من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه
من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من
نميدونم چرا تيكه كلامهاي تو افتاده رو زبونم و هي تكرارشون ميكنم...نميگم ديشب چه فكري به سرم زد و ميخواستم چي كار كنم و خوب شد كه انجامش ندادم...ايييييييييي كو تا يادم بره اون حرفا...ديگه هيچ وقت به كسي قولي نميدم كه اينجوري توش بمونم واقعا بي انصافي بود...تا حالا هيچ كس اين جوري مجبورم نكرده بود كاري رو بكنم كه دوست ندارم...روزي صدبار بهت فحش بي تربيتي ميدم براي اون قولي كه ازم گرفتي...ولي ببخشيد يه سوال:چرا دلم برات تنگ نميشه؟...مني كه بعد از دو روز زود رگ مرضم ميزد بالا و هي مجبورت مي كردم به حرفم گوش بدي و كوتاه بياي و از خر شيطون بياي پايين و سوار خر من بشي!!!...واي كه چقدر حرف قلمبه شده روي دلم و هي با خودم بلند بلند تكرارشون مي كنم و دلم ميخواد بهت مي گفتم تا هي چيزايي رو كه قبلا هزار بار گفتم دوباره بپرسي و منم هي دوباره با آب و تاب از اول تعريف كنم... كتاب به راستي دوستت دارم اثر:سيسيليا آهرن...محشر بود و عالي...يه عالمه براش دوستم اومد...چه حرصي خوردم وقتي مجبور شدم كتابي رو كه مال خودم بود دوباره برم بخرم...اَههههههههه خيلي خري كفرم داره در مياد...از گلوت نره پايين اون كتابهاي نازنينم...بيشعور(خودم ميدونم خيلي رمانتيك بود!) اگه نميزنينم بايد بگم كه دلم ميخواد برم سفررررررررررر بازم تنهايي(حالا اگه يه دوست جون خوب هم باهام باشه اشكال نداره!)...نميدونم كجا ولي دوست دارم بازم بارو بنديلم و جمع كنم و بزنم بيرون و يه دو هفته ايي برم بگردم... چقدر خوشحال شدم كه امروز رو به شنبه پاس دادم...اصلا علاقه ايي به ديدنت ندارم...دلم ميخواد فعلا تنها باشم...لطفا درك كن و عين مگس بهم نچسب!! پ.ن:من ميدونم كه مامانم اينجا رو ميخونه، اينو از لابه لاي حرفاش فهميدم...ولي واقعا مهم نيست پ.ن:گفتي چرا نامه ي من پ.ن:خداييش عجب هيكلي داره ... خيلي فكر كردم كه چه جوري بايد شروع كنم تا بتونم درست و كامل بگم چه حسي دارم هزار جور اين سطرها رو توي ذهنم بالا و پايين كردم. نميتونم بگم زود عادت مي كنم به اين ساكت شدن صداهاي هر روزه...براي مني كه تمام تنهاييم رو با بودنهاي مكرر تو پر كرده بودم و تمام ريز ريزهاي خصوصيم رو بهت مي گفتم سخته به اين زودي فراموش كردن 7 ماه حضور مداومت...انقدر دليلت قانع كننده بود كه جاي گله و شكايتي برام نذاشت و نتونستم بگم قول دادي اون جوري كه من ميگم تمومش كني...اما بازم مهم نيست چون با دوست جونام درد و دل كردم و گفتم بهشون اون چيزايي رو كه ميخواستم...گفتم به گردنت كه چقدر دلم ميخواست دوباره سرم رو فرو كنم توش و هي ل.ي.س بزنم و بو بكشم تا هيچ وقت بوش يادم نره.ميدونم كه ميدونست ديگه هيچ گردني رو اين جوري نميتونم دوست داشته باشم...به اون يكي هم خيلي چيزا گفتم كه همش رو نگه داشتم و هروقت دلم بخواد ميرم و ميخونم...ميدوني اون چيزي كه خيلي راضيم مي كنه اينه كه هيچ احساس و عاطفه ايي توي اين رابطه نبود كه بخواد الان اذيتم بكنه و هي اشكم رو در بياره و مجبورم كنه بيل و كلنگ رو بر دارم برم يه گوشه و گورش رو بكَنم و هي روي مزارش گريه كنم و آه حسرت بكشم...توي اين رابطه تنها چيزي كه نداشتم و حس نكردم همين حسرتهاي ريز و درشت بود...هر حرفي كه دوست داشتم گفتم...هي كاري كه دلم خواست كردم و همين راضيم مي كنه...همين كه 7 ماه ريز ريز و يواشكي براي خودم خنديدم و نذاشتم هيچ چيز اين خوشي رو ازم بگيره كافيه تا خاطراتش هيچ وقت يادم نره و هميشه تازه بمونه...شايد ديگه هيچ وقت نتونم اون اسم ستاره دار رو روي گوشيم ببينم اما مطمئنم شمارش هميشه توي ذهنم مي مونه و تا يه مدت هرچي اس ام اس ميخوام بفرستم اول ناخوآگاه دستم ميره براي اون شماره و اون اسم ستاره دار...لطفا مواظب اون دوتا دوست عزيز من باش...بوووووووووووووووووووس پ.ن:مرسي از اعتمادت...مرسي كه تا اين حد قابل اعتماد بودي و من تونستم باهات انقدر راحت حرف بزنم. پ.ن:چهارشنبه ها انگار از صبح تا عصر توی اون هتل نشستم و دارم نگاه می کنم دو نفر رو که با تردید به هم نگاه می کنن و یدفعه میپیچن به هم. پ.ن:خيلي بدي كه اين قول رو ازم گرفتي...خيلي سخته انجام دادنش. پ.ن:آه چند هفته ي پيش خيلي اتفاقي داشتم جزوه هاي دانشگاه رو ورق ميزدم كه آخرش اون بالاي صفحه چشمم خورد به شماره ي حميد...ياد خل بازيهامون افتادم و هوس كردم يه حالي ازش بگيرم...شمارش رو گرفتم و يه مكالمه ي 10 دقيقه ايي حاصل اين هوس الكي بود...دو روز بعد يه اس ام اس زد و منم با شوخي و مسخره بازي و طبق معمول دست انداختنش سرُو تهش رو هَم آوردم و بي خيال شدم...ولي خوب از اونجا كه سلام گرگ بي طمع نيست و خودم كردم كه لعنت بر خود باد و اين حرفا انگار كه آقا فيلش ياد هندوستان كرده و دلش يه هم آغوشي به ياد 2 سال پيش ميخواد...نميدونم چرا اما همش حس مي كنم دارم عروسك بازي مي كنم و هي خندم مي گيره از اين حرفش و هفته ها رو به هم پاس ميدم براي دادن يه وقت 2 ساعته...بي احساس تر از اون چيزي هستم كه فكرش رو مي كردم. اين روزا رو به اميد دوباره ديدن و لمس كردنت ميگذرونم...هي سرم رو گرم مي كنم تا ساعتها زودتر بگذرن و بيشتر نزديكم كنن به تويي كه پُر شدم از هوس بوي تنت و لذت نگاه كردنت...شدي عجيب ترين آدمي كه تا حالا تو زندگيم بوده، يه جور عاشقي بي عشق بهم ميدي...هم پُرنگي هم هيچ رنگي به خودت نمي گيري...حتي حالت خنثي هم نيستي...هي نقشه ميكشم براي ساعتهايي كه مال مني و ميتونم محكم و سفت بچسبم بهت فارغ از حق نداشتم دوستت داشته باشم...آخ كه من عاشق همين آروم حرف زدناتم همين بودنهاي نصفه نيمه، همين زود كوتاه اومدنات و دوباره فراموش كردن...همين كه هي لذتهاي ريز ريز رو زير پوستم حركت ميدي و با انگشتات راه ميري روشون تا اينجوري غرق خوشي چند ساعته بشم...مرسي كه هستي يه بوس خيس و زبون بازي بعدش طلبت!! امروز سر كلاس طراحي مثلن خير سرمون ميخواستيم اشكال يه پرسپكتيو رو بگيم...بقيه رو نميدونم اما جون من يكي كه بالا اومد...هي زر ميزدم اما علمي و فنيش رو نمي گفتم...همين جور لري اشكالش رو ميناليدم...آخرش اين شد كه استاد از روي ديوار عكس يه گورخر كه داشت مي خنديد رو آورد و گذاشت روي ميز و فرمود كه داره به ما ميخنده و در آخر يه خطكش نوش جان همه كرد...تا نيم ساعت دستم ذوق ذوق مي كرد. پ.ن:در بركه هاي كوچك زمين ... اصلا دلم نميخواد درباره ي چيزي حرف بزنم كه نيست، حتي گله ايي هم ندارم چون گذشته و دوست ندارم نبش قبر كنم.فقط يدفعه دلم براي اين تنهايي و ساكت شدن تمام چيزاي اطرافم سوخت...بغضم گرفت و اشكم راه افتاد...حتي اگه هي خودمو بزنم به اون راه و هي سرم رو با چيزي گرم كنم بازم انگار مثل خنجر توي قلبم فرو ميره و هي داد ميزنه ببين دختر تو بازم تنهايي اصلا فكرش رو هم نكن كه ميتوني سر خودت رو شيره بمالي و تظاهر كني به خوب بودن... دلم ميخواد توي چشماش نگاه كنم و بگم ميشه لطف كني از اين خونه بري بيرون و همه رو راحت كني!!...ميشه بفهمي شدي مايه ي عذاب همه...يا اخلاقت رو درست كن يا گورت و گم كن و بذار راحت زندگي كنيم...هيچي نميخوام جز آرامشي كه هيچ وقت توي اين خونه نبوده...فقط خسته شدم از اين همه استرس و يه ذره فقط يه ذره دلم سكون و آرامش ميخواد...دلم از اون روزايي رو ميخواد كه حسرت نداشتنشون رو هميشه خوردم...خسته شدم از بس به چشم دشمن بهم نگاه كردي و تير نگاهت رو هي توي وجودم بيشتر از روز قبل فرو كردي...لطفا بذار برو پ.ن:رفتم كافي شاپ پروما...آناناس گلاسش يه چيزي در حد زهر مار بود...وقتي خواستم برم بيرون به يكي از اين خَدَمش گفتم اينجا صندوق انتقادات- پيشنهادات نداره؟...گفت چرا ميتونين با خود مدير صحبت كنين...همون خانمه كه اون گوشه ايستاده...تشكر كردم و رفتم سراغِ اون خانمه...بهش گفتم گلاسه هاتون گرم بود...توي بستنيش هم تيكه هاي يخ بود...معذرت خواهي كرد و گفت بذارين ببينم...اومد و گلاسه هايي رو كه ما نصفه خورده بوديم مثلا امتحان كرد...با قيافه ي حق به جانب ميگه: اينها كه خوبن!!!...يه نگاه بهش كردم و گفتم مثلمن بار اولم نيست كه گلاسه ميخورم،گفتم تا اين جوري مشتري هاتون رو نپرونين... پ.ن:دوستت دارم ... انقدر از اين مردايي كه موهاي كنار شقيقه هاشون سفيد شده خوشم مياد...از نگاه كردن بهشون وحشتناك لذت مي برم...انگار يه عالمه گذشته پشت اون رنگها خوابيده...دروغ چرا هي دلم ميخواد برم گونشون رو ببوسم...اگه هم يكم ازش خوشم بياد خودمو ولو كنم توي بغلش و مثل گربه ها هي غلت بزنم و خودمو لوس كنم تا يه دستي به سر و گوشم بكشه...دوست دارم سرم رو بكنم توي موهاش و بو بكشم و آروم آروم تو گوشش حرف بزنم… پ.ن:نمیدونم چرا از این خیلی خوشم اومد! پ.ن:ايستاده ايي بازم يه سال ديگه گذشت...اين بار خيلي پر تلاطم تر از سال پيش بود...يه عالمه تجربه هاي جديد ديگه...از همين چيزهاي گذر عمره كه خوشم مياد و دوست دارم سالها زودتر بگذره تا بفهمم آخرش چي ميشه...قراره به كجا برسم...اين النازي كه هي از اين بوم ميره روي بوم ديگه تا راهش رو پيدا كنه و اون چيزي بشه كه ميخواد...النازي كه هي خودش و به سخت ترين شكل تنبيه مي كنه و درس عبرت به خودش ميده چند سال ديگه چه جوري ميشه...كارنامه ي سالي كه گذشت خيلي شلوغ و پر سرو صدا بود…امروز از درس و طراحي خبري نيست...بجاش از صبح بازيه و بازي...هي سرد و گرم شدن... اهم اهم اعلام مي كنم كه اين جانب 25 ساله تشريف دار شديم!!!...خداييش بهمني ها ماهن...لنگه ندارن هرچي از خوبيشون بگن كم گفتن!! اگه ميشد بشي كادوي تولدم بهت نشون ميدادم لذت هم تن شدني رو كه بارها و بارها نقشش رو كشيديم...بدون پيش بيني و اتفاقي. پ.ن:دوستت دارم وقتي فيلم زن دوم رو ديدم وحشتناك دلم خواست جاي مهتاب بودم و اون سه سال پر از عشق و تجربه مي كردم...حتي اگه ميدونستم كه آخرش تنهاييه... وقتايي كه اين جوري يدفعه سيل خواستگار رونه ميشه و هرچي تو سر خودم ميزنم كه من شوهر نميخوام اونم اين جوري فايده نداره و هي از در و ديوار آدم ميريزه كه همشون هم اوني ميشن كه احتمالا من ميخوام و هي بايد بگردم و به بهانه هاي مختلف رد كنم...بهانه هايي ميارم كه خودم خندم مي گيره از گفتنشون اما چاره ايي جز اين كار ندارم...اي لعنت به تو كه اين جوري ننگ اين دوستي رو براي من گذاشتي و رفتي...حالا،حالاها مونده زخم زبونهايي كه بايد بشنوم و به روي خودم نيارم... وحشتناك معتقدم عشق بايد خودش به وجود بياد...اصلا دوست ندارم به خودم بقبولونم كه من اين آدم رو دوست دارم و مجبور بشم به قبول كردنش... پ.ن:چه كيفي داره اصرار كردن منو و كوتاه اومدن تو...لجبازي من و رضايت ندادن به گردن و تصاحب تمام تن. پ.ن:خدايا اين امتحان زبان رو بخير بگذرون...بعدش قول ميدم ديگه سراغ زبان نرم...اصلا منو چه به زبان خارجه ياد گرفتن!!! پ.ن:اين كامي جون هم هي بازي سر من در مياره...يدفعه ويندوزش ديگه بالا نيومد...تماس گرفتم خدمات كامپيوتر در محل اومد و يه جاروبرقي كشيد توي كيس مثل ساعت شروع كرد به كار كردن...فقط مقداري پول توي گلوي محترمش گير كرده بود. پ.ن:هووووووووي بچه پرو كتابهام رو بهم پس بده...من كه ندادم براي خودت...گفتم بخون و برگردون. پ.ن:صدام كردي
دست تموم عاشقاس
اون كه مي گفت عاشق تره،
جواب بده
حالا كجاس!

پرنده فروش رنگين كمان من
گل گيسويت ماه نقره ايي
رد ابرويت عصاره ي شعر
به من نگاه كن
با چشمي كه كمين گاه آهوست
به من نگاه كن
به جستجوي تو
با ياقوت گوشواره هايت
از آن
عقيق گمشده بگو
دوستت دارم و مي بارم
بر لبان تو
كه آشيانه ي بوسه بود و لبخند
در باران و بوسه
با تپش گنجيشكي در سينه

دوستت دارم و يك ريز مي بارم
بر شوره زار چترهاو كلاه ها
بر عطرها و پلاكها
بر ترانه هاي باقي مانده
در طعم سرد خاك
صدات ساز راهايي
نگام كردي، نگام كردي
نگات گفت آشنايي
تو دونه دونه اشكهام رو شمردي
نپرسيدي ازم اهل كجايي
| Design By : Night Skin |

