تبليغاتX
من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه




















من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه

من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من

زادگاه من، جايي كه به دنيا اومدم توي نقشه با رنگ سبز نشونش ميدن و ميگن كه جنوب غرب ايرانه...جايي كه رودخونه‌ي پُر آب دِز از وسطش رد ميشه و تابستونهاش از جهنم داغ‌تره...مردمش اصلا ساده نيستن و تا دلت بخواد خورده شيشه دارن ولي خون گرم و صميمي‌ان و مهمون نواز...مردم شهر من بر خلاف تصور خيلي‌ها اصلا سياه يا سبزه‌ي تند نيستن و روي دستهاشون هم خالكوبي ندارن...مَردهاش با دشداشه توي خيابون راه نميرن و زنهاشم عبا به سر نمي كنن...توي خيابونهاش هم اصلا نخل زينتي زياد نيست...مثل تمام شهرها همه جور آدم با سليقه‌هاي متفاوت توش پيدا ميشه...آداب و رسوم خاص خودش رو داره و لحجه‌ي سخت...دوتا بازار قديمي داره و 6 تا پاساژ مُدرن...

هرچي جمله‌ها رو بالا و پايين كردم نتونستم بيشتر از اين توصيفش كنم...باهاش خيلي غريبه شدم و نميتونم ديگه دركش كنم...يه جور بريدن از همه چيز!!...دلم ميخواد سالي يه بار هم ديگه پام رو نذارم اونجا...هيچ خاطره‌ي بدي ازش ندارم و حتي با افتخار مي گم اهل اين شهرم ولي دوستش ندارم. اما از حق نگذريم قرمه سبزي فقط جنوبي...ماهي و ميگو فقط جنوبي.

پ.ن:تقريبا هفت ساله ديگه توي اين شهر و اين استان زندگي نمي كنم.

پ.ن:از تو تا من
سكوت و حيرت
از من تا تو نگاه و ترديد

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 17:5 توسط الناز | |

سخت شدم، زيادي خانم و نجيب شدم...از اين همه وقار و متانتي كه گرفتارم كرده حالم بهم ميخوره!!

پ.ن:راه كه ميرم همين جوري جيلينگ جيلينگ صدا ميدم.

پ.ن:خيلي وقته منم
از دست تو خستم
چمدون دل ديوونمو بستم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 13:13 توسط الناز | |

دستمال رو بر ميدارم و كامپيوتري رو كه يه مَن روش خاك نشسته رو تميز مي كنم و ميرم سراغ تختم كه اونم حسابي خاك گرفته...تمام قابهاي بالاي تخت رو دستمال مي كشم و كتابهام رو دونه دونه از كتابخونه بيرون ميارم و دستمال مي كشم و ميذارم سرجاشون...روتختي و خوشخوابم رو ميندازم توي ماشين لباسشويي و يه روكش جديد براي بالشتم انتخاب مي كنم و رو تختي جديدي رو كه تركيب زنده و شادي داره جايگزين قبلي مي كنم و با جارو برقي ميفتم به جون تمام گوشه ‌كناره‌هاي اتاق و حسابي برق ميندازمش...مجسمه‌ي سياهپوست عزيزم رو مي‌برم حمام و حسابي تميزش مي كنم و ميذارمش توي تراس تا خشك بشه...از حمام ميام بيرون و تاپ مشكي نازنينم رو مي پوشم با شلوارك نارنجي و ست جيگرم كه از وقتي خريديم تا حالا نپوشيدمش!!!...ولو ميشم روي تخت و تخته شاسيم رو ميذارم روي پام و يه گلدون سفالي قديمي رو  روي ميز ميذارم و توي ذهنم ميشكنمش و مشغول كشيدنش ميشم...

پ.ن:انقدر دلم درد مي كنه كه دلم ميخواد دل و رودم رو بالا بيارم.

پ.ن:شرمنده اگه عكس زيادي بي نا*موسيه!!!

پ.ن:يادته روزاي اول،
دنيا رو واسم ميخواستي
ميشه تو يادت نباشه،
جون من يادته راستي؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 14:9 توسط الناز | |

يه كلمه حرفم نمياد...اصلا حوصله‌ي نوشتن ندارم چه برسه به گزارش سفر خنده‌دار و الكي شمال...شمال امسال شد نسخه‌ي دوم اخراجي‌ها كه مزخرف‌تر از اوليش بود!...از همون اولش با خراب شدن يه ماشين شروع شد و تا اخرش كه همش تو جاده بوديم و از گرما كلافه...

دلم مدام به سمت دو نفر كشيده ميشه، مدام دل تنگ تنشون ميشم، مدام وسوسه ميشم و مدام سركوب مي كنم اين هوس پُر از لذت رو!

اینایناین عكسهاي شمالن خير سرم.واقعا منفجر شدم از بس عکس گرفتم!

پ.ن:"وي" دادن و "وي" گرفتن توي چاده چالوس براي خودش عالمي داشت.

پ.ن:مخ اون كسي رو هم كه ميخواستم بزنم شرمنده خيلي بدردبخور نبود!!

پ.ن:الان در اتاق نازنينمان حضور داريم و به سلامت به مشهد مزخرف اجلال نزول فرموديم.

پ.ن:من تا كي بايد نخوابم
حتي با ستاره چيدن
انگار از ما خيلي دوره،
قصه‌ي بهم رسيدن

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 18:20 توسط الناز | |

مانتوي قرمز نمي پوشم چون وقتي كنار خيابون منتظر تاكسي هستم همه رقم ماشين جلوي پام ترمز ميزنه...مانتوي قرمز نمي پوشم چون حتي گربه‌ي نر محله هم بهم با چشمهاي دريده نگاه مي كنه...مانتوي قرمز نمي پوشم چون هر عمله‌ايي به خودش اجازه ميده وقتي از كنارم رد ميشه تن كثيفش رو بهم بمالونه...ديروز هم مانتوي قرمز پوشيدم هم شال قرمز...و اين شد كه يه زانتيا وقتي هنوز از عرض خيابون عبور نكرده بودم منتظرم بود، يه كمري چند ثانيه بعد پيداش شد و يه ۲۰۶ يه بوس آبدار برام فرستاد...اين شد كه پسر بچه‌ي ابتدايي هم يه جوووووون كِش دار تحويلم داد...اين شد كه يه افغاني با لباس رنگي از كنارم رد شد و از پشت باسنم رو گرفت و يه ب.ك.ن.م.ت تحويلم داد و رفت!!

پ.ن:اگه خوبي بدي چيزي ازم ديدين حلالم كنينن امشب پرواز دارم!

پ.ن:آقا از همين الان منو جز تجمع مصلي حساب كنين البته اگه زنده رسيدم!

پ.ن:اومدم مخ بزنم!

پ.ن:يه عمر تو رو به هر كجايي كه بردم
هرلحظه گذشت، بي تو من نشمردم
حالا تو بمون و قصه ت راحت باش
از بس نرسيدم به تو آخر مُردم

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 2:6 توسط الناز | |

بعد از گذشت تقريبا يه سال از اولين اس ام اس ‌هاي بودارمون الان كه بهش فكر مي كنم بيشتر از قبل به متفاوت بودنش ايمان ميارم...فكر نكنم هيچكس بتونه مثل ما قانونهاي اين بازي رو درست رعايت كنه، حتي شك دارم اين بازي رو كسي بلد باشه!...الان وقتي به دليل‌هام براي شكستن اون شك و دو دلي فكر مي كنم ناخودآگاه حالت صورتم عوض ميشه، حرص ميخورم از اون احساس گناه احمقانه‌يي كه داشتم از بودن توي اون اتاق با پرده‌هاي سرخابي و اون دوتا تختي كه يكيش خونه‌ي من بود يكيش خونه‌ي تو...قربون صدقه بازي، دعوا بازي، حرف زدن درباره‌ي نگفته‌هايي كه نبايد كسي ميدونست، اعتراف بازي و از همه جالبتر بازي خاص خودمون كه مدام باعث سر و گرم شدنم ميشد...اون روزايي كه صبح منتظر تماست بودم تا بي توجه به چيزايي كه ميگي غرق صدايي بشم كه خيلي دوست داشتم؛ صدايي كه از شنيدنش هيچ وقت سير نشدم و تنها حسرتم دوباره نشنيدن اون صداس...اون شماره‌ايي كه فقط مال من بود...آخرش شايد اون جوري كه ميخواستيم نشد ولي اون كاري رو كه ميخواستم كردم!!!...شايد اگه اين جوري همديگه رو موظف نمي كرديم و يكم تعادل رو رعايت مي كرديم الانم ميشد كه با هم باشيم...ميشد بشيم همون دوستهاي معمولي كه قرار بود از اول باشيم...قرار بود عاشق نشم كه نشدم، قرار بود وابسته نشم كه نشدم. ولي قول ندادم كه دوستت نداشته باشم پس داشتم.

پ.ن:برنامه‌ي سفر رو از تبريز به رشت تغيير دادم، دليلشم خيلي واضحه!

بعد نوشت:اگه نشنيدين دانلود كنين منو كه رواني كرده

ادامه‌ي مطلب رو از دست ندين

پ.ن:بي گمان در خلوت آيينه
رازي نهفته است
و در سكوت باغچه مي توان گم شد


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 0:50 توسط الناز | |

اينم از كنكور كارشناسي هنر...بعد از يه سال بالاخره مدام درس خوندن تموم شد و امروز يه 75 دقيقه يه 85 دقيقه دفترچه خوندم و تست زدم...بماند كه اصلا منبع معارف نميدونم چي بوده كه همچين سوالايي ازش داده بودن...با اينكه منابع آزمون عمومي رو از پارسه گرفته بودم ولي يه كلمه هم ربطي به اون چيزي كه خوندم نداشت...آزمون تخصصي هم بيشتر مفهومي بود...به جدم سه بار كتاب به اييييييييييييييييييييين بزرگي تاريخچه‌ي نقاشي ايران و جهان رو خوندم اما دريغ از يه نقاشي كه بگه از كدوم نقاشه يا اصلا مال كدوم سبكه!!!!...در هر صورت تا شهريور بايد صبر كنم.

حالا ميتونم برم  dvdلاست و فرار از زندان رو بگيرم و ببينم عقده‌ايي شده بودم از بس كه همه نگاه مي كردن و من حسرت ميخوردم!!!در اولين قدم هري پاتر 6 رو نگاه كردم و بسي لذت بردم(خوب چيه دوست دارم هري پاتر رو اصلنم خجالت نمي كشم!)

خوبيش اينه كه فعلا خبري ازت نيست و دور و برم آفتابي نميشي...اصلا شور و شوق قبلا رو ندارم...حوصله ندارم دوباره پروسه‌ي تكراريه آشنايي و شناخت دست و پا شكسته رو طي كنم و سعي كنم كه دوست داشته باشم بدون اينكه به دوست نداشتني‌ها فكر كنم...دوست ندارم توي حرفا بازم طمع تصاحب جسمم رو بشنوم و حرف نزنم...توي يه امتحان ساده رد شدي بدون اينكه سعي در يه ذره مقاومت كني...وار رفتگي تو صدات بيشتر از اون چيزي كه فكر مي كردي معلوم بود...از نبودنت خوشحالم!

پ.ن:گير دادم به آهنگهاي قديمي modern talking ول كن هم نيستم...بماند كه الهي قربونت برم شهرام صولتي هم تيكه تيكم كرده(نيست خيلي جديده!!)

پ.ن:انقدر بدم مياد وقتي مهمون داريم اتاق من ميشه محل چمدونهاشون كه حد نداره...تمام خلوتم رو بهم ميزنه و همه جا شلوغ ميشه، اههههههههههه كفرم در مياد اين جوري.

پ.ن:طفلك دل من!
آرام در گهواره‌اش خفته
طفلك دل من!
به چه چيزهاي كوچكي دل خوش مي كند

نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 0:39 توسط الناز | |


Design By : Night Skin