تبليغاتX
 جنبش بزرگ وبلاگی موج سبز سوم اعتراض به جنایات احمدی نژاد و حامیانش و حمايت از مهندس موسوی تیرماه 1388 من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه




















من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه

من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من

الان از همون وقتاييه كه ميخوام فقط به خودم فكر كنم...مدام به سرم ميزنه بهت بگم دلم تنگ شده...به دور از تمام اتفاقهايي كه افتاد...دوست دارم بگم چقدر خوشحال بودم باهات...نميدونم بايد بگم پشيمونم يا نه!!...دلم ميخواد بهت بگم دوست دارم برگردم به پارسال و جلوي اين اتفاقهايي رو كه افتاد بگيرم ولي نميدونم واقعا دلم ميخواد اين كارو بكنم؟!...يعني واقعا ميشد جلوي اونها رو گرفت؟...جلوي اون همه بي پروايي‌رو؟!...دارم پرت و پلا ميگم...خوب ميدوني آدمهاي زندگيم رو دست چين ميكنم...بهترين‌ها رو هميشه انتخاب كردم...اونهايي كه آرزوي خيلي‌ها  بودن...بدون اينكه بفهمم شدن‌"ترين"‌هاي خودم...اگه نشناخته باشيم به درد نميخوري...ميدوني كه بيشتر از اين دوريت رو دوام نميارم...نه اينكه عاشق شدم كه ميدونم نشدم، فقط دلم تنگه براي صدات...لجم ميگيره كه نميتونم زير قولم بزنم...نه به خاطر تو، به خاطر خودم...چقدر دوست دارم اين گوشي لعنتي كه انقدر بي مصرف شده زنگ بخوره و بگي:موردشورت رو ببرن تو آدم نميشي، تا من پُر بشم از صدات...بهترين دوستم رو خودم با دستهاي خودم گرفتم از خودم و اين اذيتم مي كنه...بيذارم مي كنه از خودم.

 
پ.ن:
كامنتهاي اين پست امانت مي مونه تاييد نميشه

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 1:55 توسط الناز | |

روز قدس

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 18:15 توسط الناز |

هي خندم مي گيره وقتي ميرم زير آب و مي مي‌هاش رو مي بينم كه از توي مايو مياد بيرون و تكون تكون ميخوره...با خودم فكر مي كنم اگه ميدونستن چي تو ذهنم ميگذره چه بلاي سرم مي‌آوردن؟!!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 1:21 توسط الناز | |

به حُرمت همون خداحافظ، بوس بوس كه انقدر برام محترمي، انقدر عزيز...

"من هلاک این همه آی کیو شدم!! بابا یکم با دقت همین نصف خط رو بخونین"

پ.ن:يكي مي گفت
خواب ديده كه،
اون گفته عاشقش ميشم

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 17:56 توسط الناز | |

ميگن پول رو روي مرده بذاري بلند ميشه واست بندري ميرقصه از آدم زنده كه ديگه انتظار گذشتن از يه پول قلمبه رو نميشه داشت...حالا كه بعد از 19 سال ارثيه‌ي بزرگ خانوادگي درست شده بزرگ خاندان عموي محترم بنده لج كرده كه يا هر پسر 2000000 و هر دختر 1000000 براي تشكر از زحمتهايي كه براي رفع گير اين ارث كشيده ميدن يا اصلا خونه رو نميفروشه!!!...من موندم بووووووووق ميليون كمشه كه اين جوري طمع افتاده به جونش؟ و حتي حاضر نيست از دوتا خواهر مجردش كه حكم مادر بچه‌هاش رو داشتن هم بگذره؟؟...اصلا طاقت نكرد ببينه آيا خواهر برادراش ميخواستن ازش همين جوري تشكر كنن يا نه؟؟...حالا همه ميخوان يه جوري قضيه رو فيصله(فيسله؟) بدن تا كدورتي ايجاد نشه كه من بعيد ميدونم...

پ.ن:اگه بهم نمي خندين ميگم كه با قسمت آخر جومونگ نشستم و زار زار گريه كردم!اصلا خنديدين هم فداي سرم.

پ.ن:يكم به اونهايي كه يكي نگرانشون ميشه حسوديم شد امروز

بعد نوشت:برای این دختر لوس و طناز بلاگستان(آرایه) دعا کنید البته حالش خوبه ها ولی خوب بیمارستانه.

پ.ن:راه سخت را پشت‌سر ميگذاري
تا به قله برسي
جايي كه وقتي فرياد ميزني
آيا اميد هست؟
به تو مي گويند:هست! هست! هست!
و تو اميدوار ميشوي
و به روزمرگيت باز مي گردي

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 0:54 توسط الناز | |

اين اضطراب و دلهره زندگيم رو مختل كرده...انگاري كه دوتا ماشين لباسشويي بزرگ كار گذاشتن توي دلم هي يكي از چپ ميشوره اون يكي از راست.

پ.ن:گويي كه نسيم داغ
دوزخ
پيچيد ميان
گيسوانم

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 23:37 توسط الناز |

حالا نياييد بگوييد ال است و بل است‌ها...ولي خوب هوس است ديگر ميفتد به جانم و پايين هم نمي‌آيد از خر مُلايش، مي دانم فقط كافيست يك اس ام اس يا حتي از آن كمتر يك ميسكال برايت بيندازم تا به استقبالم بيايي و تمام خواسته‌هايم را انجام بدهي...اما انگار كه اين پرهيز كردن از يك بوي آشناي ديگر آنهم وقتي كه هنوز لذت ميبرم از يادآوري بوي قديمي و آشناي گذشته ميشود يك ديوار بزرگ با يك تابلوي ورد ممنوع كه مستقيم مي آيد و ميخورد به صورتم...ميداني گذشتن از او آنقدر‌ها هم سخت نبود اما پيدا كردن ديگري بهتر از او شده‌است يك واقعيت انكار ناپذير...حالا نياييد بگوييد يك بُعدي شده‌ام و ديگران را دارم در او خلاصه مي كنم كه اينگونه نيست...وقتي يكي بيايد كه يدك ميكشد تمام دلخواسته‌هايت را ناخودآگاه ميخواهي بهترش را داشته باشي و به كمتر از همانند او رضايت نمي‌دهي...همين ميشود كه دلت ميخواهد رفتارهاي او را عينا در غير از او ببيني و در سرت هم هيچ كدام از شعارهايي كه خودت ميدادي فرو نميرود...اگر خيلي شور و شيرينش را در نياورم به كمتر از سن او رضايت نميدهم و مدام ميخواهم خودم را راضي كنم به مدارا كردن و احساس مي كنم قله‌ي قاف را فتح كرده‌ام و به ديگري لطف كرده‌ام كه بودنش را پذيرفته‌ام...

پ.ن:چقدر همه قاطي شدن با هم توي اين پست!!

پ.ن:خدا خيرتون بده كه مزخرفات منو تحمل مي كنين اجرتون با اباعبدالله!

پ.ن:راه سخت را پشت سر ميگذاري
تا به قله برسي...
آنجا كه احساس مي كني
ابرها از كنار تو مي گذرند
و تو در ميان ابرها
ايستاده‌ايي!

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 1:1 توسط الناز | |

بذار راه دور نرم همين ديروز كه هوسم گرفت بشينم دونه دونه ايملهايي رو كه برات فرستادم بخونم انگار ديگه اون خنده‌ي كج و نصفه هم نيومد روي لبم...نگاهم رو نديدم ولي احساس كردم خيلي سرد و بي تفاوته...اگه دو سال پيش بهم مي گفتن اين همه عاشقيتم يه شبه به باد ميره و اينجوري سنگ ميشم شايد هيچ وقت باور نمي كردم، چقدر بده كه تمام اون قشنگي‌هاي بودنم براي چند تا حرف نگفته‌ي ساده از بين رفته...نه اينكه پشيمون باشم از عاشقيتم كه اصلا اين جور نيست، هنوزم برام همون آدم دوست‌داشتني ‌هستي كه بودي همون اندازه قابل احترام فقط جنس نگام انگاري كه تغيير كرده...شدي مثل اون آدمهايي كه دوستشون داري اما دلت هم نميخواد از توي اون قاب شيشه‌ايي بيرون بياد!!...فرار مي كنم از بودنهاي دورا دورت..هيچ ميدوني چي شد كه باورم شد؟ خيلي طولاني نيست، همون لحظه كه چشمم خورد به عكست با كت و شلوار و كراوات مشكي و پيرهن سفد تنت از ديدن خندت بدم اومد انگار يكي چنگ انداخت به دلم كه اين جوري صورتم رو مچاله كرد توي خودش و بي درنگ اون ضربدر رو زدم و بيرونت كردم از قاب چشمام...دلم نخواست ديگه بيشتر از اين موندگار بشي تا هي از خودم بپرسم چرا و جوابي براش پيدا نكنم و خودم رو قانع كنم به جواب تكراري و احمقانه‌ي هميشه...منطقي كه فكر كنم هم نميتونم بهت حق بدم و بازم نپرسم چرا؟!...چاييم تموم شد، ببخشيد كه حوصلم براي گفتن به اندازه‌ي يه ليوان چايي با 5 تا باميه بود.

پ.ن:هفته‌هاي آخر ترم واقعا مزخرف ميشه همش تست و تست و تست...حالم ديگه از اين آدمك خشك و بي احساس بهم ميخوره...بجاش شكلاتهايي كه از آقاي اسپهبدي مي گيريم خيلي مزه ميده بخصوص وقتي كه يه عالمه نق ميزنيم به جونش!!

پ.ن:این مهمون اصفهانی مغزم رو ترکونده...صبح از ساعت ۷ میره توی آشپزخونه و سرو صدا راه میندازه هرچی هم هوار میزنم فایده نداره!!

پ.ن:حال تو ميروي
بخشي از خاطراتم را با خود مي‌بري
خلا وجودم را پر مي كند
غمگين مي شوم...خاطرم آزرده است

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 0:28 توسط الناز | |

از اين خانه ميپرد به آن خانه...امروز عاشق است و فردا فارغ...دل من است ديگر كه اگر اينگونه نبود ديگر دل من نميشد...برايش فرقي ندارد ميشود به دستش آورد يا نه...براي خودش رويا بافي مي كند و ريز ريز ميخندد...كاريش هم نميتوانم بكنم، سفت و محكم پاي اعتقادش ايستاده است و جفت پايش را هم از يك كفش بيرون نمي آورد...ميگويد خوشي‌هاي دنيا آنقدر كم و كوچك هستند كه بايد از كمترينشان لذت برد و آنقدر بزرگش كرد كه بشود نيمي از غمها را به كمكش خنثي كرد...انقدر كه در اوج استيصال و درماندگي تنها يادش بتواند موجي از شادي را به طرفت پرتاب كند...دل من است ديگر! دلش نميخواد همه چيز را سياه ببيند خاكستري شايد...دل من است ديگر! شاديهايش را فرياد ميزند و غمهايش را فرو ميخورد تا تلمبار شوند آنقدر كه ارزش سوگواري را داشته باشند...دل من است ديگر! از اين خانه ميپرد به آن خانه شايد كه در آنجا اتفاق تازه‌ايي منتظرش باشد تا رخ بدهد و بشود يك خاطره‌ي خوش ديگر...دل من است ديگر! امروز عاشق است و فردا فارغ...حتي اگر طول اين عاشقي به يك ساعت هم نكشد دلش ميخواهد ببردش جزء ليست عشقهايش تا بتواند برايش داستان سرايي كند.دل من است ديگر! كه اگر اينگونه نبود ديگر دل من نميشد.

پ.ن:هي spider بازي مي كنم هي مي بازم!

پ.ن:پنجشنبه تولد آقای اسپهبدی بود...يه جشن تولد حسابي براش گرفته بوديم.جقدر هي خودمون رو سرزنش كرديم براي اين همه كم كاري و تنبلي‌مون...اين همه قدر ندونستن زحمتهاي اين آدم دوست داشتني.

پ.ن:و منم...نا آرام...؟!
شانه‌هايم مي‌لرزد
قلب بيچاره‌ي من؟
تو تحمل داري...؟!

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 1:0 توسط الناز | |

امروز از همان روزهايي بود كه از آن دنده‌ي چپ بيدارم شدم و مدام به جان خودم نق زدم و نق زدم، هي بهم زدم اين افكار مسخره را و هي يك هيچ بزرگ مي خورد توي صورتم؛ گاهي بعضي مكانها، آدمها يا جملمه‌هايي ميشوند خاطره كه تو دلت ميخواهد از همه‌ي آنها فرار كني و وقتي هجوم مي آورند به سمتت هرچه بيشتر مقاومت كني بيشتر فرو مي روند به اعماق ذهنت...میشوند برعكس آنهايي كه به محض عبورشان از ذهن يه خنده‌ كُنج لب مي نشانند و دلت ميخواد بارها و بارها مرورشان كني و گاهي دوست داري سناريوي جديدي براي آن جاهايي كه باب ميلت نبوده بنويسي و با آن فكر تازه و نو اين بار مرورشان كني و انقدر خذف و اضافه مي كني تا ميشود آن خاطره‌ي دلخواه حتي اگر حالا دستخوش تغييراتي هم شده باشد...اصلا ميدانيد چيست؟ وجود همان شخصي كه اين خاطره را آفريده باعث ميشود دلچسب شود و حتي از ياد آوردي گلايه‌ها هم اخم نمي كنيي و باز هم همان خنده‌ي شيطنت آميز را تحويل ميدهي...بعضي‌ها خنثي هستند، انگار كه هيچ وقت نبودن، گاهي وقتها هم حضورشان پُرنگتر از تصور است! با اينها تكليفت معلوم نيست، نميداني بايد حلوا حلوايشان كني يا با اخم نگاهشان كني و دلت ميخواد از آن اييييش‌هاي كشدار حواليشان كني!!

چهارشنبه‌ها انگار كه روز مرگم باشد از صبح مثل ديوانه‌ها دور خودم ميچرخم و نمي فهمم كي زمان ميگذرد و هنوز هيچ كاري نكردم! به قدري كارهاي عقب افتاده و نيمه تمام دارم كه نميدانم از كجا بايد شروع كنم...هي يه تَق به آن ميزنم و يه توق به آن يكي!

پ.ن:پنج شنبه شب مهموني از اصفهان مياد خونمون كه من دلم ميخواد حسابي حالش رو جا بيارم و خدارو شكر زمان به اندازه‌ي كافي دارم!

مجبورم کامنتدونی رو تاییدی کنم

پ.ن:و تو نا آرامي
تو اي تنهاي غريب
بي صدا خاموشي
با هم زمزمه‌ايست كه تو را مي خواند
و تو نا آرامي...؟!

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 0:51 توسط الناز | |

اينكه من خوشكلم يا نه؟ اينكه دوست پسر دارم يا نه؟ اينكه چند سالمه؟...كدوم يكي از اينها واقعا مهمه براي توي خواننده‌ايي كه مياي اينجا رو ميخوني؟! چه فرقي داره من دروغ ميگم يا جزء جزء حرفام حقيقته محظه؟ اصلا مگه هدفم از نوشتن براي كسي مهم‌هست كه بخواد بپرسه يا نه؟ اينكه انقدر كه اينجا ميگم اجتماعي هستم يا شخصيت گوشه گيري دارم و بيشتر رويا پردازي مي كنم!...قصد نداشتم جواب اين كامنت رو بدم چون هيچ آدرسي از خودش نذاشته بود تا جواب بگيره و علاقه‌ايي هم به جواب دادن اونم از نوع اختصاص دادن يه پست براش رو ندارم...ولي يه بار اين كارو مي كنم براي تمام كسايي كه از اين سوالها ميپرسن.

حذف شد

پ.ن:ما كه خوبيم خدا شما را شفا بدهد انشاالله

پ.ن:خدا هيچكسي رو اينجوري ظايع نكنه...تا نا كجا آبادم جزغاله شد!! آخه اين انصاف بود ميلان اين جوري از اينتر ببازه؟!!از اون بدتر رم هم باخت آخه!

پ.ن:بيا و معني زندگاني شو
و حيات را جاودانه كن
باورت دارم اي دوست
بيا و مرا باور كن

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 19:5 توسط الناز | |

پيازهاي خورد شده رو كه ميريزم توي ماهيتابه صداي بابك جهانبخشم ميره هوا و شروع مي كنه به خوندن "برو ديگه براي تو جايي نمونده تو اون دلم اين همه بد كردي به من اينم جوابشه گلم" همينجوري تكون تكون ميخورم و پيازها رو سرخ مي كنم و با دست ديگم گردوها رو لِه مي كنم؛يادم ميفته كه ميخواستم كيفم رو بشورم!! لباسشويي رو روشن مي كنم و كيفم رو ميندازم توش اين بار نوبت شادمهره كه بخونه‌ " ترسم از اينه كه روزي من به ياد تو نباشم ديگه دلسرد بشم از تو برم و با تو نباشم" ميگوها رو ميريزم توي ماهيتابه و با پياز و سير خورد شده تفت ميدم، يكم بعدش گردوها رو هم اضافه مي كنم...اين دوتا خواهر جان خنگولكم ميان و هي قاشق رو از دستم مي گيرن تا خودشون يه تفت بدن غذا رو...درست كردن سبزي پلو ديگه كار من نيست حوالش ميدم به مادر گرامي و ميرم سراغ كارهاي خودم كه دوست گرمابه و گلستانم زنگ ميزنه؛ ميدونم الان بازم بايد هي بهش بگم دختر جان خجالت بكش اين كارهارو نكن اگه اون بدبخت بره دنبال دختراي ملت كار عجيبي نكرده...ذليل مرده خوب وقتي مياد خونه يكم به اون قيافه‌ي درب و داغونت برس، اون ابروهاي نصفت رو يه مدادي بكش و اون بلوز شلوار مسخره رو بذار كنار...يكم عزيزم و قربونت برم به نافش ببند خير سرتون هنوز يه سال نشده ازدواج كردين...تا لنگ ظهر ميخوابه و اصلنم خجالت نمي كشه اونم بازم همون جواب تكراري رو ميده كه همينهاهم از سرش زياديه، حوصله‌ي اين كارهارو ندارم!!!منم طبق معمول حوصلم از دست حرفاي مامانم اينها اين كارو كردن و مادر شوهرم فلان كارو خسته ميشم و يه بهانه‌ي الكي ميارم و گوشي رو قطع مي كنم.

به محض اينكه از استخر ميام بيرون قبل از اينكه برم سَمت رختكن يه دونه پفك ميخرم و شروع مي كنم تند و تند خوردنش انگار كه دنبالم كرده باشن!!

پ.ن:جديدن زيادي گير دادم به آهنگهاي امين رستمي

بعد نوشت:وای وایییییی یدفعه چشمم خورد به این وبلاگ رفتم بخونمش اما چشمتون روز بد نبینه هی هر هر هر خندیدم

پ.ن:اما تو؟!
روي از من بر نمي گرداني!
غم ندارم با تو
و تو خود ميداني

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 16:38 توسط الناز | |

تا دلت بخواد انرژي

 

دلم خواست برم زیر چترشون بشینم ببینم بهم چی میگن؟!اصلا به چي فكر مي كنن؟...نصف شب دیدن این عکس پر از انرژیم کرد.

یه چیزی هست میگن رفتم خونه ی خاله دلم واشه خاله چ....ید دلم پوسید حالا حکایت منه، امروز به هرکس اس ام اس میزدم که حالت چطوره ناله می کرد!! مثلا گفتم یه دو کلمه حرف بزنم بلکتم این دل صاحب مرده خوب بشه.

پ.ن:از هيچ چيز ماه رمضون به اندازه‌ي اين افطاري دادن بدم نمياد...بازم خوبه ما هيچ فاميلي اينجا نداريم كه مهمون بازي راه بيفته.فعلا كه كمر بُريد براي مهموني اول دومي رو خدا بخير بگذرونه!

پ.ن:و تمناي نگاهي خسته
و دستاني مهربان
كه مرا مي خواهد...
و زمزمه‌ايي مبهم و گنگ
كه مرا مي خواند؟!

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 1:20 توسط الناز | |

10 – 11 سالم بود كه فوتباليستها رو نشون ميداد...اصلا با همين كارتون بود كه عاشق فوتبال شدم...اون وقت من ميشدم زن سوباسا و با خواهرم و دختر عموم بازي مي كرديم!...حامله هم ميشديم و يه چندتايي چادر ميذاشتيم زير لباسمون و دست به كمر راه مي رفتيم...تو عالم خودمون فكر مي كرديم اگه شوهرمون با مادر و خواهرشم بدون اجازه‌ي ما حرف بزنه خيانت كرده و بايد كه باهاش دعوا كنيم...اصلا كلاس داشت هر شب دعوا كردن و مثلا قهر كردن و شكايت رو پيش زن واكي(خواهرم) و تارو(دختر عموم) بردن!! همون وقتا بود كه فقط علي دايي رو ميشناختم و كلا همه رو توي زمين علي دايي مي ديدم!! براي همين كم كم از زن كارتون شدن استعفا دادم و شدم زن علي دايي...اون وقتا تابستونها كه ميرفتيم باغ ما سه تا براي خودمون يه گوشه‌ي دنجي پيدا مي كرديم و بازي دنباله دار خودمون رو شروع مي كرديم...هيچ وقت يادم نميره اين صحنه كه مثلا داشتيم توي خيابون راه ميرفتيم كه بچه‌ي من ميخواست بدنيا بياد!!...چيز زيادي هم نميدونستيم از به دنيا اومدن بچه براي همين عين افغاني‌هاي روي زمين پر از خاك ولو مي شديم و مثلا وضع حمل مي كرديم... بعد‌ترش كه خانه‌ي سبز نشون ميداد اون رو هم بازي مي كرديم اما اين بار دوتا پسر عمو‌هام هم توي بازي بودن...وقتي هم كه از بازي كردن خسته ميشديم يواشكي بوردا‌هاي لباس رو برميداشتيم و مي رفتيم يه گوشه‌ايي و نگاه مي كرديم و كلي هم شاموتي بازي در مي آورديم تا خير سرمون كسي نفهمه...دكتر بازي هم مي كرديم! اصلا مگه كسي پيدا ميشه توي اون سن دكتر بازي نكرده باشه؟!؟!...آمپولمونم خودكار بود كه با ناجوانمردي كامل تزريق مي كرديم!!!...

پ.ن:موهام رو عسلي رنگ كردم!

پ.ن:روزها در گذر
ما همه رهگذر
آنچه ماند بجا خاطرات است

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 12:21 توسط الناز | |

وقتي مدام هوس‌ام مي گيرد براي گفتن و گفتن، وقتي كلمه‌ها اين جوري توي ذهنم رديف ميشن براي جمله شدن، تمام مقاومتم رو براي نگفتن كنار ميذارم و جمله‌هاي پراكنده رو يه نظم و ترتيبي ميدم و روي كاغذ ميارم...بعد دلم ضعف ميرود براي تويي كه عاشقم كردي.اصلا ميداني چيست؟ شده‌ايي همان عشق اولي كه سخت از ياد ميرود يا شايد هم اصلا فراموش نميشود. براي مني كه آدمها را سخت به حريمم راه ميدهم حكم كليد‌دار يا شايد فرماندار آنجا را داشتي و انگاري شش دانگ سندش به اسمت خورده بود. مدام به خودم ياد ميدادم بيشتر و بيشتر دوست داشتن و بي پروا عاشقي كردن رو. ميخواستم از تمام بوسه‌هايي كه اين لب داده بنويسم. من نشسته بودم روي پاي تو و دستهايم حلقه شده بود دور گردن تو؛ لبهايم لمس مي كرد صورتت رو و چند بوسه‌ي كوتاه و بعد خيسي زبونهامون و هم‌تن شدن...

به تو كه ميرسم حرف زيادي ندارم براي گفتن. اون همه مقاومت من و شل نشدن! اون داغي لبها روي گردنم، اون گرماي تني كه سخت به آغوشم كشيده بود و يه دنده‌وار انكار از طرف من...ميداني؟! دلتنگي براي يك صدا بود كه دوباره به سَمت تو حركتم داد، و اين بار بوسيدنهاي تو از نوع خاص خودت اول لب پايين بعد لب بالا و تنگ به آغوش كشيدنهاي من و گاز زدن به شونه‌هاي تو...نگاه ملتمس من واطمينان تو براي كمتر شدن درد خفيفي كه در تنم مي پيچيد...حتي نياز به تشكر بعدش هم نبود چون اين خواست من بود و تو پذيرفتي...

و اما تو؛ با تو زن بودم، حرف زدم و حرف زدم. از تُو در تُو ترين لايه‌هاي زنانگي‌ام، تو صبورتر و آرام‌تر و داغ‌تر از تصوراتم بودي. من تمام تابوهاي ذهنم رو با كمك تو شكستم، هيچكس به اندازه‌ي تو به من عشق به زندگي نداد، عشق به شناخت خودم. هنوز هم دلم غنج ميزند براي وقتي كه خزيدم درون آغوشت و سرم را پنهان كردم درون سينه‌ات. همان يك لحظه دلم خواست ميشد عاشقت شد. الان كه فكر مي كنم يادم مي آيد كه زبان من بود كه قفل شده بود به زبان تو و به طرف خودش مي كشيد و تو مدام ميخواستي به من بفهماني تا هميشه اين مدل بوسه بگيرم از لبانت؛ ميداني؟ تمام لذتم براي درآغوش كشيدنت عشق شنيدن صدايت زير گوشم بود...

پ.ن:شب دراز و
فكر من ويرانگر است
من اسير خسته
در دست شبم

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 12:29 توسط الناز | |

نشسته‌ايم و براي خودمان فكرهاي قشنگ قشنگ مي كنيم و هي نيشمان بازتر و بازتر ميشود، بعد ييهو دلمان غنج ميزند براي يه دست قوي تا هي روي تنمان حركت كند و ما مثل يه گربه‌ي ملوس مدام سر و گردن كج كنيم و هي پشت چشم نازك كنيم و قربان صدقه‌ي صاحب دست برويم و هي بوس‌هاي آبدار با طعم شكلات(اينو از شعر عمو پورنگ ياد گرفتم) دريافت كنيم و پاسخي آبنباتي بدهيم...ما هم ديديم اين كه فكر است بگذار بيشتر خوشحال بشويم و هوس كرديم آن دست عزيز از زير لباسمان هم رد بشود و تنش هم به تنمان بخورد و حالي به حالي بشويم و زير دستشان غلط بزنيم و به طرف خودمان بكشيمش و...امممممممم ديگر به شما ربطي ندارد كه به كجا كشيد اين فكر شكلاتي و قند و نباتي!!

پ.ن:بازم استخر ماه رمضوني، بازم تا ساعت 12 شب توي آب شنا كردن و به همه چيز و همه كَس فكر كردن.شاید یه بار بگم به چی فکر می کنم

پ.ن:ماه رمضون بدون ربناي شجريان به درد زهر مار هم نميخوره.

کارشناسی مجاز شدمممممممممممممم...الان دارم خفه میشم از خوشحالی!

پ.ن:چرا او عاشق من شد
به يك عابر شنيدم گفت
و عابر هم جوابش را
همان وقتي كه رفتم گفت

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0:30 توسط الناز | |


Design By : Night Skin