من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه
من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من
اخبار تلويزيون زيادي مزحك و خنده داره ولي گفتگوي محسن رضايي زيركانه بود و مستقيم و غير مستقيم به تقلب توي انتخابات اشاره كرد مجري گفتگوي خبري در آخر بحث وقتي مثلا ميخواست جمع بندي كنه به نكتههاي بي اهميت اشاره كرد كه آقاي رضايي چندتا نكتهايي رو كه از قلم انداخت مجري محترم گوشتزد كرد...نكتهي جالب ديگه هم اينه كه اين روزا هيچ خبري از ا.ن نيست و فقط ديروز توي اخبار يه مصاحبهي كوتاه ازش نشون دادن كه مثلا ميخواست ماست مالي كنه اون خس و خاشاكي رو كه گفته بود!!! يه مسئلهي مهم ديگهايي هم كه اين وسط وجود داره اينه كه صدا و سيما چندين باره درخواست موسوي رو براي گفتگوي رو در رو با مردم رد كرده...آيت الله صانعي هم به عنوان اعتراض به تهران اومده و تحسن كرده و نمايندهي رهبر رو نپذيرفته...رئيس كميتهي صيانت از آرا اين انتخابات رو باطل اعلام كرده(طبق خبري كه توي اين سايت درج شده:www.friendfeed.com ) فريادهاي الله اكبر همچنان هر شب به گوش ميرسه و شب رو به لرزه در مياره و لباس شخصيها همچنان توي كوچهها و خيابونها پلاك خونهها رو يادداشت مي كنن تا نصفه شب اعضاي اون خانواده رو به جرم فعاليت سياسي عليه دولت به نا كجا آباد ببرن.اگه منو بردن حلالم كنين! اونهايي كه در مراكز دولتي بخصوص مراكز مهم دولتي كار مي كنن و قبل از انتخابات علنا از موسوي حمايت كردن بهتره مواظب باشن خيلي اوضاع به نفعشون نيست و ممكنه مشكلاتي براشون درست كنن.(شوهر خالهي من توي مركز مخا*برات سيد خندانه و بهش گفتن كه اگه از ما نيستي پس دشمني و بهتره موضع خودتو رسما اعلام كني!!) پ.ن:جدا اين روزا حسرت ميخورم كه چرا تهران نيستم و نمي تونم توي اين راهپيمايي هاي با شكوه شركت كنم. بعد نوشت:بخونین بد نیست. گزارش چگونگی در گیری در صحن مجلس جواب خانواده ی این دختر رو کی میده؟ پ.ن:هستم در اين تكاپو فقط بگن این دیکتاتوری تا کی؟ این همه ضرب و شتم مردم بی گناه که برای گرفتن حقشون بلند شدن تا کی؟ این همه رعب و وحشت تا کی؟ یکی از دوستان خانوادگی ما که توی سازمان اطلا*عات ک.ش.و.ر کار می کنه چند شب پیش گفت که برین دنبال رای هاتون توی رودخونه ی کارون بگریدن به ما دستور دادن ما هم اجرا کردیم!!!! پ.ن:شب گذشته توی خیابون ما ساعت ۱۱ شب بعد از اینکه فریاد الله اکبر مردم یه سری گارد ویژه ی زد شورش ریختن تو یه خونه و تمام اعضای اون خونه رو دستگیر کردن و بردن!!!...این دقیقا معنای واقعی آزادیه که سران مملکت دارن فریادش میزنن!! پ.ن:نگرانم از این جنایتهایی که این روزا می بینم و میشنوم از کشته شدن جونهای بیگناه. پ.ن:دیر یا زود وقتی که اعتراضها یه جهت درست و منطقی به خودش گرفت منم وارد این اعتراضات خیابانی میشم. بعد نوشت:نیروهای زد شورش توی پارک ملت یه زن باردار رو به قصد کشت زدن و همونجا رها کردن. پ.ن:نام جاوید وطن بزرگترین دروغ سال رو امروز توی رسانه های ایران جار زدن...یکی نیست بهشون بگه آخه لامصبا ۸۵٪ حضور مردم برای نگه داشتن این دولت بود یا برکنار شدن این دولت...یکی نیست بهشون بگه تا کی قصد دارین به شعور ملت توهین کنین و راست راست توی چشمهاشون نگاه کنین و دروغهای شاخدار تحویل بدین؟!!!...بخدا چوب باقالی خاصیتش از مردم حذب باد ایران بیشتره. پ.ن:یه گوشه ی این انتخابات حسابی بازه اما آقایون هنوز ندیدنش انگار! بیا میخوام ببرمت توی تخت و بهت حال بدم! پ.ن:دیروز با این مهشید ترکیده و مادر محترمشون رفتیم زنجیره انسانی تشکیل بدیم خیر سرمون!حیف که بدون طلاع قبلی بهم خورد زنجیره و ما دو ساعت عین این بیچاره ها توی خیابون راه رفتیم پ.ن:ما که حالمان خوب است خدا شما را هدایت کند! پ.ن:خیر جناب سعید خان کولی و مینای کولی یک نفر نیستند. پ.ن:نگاهت گرم انسان نادانِ بی هنر چشم دیدن انسان دانای هنرمند را ندارد، همانطور که سگهای ولگرد وقتی سگ شکاری را می بینند از دور پارس می کنند ولی جرات نمی کنند جلو بروند. انسان پست و فرومایه وقتی نتواند با دانایی و هنر با کسی برابری کند از روی بد طینتی پشت سر از وی بدگویی می کند. اولین و آخرین پست انتخاباتی بود که نوشتم امیدوارم با چشمهای باز شخص دوم مملکت رو انتخاب کنیم نه صرف افشا کردن اتفاقایی که پایانی براش نیست و جزو لاینفک سیاست به حساب میاد، حتی اگه زشت و بد باشه... پ.ن:احتمال دادگاهی شدن ا.ح.م.د.ی ن.ژ.ا.د بعد از انتخابات خیلی زیاده. پ.ن:اندر پی تو یه عطر آشنا آنچنان پرتم می کنه تو هپروت "تو" که مسیرم رو طولانی تر می کنم...دیدی یه وقتایی یه جایی یه اتفاقی میفته که دلت میخواد بازم تکرار بشه و هی دنبالش می گردی تا شاید بتونی با دست خودت تکرارش کنی و اصلا هم گوشت بدهکار نیست که تمام مزش به یه بار بودن اونم اتفاقیه؟ یکی بیاد اینو به من حالی کنه لطفا! پ.ن:هنوز اثرش روی تخت بود ولی با پرویی داشتم انکارش می کردم. پ.ن:یه چیزی رو میخوام ازت بپرسم ولی... پ.ن:فصل سرد آمد صدای تلفن ساعت ۸:۳۰ صبح بلند میشه دوست عزیزمان می فرمایند برای شام مهمان دارند و بلد نیستند پیراشکی درست کنند! تقاضا می کنند برویم و برایشان درست کنیم. ساعت ۱۰ صبح در آشپزخانه ی خونه ی دوستم اینا: روی گاز دوتا ماهیتابه هست، توی یکی پیاز داره سرخ میشه و توی یکی دیگه سوسیس کالبسها دارن تفت میخورن و من قاشق به دست در حال به هم زدن اونهام. ساعت ۱۱ صبح در آشپزخانه ی خونه ی دوستم اینا: مواد هردوتا ماهیتابه رو توی دوتا ظرف پیرکس میریزم و خمیر پیراشکی و پنیر پیتزای رنده شده رو میبرم روی میز...دوست محترم در حال بالا و پایین کردن کانالهای ماهواره هستن و مدام از جاری محترم تر از خودشون بد میگن! یدفعه بهم نگاه می کنه و میگه: الناز تو خیلی چیسان فیسان داری. فرق دوستایی که شناختن منو با دوستایی که نشناختن دقیقا اینجا مشخص میشه. پ.ن:ما یک دوستی داریم از دوران راهنمایی که این دوستمان تازه ازدواج شده بعدش این ازدواجش(شووورش) یه دوست خیلی خیلی دوست جونی داره که میخوان براش یه بانوی زیبا انتخاب کنن یعنی این جوری که میگن کل کرج رو گشتن و این آقا تا حالا راضی نشده! الان معلومه فکرای خبیثانه تو سرم دارم؟ پ.ن:یکی باهام تماس بگیره و بگه خرت رو به چند مَن میفروشی. پ.ن:تو آمدی بعضی وقتا یه اتفاقایی میفته که واقعا خنده داره. خودم با این همه مشکل و مصیبتی که دارم این روزا شدم مشاوره خانواده و هی دارم حل اختلاف می کنم(زرشک)...دوشنبه داشتم با دوستم از آموزشگاه برمی گشتم که یدفعه گفت:الناز با شوهرم مشکل پیدا کردم یه جوری که ازش متنفر شدم.یکم جا خوردم یعنی اصلا انتظار شنیدن این جور درد و دل با خودم و از طرف دوستی که خیلی باهاش ارتباط ندارم نداشتم!...هرچند که موضوع خیلی بحرانی تر از این حرفا بود که بشه براش کاری کرد یا حداقل راه حلی گفت ولی چی کار کنم که هی تند تند از خودم خوشم میومد!(همسر این خانم به طرز بیمار گونه ایی دنبال دختر و زنه و سیرمونی هم نداره!؟) یه عالمه کار دارم و هیچ کدوم رو هم انجام ندادم تا الان. چهار تا تحقیق برای روز ۲شنبه، یه ترکیب پرسپکتیو، کشیدن تخم مرغ از دو زاویه ی متفاوت(واقعا سخته)، تموم کردن کتاب تجلی نور در هنرهای سنتی ایران تا آخر هفته، ۱۰ تا کاغذ آ۳ جدول هاشور تا روز ۲شنبه. وااااااااااای مغزم ترکیده میشه الان! جناب آقای بابایی بلاگستان حضرت رضا خرداد ۵۳ از همین تریبون تولد ۳۵ سالگی شما رو بسیار بسیار تبریک می گوییم. هرچند نمیدونم میخونی اینجا رو یا نه ولی به عنوان دختر عزیز دل ومهربونت یه عالمه تبریک میگم با یه دونه بوس روی گونه پ.ن:بوسه ی خداحافظی با مادر اثر جوی فیلدینگ. دوستم اومد براش یه عالمه ی هوارتایی. پ.ن:تو مرا دیدی انقدر دلم میخواست بزنم تو دهن اون زنیکه تا دیگه ادای آدمها رو برای من در نیاره...انقدر دلم میخواست یه سوزن میزدم تو شیکم اون مردک چاق تا دیگه این جوری سرم داد نزنه...تا دیگه این جوری نترسونتم و خلوتم و بهم نزنه...چقدر دلم میخواست مجبور نبودم این جوری ساکت میشدم و هرچی میگفتن گوش نمی کردم و یه عالمه حرفای قلمبه بهشون می گفتم...دلم میخواست داد میزدم سرشون و دهن همشون و گِل می گرفتم تا دیگه هیچ وقت صداشون در نیاد...چقدر امروز تو خیابون از شدت فشاری که روم بود گریه کردم و بلند بلند داد زدم ولی دلم یه ذره هم خنک نشد...و از همه مهمتر چقدر تو بی ملاحظه بودی!!! دیگه نمیخوام درک کنم آدمای اطرافم رو میخوام بذارم یکم فقط یکم اونا هم بفهمنن و سعی کنن درک کنن شرایطم رو...چقدر حرف هی قلمبه شده رو دلم و داره خفم می کنه...چقدر دلم میخواد داد بزنم سرت...چقدر دلم میخواست میفهمیدی این همه عذرخواهی به هیچ دردم نمیخوره و هیچ دردی رو دوا نمی کنه...چقدر دلم میخواست ترو هم مثل آدمای دیگه از زندگیم حذف می کردم تا انقدر حرص نخورم و هی مجبور نشم بگم آره خوب تو که حق داری گور بابای منم کرده! ولی خوب فقط دلم میخواد، چقدر بده که انقدر نزدیکی...انقدر باهات راحتم...انقدر باهات آرامش دارم...انقدر که هروقت بخوای هستی و هروقت بخوای نیستی ولی آغوش من همیشه!!.......... پ.ن:یواشکی رو به راحتی آب خوردن حذف کردم از زندگیم.فکر کنم تنها کار درستی که این روزا کردم همین بوده. پ.ن:بدبخت ترین و بیچاره ترین و فلک زده ترین آدم روی زمینم انگار که نه حتما. پ.ن:آروم اومدی تو خوابم
فرياد مي كنم من
فرياد در هياهو...
صبح امید وطن
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
وطن ای هستی من
شور و سرمستی من
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
که هم آواز تو منم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
بشنو سوز سخنم
که نوا گر این چمنم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان
این دقیقا عین جمله ایی بود که موتور سوار عزیز نثار من کرد.در حُسن نیت این برادر گرامی هیچ شکی نیست ولی نفهمیدم کی و چه زمانی از ایشون این تقاضا رو کردم که این برادر بسیجی و جان بر کف به این شیوایی لبیک گفت؟!؟!؟
...منم که شدم یه تیکه ی سبز متحرک.
صدایت دلنشین
دستهایت مهربان
اما...
در کوی و برزن در جستجویت
شاید بیایم یک بار دیگر
راهی به کویت
راهی به سویت...
فصل قندیلهای یخی
و پرنده آرام می میرد
پشت دیوارهای یخی
- کی؟من؟!
آره، همه ی کارهات با ناز و عشوه ست یه جوری هم به آدم نگاه می کنی انگار طرف رو داخل آدم حساب نمی کنی.
- کی؟من؟!
حتی تو غذا خوردن هم چُس کلاس میذاری و با افاده غذا میخوری
- کی؟من؟!
حتی توی دانشگاه هم خودتو از ما جدا می کردی و هی برای استادا خود شیرینی می کردی.
- پس شماها خوب بودین که هر ترم ۳-۴ درس افتاده داشتین و آویزون جزوه های من!...احتمالا اینها به جای تشکرته دیگه؟!!(این گفتگو کاملا به صورت دوستانه و با خنده صورت گرفت)![]()
![]()
و در خاطراتم جای گرفتی
من با تو و با خاطراتت خو گرفتم
تو را مرور کردم
لحظات خالیم را پر کردی
با تو رویاهایم را می پروراندم
با تو...
. (البته خودمان میدانیم تولد شما ۷ خرداد است ولی الان میتونم تبریک بگم. هان چیه؟!!) میدونم از ذوف میترکی!!
یک آدم جدید
من همان کسی که چانه اش را بالا گرفت نیستم
هنوز عاشق تو...
آروم اومدی
مثل رقص یه پروانه با ناز
سایه ی نور
| Design By : Night Skin |

