تبليغاتX
 جنبش بزرگ وبلاگی موج سبز سوم اعتراض به جنایات احمدی نژاد و حامیانش و حمايت از مهندس موسوی تیرماه 1388 من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه




















من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه

من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من

دوست دارم بدونم هنوزم لذت مي برم از خوابيدن توي آغوشت؟؟

پ.ن:شكار لحظه‌ها به این ميگن

اظهارات جدید موسوی

از همین تریبون اعلام می کنم که قصد ترک کردن بلاگفا رو ندارم

پ.ن:چون به من
نزديكتر ميشد
ورطه‌ي تاريك لذت بود

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 17:0 توسط الناز | |

هوا گرمه و براي فرار از آفتاب ميخوام كه سريع خودمو جا كنم توي يه ماشين...اولين ماشيني كه مياد سوار ميشم...توي ماشين انگار هوا كم ميارم هي دل و رودم به هم مي‌پيچه و نفسهاي عميق مي كشم و مدام به خودم ميگم حالم خوبه...همه چيز دور سرم ميچرخه به بالا كه نگاه مي كنم بدتر ميشم...صداي اصفهاني كه داره فرياد ميزنه توي مغزم دنگ دنگ مي كنه...دلم ميخواد بزنم تو سَر پسرك لاغر و ريشوي پشت رُل و بگم كه خفه كنه صداي ضبطش رو...به مقصد كه ميرسم سريع پياده ميشم و گرماي 45 درجه‌ايي رو به ريه‌هام مي كشم و خوب ميشم...

چقدر دلم ميخواد همين پسرك اعصاب خورد كن اين روزا رو ببينم و دق دليم رو سرش خالي كنم...نميدونم چه خصومتي با اين بخت برگشته دارم كه به محض ديدن اسمش تشنج مي گيرم و حرفهاي قلمبه تحويلش ميدم و جوابهاي نا اميد كننده دريافت مي كنم...دوست دارم باهاش لجبازي كنم و هرچي ميگه عكسش رو انجام بدم...همش دلم ميخواد بهش بگم: ببين برو گم شو، ببين گورتو گم كن، ببين حالم از قيافت بهم ميخوره، ببين برو به جهنم...همش دلم ميخواد ديگه باهاش مدارا نكنم و نگران ناراحت شدن يا نشدنش نشم و يه بارم كه شده به عمد يكي رو از خودم برنجونم.

اصلا رُك و راست اگه بخوام بگم...امممم خوب كلافم نميدونم چرا ولي همش كفر خودم رو در ميارم...مدام ذهنم رو از هر اسمي خالي مي كنم و عصباني ميشم...عصباني ميشم كه فراموشت كردم، كه ديگه هيچ چيزي باعث نميشه دلم بخواد كه الانم باشي...كه بي تفاوت شدم نسبت به همه‌ي چيزايي كه به تو ربط داشت...كه هنوز بيشتر از چند ماه نگذشته ولي حتي ديگه سراغ اون بسته‌ي كوچيك توي كيفم نميرم و توي مشتم فشارش نميدم و نمي بوسمش و حتي چند بار خواستم كه بندازمش تا همينم ديگه ازت نداشته باشم...ميدونم بدجنس شدم ولي ديگه نميخوام بذارم حتي خاطره‌ايي از اسمت هم آزارم بده.

میر حسین موسوی: روز جمعه در میان صفوف شما حاضر خواهم شد(چون سایتش فیلتره متنش رو توی ادامه ی مطلب میذارم)

پ.ن:همه مي ترسند
همه ميترسند،
از من و تو
به چراغ و آب و آينه پيوستيم
و نترسيديم


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 1:40 توسط الناز | |

ميگن اين دخترا همشون منتظر يه شاهزاده‌ي سوار بر اسبن حتي اگه از اسب بترسن!!

پ.ن:حق با شماست
من هيچگاه پس از مرگم
جرات نكرده‌ام كه در آينه بنگرم

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 16:0 توسط الناز | |

هي دارم نزديك ميشم به يك سالگيت و هي ضربان قلبم تند‌‌تر ميشه...انقدر اون روزا آشفته بودم و گيج كه با تمام وجودم چنگ زدم بهت تا براي خودم داشته باشمت...نه اينكه فكر كني حس تملك داشتم‌ها كه اصلا اين جوري نبوده، يه جورايي تمام دلتنگي‌هام رو ميخواستم با تو پيدا كنم! دوست داشتم هي نگفته‌هام رو به يكي بگم كه تا حالا نگفتم...دوست داشتم اعتماد كنم حتي اگه پشيمون بشم...نميدونم چرا ولي خوب زود تونستي نظرم رو جلب كني...و الان نزديك يك سالگيت دارم مرور مي كنم تمام خوبيهات رو، تمام خوبيهام رو!

 آقا من بالاخره از چندتا از طراحي‌هام ميخوام پرده برداري كنم!!!...
تصوير خودم توي آينه  _ چشم خودم  _ ليليوم با روان نويس  _ كاريكاتور يكي از بچه‌هاي كوهسنگي  _ چشم و ابروي يه مدل توي كوهسنگي. ديگه براي امروز كافيه زيادي ذوق زده ميشين!

پ.ن:احسانه قهوه‌چي اومده بود مشهد با قوم همسر...ساعت 2:30 باهام تماس گرفته كه يه رستوران خوب بگو مهمون دارم ميخوام ببرمشون اونجا تازه نزديك جايي هم باشه كه الان هست...منم آدرس دوتا رستوران رو دادم ولي از اونجا كه اين مشهدي‌ها قصد كردن همه جا آبروي منو ببرن نميدونم چه مرگشون بوده كه اون وقت ظهر هردوتا تعطيل بودن!!!

پ.ن:مثل اين ديوونه‌ها نشستم 5 تا فيلم اره رو نگاه كردم...بعد هرچي فكر كردم نفهميدم اينها كجاشون ترسنك بود كه همه ميگفتن!!

پ.ن:نامه ی کروبی به شاهرودی در ادامه ی مطلب

پ.ن:روي خاك ايستاده‌ام
با تنم كه مثل ساقيه‌ي گياه
باد و آفتاب و آب را
مي مكد كه زندگي كند


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 0:35 توسط الناز | |

به ميدون ملك آباد كه رسيدم يه اتوبوس پر از سرباز و چندتايي ماشين نيروي انتظامي اونجا بود...خيابون به شدت شلوغ و ترافيك سنگين بود اول خيابون راهنمايي چهارتا ماشين نيروي انتظامي و يه گشت ارشاد جا خشك كرده بودن و پليش همين جوري توي خيابون راه ميرفت و پياده‌رو‌ها وحشتناك شلوغ بود...يه نيسان وانت كه قسمت بارش شبيه قفس بود از جلوم رد شد...نبش راهنمايي 5 يه اتوبوس ديگه كه توش جوجه سربازها بودن اونجا پارك شده بود و چندتايي هم بيرون از اتوبوس باتوم به دست ايستاده بودن...ولي ميدون راهنمايي هيچ خبري نبود يعني پرنده هم پر نميزد!!!...نميشه گفت ملت ترسيده بودن چون تعداد سربازها زياد نبود و خبري هم از گارد ضد شورش نبود...تا ساعت 8:30 كه اون اطراف پرسه ميزدم براي دل خوش كني هم يه تجمع 5 – 6 نفره نديدم...
خوب از همون اول هم به مردم مشهد اميدي نداشتم و چشمم آب نميخورد اتفاقي بيفته...

دوتا عكس گرفتم كه البته چون توي ماشين بودم و ماشينم در حال حركت خيلي واضح نشده اما خوب ميذارم ديگه!!...اتوبوس جوجه سربازها. ماشينهاي نيروي انتظامي

پ.ن:آقا امروز عجب پاستايي درست كردم...ماه، باقلوا، هلو...سرشار از خاصيت!!!

پ.ن:كدخدا شديم و بسيار مشعوفيم...هر دستوري بدهيم سريع اجرا ميشود!

پ.ن:شايد هنوز هم
در پشت چشمهاي له شده
در عمق انجماد
يك چيز نيم زنده‌ي مغشوش
بر جاي مانده بود

نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 0:30 توسط الناز | |

چي بگم؟

 

پ.ن:درباره‌ي الي رو ديدم...فيلمبرداري محشر...تا به حال انقدر چشمم درگير يه فيلم نشده بود مدام احساس مي كردم دارم باهاشون حركت مي كنم...بازيها به شدت روان و قابل لمس...

پ.ن:ببخشد عذر ميخوام ولي آهنگ عادت شادمهر هم داره به كشتنم ميده!

پ.ن:هيچ كار خاصي نكردم ولي به شدت دست و پام درد مي كنه دلم ميخواد يه غلتك از روم رد بشه...

پ.ن:همش فكر مي كنم حرف زدن يادم رفته هي كلمه‌ها فراموشم ميشن!؟!؟

پ.ن:اهم اهم اين پست ۳۰۰ اين نويسنده‌ي وراج بود كه به سمع و نظر شوووما رسيد برين خيرش رو ببينين ديگه و خلاصه خوش باشين

پ.ن:لطفا توي راهپيمايي ۱۸ تير شركت كنين...آهاي ملت مشهد تروخدااااااااا ساعت ۸ شب توي ميدونهاي پارك و احمدآباد.

لطفا اطلاع رساني كنيد.مهم

پ.ن:و امروز درگير
لحظه‌هايم
و در ماتم غمهايم...
با عبور از كوچه‌ها، لحظه‌ها را پشت سر ميگذارم
و بدنبال زخمي مي گردم

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 0:8 توسط الناز | |

ببين تو خيلي پسر خوبي هستي‌ها ولي دست از سر من بردار، خوب آخه چه جوري بايد بگم كه تحملت رو ندارم.يعني راستش ديگه خسته شدم از اين آزمون و خطاها ديگه دلم نميخواد هي با سازهاي مختلف برقصم.ببين سعي كن بفهمي كه روي من فقط به عنوان يه دوست قديمي حساب باز كني نه يه دوست دختر يا هرچيز ديگه‌ايي من نيستم...هزار بار اينها رو با خودم تمرين مي كنم با هر تماسش ميخوام كه بگم اما نميدونم چرا هي پشيمون ميشم! بجاش يه سري مزخرفات تحويل ميدم. يه بار كه گفت خوشحال شدم الكي روي هوا گفتم منم همينطور...يدفعه مچم رو گرفت و گفت: راست ميگي؟...موندم چي بگم براي همين گفتم خوب ادب حكم مي كنه اينو بگم!!! يعني چرا نميفهمه كه خسته شدم؟!!...كلا به درك خيلي موضوع مهمي نيست.

مثل گريه توي پاييز...مثل پاييز توي كوچه...مثل كوچه زير بارون...مثل بارون روي شيشه...تو خود عشقي خود عشق...مثل اسمت روي قلبم...مثل هديه توي دستم...مثل اون حالي كه داشتم...وقتي هديه رو مي بستم...تو خود عشقي خود عشق...مثل ماه...مثل ماه وقتي گريه‌ش مي گيره...مثل گل وقتي از دست تو ميره...مثل من كه نمياي و مي ميره...مثل تو، تو خود عشقي خود عشق...مثل ماه...مثل تو...مثل اشك...مثل من...مثل عشق...مثل آه...آه تو خود عشقي خود عشق...مثل ليلي توي پاييز...مثل مجنون زير بارون...مثل بارون وقتي آروم...آروم آروم ميشه عاشق...تو خود عشقي خود عشق......دارم با اين آهنگ بنيامين خودمو دار ميزنم.

پ.ن:واقعا به چه نكته‌ي مهمي اشاره كردم خدا خيرم بده!!

پ.ن:آيا كسي هست با ما بيايد برويم سينما درباره‌ي الي را مشاهده نماييم؟؟

پ.ن:آتيش زير خاكستره اين روزا صداش يه دو هفته ديگه در مياد.

پ.ن:مرداد امسال بازم 6 تا ماشيني ميريم مسافرت اونم تبريز!

پ.ن:فعلا توي خونه‌ي ما جنگه!!! دعوا بر سر خريدن زانتيا(من)- پرشيا(خواهر وسطي)- مگان(خواهر كوچيكه) اما به احتمال زياد پدر محترم فقط قصدشون شايعه پراكني بوده و تا پاييز نميخوان رخش سفيدشون رو بفروشن!!

پ.ن:تشنم،
تشنه ي بارون
چقدر از دريا ما دوريم
بي گناهيم
هردوتامون...

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 0:3 توسط الناز | |

مالنا

نميدونم چي توي اين تصوير بود كه نا خودآگاه منو ياد فيلم مالنا انداخت؟!!...شايد رنگش شايدم نوع لباسي كه اين زن پوشيده؟...

توي آموزشگاه يه دختره هست كه به شدت ازش بدم مياد و هر وقت نگاهش مي كنم آنچنان خصمانس كه سريع روش رو بر مي گردونه ولي ميدونم مدام داره نگاهم مي كنه و به شدت علاقه دارم بزنم تو دهنش!!!

كسي ميدونه جريان راهپيمايي توي مشهد چيه؟...ايهناس خبر رساني كنيد سر جدتون.

نميدونم چرا امروز يدفعه دلم خواست يه كسي مثل دان (يكي از شخصيتهاي كتاب رازي را به من مگو) كنارم بود حتي اگه براي رسيدن به خواستش دونفر رو قرباني كرده باشه!! خونخوار شدم تازگيها.

پ.ن:يه جايي پيدا كردم كه گاز هليُم ميفروشه كه اصلا هم خطرناك نيست نميدونم چرا گُل از گُلم شكفت!!

پ.ن:دلم براي يه نفر تنگ شده خيلي زياد اسمش توي مغزم راه ميره!

بعد نوشت:تازه ترین بیانه ی موسوی در ادامه ی مطلب

پ.ن:و قلبهاي رئوف
      و لبريز از مهر دوست
بجايي كه مردم همه آدمند
و در آدميت سرند


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 0:30 توسط الناز | |

هيچ تخلفي در انتخابات صورت نگرفته و صحت انتخابات از طرف آقايان كدخدایی  و محصولي و الهام عزيز تاييد شده لطفا موج مكزيكي يادتون نره سوت بلبلي هم اگه بلدين دريغ نكنين...به قول قديمي‌ها گلاب به روتون روم به ديوار بي ادبيه ولي خوب چاره‌ايي ندارم بايد بگم كه: ريدين بو ميدين خفن!!!
فقط اين وسط يه سوال مي مونه اونم اينكه اصلا كي شوراي نگهبان رو آدم حساب كرده بود توي اين هاگير واگير؟؟
احيانا كسي تصميم گرفته خدايي نكرده سكوت پيشه كنه؟ اگه ميتونن بيان منو خفه كنن...از يه منبع خيلي موثق شنيدم كه كل آراي ا.ن 5 ميليون بوده.

پ.ن:امروز يه حال اساسي به اين طرفدارهاي بي مغز ا.ن دادم جيگرم حال اومد.

پ.ن:گمشده‌ي من چيز ديگريست
شايد لحظه‌ايي آرامش
كه گران است گران...

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 0:3 توسط الناز | |

شايد يه جور تشكر باشه دقيقا نميدونم ولي خوب بايد كه تشكر كنم از كسي كه اين روزا اين حس استقلال طلبي رو دوباره زنده كرده در من و هم نسلهاي من، اجازه بدين برم جلوتر اين روزا پدر مادرهامون هم پا به پاي ما براي يه مبارزه‌ي جديد و تازه قدم بر ميدارن...هميشه بهشون خُرده مي گرفتم كه چرا انقلاب كردين ولي الان با تمام وجودم دارم درك مي كنم حس و حال اون روزها و دليلشون براي انقلاب...تاريخ نشون داده هميشه دولتمرداي بي خرد كه شعور و عواطف ملت رو نشونه مي گيرن  هيچ جايي در قلب مردم اون سرزمين ندارن...و حالا قرعه به نام ما افتاده شايد وجود شما يه بهانه باشه براي مبارزه با اين همه ظلم و بي عدالتي...اين چيزي كه الان در وجود من زبانه كشيده خشمه ولي نه خشمي از روي كينه و عداوت!! خشمگينم چون ناديده گرفته شدم چون احساس كردم به شعورم توهين شده...الان ديگه دنبال رايم نيستم چون ميدونم چه بلايي به سرش آوردن...الان دنبال از بين بردن ريشه‌ي كرم خورده و پر از دروغ و نفرتي هستم كه اين جوري وحشيانه به جون ملت خودش افتاده و ساكت‌ترين اعتراض رو هم بر نمي تابه...

زمان جنگ من يه بچه‌ي  2- 3 ساله بودم و مسلما چيز قابل توجهي از اون وقتها به ياد ندارم ولي شنيدم از پدر و مادرم كه اون زمان در كانون جنگ زندگي مي كردن و حتي اعضاي خانوادشون رو توي اون جنگ از دست دادن  كه چه خونهايي براي آزادي ريخته شده و  الان مني كه هميشه هيچ ارزشي براي اين حرفها قائل نبودم سختمه گذشتن از خون پسران و دختران اين كشور كه ناجوانمردانه شهيد شدن.

من هنوز يادم نرفته جاي تركشهاي به جا مونده از جنگ روي در رو ديوار خرمشهر...من هنوز با سرودهاي انقلابي بادي به غَبغَب ميندازم و سرم رو بالاتر مي گيرم و نم اشكي هم شايد! الان نوبت ماست كه دوباره حركت كنيم و انتقام خونهاي ريخته شده رو بگيريم...

ميدونيد شايد خيلي‌ها بخندن به من و كارهاي اين روزام به بادبادك هوا كردنم به الله اكبر گفتنم اما دور نيست زماني كه من بخندم.

مراسم شهدای هفتم تیر در مسجد قبا(خیابان دکتر شریعتی بالاتر از حسینیه ارشاد) آقای موسوی سخنرانی می کنه و به این تجمع مجوز دادن یادتون نره ساعت ۶

پ.ن:كوچ پرنده‌ها آغاز ماتم است
خشك است هر درخت
بي بار و بي بَر است
در اين سكوت محض همراه
ماتم است

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 0:24 توسط الناز | |

بادبادكهاي سبز آزادي من

فعلا رئيس جمهور مهر ورز رفته توي سوراخ موش امنش و بيرون نمياد اصلا چرا بياد؟ به لطف پروردگار انقدر توي اين چهار سال پول تو حلق اوباش ريخته و كتك زدن ملت رو بهشون ياد داده كه كاري نداره اين روزا براي انجام دادن...قدرتي خدا كشور هم كه كل خبراش شده دستگيري يه سري آدم پشيمون كه تند و تند گول خوردن و همش هم كه زير سر موسويه كه لعن و نفرين خدا ايشالا دامنش رو بگيره!!!!! به حمد خدا داريم روزاي پر از گُل و بلبل و چمن رو سپري مي كنيم و تنها دغدغه‌مون اينه كه امروز چرا فيلم مورده علاقمون از سيماي جمهوري اسلامي پخش نشده و تخمه‌هامون روي دستمون باد كرده!!!! فقط نميدونم چرا اين بلقيس خانوم كه چند روزه داره دختراش رو پشت سر هم ميفرسته خونه‌ي بخت انقدر سرو صدا مي كنه و توي خيابون ترقه ميزنه و گوله به گوله آتيش روشن مي كنه؟...البته ايرادي نداره‌ها همش از خوشحاليه ولي خوب انگار يكم به كسبه‌ي فاميل رئيس جمهور اينها بر خورده...به ميمنت پيروزي خون بر شمشيره...تازه كجاشو ديدين خبر رسيده به خاطر حضور مليونيه ملت شريف و بزرگوار سابق ايران و خس و خاشاك چند روز پيش و ارازل و اوباش اين روزا امام زمان احمدي*نژاد اينها غيرتي شده يه مشت محكم زده تو دهن آمريكا، خبر رسيده شدت ضربه انقدر زياد بوده كه تمام خيابونهاي انقلاب و آزادي و هفت تير خون آلود شده و نيروهاي زحمتكش يگان ويژه و گارد ضد شورش دارن تيكه‌هاي دهن آمريكا رو از روي زمين جمع مي كنن و در مكانهاي نامعلومي دفن مي كنن تا خدايي نكرده گندش در نياد و ملت زيادي خوشحال نشن و بريزن توي خيابون و بزن و بكوب راه بندازن و به گناه بيفتن استغفرالله.

پ.ن:سيب زميني‌تر از ملت مشهد جايي نديدم تا حالا

پ.ن:بنظر شما چرا روزنامه‌ي خراسان حرف منو توي ستون حرف مردم نميزنه؟

پ.ن:اگه لازم باشه خودم تنهايي تمام آسمون مشهد رو پُر از بادكنك سبز مي كنم.

بیانیه ی شماره ۸ موسوی منبع سایت کلمه(توی ادامه ی مطلب)

پ.ن:زاغك زشت شادمان است؟!
بلبل شاد ما كو؟
كجا رفت؟
نغمه خوان نيست ديگر در اين باغ

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 0:35 توسط الناز | |

چی می مونه برای گفتن وقتی گفتنی ها رو با گلوله و باتوم میگن و دیدنیها رو غرق خون توی خیابون!!! تا حالا انقدر برای شهید شدن یه هموطن گریه نکرده بودم.

فردا چراغهای ماشینها به نشانه ی اعتراض روشنه شما هم اگه دوست دارین این کار رو انجام بدین.

اینم بیانیه ی ۶ مهندس موسوی.

ادامه ی مطلب رو بخونین نوشته ی ابراهیم رها

پ.ن:خاطرم نا آرام
بغض در حنجره ام می ترکد
اشک از گوشه ی چشمم آرام
روی گونه ام می لغزد
جای تو همیشه سبز، یاد تو همیشه هست


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 0:2 توسط الناز | |


Design By : Night Skin