تبليغاتX
 جنبش بزرگ وبلاگی موج سبز سوم اعتراض به جنایات احمدی نژاد و حامیانش و حمايت از مهندس موسوی تیرماه 1388 من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه




















من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه

من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من

خوب امسالم تموم شد يعني هنوز تموم نشده ها ولي خوب من فردا صبح ساعت 4 عازم سفرم و ديگه نيستم تا پايان اين سال رو اعلام كنم...سال بدي نبود واقعا؛اگه آخرش اين جوري نميخورد توي حالم و تا اين حد توي خودم نمي بردم شايد الان جزء اونايي بودم كه  از سالي كه گذشت ابراز رضايت مي كردم ولي خوب افسوس كه هميشه اون اتفاقي كه فكر مي كني خوبه نميفته و زندگي حسابي غافلگيرت مي كنه.

به هر حال بايد كه اميدوار بود چون زندگي ادامه داره و حتما بعدا اتفاقايي ميفته كه شايد اين از همش آسون تر و قابل تحمل تر به حساب بياد.طبق قولي كه دادم سال نو رو هم نميتونم بهت اس ام اسي تبريك بگم پس همينجا برات آرزوي بهترين لحظه ها رو مي كنم.

و طبق معمول همون جمله ايي كه اصلا دوستش ندارم:

                                                           سال نو مبارك

پ.ن:خوب بخوابي مهربونم.دلم برات تنگه.بخصوص اين روزايي كه بهترين لحظه هام رو داشتي رقم ميزدي.

پ.ن:يادم نميره مخ دوستم رو بزنم.

پ.ن:خوب ديگه تا 14 فروردين 88 بچه هاي خوبي باشين و دست به كبريت نزنين و با گاز هم زياد كاري نداشته باشين.

پ.ن:امسال حتما سال خوبی میشه اگه بخواییم...هوارتا خوشحالم از داشتن دوستای خوبی مثل شما

پ.ن:آروم اومدي تو خوابم
آروم اومدي مثل رقص يه پروانه
با ناز سايه ي نور
بوي عشق تو هوا پيچيد
اشك تو رو لب من بوسيد
.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 11:30 توسط الناز | |

ببين اين راهش نيست...تازه اگه هم باشه من نميتونم...مني كه چشم ديدن اون كسايي كه يه ذره دوست دارن رو هم ندارم!!! مني كه ساعتهاي استراحت و تفريحت تا تموم بشه هزار بار تموم ميشم، مني كه وقتي ميخوام از خونه برم بيرون هزار بار گونه ي ماهِ خاطره ي تو رو با احترام مي بوسم!! چه جوري مي تونم برم؟!! چه جوري انتظار داري باور كنم نبودنت رو...من برم سراغ كدوم شاعر واست بنويسم؛ وقتي آسمونش تويي، ستارش تويي، بارونش تويي، آخ بازم ياد بارون افتادم...ياد اون لحظه هاي ناب...ياد او دوستت دارم گفتنهاي بي كلام...برم توي كدوم برزن نشونيت رو بدم كه كسي نشناستت...كه نخوان نشوني اشتباه ندن تا تو رو مال خود كنن...جرقه ي يه نگاتو با هزار تا دنيا عوض نمي كنم، دلم ميخواد زمين و آسمون و سياره ها و ستاره ها آوار بشن روي تك تك آرزوهام، اما نگاه قشنگت تو مسير زندگي يه خراش كوچيك هم برنداره، فقط دلم ميخواد بگي چيكار كردم؟ ميدونم هميشه حق با توِ...ميدوني بنظرم هميشه حق با اونيه كه خواب رو ازت گرفته و بجاش عشق رو پاشيده تو سرزمين خونين دلت...اما خوب يه وقتايي خودخواه ميشم، ميدوني ديگه آدمم و پُر از ايراد...دلم ميخواست سكوت نكني و راستش رو بگي، واقعا زحمتي بود روزي چند لحظه ي ناقابل خودتو بذاري جاي من، تا ببيني چي مي كشي؟!!...ميدونم توقع زياديه اما خوب گاهي خبر بگير ببين ايني كه به زور اسمش رو گذاشتن زندگي چه جوري بدون تو، به كام آرزوهاي يه آدم زهرش ميشه!!!...ديروز كه داشتم آلبوم خاطراتمون رو ورق ميزدم، بازم انگار قلبم مچاله شد توي خودش...راستي تا يادم نرفته شمعدونيمون ديروز يه گل تازه داد...انقدر بهت سلام رسوند كه راستش رو بخواي كلي حسوديم شد و يكمش رو گفتم تا دلت بيشتر براي اون تنگ نشه...دوست دارم مهربونيت رو براي من تموم كني...حالا يكم هم اگه به شمعدونيمون برسه، باشه من ناراحت نميشم!!!...كاش يه معجزه ايي بشه، نميدونم! مثلا يه پيغام از آسمون برات بياد!!!...يكي بهت بگه كه من چقدر دوستت دارم، اين يكي اگه بشه ديگه هيچي نميخوام...ديدي ستاره ها فقط خونه ي ماه ميرن عيد ديدني؟ تو كه ماهي پس تو خونتون هميشه عيدهِ...بذار واسه ي هميشه بيام خونتون عيد ديدني!!...آخه من فقط تو رو دوست دارم، اين جرمه؟؟؟...اينم درد و دلاي دلم، دلم ميخواست خودش فوران كنه كه كرد...ببخش ديگه اگه خيلي حرف زدم و بازم مثل هميشه سرت رو به درد آوردم...اگه خودخواهي كردم و يادم رفت كه هميشه حق با توِ.

پ.ن:نميدونم خوبم يا نه...فعلن كه در تدارك كارهاي سفر نوروزيم.

پ.ن:هيچ حسي به نوروز امسال ندارم...پارسال همش در تكاپوي خريد لباس براي عروسي! اما امسال دارم ميرم براي سال مادربزرگم...پارسال اون همه هيجان براي ديدنت امسال يه دنيا جاي خالي نگاهت.پارسال هرچي cd رايت مي كردم همش شاد بود اما امسال همش آرومه بدون يه ذره خوشحالي.

پ.ن:دارم خودمو دار ميزنم با آهنگاي احسان خواجه اميري

پ.ن:
سفري بايد كرد
سفري تا به آنسوي زمان...
همسفر با من باش!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 17:50 توسط الناز | |

كل خريد عيد امسالم خلاصه شد توي يه كيف و شلوار لي و شال...خوب يعني چيز ديگه ايي لازم نداشتم و خريد عيد رو هم فكر كنم همون زمانهاي گذشته مفهوم داشته اون وقتايي كه ملت سالي يه بار لباس مي خريدن نه الان كه زرت و زرت خريد مي كنيم و كمد لباسهامون جايي براي لباس جديد ديگه نداره!!...اصلن ولش كن حال چرند گفتن ندارم.

ديروز نشستم باهاشون حرف زدم...خوب وقتي كار از كار گذشته حداقل ميشه اداي آدمهاي خوشبخت و الكي خوش رو كه نشون داد...اين جوري كمتر اعصاب منم نموده ميشه و ميتونم راحت تر به خودم فكر كنم و اين بار مسئوليت كمتر ميشه.

وقتي درب رو باز مي كنم تازه يادم مياد چه شكلي بودي...هيچ تغييري نكردي فقط يكم موهات ريخته و شايد يكم بزرگتر شدي...يكم از قبل ترها حرف ميزنيم و تخمين ميزني كه تقريبا 3 سال گذشته و منم تاييد مي كنم...هي توي وجودم مي گردم ببينم يه ذره احساس خاصي دارم الان...الاني كه ميدونم اخرش قراره به كجا برسه!...نه...هيچي نيست...تصميم مي گيرم بهت بگم تا حداقل بعدا حرص نخورم  هي چرا چرا تحويل خودم ندم و سركوفت نزنم به خودم و هي نگم ببين فقط حرف ميزني هنوزم با خودت تعارف داري!...تا صورتت رو مياري جلو انگشتم رو ميذارم روي لبت و سرم و تكون ميدم...آروم يه چرا ميگي...توضيح دادنش برام سخته نميتونم بگم هيچ حسي ندارم و نميخوام كه توي آغوشت گم بشم...دلم نميخواد دلت رو بشكنم...دنبال يه جمله ي كامل و كوتاه مي گردم تا جلوي سوال احتمالي رو بگيرم و بحث در اين مورد رو خاتمه بدم...سعي مي كنم مستقيم و محكم توي چشماش نگاه كنم...باشه يه دفعه ديگه الان آمادگيش رو ندارم. بلند ميشم ميرم توي آشپزخونه و ميگم ماشعير ميخوري؟...يه سيگار روشن مي كنم و با دوتا جام با طعم ميوه هاي استوايي ميام توي اتاق...

كامي جون بازم بازي سرم درآورد و يدفعه ديگه ويندوزش بالا نيومد...منم جارو برقي رو برداشتم و افتادم به جون فنش...حالا ويندوز بالا مياد ولي نميدونم چرا مسنجر رو نميتونم باز كنم...تازه تمام برنامه هاشم با من بميرم تو بميري لود ميشه!!!

پ.ن:فيلم دعوت رو بالاخره ديدم...آقا عجب فيلميه...يعني من بيشتر از اون بهار(مريلا زارعي)خوشم اومد...تقصير من چيه كه هميشه از آدمهاي خل و چل خوشم مياد.

پ.ن:بايد توي اين تعطيلات هفت سين، چهارشنبه سوري، قاشق زني، فالگوش، ديد و بازديد رو بكشم اونم با رنگ!!!!...يعني كلا چاييدم...اصلن مگه وقت مي كنم من!!!...سفره هفت سينم كجا بود!!! چهارشنبه سوري هم كه تو راهم!!!...قاشق و ملاقه هم نداريم والا ديگه از سن ما گذشته اين كارا...همينم كم دارم كه فالگوش وايسم...همين دو گرم آبرويي رو هم كه جمع كردم بايد بذارم در طبق اخلاص و تقديم كنم...نتيجه ي اخلاقي اين ميشه كه بزن و بكوب و بي خيال شو!

پ.ن:معذرت بابت اين همه چرندي كه گفتم.حلالم كنين كه حال ندارم اون دنيا همون اول پل صراط يكي خفتم كنه.

پ.ن:زندگي را ميتوان در هر نفس
احساس كرد
لحظه ها را پُر ز عطر
ياس كرد

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 0:1 توسط الناز | |

امروز یه سه ساعتی با یه دوستی هم صحبت شدم و همراه که ناخودآگاه تمام کارهاش از لحن حرف زدن گرفته تا کلماتی که استفاده می کرد منو یاد رضا ۵۳ می انداخت...یدفعه یادم اومد چقدر دلم برای خوندن نوشته هاش تنگ شده...الان باورتون میشه من دارم عرررر عررر گریه می کنم؟!!!...نمیدونم چراها فقط اشکام همین جوری میاد...خدا از سر تقصیراتم نگذره اگه یه قطره اشکم دلیل داشته باشه...

چقدر امروز دلم میخواست هی بگم لعنتی اینارو اگه زودتر می گفتی اتفاقی میفتاد؟...چرا من الان باید مسئله به این مهمی رو بفهمم...حالا که کار از کار گذشته و دستم به هیچ جا بند نیست.

پ.ن:اگه فکر می کنین واجب نبود این مزخرفات رو بنویسم کاملا در اشتباهین...اگه  نمی گفتم حناق می گرفتم.

پ.ن:می خواهم دیوار فاصله ها برداشته شود
اما چگونه؟!
بی صدا تکرار می کنم اما چگونه؟!
بین من و تو فاصله ها
   
بسیار است
           تو خود میدانی

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 0:1 توسط الناز | |

از حمام ميام بيرون...از توي كشوي لباسهام با دقت يه سِت صورتي با دور دوز سرخابي انتخاب مي كنم...يه تاپ مشكي پشت گردني با دور كارشده ي مسي رنگ و يه شلوارك يه دست مشكي...لاكهاي سبزم رو پاك مي كنم و يه صورتي خيلي آروم و براق جايگزين مي كنم...تخته شاسيم رو بر ميدارم و دراز مي كشم روي تختم...يه آينه هم ميذارم روبه روم و هدفن هم توي گوشم...ميخوام صورت خودم رو طراحي كنم!! انقدر خنده هاي عريض به خودم تحويل ميدم و قربون صدقه ي خودم ميرم كه يادم ميره ميخواستم چي كار كنم...جدول هاشور رو مي كشم و شروع به هاشور زدن مي كنم...هي ذهنم براي خودش هرجا دوست داره سرك مي كشه و براي خودش داستان سرايي مي كني...يكم جنايي، يكم رمانتيك...ولي بيشتر حول و حوش همون داستانهاي خيالي حركت مي كنه...وقتي مچ دستم به ذوق ذوق كردن ميفته كتابي رو كه دارم ميخونم بر ميدارم و بازم يه جوري دراز مي كشم كه حتما صورتم و نصف تنم توي آينه معلوم باشه...دو داستان از روزي روزگاري ديروز رو ميخونم و كتاب رو مي بندم...به سقف خيره ميشم و به حرفاي شب قبلش فكر مي كنم...يه عصر جمعه از نوع خيلي مسخرش بازم تموم ميشه.

آرزو...دختري كه چند ماه پيش گفته بودم ميخواد از بهزيستي بياد بيرون و براي خودش مستقل زندگي كنه 1 ماه پيش تصادف كرد و دو روز پيش بعد از اينكه لگن شكسته شدش جوش خورد از بيمارستان مرخص شد...از اونجايي كه كسي رو نداشت آورديمش خونه ي خودمون...توي دست و پاي چپش پلاتين گذاشتن و اين يعني اصلا نبايد حركت كنه...و مفهوم واضح ترش اينه كه من و خواهرم هي بايد بغلش كنيم و كمكش كنيم براي انجام كارهايي مثل دستشويي رفتن و حمام كردن...الان انقدر استخونام درد مي كنه كه دلم ميخواد يه غلتك از روم رد بشه...فعلن كه از زمين و زمان داره مي باره...ولي خوب حتما همه چيز درست ميشه...بايد به زمان اعتماد كرد.

پ.ن:دارم چرند ميگم خودم ميدونم.

پ.ن:هي ميشينم فكر مي كنم يعني ممكنه چند سال ديگه اون شكم بزرگت، اون انگشتهاي بامزت بشه اسكلت؟؟؟...همين فكر كافيه تا صبح خواب به چشمم نياد...انگار مجبورم هميشه خودم رو به مرگ بگيرم تا به تب راضي بشم!

پ.ن:حالم خوبه...به جون جدم راست میگم.

پ.ن:نفس ديريست
درون سينه زندانيست
هنوز آن كوچه ي بن بست چراغانيست
و حنجره...
خسته از عبور آهاي طولانيست
.

 

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 0:3 توسط الناز | |

دارم راه ميرم چندتا پسر دبيرستاني دور هم جمع شدن...از كنارشون كه رد ميشم، اوني كه نشسته و داره بند كفشش رو مي بنده ميگه:جووووون لاي پاش واسه ي من بيرونه...رفتم طرفش ميگم بيا جلو...با خنده اومد جلو...با دسته ي چترم زدم تو دهنش...بقيش خيلي مهم نبود چون نديدم چي شد، راهم رو كشيدم و رفتم. توي تاكسي اشكم بي اختيار سرازير شد.

پ.ن:ميدونم خيلي حساس شدم...تقي به توقي ميخوره لب و لوچم آويزون ميشه و چونم شروع به لرزيدن مي كنه و اشكم درمياد...حتي اگه هي بخندم و شوخي كنم و خودمو به بي خيالي بزنم.

پ.ن:چقدر دلم براي اون تن هميشه گرمت تنگ شده...شايد الان بيشتر از هر وقت ديگه ايي بهت نياز دارم...دلم ميخواد حرف بزنم...همونجوري كه هميشه مي گفتيم...آروم آروم زير گوش همديگه وقتي بدنمون به همديگه قفل شده.

پ.ن:نگاه ملتمس مرا درياب
و بسوي اين دل حسرت كشيده بيا
دور كن از خودت ترديد
دستهاي نياز مرا درياب

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 0:18 توسط الناز | |

                                                 هفت روز گذشت

سلام فرفري جونم، كجايي؟...سلام بچه دارم ميرم خونه. تو كجايي؟...اوووووه يه عالمه توضيح داره الكي كه نيست...مثلن؟...امممم، فردا مرخصي گرفتم! الانم رفتم سبزي پلو خريدم ميخوام فردا پلو ميگو درست كنم...اوه!! چه غلطا!! مگه تو غذا درست كردنم بلدي؟...تو خيلي تو ذوق احساسات پروانه ايي من ميزني...باز الان ميخواد داستان پروانه رو شروع كنه...نخيرم پروانه كُش،اصلن ديگه برات قرمه سبزي درست نمي كنم!! بعله هم اهم اهم(لبخند رضايت ميزنم)...زود برو خونه خيلي تو خيابون نمون...بله قربان،چشم...امشب قربان ميخواهد در آغوش شما بخُسبد...وااااااااااااااي قربان بگذاريد روي ماهتان را بوس كنم...اجازه ميدهيم لپمان را ماچ كنيد...واااااااااااااااا قربان لپ خيلي بي كلاسيست ما به كمتر از لب رضايت نمي دهيم، الان مزاحم ما نشويد ما خودما شب به سراغتان مي آييم...اوكي...خدافظ عزيز دل پروانه ايي...مردشورت رو ببرن خدافظ.

پ.ن:انقدر از عكس اعلاميه بدم اومد...من نميدونم عكس بهتري نبود بذارن!!!!...احمقها

پ.ن:حالم خوبه...فقط شب كه ميخوام بخوابم تمام خاطراتم رو هي شخم ميزنم با خنده.

پ.ن:مي توان انديشه هاي ناب را
بيدار كرد
ميتوان با گرمي دستان تو
مانوس شد
با نگاهت مي توان خاموش شد

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 19:35 توسط الناز | |

به خودم که میام می بینم یه مدت طولانیه دارم دندونام رو محکم به هم فشار میدم...یعنی بیشتر از شدت دردی که توی فَکَم احساس می کنم به خودم میام...خیلی وقت هم نیست این جوری شدم...احساس می کنم فشارهای عصبی زیادی رو دارم تحمل می کنم که از ظرفیتم خارجه...

از محبتهای همتون توی پست قبل واقعا ممنونم...نمیدونم باید چی بگم از این همه لطفی که نسبت به من داشتین..

پ.ن:دیده ی دل باید که ببیند او را
جستجویش با تو
سمت و سویش با تو
و خدا هرجا هست...

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 1:5 توسط الناز | |

مُرد به همين راحتي...مخاطب خاص نوشته هام از شهريور 86 تا حالا دوشنبه مُرد...پرونده ي دورگه ي عجيب به همين راحتي بسته شد...نميتونم بگم از پريشب كه فهميدم تا الان چه حالي دارم...مدام تمام حرفا و كاراش جلوي چشمم راه ميرن...دوماه پيش ديدمش...كاش اونجوري اذيتش نمي كردم...كاش ميتونستم دوباره اونجوري با حرص بغلش كنم و توي آغوشش غلط بزنم...
نميدونم، نميدونم چي بگم اشكام بند نميان...دلم ميخواد بازم سرم داد بزنه...لعنت به اين زندگي مسخره.
بدم مياد بدم مياد...چرا همه چيز داره راه ميره توي مغزم...انگار همين الان دارم اين كارارو مي كنم...زير برف تلفن به دست هي قربون صدقت ميرم و چاله ي بزرگ برفي درست مي كنم...شب يواشكي زير پتو اس ام اس بازي مي كنم وقتي خوابت مي بره زنگ ميزنم و بيدارت مي كنم...تو خيابون تا مياي دستم و بگيري يه ديوونه ي كش دار ميگم و پشت سرم و نگاه مي كنم نكنه بابام هنوز دم در خونه باشه...
داره حالم بهم ميخوره...چرا هيشكي نيست باهاش حرف بزنم لعنت به تو الان بهت نياز دارم كاشكي بفهمي.
مسخره بازي تموم شد اريك مُرد...اسماعيل فاضلي ديگه نيست تا هروقت دلم تنگ ميشه باهاش حرف بزنم...ديگه توان گريه كردنم ندارم

پ.ن:تحمل اين همه رنج سخت است
بي صدا شكستنم را باور كن
قطره قطره هاي اشكم را باور كن
باور كن؟!...

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 9:24 توسط الناز | |

حرکت انگشتات روی تنم حسی خوبی بهم میده، دوست دارم بدونی! توی چشمات نگاه میکنم و میگم مهمونم می کنی به زبون بازی..

پ.ن:همین یه خط دیشب قبل از خواب یادم اومد...

پ.ن:مدیونه کسی که فکر کنه من منحرفم!

پ.ن:روزهای سختی ست
بی تو تنها ماندن
         بی تو تنها بودن
در سکوت این شهر
بی تو اینجا بودن
      بی تو اینجا ماندن؟!

نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 19:37 توسط الناز | |

يه تاپ سفيد و صورتي پشت گردني يه دامن كوتاه و تنگِ سفيد و صورتي...با يه آرايش آروم صورتي؛ موهاي سشوار شدم دور گردنم از اين ور به اون ور حركت مي كنن...هدفون توي گوشم تا آخرين حدش بلنده و جلوي يه آينه قدي ايستادم و با آهنگهاي گوگوش لب ميزنم...اين جوري خواننده هم ميشم!!

هنوز سالار خونس...پناه منه دستاش...سرم رو شونه هاشه...رو گونَمه نفسهاش!
تو فقط هستي كه باشي...تو نه مرگي نه تلاشي!
دل من درياييه...چشمه زندونه برام...چكه چكه هاي آب مرثيه خونه برام!

...

 

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 0:9 توسط الناز | |

 

 از نظر من که اشکالی نداره از نظر شما چی؟

۱۰ دقیقه بعد نوشت:منظورمان آبنبات چوبی نبود!

...

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 0:2 توسط الناز | |


Design By : Night Skin