه اين جوري به استقبالم مياي و فشار دستي و به آغوش كشيدني و چند ضربه به شانه مهمونم مي كني! و مني كه از رو شدن دستم هراس دارم ولي بوسه‌ايي هرچند كوچك روي گونه‌ات رو فراموش نمي كنم.

پ.ن:من آن ديووانه‌ِ آتش پرستم
در اين آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
كه بوي عشق برخيزد ز جانم

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 0:5 توسط الناز | |

 چه فایده داره این همه سختگیری...این همه کج خلقی...دلم برای صداهای هر روزه ایی که سراغم رو می گرفتن تنگ شده...

پ.ن:کتاب دفترچه ی ممنوع یه چیزی داشت که نمیذاشت مدام به فکرت نباشم و قلقلکم نده یادآوریت.

پ.ن:پرورده ی مریم هم اگر
چشم تو می دید
عیسی دگر میشد و غافل
ز خدا بود

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 0:28 توسط الناز | |

امروز كه رفتم دفتر انتشارات تا طرحهام رو تحويل بدم همچين بفهمي نفهمي با توپ پُر رفتم...تصويرها رو كه دادم دست جناب مدير نطق آتشينم راه افتاد كه يه چندتايي انتقاد به كارهاتون وارده و يه چندتايي هم پيشنهاد دارم...اونم اينكه: چرا انقدر كارهايي كه براي كودكان انجام ميدين خشك و مصنوعيه!!...چرا انقدر كارهاتون زاويه داره؟!...چرا انقدر از رنگهاي جيغ استفاده مي كنين...حتي داستانهايي هم كه براي بچه‌ها مي نويسين ديگه هيچ همخواني با اين زمان و دوران نداره و بچه‌ها كمتر باهاشون ارتباط برقرار مي كنن...بهتر نيست به جاي اينكه دنبال پدرهاي شهيد توي آب و ستاره و ابر و خورشيد بگيردين فرهنگ زندگي يا راه و روش زندگي رو به بچه‌ها با زبون خودشون آموزش بدين!!...برام جالب بود كه اونها دقيقا ميخوان از كار تهران كپي برداري كنن بدون اينكه سعي كنن يه كار ابتكاري انجام بدن و با اين كارشون تصويرگرهاي تهران رو وادار به تقليد از خودشون بكنن...براي همين صاف و پوست كَنده توي چشمهاش نگاه كردم و گفتم: شما با اين روش به هيجا نميرسين و از ايني هم كه هستين بيشتر تنزل مي كنين...كپي برداري در هر كاري و توي هر شرايطي شايد تا يه جاهايي جواب بده ولي بعدش كمترين بازدهي رو داره و باعث درجا زدن ميشه(خداييش اينو از آقاي اسپهبدي ياد گرفتم!)...در هر صورت اين جوري شد كه اين جانب رو براي همكاري با اين انتشاراتي پذيرفتن(از خداشونم بايد باشه اين همه استعداد رو كجا گير ميارن ديگه!!)...قسمت خنده دار ماجرا اينجا بود كه يارو گفت اميدواره كه فرصت براي تصويرگري داشته باشين، منم چس كلاس گذاشتم كه سعي مي كنم وقتم رو تنظيم كنم و شب تا صبح رو به كارهاي اونها اختصاص بدم! زررررشك.

پ.ن:هوا كم كم داره سر ميشه و منم كه عاشق بوت و لباس‌هاي زمستوني!

پ.ن:مشخصه‌ي تمام بچه‌هاي آموزشگاه اسپهبدي اينه كه بعد از يه مدتي كه كارهاشون تقريبا قوي ميشه به خودشون مغرور ميشن و خلاصه خودشون رو مي گيرن يكم البته من هنوز به اون مرحله نرسیدم

پ.ن:دوست دارم منقرض گردد تنم
روح باشد دكمه‌ي پيراهنم
عشق اينجا دست خود را
داغ كرد
عشق در اين گوشه
استفراغ كرد
عشق اينجا طعم افيون مي دهد
بوي صدها استكان
خون ميدهد

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 2:8 توسط الناز | |

به محض اينكه ميرم توي تخت و پتو رو مي كشم تا زير چونم و يه وري ميشم تا بخوابم هزار تا فكر جور وا جور ميزنه به سرم و مجبور ميشم براي دونه دونشون يه داستان درست كنم...اصلنم فكر نكنين الكي از كنارش رد ميشم و سَمبل مي كنم كه ازتون نميگذرم...همين دو شب پيش يدفعه فكر كردم واي چقدر چاق شدم حالا چي شد كه به اين نتيجه رسيدم؟! آهان يكم از لباسم پريده بود بالا و من احساس كردم شكمم زده بيرون حتما كه اين جوري شده ديگه بعد هي خودمو تصور كردم توي حالتهاي مختلف چاقي و اينكه هيچ لباسي اندازم نميشه و بايد برم كيلو كيلو پارچه بخرم تا بتونم يه مانتو بدوزم!!!از همه مهمتر اينكه ديگه هيچكي اين جوري دوستم نداره و محلم نميذاره بعد يدفعه عذاب وجدان مي گيرم و تصميم كبرايي هم شايد كه از فردا ديگه هيچي نميخورم...بعد همين ميشه كه امروز شكمم چسبيده شده بود به كمرم و از گرسنگي حالت تهوع گرفته بودم ولي حاضر نميشدم حتي يه لقمه نون و پنير بخورم!!!...اما خداييش نتونستم از قيمه‌ايي كه امروز خودم درست كردم بگذرم و چند قاشقي نوش جان نكنم!

پ.ن:وقتي اين جوري تند و تند آپ مي كنم يعني خيلي كار دارم اما حوصلشون رو ندارم!

پ.ن:همچنان سرخوشم!

پ.ن:يك دم وصلت ز عمر جاودانم
خوش‌تر است
بي وصال دوست عمر جاوداني
 گو مَباش

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 0:56 توسط الناز | |

اونهايي كه منو خوب ميشناسن ميدونن كه با اينكه هيكل به اين بزرگي دارم بازم دلم ميخواد بچه‌‌گيهام رو داشته باشم و يه جورايي هميشه بزرگ نباشم...نه اينكه بي خيالي طي كنم و خودم رو بزنم به نفهمي...فقط مثل بچه‌ها دوست ندارم يعني نميتونم زياد توي غم و ماتم دست و پا بزنم...دلم نميخواد همه چيز رو براي خودم بي خودي بزرگ كنم و هي كاسه‌ي چه كنم چه كنم دستم بگيرم و آه حسرت سر بدم...دوست ندارم انقدر توي بزرگي غرق بشم كه نتونم شريك بشم توي بازيهاي بچه‌ها...نتونم بشم هم‌سن اونها و دلخواه اونها رو انجام ندم...دلم نميخواد خجالت بكشم از خاله بازي كردن باهاشون...دوست دارم بعضي وقتا حلقه‌ي بزرگها رو با اون حرفهاي بي سر و تهشون رها كنم و به بچه‌هاي كوچيكتر پيوند بزنم خودمو و غرق بازي با اونها بشم...بعضي وقتا نميتونم درك كنم كسايي رو كه يه موضوع بي اهميت رو انقدر بزرگ مي كنن كه ميشه يه ديوار سخت و سرد و هركاري هم مي كنن نميتونم از سَدش عبور كنن...حتي حرف زدنم هم گاهي كودكانه ميشه و جاي فعل و فاعل‌ها رو هرجور كه بخوام انتخاب مي كنم...دوست دارم گاهي وقتها كه مثل بچه‌ها براي رسيدن به خواسته‌هام پا زمين مي كوبم...

اولش ميخوام با شخصيت باشم ولي همين كه به صورتت نگاه مي كنم و مي بينم چقدر تلاش كردم براي همين چند ساعت داشتنت بي خيال همه چيز ميشم و رسيده و نرسيده خودم رو ميندازم روي تنت!

پ.ن:مديونين اگه فكر كنين عقلم و از دست دادم.

پ.ن:گفته بودم با تو اي ديووانه
بس كن سركشي
بس نكردي سركشي اكنون
اسير آتشي

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 0:5 توسط الناز | |

اين تاكسي سواري‌هاي منم شده براي خودش يه حكايت...يه بار راننده تاكسي عاشقم ميشه به خاطر اينكه درب ماشينش رو محكم بستم و ميره برام گل ميخره!!! اين بارم مدير يه انتشاراتي به پستم خورد كه وقتي اون تخته شاسي و طرح‌هام رو ديد بهم پيشنهاد كار  داد توي انتشاراتشون...منم ذوق مرگ شده روز بعدش باهاش تماس گرفتم و رفتم دفتر انتشارات...حالا هم دارم زير آبي ميرم و تصوير گري يه داستاني رو كه بهم داده به عنوان تست با كمك آقاي اسپبدي و خانم "اخ" راست و ريستش مي كنم(يعني اول خودم چندتا طرح ميزنم و با كمك اونها پختش مي كنم‌ هاااااا) تا يواش يواش جا بيفتم و دستم بياد نحوه‌ي كار...اگه از فردا اسمم رو به عنوان تصويرگر كتاب كودك روي جلد كتابهاي بچه‌ها ديدين شايد بتونم بهتون امضا هم بدم!!...دوز توهم رو حال مي كنين؟!

دلم برات تنگ شده...براي تو نه، براي دستات، براي حركتهاي زبونت، براي صدات، براي گردنت، براي پيچيدن به تنت.

پ.ن:بي پولي رو ديدم...يه فانتزي بامزه بود براي عصر شنبه

پ.ن:هر نگاهي محرم ديدار روي
يار نيست
هر دلي در عاشقي
خوش دست و شيرين كار نيست

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 17:0 توسط الناز | |

نیاز به تایید شدن دارم. حتی اگه اغراق آمیز هم باشه ایرادی نداره...عققققق

پ.ن:دلم از خویش فراریست
قفس بفرستید
دوستان پنجره باز است
نفس بفرستید

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 13:27 توسط الناز | |

نميه شب آوراه و بي حس و حال...در سرم سوداي جامي بي زوال...پرسه‌ايي آغاز كرديم در خيال...دل به ياد آورد ايام وصال...از جدايي يك دوسالي مي گذشت...يك دو سال از عمر رفت و بر نگشت...دل به ياد آورد اول بار را...خاطرات اولين ديدار را...آن نظر بازي، آن اصرار را...آن دو چشم مست آهو وار را...همچو رازي مبهم و سر بسته بود...چون من از تكرار او هم خسته بود...آمد و هم آشيان شد با من او...هم نشين و هم زبان شد با من او...خسته جان بودم كه جان شد با من او...ناتوان بود و توان شد با من او...دامنش شد خوابگاه خستگي...اينچنين آغاز شد دلبستگي...واي از آن شب زنده داري تا سحر...واي از آن عمري كه با او شد به سر...مست او بودم ز دنيا بي خبر...دم به دم اين عشق ميشد بيشتر...آمد و در خلوتم دم ساز شد...گفتگوها بين ما آغاز شد...گفتمش در عشق پا برجاست دل...گر گشايي چشم دل زيباست دل...گر تو زورق بان شوي درياست دل...بي تو شام بي فرداست دل...دل ز عشق روي تو حيران شده...در پي عشق تو سرگردان شده...گفت: در عشقت وفادارم بدان...من تو را بس دوست ميدارم بدان...شوق وصلت را به سر دارم بدان...چون تويي مخمور، خمارم بدان...با تو شادي ميشود غمهاي من...با تو زيبا ميشود فرداي من...گفتمش عشقت به دل افضون شده...دل ز جادوي رُخَت افضون شده...جز تو هر يادي به دل مدفون شده...عالم از زيباييت مجنون شده...بر لبم بگذاشت لب يعني خموش...طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش...در سرم جز عشق او سودا نبود...بحر كس جز او در اين دل جا نبود...ديده جز بر روي او بينا نبود...همچو عشق من هيچ گل زيبا نبود...خوبي او شهره‌ي آفاق بود...در نجابت در نكويي تاخ بود...روزگار اما وفا با ما نداشت...طاقت خوشبختي ما را نداشت...پيش پاي عشق ما سنگي گذاشت...بي گمان از مرگ ما پروا نداشت...آخر اين قصه هجران بود و بس...حسرت و رنج فراوان بود و بس...يار ما را از جدايي غم نبود...در غمش مجنون عاشق كم نبود...بر سر پيمان خود محكم نبود...سهم من از عشق جز ماتم نبود...با من ديوانه پيمان ساده بست...ساده هم آن عهد و پيمان را شكست...بي خبر پيمان ياري را گسست...اين خبر ناگهاه پشتم را شكست...آن كبوتر عاقبت از بند رست...رفت و با دلدار ديگر عهد بست...با كه گويم اون كه همخون من است...خسم جان و تشنه‌ي خون من است...بخت بد بین وصل او قسمت نشد...اين گدا مشمول آن رحمت نشد...آن طلا حاصل به اين قيمت نشد...عاشقان را خوشدلي تقدير نيست...با چنين تقدير بد تدبير نيست...از غمش با دود و دم همدم شدم...باده نوش غصه‌ي او من شدم...مست و مخمور و خراب از غم شدم...ذره ذره آب گشتم، كم شدم...آخر آتش زد دل ديوانه را...سوخت بي پروا پَر پروانه را...عشق من از من گذشتي خوش گذر...بعد از اين حتي تو اسمم را نبر...خاطراتم را تو بيرون كن ز سر...ديشب از كف رفت،فردا را نگر...آخر اين يك بار از من بشنو پند...بر منو بر روزگارم دل مبند...عاشقي را دير فهميدي چه سود...عشق ديرين گسسته تار رو پود...گرچه آب رفته باز آيد به رود...ماهي بيچاره اما مُرده بود.

پ.ن:نصفه شب اين آهنگ رو گوش دادن با اون دَف آخرش محشره

پ.ن:شاید فردا یه اتفاق خوب منتظرم باشه شاید. 

بعد نوشت:با هزار تا مصیبت لینکش رو پیدا کردم.برین حالش رو ببرین

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 1:5 توسط الناز | |

همين كه هر روز ساعت 20:45 دقيقه باز هم ظاهر ميشي با اون خنده‌ي خاص، باز هم يادم مياي خودش به اندازه‌ي كافي ناراحت كننده هست ديگه واقعا لازم نيست اين جوري چنگ بندازي روي قلبم و صدات رو مدام توي گوشم فرو كني...نفرت انگيزترش اينه كه چهارتا چشم بهت زل ميزنه و با نگاه ميخواد حاليت كنه كه ديدي چقدر شبيهش بود؟!...اصلا انگار خودشه كه داره ميخنده...و مني كه دلم ميخواد بزنم تو دهن همشون؛ اصلا يه ديوار بكشم دور تا دور نگاهشون!!

پ.ن:اين كامي جون ما بازم بازي در آورد يه چند روزي.

پ.ن:بعد از ۸ تا آنالیزی که زدم این یکی راضیم کرد.

پ.ن:گفتمش آرام جاني؟
گفت: نه
گفتمش شيرين زباني؟
گفت: نه
گفتمش نا مهرباني؟
گفت: نه
ميشود يك شب بماني؟
گفت: نه

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 11:59 توسط الناز | |

شنيده بودم وقتي خواسته از ته دل باشه برآورده ميشه اما فكر نمي كردم اينقدر زود و اين جوري باشه...شماره‌ي محل كارت رو كه ديدم با همراهت كه تماس گرفتم به صدايي كه داشت پشت تلفن چونه ميزد گوش دادم و لذتي كه توي همون چند ثانيه بردم...همش به خاطر شك مسخرت پريد...نه آخه اين شانسه من دارم؟ يعني هر كسي كه ميشه مزاحم تلفني تو منم؟...يعني تا حالا ديدي من از اين كارهاي لوس و بي مزه بكنم؟ همينها گروپ خوردن تو سرم...هرچند كه بهت اطمينان دادم كه من نيستم و حتي از طرف منم نيست و شاكي هم شدم كه چرا به من شك كردي و يكم بهت حق هم دادم...ولي خوب دلم خواست ديگه جوابش رو ندي و كنجكاوي رو بذاري كنار...انگار كه اون رقيبم شد يدفعه...حسوديم شد بهش و هي توي حرفام ميخواستم بفهمم چه جوريه و چي ميگه...نميدونم اين همه شخصيت چه جوري بر من غالب شد كه گفتم: اگه ديگه سوالي نداري خداحافظ تا نميدونم كي دوست جون معمولي...و دقيقا مثل يه الاغ لگد زدم به همه چيز...به تمام دلتنگي‌هام...به تمام خواسته‌هام.

پ.ن:هيچكس اندوه ما را ديد؟
نه!
هيچكس از حال ما پرسيد؟
نه!
هيچكس اشكي براي من نريخت
هر كه با ما بود از ما
مي گريخت

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 2:20 توسط الناز | |

در راستاي موضوع ذيل وقتي ديدم اين قرطي بازيها براي فاطي تنبان نمي شود و هرچي هم كه اداي افسرده‌ها رو در ميارم كسي محلم نميذاره روم رو سفت كردم و بي خيال شدم...يعني متوجه شدم بايد فكر نون باشم خربزه انگاري واقعا آبه...هنوز زوده براي نااميد شدن و كاسه‌ي چه كنم چه كنم دست گرفتن...و چقدر از اين روحيه‌ي مبارز حالم به هم ميخوره.

اين مني رو كه مي بينيد خودم باور شده نصفم زير زمينه...هرچي فكر مي كنم آخه چقدر خبيثم به عدد مطلوبي نميرسم!!

پ.ن:90 تا آهنگ آس گير آوردم دارم خودمو دار ميزنم باهاشون

پ.ن:عشق اگر اين است
مرتد ميشوم
خوب اگر اين است
من بد ميشوم

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 20:15 توسط الناز | |

يه چيزايي هم گاهي وقتها دل خوش ميخواهد، نه اينكه دنيا به آْخر رسيده باشدها، نه...ولي كاسه‌ي صبر هم بالاخره درجه‌ايي داره يا شايدم مقياسي تا بسنجندش در زمان پُر شدن...مال من كه دارد مانند كتري در حال جوش آن زمان كه تا خِر خِره از آب پُر است از در و ديوارش نشتي ميدهد. هر كاري هم مي كنم نميتوانم از آن حرفاي پُر زرق و برق داري به خودم بگويم كه حواله‌ي ديگران مي كنم!!! احساس تنهايي مي كنم، درمانده و مستاصل.

حالمان بد نیست غم کم میخوریم...کم که نه هر روز کم کم می خوریم

پ.ن:دامنش شد خوابگاه
خستگي
اين چنين شد آغاز
دلبستگي

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 1:35 توسط الناز | |


Design By : Night Skin