من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه
من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من
جمعه عصر حسابي حوصلم سر رفته بود، اس ام اس زدم بهش و گفتم مياي بريم بيرون؟...جواب داد ميدوني من خيلي اهل بيرون اومدن نيستم عزيزم...تنها جوابي كه تونستم در كمال خونسردي بدم اين بود: به جهنم! بوف كور. پ.ن:دير زمانيست يكي از همين روزا بلاخره كاسه ي صبرم لبريز ميشه و دادم در مياد و خوب پاچه گيري مي كنم و عجيب ميفتم روي دنده ي لج...يكي از همين روزا يه جواب درشت و صدا خفه كن بهت ميدم تا بفهمي چطوري بايد باهام حرف بزني و عشقي كار نكني...يكي از همين روزا ثابت مي كنم به خودم كه جرات خيلي كارها رو هنوز دارم...يكي از همين روزا به خاطر شنيدن صداي دوست داشتنيت يه كوچولو پام رو كج ميذارم...يكي از همين روزا تمام خاطراتت رو محو مي كنم...يكي از همين روزا يه رنگ جديد به دلم ميزنم و خونه تكوني مي كنم اين قلب خاك گرفته رو...يكي از همين روزا تمام انگارهاي زشت رو از خودم دور مي كنم...يكي از همين روزا قوي بودن رو به خودم ياد ميدم...يكي از همين روزا وادار مي كنم دلم رو به سنگدل شدن و نديدن...يكي از همين روزا مصمم تر از هميشه قدم ميذارم توي راه آينده و از گذشته جدا ميشم...يكي از همين روزا يه خط بطلان روي تمام غمها و شاديهاي رفته مي كشم...يكي از همين روزا ياد ميدم به خودم زندگي توي حال و لذت بردن از همين ريز ريزهاي شايد احمقانه...يكي از همين روزا بايد كه بلند بشم و به رسم بچكي يه يا علي بگم و تكيه كنم به خودم و باور كنم اونچه رو كه هستم... پ.ن:اون عكس پاييني رو ديدم خوشم اومد گفتم شايد شما هم خوشتون بياد. پ.ن:زندگي چون سفر است ... چي ميشد اگه همون روز اول همكاري كه حلقه ی ازدواج توي دستش خودنمايي مي كنه نياد و ابراز علاقه نكنه و نگه كه دوستم داره؟...چي ميشد مدير محترم وقتي ميخواد صدام كنه نياد بالاسرم و به شونم چند ضربه نزنه و از زبونش استفاده كنه...چي ميشد اگه مدير محترم وقتي ميخواد بهم ياد بده بايد چي كار كنم صندليش رو نياره توي بغلم و مجبورم كنه مچاله بشم توي خودم و دستي رو كه گذاشتم زير چونم با دستش نگريه و توي چشمام نگاه نكنه و نخنده؟!!!...چي ميشد اگه آدمها همه حد و حدود خودشون رو رعايت مي كردن يا حداقل طرف مقابلشون رو اول ميشناختن بعد عكس العمل نشون ميدادن تا اينجوري باعث نشه همه چيز رو فقط بعد از 4 روز ول كنم و كليدها رو تحويل بدم و برگردم خونه... ... هم جالبه هم يكم هيجان انگيز...دوباره بودن با كسي كه الان خيلي عوض شده ، بزرگ شده و پخته...هيچ اثري از اون سربه هوايي و خامي نمونده...شده از اون آدمايي كه من خوشم مياد...متين و آروم و سنگين! خوشم مياد وقتي كنارش راه ميرم و دستش رو مي گيرم و هي مي پرم تا شايد قدم يكم بهش برسه...يكم شبيه اون معمولي عزيزمه يعني چون ميتونم بهش بگم لك لك شبيهه ها!...وقتي نشستم توي اون سمند ال ايكسش ياد دوران خوش دانشجويي افتادم...چقدر هي از دانشگاه حرف زديم و از بچه هايي كه الان همشون يه جايي مشغول كار شدن...چقدر نوع حرف زدنمون با هم عوض شده...انگار كه صد ساله هم ديگه رو ميشناسيم...امروز چقدر هي حرف زدم و نگران نبودم كه يكي بهم بگه انقدر وراجي نكن سرم رفت...يكي هي نزد تو ذوقم و گذاشت تا اونجايي كه دلم ميخواد از همه چيز و همه جا بگم و بگم تا خسته بشم و سرم رو بذارم روي پاش و چشمام رو ببندم تا اونم بوسه هاي كوچولو روي پيشونيم بذاره و منم خودمو بيشتر جا بدم توي بغلش و بي خيال چشمايي بشم كه دارن نگاهمون مي كنن و قهقه هاي بي خيالي سر بدم. جقدر خوب بود وقتي از اون جاي دنج اومديم بيرون چشمم خورد به قطره هاي باروني كه زمين رو خيس كرده بودن و پريدم توي بغلش و رفتم زير كاپشنش تا رسيديم به ماشين بخار گرفته توي يه خيابون خلوت...چه كيفي داشت داغي لبهاش روي لبهام...چه ذوقي كردم وقتي طولاني ترين مسير رو براي برگشت انتخاب كرد...چقدر خوبه كه اون آدم لوس و ماماني اين جوري خواستني شده و بازم اومده سراغم تا يواشكي جديدي رو باهاش شروع كنم. ميتونين بفهمين وقتي ميگه هيشكي نتونسته مثل من خوب باشه چه حال خوبي بهم ميده؟همين جوري ميشه كه سر كوچه وقتي اون پيرزن بيچاره با چشماي گشاد شده مات نگاهمون مي كنه خودمو ميندازم تو بغلش و محكم بوسش مي كنم و بعد با نيش باز ميام خونه. پ.ن:دولا شده بودم و داشتم يه نقاشي رو نگاه مي كردم كه ديدم يكي اومد از پهلو بغلم كرد و زد به شونم برگشتم ديدم استاد گراميه يه لبخند عريض بهش تحويل دادم كه گفت:امروز كار آوردي؟...خنده رو لبم خشك شد! پ.ن:زندگي چون سراب است انگار روز اول كار مثل هميشه واقعا خسته كننده بود...اونم براي مني كه چند ماهه از محيط كار دور بودم و به شدت مشغول درس و طراحي و الافي!مثل هميشه هم اولش از جايي كه اومدم بدم مياد و بعدش كم كم وقتي روي غلتك افتادم دوستش دارم و سربه هوا ميشم باز...بعضي وقتا فكر مي كنم انقدر خودمو از هياهوي آدما دور كردم و توي كنج تنهايي خودم فرو رفتم كه سخت شده برام تاب آوردن توي يه جمع چند نفره بودن و به حرفاي بي سر و تهشون گوش كردن... دارم انكار مي كنم تمام بودنهاي تو رو...دارم باور مي كنم نبودنت رو...دارم عادت مي كنم به سردي دستام...دارم عادت مي كنم به سكوت و تنهايي...دارم عادت مي كنم به ريز ريز كردن خاطره هام و دوباره با شوق كنار هم چيدنشون...دارم تمرين مي كنم دوباره بلند شدن و راه رفتن رو...شايد همين پندارهاي گاه گاه و پراكنده ايي كه تو ذهنم بالا و پايين ميره نميذاره فكر نكنم به گذشته ها، به...بيشتر از قبل دوست دارم تيشه بشم به ريشه ي خودم و با شوق از هستي ساقط كنم اين ريشه ي كِرم خورده رو...نميدونم چرا باور نمي كنم نبودنت رو!!!... باز مرهم ميذارم روي زخمم...باز ناديده مي گيرم خواهش هام رو...باز زير شلاق مي گيرم نيازهام رو...باز پابه پاشون براي بزرگ شدنشون گريه مي كنم...باز لحظه به لحظه تند تر تيشه ميشم به ريشه شون...باز پابه پاشون براي دردشون گريه مي كنم...باز مرهم ميذارم روي زخمم...باز ناديده مي گيرم خواهش هام رو...باز زير شلاق مي گيرم نيازهام رو...باز پابه پاشون براي بزرگ شدنشون گريه مي كنم...باز لحظه به لحظه تند تر تيشه ميشم به ريشه شون...باز پا به پاشون براي دردشون گريه مي كنم...باز مرهم ميذارم روي زخمم... ميترسه، كودك درونم از تنهايي ميترسه...مدام خودش رو حلقه مي كنه دور خودش تا جلو گيري كنه از يخ زدنش...داره آروم آروم خودش رو ميكُشه تو كُنج تنهاييش تا شايد كمتر وحشتش بشه و كمتر نگران بشه و كمتر زاري كنه...چقدر دلش ميخواد يكي پيدا بشه و كمكش كنه...سخته براش تنهايي بلند شدن و راه رفتن...يه دست قوي ميخواد براي دوباره راه افتادن...هرچي نگاه مي كنه يادش نمياد چي شد كه اين كار رو با خودش كرد!!! آخه اتفاقي نيفتاده بود!!! يه دفعه مثل يه گرباد اومد و بلندش كرد و با خودش به هوا بُرد...تو تنهايش با خودش فكر مي كنه...به خودش نهيب ميزنه...با خودش دعوا مي كنه...سخت ترين تنبيها رو براي خودش تجويز مي كنه اما...انگار كه نابود شده مني رو كه ميشناخته...حتي يه اثر هم ازش نمونده...فقط نگراني، نگراني، نگراني...نياز به يكي كه از اين حالت بُهت بيرون بكشدش...خودش ميخواد اما تنهايي،نه واقعا قادر نيست...يكي كه باهاش همدردي كنه...بهش بگه ببين بچه اتفاقي كه نيفتاده...همه چيز درست ميشه فقط زمان ميخواد...بهش وقت بده...محتاج زمان بود...نياز داشت به تنهايي...نياز داشت به دوباره پيدا كردن خودش...كودك من همه ي اينها رو ميدونه اما بازم نياز داره به اون دست قوي... پ.ن:لطفا يكي بياد تا به يه پيتزاي كوفتي دعوتش كنم و بهم بگه خرت به چند مَن. پ.ن:دارم يه ظرف پُر از انگور رو با مداد رنگي رنگ ميزنم و خيلي هم دوستش دارم. بعد نوشت:من نمیدونم این آدمهای مثلن محترم چرا تا یکم بهشون می خندی زود پرو میشن و میان روی سرت سوار میشن...یاد نمی گیرن حد خودشون رو نگه دارن تا این جوری قیافه ی برج زهرماریت رو مجبور نشی نشون بدی و تازه حق به جانب هم میشن بعدش!!! پ.ن:خانه ايي از نور بسازيد اون وقتایی که مرض نوشتم می گیرم و هی دوست دارم چیزایی که تو مغزم میگذره رو بنویسم و مدام کلنجار میرم که واقعا باید بنویسم یا نه!؟...این جوری چشمم رو می بندم و پشت سر هم کلمه ها رو ردیف می کنم تا شاید یه مزخرفی از توش در بیاد و مرض منم بخوابه...خیلی هم فرق نمی کنه چی میخوام بنویسم چون دقیقا همون لحظه که میخوام بنویسم هیچی یادم نمیاد! پ.ن:ایشون یک عدد دخترخاله ی منه که عاشقشم. پ.ن:بازم مرض آپ کردن گرفتم...لطفا یکی منو جمع کنه! ... يواشكي جديدم سلام... وقتي حوصلم سر ميره و نگات مي كنم كه اين جوري راحت به پهلو خوابيدي و انگار نه انگار 3 ساعته دارم نگات مي كنم تا شايد بيدار بشي؛ بلند ميشم ميام كنارت و خودمو جا ميدم توي بغلت بدون اينكه چشمات رو باز كني به آغوش مي كشيم و مي بوسيم صورتم رو فرو مي كنم توي سينت و پام رو قفل مي كنم به پات... پ.ن:از شنبه صبح ميرم سركار.از بي كاري دراومدم به سلامتي. پ.ن:نيم بند اول با بند دوم هيچ ارتباطي نداره. پ.ن:من بدنبال حقيقت نگاهم يه شيطوني كوچولوي ديگه وقتي خسته ميشم از تكرار روزاي تكراري و غصم مي گيره از اين سكون جرقه ميزنه و ميشه شادي لحظه ايي و گذرايي كه يكم حداقل تنوع ميده به ساعتهاي كُند رُوي ساعت، انگار دكمه ي تكرار خوابام رو يكي فعال كرده يواشكي، از همون خوابايي كه از دستشون كلافه ميشم ولي دلم نميخواد بيدار بشم و هي چشمام رو محكمتر مي بندم تا شايد ادامه دار بشه. حالا كدوم يكي رو ميگم؟ همون كه توي يه اتاق بزرگ روي يه تخت با تورهايي كه از سقف آويزون شدن و احاطه كردن تخت رو؛ من كجام؟ خوب معلومه اون وقتا بايد كه فقط تو بغل تو مي بودم چون تو بودي كه فقط بودي اما حالا چرا بازم تو بودي!!! بازم همون زن اون گوشه ي اتاق داشت نگامون مي كرد و من چقدر از چشماش اين بار ترسيدم! شايد براي همينه كه هي خودمو با چيزايي سرگرم مي كنم و وقت خواب به چيزايي فكر مي كنم كه اصلا ربطي به تو ندارن و هي ميخوام طفره برم و مدام خودمُ سرزنش مي كنم و هي ميگم كه اشتباه كردم اما كيه كه قبول كنه...همين كه ميخوام خودم و قانع كنم و راضي كنم به پذيرفتن اشتباه نيشم باز ميشه و زود يادم ميره و تازه كُلي حق به جانب ميشم! چقدر بده كه اين روزا همه شبيه تو شدن و هرجا كه سَر مي گردونم يكي رو مي بينم كه يه نشوني از تو داره...اونم وقتي كه يه سرگرمي جديد براي خودم پيدا كردم و يادم رفته بود چه حرفايي گفتم و شنيدم.اوووووووف اصلا نميخواستم اين چيزا رو بنويسم.اومدم ياداشت كنم تا يادم نره اين روزا دارم باز يه يواشكي جديد رو شروع مي كنم. پ.ن:يعني ميشه اين شركتي كه براي مصاحبه رفتم و كارش هم كار بي كاريه بازم تماس بگيره و بگه برم سركار؟يعني اين تيك و علامت+ كه كنار روزمه زد مؤثره؟ پ.ن:آسمون رؤيام ... خيلي مهم نبود كه نگاهام اين جوري خيره، شايدم يكم زننده بود...مهم ارضاي اون عطشي بود كه تا حالا اين جوري نديده بودمش؛انقدر ياغي و بي پروا!!! كي ميتونه بفهمه كه چرا اين جوري خودمو به در و ديوار زدم تا دوباره برگشت و تونستم يه نگاه فقط يه نگاه ديگه بهش بندازم و اون ضربدر رو بزنم و تماااااااااام... پ.ن:زمان مي گذرد خوب اول يكم ناله كنم تا به جاهاي خوب خوب برسم! همين رو بگم كه توي راه برگشت هم پ.ر.ي.و.د بودم هم سرما خورده بودم و كلا حالم ديدن داشت.طبق معمول هر سال روز 28 اسفند با رخش سفيدمون راه افتاديم به سمت تهران اگه فكر كردين توي راه بغيير از براي جيش كردن اونم فقط يه بار توقف داشتيم كاملا در اشتباهين...صبحانه و نهار رو هم توي ماشين خورديم و به دليل تعدد راننده خستگي به تن يه نفر تنها نموند...29 اسفند ساعت 5 صبح حركت به سمت اهواز كه به سلامتي و ميمنت 3 ساعت توي ترافيك بهشت زهرا گير كرديم و راه 10 ساعته رو 13 ساعته رفتيم!! حالا ما ساعت 8 شب رسيديم و دو ساعت بعد تمام فاميل براي ديدنمون خراب شدن خونه ي مادربزرگم!!!...يعني اشك من ديگه داشت در ميومد فقط دلم ميخواست بخوابم...عمه ها و عموها و بچه هاشون لطف كردن و ساعت 1 رفتن و منم همونجا كه نشسته بودم خوابيدم...دو روز بعدش رفته بوديم سردشت(يه منطقه اييه توي ذزفول كه توي اين فصل فوق العاده قشنگ و ديدنيه.دشت يه دست سبز و پر از گلهاي شقايق و زرد)توي راه برگشت درخواست فرموديم كه برويم سر مزار مادربزرگمان بعد از يك سال...تازه اون موقع بود كه اشكم سرازير شد و عر عر زدم زير گريه. توي راه برگشت صدا از كسي در نميومد. دروغ چرا همه ي عيد يه طرف اون عيدي گرفتن هم يه طرف منم كه لوس هركس بهم عيدي ميده حتما بايد ملچ ملچ بوسش كنم و يه چند ثانيه ايي توي بغلش بشينم!!(فقط هيكل گنده كردم!)آهان راستي اون اس ام اس هاي تبريك عيد هم يه طرف...سر زدن به جايي كه 18 سال توش زندگي كردم و جيغ و داد دوستام بعد از ديدنم و يه عالمه حرفي كه براي گفتن داشتيم و يادآوري تمام خاطرات گذشته و شيطوني هامون...اميري كه الان نيست و 2 سال پيش خودكشي كرد تا ايمان كه ازدواج كرده بود.7 فروردين هم كه حركت كرديم به سمت تهران تا يه هفته ي آخر تعطيلات رو هم به خانوداده ي مادري اختصاص بديم و اونا هم از وجود ما حظي ببرن و استفاده ايي بكنن از محضرمون!!...ديگه چي بگم؟!! از ماليده شدن برنامه ي بيرون رفتن به خاطر برف و بارون بگم و كبابايي كه به جاي جنگلهاي هزارچم توي تراس خونه روي منقل رفتن يا از نصفه شب پيتزا و بستني و سيب زميني و ذرت مكزيكي و لواشك انار خوردنم بگم!!! به طور كل هم خوب بود هم خسته كننده؛ هم شاد بود هم غمگين. و از همه مهمتر اينكه حالم بهم خورد از اين پست. پ.ن:خيلي خوشحال شدم وقتي اسم فاضلي رو بالاي اس ام اس دريافتي ديدم.چون واقعا نميدونستم بايد بهت تبريك بگم يا نه هرچند كه يه ميل بلند بالا قبل از سفر برات فرستاده بودم. پ.ن:نتونستم جلوي خودم رو بگيرم و بهت عيد رو تبريك نگم. پ.ن:اولين اس ام اس تبريك رو سارا فرستاد و آخرين اس ام اس رو هم آرایه. پ.ن:5 فروردين يك ماهه شد نبودنت. پ.ن:زود، تند و سريع اون نامه رو پست كن دختر جان والا هرچي ديدي از چشم خودت ديدي! پ.ن:درنگي نكن دست من را بگير
به دور از اين همه هياهو
فقط به خود
مي انديشم!!!!!
سفري چند روزه؟!
زندگي چون گذر است
گذري در صحنه...
زندگي بي جواب است انگار
زندگي رنگ رنگ است انگار
لحظه هايش قشنگ است انگار
و در آن دختر خورشيد را جاي دهيد
كه با انوار طلايي خود
در آنجا
به عشوه گري بپردازد
الانم تمام حرفم اینه که یدفعه نه ها چند روزی هست که هوس یه دونه از اینها افتاده به جونم و هی دلم میخواد یدونشو که مال خودم باشه داشته باشم تا بتونم سفت بچسبونمش به خودم و بو بکشم تنش رو...شب دستش و بگیرم و نازش کنم تا بخوابه...تمام عشق و محبتی رو که دارم بهش بدم...قسم میخورم اگه این جوری ناز و خوردنی باشه خسته نشم!!
به دنبال رؤياي صداقت
و دستهاي پر مهر خورشيد
صبح را باور دارم...
امشب گرم از تنت
ماه آرزوهام
اومده تو شبت
لحظه آبستن حادثه است
من و تو منتظريم...
حادثه نزديك است.
بيا راهيم...
تو هم پاي در راه نِه
به دنبال جايي كه در آن دگر قلبها سرد نيست
| Design By : Night Skin |


