من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه
من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من
وقتي با هزار تا آجان بازي كليد خونه ي خالم رو برداشتم تا يه روز بدون دردسر رو بگذرونيم اصلا فكرش رو هم نمي كردم 2 ساعت بعد كليد رو دو دستي تقديم كنم و حسرت يه شيطوني بمونه به دلم و مجبور بشم اون جوري كَم و كوتاه بگذرونمش...اما خوب من بلدم جه جوري همون لحظه هاي كوتاه رو براي خودم خاطره كنم...واي كه چه لذتي مي بردم از نگاه كردن به صورتت...اين كه چه كشفي كردم و هيشكي نمي تونه بهش دست بزنه...همون اسكن كردن و دست تو سر و گردن بردن...همون خزيدن دستت روي پام و خالي شدن دلم...همون لب خيس و تند توي كوچه ي خلوت... همه ي اينها كافي بود تا از سفرم راضي بشم و جاي خالي يه ديدار رو با خودم يدك نكشم...ميدوني از اعتراف كردن و به زبون آوردن فكر توي همون لحظه حتي اگه اول طفره برم از گفتنش خوشم مياد...وقتي بهت گفتم دستم تو گردن توئه اما سيستم بدن خودم داره بهم مي ريزه...از گفتن اينكه دارم همين جوري بدون لباس تصورت مي كنم هم خجالت نكشيدم...انقدر حسرت اون آلاچيق ها به دلم مونده بود كه فرداش وقتي توي اون سفره خونه ي سنتي توي اون جاي دنج سرم منگ بود تنم يخ از قليوني كه كشيده بودم تنها چيزي كه تو ذهنم بود خالي بودن جاي تو بود...حس كم داشتن گرمي دستات روي تنم... پ.ن:خيلي وقته كه منم به به که چقدر امروز از خودم خوشم اومد...مار رو با پونه از لونش می کشم بیرون...همین که نا امید نمیشم و هی ترفند پشت ترفند تا به اون چیزی که میخوام برسم فکر می کنم خوب باشه... فردا یا کور میشم یا ۱۰ دهم میام بیرون...دروغ چرا میترسم مثل سگ...اما از خوشحالی اینکه بالاخره منم میتونم عینک دودی بزنم و عقده ایی نمی میرم کلی خر کیفم!!...هان چیه هیچم خنده نداره تازشم. جمعه بر می گردم خونه...دلم برای اتاقم،تختم،کامپیوتر نازنینم یه ذره شده...از حالا ناله های چرا میخوای بری و بمون تا بهمن به هوا رفته...خدایا این محبوبیت رو از من نگیر! پ.ن:یادم رفت چی میخواستم بگم...وقتی دوتا چشم بهت زل بزنه و بگه سوخت...مودم سوخت خوب بایدم یادم بره حرفم. الان نوشت:مرسی از تمام محبتهاتون...حتما منو می بخشین که نمیتونم درست و حسابی بهتون سر بزنم...شنبه برمی گردم خونه و یه پست درست و حسابی می نویسم... شاید چون میخواستم این بار آخری نباشه که می بینمت و جن و بسم الله نشیم و هی مجبور نباشم قایمش کنم و نگران رسوایی نباشم،حتی اگه هیچ کار اشتباهی نکرده باشم این جوری یه دنده وار اصرار داشتم به نشدنش. پ.ن:تا حالا دیوونه ایی رو دیدین که ساعت ۷ صبح بیدار بشه و از ساعت ۸ شروع کنه به فیلم نگاه کردن تا ساعت ۱۲ ظهر؟...اگه ندیدین بیاین منو نگاه کنین! پ.ن:چقدر سوت وکور شده بلاگستان...انگار گرد مرده باشیدن. پ.ن:سر نزدن منو حتما می بخشین...بخدا من بیشعور نیستم فقط دستم تنگه همین! امروز فهمیدم دیگه یه ذره احساس هم توی وجودم ندارم که بهت بدم...خالی شدم از تویی که چند ماه همراهم بودی...اینو وقتی فهمیدم که روی کاناپه دراز کشیده بودم و داشتم نگات می کردم... پ.ن:امروز رفتم کلینیک یه قطره ریخت تو چشمم که تا خود الان همه چیز رو تار می بینم...آفتاب که میخورد تو صورتم دیگه رسما تعطیل بود جشمام... پ.ن:ما همچنان اینجا ماندنی هستیم و به شدت دلتنگ کلاس نقاشی... پ.ن:خیلی وقت بود قیمه های محرم رو نخورده بودم این چند روزه دارم دار میزنم خودمو با قیمه...وااای که چقدر منتظر روز تاسوعام تا یه قیمه عربی مشت بخورم...جونم در میره برای همین یکی فقط. پ.ن:دیگه همین. کمرم درد می کنه...پا و دستم هم همین طور...بی خوابی هم دارم هلاک میشم...از سه شنبه تا حالا فقط ۷ ساعت خوابیدم...دارم جون میدم الان...خیلی سر حال هم نیستم...امروز زیر برف حسابی راه رفتم و از سرما لرزیدم...نیم ساعت دور میدون ونک راه رفتم و بالا و پایین شدم تا دوستم اومد و ۲ ساعت باهاش بودم...خبرهای این چند روز هیچ چیز خاصی نداشت...سوغاتی هایی که خالم از مکه برام آورده بود خوب بودن...یه شلوار لی...یه کفش اسپرت سفید...گوشواره...بی موقع پریود شدم و کاسه کوزم حسابی ریخت بهم(البته کاسه کوزه ی نقشه های خبیثم!!)... خیلی خیلی خیلی دوست دارم بدونم چرا؟؟؟حتما به زودی ازت می پرسم...... نمیدونم روی پیشونی من چی نوشته!!...کی حرف مثبت ۱۸ زدم و بی پرده صحبت کردم که مدام س.ک.س.ی خطاب میشم؟؟ پ.ن:دل درد دارم هی دست تو چیز این قالب می کنم. پ.ن:منظورم از بند آخر توی ملاقاتهای رو در رو و حضوری بود والا اینجا که دریدگی و پرواییم زبان زد خاص و عامه!! پ.ن:دیگه ببخشید بیشتر از این فعلا نمیتونم حرفی بزنم...برم بخوابم که مخم هنگ کرده...چشمام هیجا رو نمی بینه. همیشه وقتی منتظر خبر از کسی هستی از یه جایی بهت خبر میرسه که انتظارش رو نداری...این روزا هی موبایل رو چک می کنم هی اس ام اس های دریافت شده رو زیر و رو می کنم شاید یه چیزی عوض بشه اما دریغ از یه امیدواری ساده و کوچولو...چه میشه کرد زندگیه دیگه... پ.ن:ندارم الان که فهمیدم از اینجا میتونم به این سرای مجازی متصل بشم و هی ولو بشم و وب گردی کنم کلی شعف دارم...کلی هم تهدیدم کردن که ویندوز رو تازه عوض کردم و اگه ویروسی بشه کلم رو می کنن...امروز که جمعه بود و آقایی که شما باشین و خانمهای گل و گلاب هیچ خبری نبود عمه های محترم رو راهی اهواز کردم و شال و کلاه فرمودیم و به منزل خاله جان گسیل داده شدیم...و هرچی انژی بود رو تقدیم دختر خاله های عزیز کردیم و آخر شب هم یواشکی فرار نمودیم...این میان از تعریف شوهر خاله جان که ما را تک و آس خواندت در کل خاندان بسیار مشعوف شدیم و بسی خر کیف شدیم زیاد...حالا هم تا چشمها بیشتر از این به ما خیره نشده و فحشهای زیر لبی زیاد نشده گورمان را گم می کنیم و میرویم باشد که رستگار شویم پ.ن:به همه سر زدم و کلی هم کامنت گذاشتم برید خوش باشید پ.ن:با عرض پوزش از هنر دوستان شعر نداریم برای نوشتن چون اینجا کتاب شعر نداریم...پس باز هم باشد که رستگار شویم پ.ن:عمرا اگه فکر کنم بی مزه بود و یخ مجبورین تحمل کنین هيچ خبري نيست...همه چيز داره عادي و آروم ميگذره...بدون اينكه استرسي به اين بنده ي حقير وارد بشه...روزام به درس ميگذره و شبها به بيرون رفتن و تفريح...تنها اتفاق هيجان انگيز اين چند روز تعويض ويندوز كامپيوتر جون بود كه ديگه هيچ ويروس يابي بهش كاگر نمي افتاد و از ويروس هم گذشته بود و به كرم تبديل شده بود...الان خوشحاليم كه يه عالمه برنامه ي نرمافزاري جديد روش نصب شده و يه قِرون هم پول اين تكنولوژي پيشرفته رو ندادم و كلي ذوق مرگ هستم از اين به اصطلاح زرنگي... يه بنده خدايي يه ربع سكه به خواهر جان ما داده بود اونم ذوق مرگ و نديد بديد نگاه نكرده گفت سكه ي تمامِ...منم زود براش قايم كردم كه كسي نبينه تا بريم و آبش كنيم...قسم ميخورم يه نگاه هم بهش نكردم تا صحت و سقم حرفهاي خواهرم برام روش بشه و با اين طناب پوسيده توي چاه نرم...تازه كلي هر روز پيگير قيمت سكه بودم و هي گزارش ميدادم و كلي خر كيف ميشديم دوتامون كه به به پولدار شديم(براي يه سكه!!!)...بالاخره روز موعود فرا رسيد ما گسيل پيدا كرديم به طرف طلا فروشي...با اعتماد بنفس كامل قيمت سكه رو پرسيديم و كلي هم تو سرش زديم كه آقا سكه ي ما بهار آزادي و قيمتش هم 220000 تومنه و اين حرفا...يارو هم گفت سكه رو بدين تا پولش رو بدم بهتون...حالا كه بهش نشون داديم....آبروي چندين و چندسالمون در عرض يه ثانيه به باد رفت...يارو يه نگاه به ما كرد و گفت اين كه ربع سكه س!!!...بعدش يه سكه بهمون نشون داد و گفت سكه ي كامل اين اندازس!!!...ما دوتا هم با هر هر كر كر سروته ماجرا رو هم آورديم و پول رو گرفتيم و اومديم...پامون رو كه از مغازه گذاشتيم بيرون مثل بمب تركيديم از خنده...تا حالا انقدر ضايع بازي در نياورده بوديم پ.ن:كولي جونم الان وقت جواب به نامت رو ندارم وقتي از سفر برگشتم از خجالتت در ميام قول ميدم با بيست صفحه نامه قسم ميخورم به جون جفت بچه هام!!!...ماچ ماچ بوس بوس پ.ن:ديگه ندارم مگه زوره... کمک نوشت:تروخدا کمکم کنید و بگین کدوم قالب بهتره...این یا همون قبلیه...حرصم داره درمیاد کلی بعد نوشت:خواستم برای این مدتی که نیستم یه پست بذارم از گزارش نمایشگاه مبلمانی که رفتم اما تمام برنامه های مربوط به دوربین محترم پاک شده بود و اصلا حال نداشتم نصبشون کنم برای همین تا برگردم همینها رو تحمل کنین لطفا... پ.ن:به من نگو دلِ خودت هميشه سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده بگوش شد آنكه اهل نظر بر كناره ميرفتند امشب خالي از تويي بودم كه شايد اين روزا دليل لبخندهاي گاه و بي گاه و ريز ريزم شدي...ياد يلداي پارسال افتادم كه توي حمام نيت كردي و من اينجا برات فال گرفتم...دقيقا يادمه توي سالن پذيرايي كنار شومينه داشتم از پنجره بيرون رو نگاه مي كردم و هي با تو كل كل مي كردم... راست گفتي بايد يكم به هم فرصت بديم دوباره...توي اين مدت فكر كن شايد يه راهي پيدا كردي منم فكر مي كنم...خودم ميدونم كار سختيه...خوب وقتي تمام بازيها رو كرديم و نگفتني ها رو تا جايي كه يادمون بوده گفتيم و به سوالهاي عجيب و غريب هم جواب داديم و رئيس بازي هم كرديم ديگه بايد چي كار كنيم آخه؟...من چه بچه ي حرف گوش كني شدم...امروز بازم فهميدم كه خيلي بيشتر از اوني كه فكر مي كردم ازت مي ترسم و جرات نه گفتن ندارم... بعد از سه سال يلداي شلوغي داشتيم...حالا نه خيلي شلوغِ شلوغ ها دونفر به جمع خانوادمون اضافه شده بود و از تنهايي هرساله دراومديم...بازم جاي شكرش باقيه كه مادر جان تصميم قاطع گرفته كه بعد از 5/1 ديگه كه بازنشسته ميشه بار زندگي رو جمع كنه و راهي تهران بشه و باقي عمر رو تويي شهري زندگي كنيم كه بايد 4 سال پيش اين كار رو مي كرديم...حالا اين وسط يه چيزي افتاده دست منو و خواهرم...مامانم هي ميگه ميخوام دكور اتاقاتون رو كاملا عوض كنم و يه سري وسايل نو بخرم ما دوتا هي طاقچه بالا ميذاريم و نچ و نميخوايم راه ميندازيم كه بابا اين چه كاريه ما كه سال ديگه ميخوايم از اين خراب شده بريم براي چي الكي خرج كنيم!!!...ميگن شاه مي بخشه وزير نمي بخشه...حالا حكايت ما شده... پ.ن:شدم خط ويژه ي طرقبه...يه روز درميون سرو كلم اونجا پيدا ميشه و هي آتيش مي سوزونم پ.ن:اين روزا بيشتر از هميشه درس مي خونم...يه سوت بلبلي بزنين برام چشم نخورم!!! پ.ن:يعني اگه من هي الان چرت و پرت بگم شماها بازم ميخونين؟؟؟...اگه آره كه دمتون گرم اگر هم نه.....(نقطه چينها فحشهاي بي ناموسي بود)
نامه ندادم
خيلي وقته كه تو هم
رفتي زيادم
![]()
شاید چون دلم نمیخواست بشی مثل دوستی که الان نمیدونم تکلیفم باهاش چیه و دوست دارم همه چیز برگرده به چند ماه پیش تا خودم رو درگیر یه رابطه ی ممنوع نمی کردم که الان عذاب وجدان چیزایی رو داشته باشم که نمیدونم وجود داره یا نه؟!
فکر می کنم اینها رو اینجا نوشتم تا یادم بمونه که چقدر به اون هم تن شدن نیاز داشتم و این جوری دست رد به سینه ی خواسته ی خودم زدم و باعث این سر درد وحشتناک شدم. و صد الیته یادم نرفته که باید تاکید کنم که:ای بترکی الناز ذلیل مرده!
...
...هان!...چيه؟...نكنه انتظار دارين بگم يارو فروشنده هه كلي بهمون خنديد و گفت مگه تا حالا سكه نديدين!!!خداييش اصلا جنبه نداشت مردك بيشعور
.
يه جاي ديگس
حرفا و شعراي تو هم،
مالِ يه رسواي
ديگس!
كه دور شاه شجاعت مي دلير بنوش
هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
| Design By : Night Skin |


