تبليغاتX
من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه




















من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه

من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من

میگم چرا برای مانکنهای زن می می میذارن ولی برای مانکنهای مرد د.و.د.و.ل نمیذارن؟؟ یعنی اونا طفلکی ان

پ.ن:بیچاره ترین و بدبخت ترین آدم روی زمین انگار که منم.

...

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 19:32 توسط الناز | |

اقلیما:مادر خانواده که تمام فکرش اینکه فردا نهار چی درست کنه که بتونه زودتر بره باکوکب خانوم غیبت صغرا خانوم رو بکنه که تازه ازدواج کرده.

رضا:پدر خانواده که همه ی فکرش اینکه چطور میتونه این دوتا دختر خل و چلش رو به یکی بندازه و پسرش رو هم بفرسته یه جا حمالی.

واشنگتن:عموی خانواده که تمام فکرش اینکه چطور می تونه دال آرایه دختر همسایه رو به دست بیاره.

آرمیتا:دختر اول خانواده ه آرزو داره با اصغر دوست پسرش ازدواج کنه.

الناز:دختر دوم خانواده که تمام آرزوش اینکه هنرپیشه بشه البته یکم هم قاطی داره.

باران:پسر خانواده که آرزو داره تو تیم لیورپول بازی کنه اما شکم گندش نمیذاره.

آرایه:دختر همسایه که ابروهاش هم کتلتیه.

صبح خروس خون رضا میره ۱۰تا بربری ار سرکوچه می خره اقلیما هم بساط صبحانه رو آماده می کنه.واشنگتن هم طبق معمول داره از اتاق خواب اقلیما و رضا خونه ی آرایه اینها رو دید میزنه.اقلیما به الناز میگه بره و خواهر برادرش رو بیدار کنه.الناز هم اول میره سراغ آرمیتا بلند تو گوشش داد میزنه اصغر اومده آرمیتا هم با خوشحالی بلند میشه و ای یار مبارک باد رو می خونه.بعد میره سراغ باران با یه چوب محکم میزنه رو شکم باران.شکم باران مثل ژله تکون تکون می خوره.بعد میره و به اقلیما خبر میده که تونسته از پس ماموریت مهمی که به عهدش گذاشته بر بیاد و یه تعظیم بلند بالا می کنه. از صبحانه خوردن هم نگم که همه ی اون ۱۰تا بربری رو که خوردن هیچی رفتن ۲تا هم از کوکب خانوم اینها قرض گرفتن.بعد از صبحانه رضا میره سرکار قبلش هم به اقلیما سفارش می کنه که برای نهار یه آبگوشت مشت بار بذاره.اقلیما هم سریع میره تو آشپزخونه و تو یه قابلمه نخود و یکم گوشت و ۵تا پیاز و۲۰لیتر آب میریزه و یه مشت تخمخ بر میداره میره با کوکب خانوم حرف بزنه.از اون طرف واشنگتن بالاخره موفق شده به آرایه بگه دوسش داره و.حالا هم داره لباس گل منگلیش رو میپوشه تا با آرایه برن پارک ملت بستنی بخورن.آرمیتا هم از الناز می خواد که برای هزارمین بار صحنه ی عروسی خودش رو با اصغر بازی کنه الناز هم با خوشحالی اول یه امضای افتخاری به آرمیتا میده و بعد شروع میکنه به بازی.باران هم چیپس به دست داره تو حیاط ورزش می کنه شاید یکم شکمش کوچیک بشه...نزدیک ظهر واشنگتن شاد و شنگول میاد خونه تو حیاط باران رو می بینه که ساندویچ به دست داره طناب میزنه.دست می کنه از تو پلاستیک یه بستنی یخی در میاره به باران میگه بخور عمو جون که لیورپول به خاطر نبودن تو از میلان باخت. بعد میره تو خونه یه دونه میده به آرمیتا که داشت تلفنی با اصغر حرف میزد و می گفت:بگو دوست داری اصغرم!!از اون طرف هم صدای الناز می اومد که داشت نمایش نامه ی هملت رو با صدای بلند اجرا می کرد:آه بودن یا نبودن مسئله نیست..همچین هم اشک می ریخت که انگار واقعا رو صحنه ی تئاتره.واشنگتن میگه:بیا بزغاله برات بستنی یخی خریدم.الناز:آه عموی زیبای من چقدر امروز خوش تیپ شدی.واقعا آرایه باید از خداش هم باشه که با تو عروسی کنه.واشنگتن هم قهقهه ایی از ته دل میزنه و آهنگ دختر بندری رو همراه با حرکات موزون بلندبلند می خونه.ساعت۲ رضا از سر کار میاد خونه با خودش۱۴ تا نون سنگک آورده و آمادس تا یه نهار عالی بخوره.اقلیما هم تند تند بساط نهار رو تو تراس خونه آماده می کنه.رضا باز غر میزنه:اینکه همش آب خالیه پس گوشت و نخودش کو؟باز تو رفتی با کوکب خانوم حرف زدی؟اقلیما:آقا رضا!!این چه حرفیه؟کوکب خانوم می گفت حاج آقای این تازه به دورون رسیده صغرا یه لنگ النگو طلا براش خریده ببین ترو خدا مردم برای زنهاشون چه کارا می کنن اونوقت شما همش به آبگوشت من نق بزن.آقا رضا هم همچین نگاهی به عیالش کرد که یعنی اونقدر بخور که قوت بگیری شب کارت دارم!!باران هم یکی میزنه تو سر الناز و یکی هم میزنه تو سر آرمیتا بعد ظرف آبگوشت رو از جلوشون بر میداره و خالی میکنه تو ظرف خودش.اون دوتا هم گریه کنون میرن تو اتاق در این حین آرایه زنگ خونه رو میزنه واشنگتن میره درب رو باز میکنه و از خوشحالی پس میفته.آرایه میگه:برات کاچی بختم یکم انرژی بگیری خون تو رگهان جاری بشه.واشنگتن درهمون حال سکته ناقص میزنه.بعد از نهار آقا رضا میره یه چرت بزنه که گلاب به روتون چون آبگوشت خورده بوده نخودا داشتن اثر می کردن و صداهای عجیب غریبی از زیر پتو به گوش میرسیده...بعدازظهر اقلیما خانوم بساط چایی رو تو حیاط آماده می کنه و کل اهل خونه رو صدا میزنه بعد ضبط داغون و زهواردررفته رو میاره و یه نوار جوادیساری رو میذاره تو ضبط دخترا شروع می کنن وسط حیاط به شلنگ تخته انداختن باران هم اون وسط با شکمش حرکات آکروباتیک انجام میده و اقلیما هم باسینی ضرب گرفته و رضا هم بشکن میزنه.واشنگتن هم همچناه وسط حیاط افتاده و داره از خوشحالی یه لنگه پا میرقصه.شب هم باران پای تلویزیون خوابش میبره و خواب میبینه کاپیتان لیورپول شده.آرمیتا هم خودش رو تو لباس سفید عروسی دست در دست اصغر می بینه و الناز هم همینطور که پتو رو دور خودش پیچیده خواب میبینه رو صحنه ی تئاتره و همه دارن تشویقش می کنن و واشنگتن هم داره با آرایه بستنی می خوره.رضا و اقلیما هم که دیگه گفتن نداره...

پ.ن:یه پست کاملا تکراری که دل خواست دوباره آپش کنم!!! شاید الان لوس باشه ولی ۲ سال پیش دوستش داشتم!

پ.ن:دو شنبه و چهارشنبه از صبح تا شب میرم آموزشگاه و طراحی می کنم.

پ.ن:می تونی تصور کنی وقتی به اون بدن فکر می کنم چه حالی میشم؟

پ.ن:توفیق اجباری خوبیه استراحت بعد از ۴ سال.

بعد نوشت:موهام رو کوتاه کردم و کلی خوشحالم الان!!!خوشگل شدم

پ.ن:منتظر آمدنت می مانم
امید به آمدنت دارم
تو می آیی...
و خاتراطم جان می گیرد
با تو...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 18:20 توسط الناز | |

هنوز نفهمیدم منی که از هیچ کار تو ناراحت نمیشدم چرا هی توی دلم برات خط و نشون میکشیدم و تهدید می کردم.چرا هی به حرف دلم گوش نمیدادم و میذاشتم اون روی سگم هی مانع بشه...منی که اون روز بیهوش صدات بودم و هرکاری می کردم نمیتونستم حتی یه کلمه حرف بزنم و حداقل یکم همراهیت کنم چرا امروز انقدر بداخلاق شدم و از دستت ناراحت؟!...منی که عاشق اون بوی تنم چرا امروز میخواستم دریغش کنم از خودم؟!...چرا من امروز انقدر بد شدم؟

پ.ن:نمیدونم اون روز توی کوه سنگی چه اتفاقی افتاد که ییهو انقدر متحول شدم...کاریکاتور می کشیدم در حد تیم ملی...البته ناگفته نماد که آقای ف هم خیلی بهم کمک کرد.

پ.ن:به سلامتی و میمنت یواشکی جان از هفته ی پیش که رفته سفر تا حالا هنوز برنگشته و موبایلشم خاموشه انگاری که رفته سفر آخرت به سلامتی!

...

نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:0 توسط الناز | |

خوب هنوز كه زياد نگذشته ازش كه بخواد يادم بره اونم با حافظه ايي كه دارم و حتي كوچيكترين چيزا هم توش ثبت ميشه پس بعيده به اين زودي بگم كه فراموش كردم ولي خوب چرا اون ذوق و شوق اول رو ندارم؟!! انگار همه چيز برام دوباره عادي شده همين دو هفته پيش بود كه گفتم خوشحالم از دوباره اومدنش اما حالا اصلا حسي ندارم و هي دوست دارم ازش دوري كنم، هيچ كاري نكرده كه ناراحتم كنه و تا حالا هرچي گفتم رد نكرده...شايد هم تنها دليلم همين زيادي حرف گوش كن شدنش باشه...شايد اولش خوشم بياد ولي بعد از اين همه موافق بودن بيخودي لجم مي گيره و دوست دارم حداقل يكم باهام مخالفت كنه...هي نگه باشه عزيزم هرچي تو بگي...اين جوري دلم ميخواد خِرخِرش رو بجوم...هميشه دوست دارم يكم خواهش كنم يكم تمنا براي بدست آوردن اون چيزي كه تو ذهنمه...يكم تلاش براي بدست آوردنش ارزشش رو بيشتر مي كنه! شايد دارم مزخرف ميگم ولي خوب اگه نخواد بفهمه چي ميگم بازم لج مي كنم و همه چيز رو خراب مي كنم...حداقل اين جوري دلم خنك ميشه كه يكم باهام مخالفت مي كنه...

روز معلم يه جشن درست و حسابي براي آقاي اسپهبدي گرفتيم...خوب فيلم برداري به عهده ي من بود كه فكر كنم گند زدم چون دوربين مال قبل از انقراض دايناسورها بود و هي بازي سرم در مي آورد و كفريم مي كرد...ولي خوب به طور كل خوب بود...تازه اونجا بود كه فهميدم انگار من تنها نيستم كه بعضي وقتا دلم ميخواد يدفعه استاد رو بغل كنم و هي بوسش كنم!!! انگار يه چندتايي ديگه هم هستن كه همين حس رو دارن!!! امممم وقتي هم ميخواستيم عكس بگيريم يكم دعوا شد براي اينكه كي بغل استاد وايسه ودستش رو حلقه كنه دور دست استاد!!!!

پ.ن:انگار كه به سلامتي و ميمنت اين كامي جون درست شده همه يه آمين سف و محكم بگين شايد فرجي شد.

پ.ن:اگه فكر كردين اين روزا يكم درس مي خونم كاملا در اشتباهين مرض كتاب خوندن افتاده به جونم و ولم نمي كنه هي از صبح تا شب سرم تو كتابه!

پ.ن:مقداري فيلم به دستمان رسيده كه بايد حتما نگاه كنيم چون به درون تنبانمان كَكِ فيلم هم افتاده!

پ.ن:ما هيچ را در راهها ديديم
بر اسب زرد بالدار خويش
چون پادشاهي راه مي پيمود

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:48 توسط الناز | |

*چقدر دلم میخواد یکی عاشقم باشه*...یکی که خیلی دوستش داشته باشم

پ.ن:هارد کامی جون ترکید! باید بفرستنش گارانی برای تعویض خوب این یعنی ۱ ماه بدون کامی سر کردن.

...

نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 19:50 توسط الناز | |

گفته بودم يكي از همين روزا پام رو كج ميذارم، پس گذاشتم! فقط خيلي نفهميدم كج بود يا راست!؟!؟...ولي مطمئنم گرم بود و داغ.

پ.ن:پوستم مي شكافد
از هيجان
پيكرم از جوانه
مي سوزد

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 16:44 توسط الناز | |

* معمولا خيلي براي افكار و عقايد آدمها احترام قائلم و توقع هم دارم اونا هم همين جوري باهام برخورد كنن.

** معتقدم توي روابطم با مرد جماعت نبايد هيچ تعارفي با اون آدم داشته باشم چون اصولن مردا موجودات راحت طلبي هستن و زود به شرايط موجود عادت مي كنن و اگه خلاف اون كاري رو كه هميشه انجام ميدادي ازت سر بزنه زود ناراحت ميشن.

*** معمولا كم پيش مياد از دست كسي ناراحت بشم چون باور دارم كه از يه حرف ميشه برداشتهاي زيادي كرد و بهتره خوش بين باشم تا بخوام مدام خودم رو آزار بدم و خيال پردازي كنم و نتيجه هاي مختلف از يه حرف بگيرم.(اين اصلا معنيش خوش بيني بيش از حد نيست البته).

**** خيلي باور دارم اگه شرايط به دست آوردن تجربه رو نداري ميتوني از كتاب و فيلم كمال استفاده و بهره رو ببري اين دوتا بهترين گزينه براي نشون دادن راه زندگي.

***** زندگي رو بدون ريسك هرگز قبول نمي كنم.ترجيح ميدم خودم تجربه كنم تا اينكه بهم بگن و من عمل كنم.

****** سعي مي كنم بدون دو دوتا چهارتا كردن عاشقي رو تجربه كنم...به حرف دلم گوش مي كنم و تا حالا كه ضرر نكردم.

*******به مردا ميدون عمل بيشتري ميدم يعني توي رابطم باهاشون يكم بشون آوانس ميدم و ميذارم سر و گوششون يكم بجنبه و مقداري براي خودشون شيطوني كنن چون ميدونم چه من بذارم چه نظارم اونا اين كارو ميكنن پس حداقل خودمو سبك نمي كنم ولي بهتره نذارن بفهمم چه كارايي مي كنن هرچند كه حكومتم كاملا دموكراسيه.

******** چون از يه كلاغ چل كلاغ شدن حرفام اطمينان دارم پس بيشتر سكوت مي كنم و كمتر كسي رو محرم رازهام ميدونم...دوستام كمن ولي همون تعداد كم هم قابل اعتمادن و محرم بخشي از درونياتم.

(حتما كه اينا مطلق نيست و گاهي هم بهشون عمل نمي كنم)

پ.ن:هرچی دوست دارین اسمشو بذارین من که میگم مزخرفات!

پ.ن:در كوچه باد مي آيد
كلاغهاي منفرد انزوا
در باغ هاي پيرِ كسالت مي چرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقيري دارد

...

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:7 توسط الناز | |


Design By : Night Skin