من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه
من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من
چي شد كه ما سرما خورديم؟...شما ميدونيد؟...من خودم خوب ميدونم... چند شب پيش قبل از اينكه بخوابم هي داشتم خودمو شخم ميزدم و زير و رو مي كردم ببينم حتي يه ذره علاقه به وجود اومده يا نه...خوشبختانه هنوزم هر چي دلتنگيه براي تنه و علاقه و عشقي وجود نداره...براي همين رفتم جلوي آينه يه بوووووووس گنده از خودم كردم و گرفتم خوابيدم. پ.ن:هم اكنون نيازمند همدردي سبزتان هستيم...آب پرتقال لطفا... پ.ن:يه سه نقطه كامنت خصوصي گذاشته و گفته كه نوبت خداحافظي ست يك چندي!!...يعني من بايد برم؟؟؟...من كه از رو نميرم پ.ن:اه اه كه چقدر اين پست بي مزه بود...نميدونم چرا خودم هميشه ميزنم تو برجك احساسات خودم... بعد نوشت:اولن الناز جون اون نوبت مرخصی ست یک چندی نه خداحافظی...بعدشم اینکه منبع این کامنت معلوم شد...خودی بود و هدف یه چیز دیگه... پ.ن:تو گفتي حادثه در انتظاره كي گفته من بايد هركاري كه تو مي خواي رو انجام بدم...اصلا به چه اجازه ايي برام تصميم مي گيري؟...يادم نمياد بهت گفته باشم هرچي بگي گوش مي كنم و حاضرم هر جور كه تو بخواي باهات باشم...البته تقصيري هم نداري...از بس بهت پر و بال دادم اين جوري برام شاخه و شونه مي كشي...الان برات عجيبه اين جوري تو چشمات نگاه مي كنم و نظر خودمو ميگم...بدون اينكه فكر كنم خوشت مياد يا نه...اصلا هم مهم نيست بهت بر ميخوره يا نه...چون اين منم كه بايد تصميم بگيرم...تا حالا همش به تو اجازه دادم و ريش و قيچي رو داده بودم دستت اما الان ديگه همه چيز تموم شده...برات متاسفم كه نتونستي از اين فرصت استفاده كني...نفهميدي سكوت من دال بر رضايت نيست...فقط دارم تماشا مي كنم ببينم تا كي ميخواي ادامه بدي و با وقاحت تو چشمام زل بزني و دروغ پشت دروغ تحويل بدي...حقت همون سيلي بود...حتي اگه همه بگن اشتباه كردم و تند رفتم بازم مطمئنم بشتر از لياقتت باهات خوب بودم و زيادي بزرگ بودم برات...تو گلوت گير كردم كه اين جوري جفتك انداختي...برو بچه جان برو سراغ يكي كه حرفاي صدتا يه غازت رو بخره...حنات ديگه اينجا، براي من رنگي نداره... از حرفاي اون روز..از بين نگفته هايي كه دوست داشتيم بگيم يكيشون خيلي بهم چسبيد...همون كه گفتي دوست داشتي بگي خواب بودي كه يكي از پشت بغلت كرد... پ.ن:بالاخره اين مهندسي اينترنت يه جايي به دردم خورد...وقتي مطمئن شدم ميام ميگم چه خبره پ.ن:اين ترم طراحي هم تموم شد...بايد تا 5 دي براي شروع ترم ديگه صبر كنم و البته كلي تكليف كه بايد انجام بدم و ميدونم همشون روز آخر يادم ميان و به گه خوري ميفتم... پ.ن:يكي نيست بگه تو كه دوبار علاقه ي خودتو براي زندگي با من اعلام كردي چطوري روت ميشه تو چشمام خيره نگاه كني اما سلام نكني!!!...فكر نمي كني ممكنه مورد خشم من قرار بگيري!!!؟؟ پ.ن:تو از فانوس و شهر نور نوشتي هميشه هي يه كاري مي كنم كه عين خر تو گِل مي مونم...يكي نست بگه نونت كمه، آبت كمه...بذل و بخشش كردن چيزي كه دوست داري به چيه؟!!...رفته بودم خونه ي دوستم...طبق معمول عين اسب كيف و شال و پالتوم رو پرت كردم روي مبل...داشتيم موهاي خواهرم رو رنگ مي كرديم خير سرمون...تا اون موقع هيشكي خونه نبود و ما سه تا ديوونه داشتيم خونه رو به آتيش مي كشيدم... وقتي مامان دوستم اومد رفتيم تو اتاق تا موهاي خواهرم رو سشوار كنيم كه همونجا نشستيم به زر زدن...بعد از يه ساعت مامان دوستم گفت:الناز جون اين كيف مال شماست؟...منم گفتم:بعله قابل شما رو نداره...خلاصه طي يه گفتگوي كوتاه مدت كيف نازنينم عروس شد و داغش به دلم موند... البته خيلي ناراحت نيستما...اين دوست من از وقتي كه پدرش فوت كرد خيلي وضع ماليشون خراب شد...الانم كه ميخوان يه دخترشون رو عروس كنن و كلي مشكلات مالي دارن...اصلنم فكر نكنين صدقه دادم كه يه كيف ارزش اين حرفها رو نداره...فقط درد ك.و.ن سوختم بود...كيفي كه بعد از يه عالمه گشتن بالاخره پيدا كرده بودم و هركَس ميديد خوشش ميومد و مفت مفت جلوي چشمم به تاراج بردن...بازم خوبه يه كيف خريده بودم تازگيها... نميدونم چرا يدفعه ياد اون روز افتادم...چهارشنبه پنج ماه پيش...استرس ناشي از بلاتكليفي...اون هيجان...يه تجربه ي ممنوع...يه لذت تمام نشدني...يه كسي كه مثل خودم خسته نميشه...نميدونم چرا انقدر دوست دارم اينجا ازش بنويسم...حتي اگه فقط خودم بفهمم چي نوشتم...بي صبرانه منتظر دوباره ديدنتم...دلم ميخواد اين بار اون دوست داشتنها رو هرچند كم اما انجام بدم...راستي...انقدر مجبورم نكن بگم...دوست دارم بهش فكر كنم و انجام بدم...گفتنشون از پشت تلفن خيلي سخته...واقعا خوشبحالت كه ميتوني انقدر راحت بگي... پ.ن:اي بتركي كه تا شب هركاري مي كردم يادم نمي رفت پ.ن:نوبت چشم پزشكي براي 7 دي بهم دادن...يعني تا سه هفته ديگه بدون عينك دنيا رو مي بينم...و به شدت اصرار دارم فقط و فقط دكتر هاشمي روي چشمم عمل ليزر رو انجام بده. پ.ن:نيازم رو به خاك و خون كشوندن عصبانیم...کفرم داره در میاد...میخوام سر به تن هیشکی نباشه...حتی شما دوست عزیز...اصلا همش دلم میخواد عرررررررر بزنم...نه آخه این انصاف بود...من هی خودمو لوس می کردم تو جواب میدادی هر وقت آشتی کردی خبرم کن پ.ن:انقدر اس ام اس بازی کردم که انگشت شستم کبود شد...زنگ زده میگه چقدر ک.و.ن.ت گشاده بیا زنگ زدم که نخوای اس ام اس بزنی پ.ن:واقعا چرا هیشکی پست قبل رو درست جواب نداد؟؟ پ.ن:تو از راز گل سرخ نميدونم چرا الكي، بي خودي، از روي هوا، ار سَر دل پُر، شايدم عقده هاي تلنبار شده از اين عكس خوشم اومد!!!اگه خوب دقت كنين پيشنهاد بي شرمانه ي نهفته در اين عكس و هدف بي شرمانه تره نويسنده(الناز عزيز دل همه قربونش بشم كه خيلي ماهه)رو متوجه ميشين...به بهترين اشاره جوايز ارزنده ايي اهدا ميشه چي بگم؟...بگم دارم عادت مي كنم به اين عشق يه طرفه؟...بگم دارم ياد مي گيرم تنهايي عاشق بودن رو؟...بگم حرفهايي رو كه دوست دارم به تو بگم به غير تو ميگم؟...بگم به جاي تو اون شده همدم تنهاييم؟...بگم انقدر بهش عادت مي كنم كه ياد تو رو كمرنگ كنه برام؟...دروغ بگم؟...بگم هر وقت ميخوام فراموشت كنم پُر رنگ تر ميشي برام؟...يه چيزي رو بگم؟...صداش از تو قشنگ تره...يه آرامش خاصي ميده بهم...وقتي با تو حرف ميزدم كلمه هايي رو كه مي گفتي مي بلعيدم اما اين بار به جاي گوش دادن به حرفاش صداش رو ضبط مي كنم براي خودم...با هم فرق دارين...خيلي زياد...براي همين گير كردم بين عشق تو و هوس اون... پ.ن:نيازم مخمل خوابهاي خسته معمولا از تاريكي نمي ترسم...هميشه نصف شب كه همه خوابن من توي اتاق خودم با درب بسته كاملا تاريك روي تخت دراز مي كشم و رويا پردازي مي كنم...با خودم حرف ميزنم و بيشتر وقتا يه سري حرف توي سرم جابه جا ميشن كه همون لحظه يه كاغذ و مداد بر ميدارم و با نور موبايل اون حرفها رو به جمله تبديل مي كنم و روي كاغذ ميارم تا خوابم ببره و دست از حرف زدن با خودم بردارم و بخوابم...وقتي هم كابوس مي بينم يدفعه بيدار ميشم و فكرم رو سريع روي يه موضوعي كه دوست دارم متمركز مي كنم تا دوباره خوابم ببره...چند شب پيش خواب ديدم توي يه بيابون گير كردم و از پشت سنگها دوتا مرد دارن ميان طرفم، هرچي ميخواستم حرف بزنم و توي خواب كمك بخوام صدام در نميومد...اون دوتا ديگه رسيده بودن بهم منم نه ميتونستم فرار كنم نه داد بزنم...تا اومد چنگ بزنه به لباسم يدفعه از خواب پريدم...چشمم رو كه باز كردم نور چراغ مانيتور هي روشن و خاموش ميشد و هاله ايي از نور آبي هي ميفتاد روي صندلي و دوباره تاريك ميشد...اومدم جيغ بزنم...فكر كردم يكي از اون دوتا هنوز اينجاست كه جلوي دهن خودم رو گرفتم...گرمم شده بود و داشتم خفه ميشدم...خودم رو چسبوندم به ديوار تا يكم خنك بشم...آروم كه شدم به خودم گفتم اي درد بگيري خوب اون چراغ مانيتور رو خاموش كن كه اين بلاها سرت نياد! صندلي هم ترس داره نَره خَر!!!!...حالا مگه ميشد از فكر اون دوتا مرد بيام بيرون...تا چشمم رو مي بستم از ترس اينكه دوباره بيان سراغم جيش مي كردم به خودم...نفهميدم چه جوري خوابم بُرد اما آنچنان خواب توپي ديدم كه صبح با نيش باز از خواب بيدار شدم... پ.ن:از بي جواب موندم اس ام اس هام متنفرم...هميشه حتي اون هايي كه جواب ندارن رو هم دلم ميخواد بهم جواب بدن...همين كه send شد و پيام delivered دريافت شد انتظار دارم برام جواب بياد...يعني فرصت خوندن هم به اون آدم بيچاره نميدم!! پ.ن:پدر جان فرموده اند به عنوان حسابدار شركتش منو معرفي مي كنه به بيمه تا برام سابقه كار حساب بشه...منم ميتونم بشينم توي خونه و هفته ايي سه بار برم شركت و به حساب كتابها برسم و حقوق بگيرم...اين جوري ميتونم درس هم بخونم...چقدر خوبه آدم عزيز بشه ييهويي!! پ.ن:هميشه تا هميشه از تو گفتن عاقب يه روز از تمام اين فكرهاي آزار دهنده راحت ميشم...رهاي رها...نه نگران نبودن تو ميشم نه دلتنگ تَن تو...كم مي كنم از تمام اين بي تابيهام...انقدر كه حتي وجودت هم وسوسم نكنه و دلم رو هزار تيكه...ياد ميدم به خودم تا فراموش كنه روزهاي رفته و غبار گرفته رو...براي رهايي از تو فقط پناه ببره به خود تو، نه اينكه چنگ بزنه به دامن غير تو...دلتنگ بوي تني بشه "بي" عشق..."بي" تمنا..."بي" علاقه...براش بشه يه عادت...يه عادت كه ندونه لذت ميبره ازش يا بيزار ميشه از خودش...عادتي كه به خاطرش با وسواس و دونه، دونه جدا مي كنه و گلچين...عادتي كه ميدونه فقط روح زخم خوردش رو جلا ميده و عطش پايان ناپذيرش رو به آرامش ميخونه...گير كرده بين آغوشي كه ازش دريغ ميشه و يه لذت ممنوعه پُر از هوس و شيطوني...ميدونم همشون تموم ميشن يه روز و من بدون اين فكرها آروم روال عادي زندگي خودم رو طي مي كنم...اما مهم اينه كه ميخوام الان برسم بهش يا نه؟...اين چيزي كه اين روزا بهم اعتماد ميده گير كردن بين همين دو حس لذتبخشه... خير خواهانه:یه دختر ۱۸ ساله که تا حالا توی بهزیستی زندگی می کرده و هیچ کس رو نداره میخواد مستقل زندگی کنه اما برای وسایل اولیه ی زندگی مشکل داره...گفتم که اگه کسی دوست داشت کمکی بکنه بهم بگه...با یه کامنت خصوصی...مرسی پ.ن:نذار مرغ نيازه ما بميره جدا آدم چه جوري مي تونه اين همه مزخرفات رو خيلي راحت باور كنه...به اصرار خواهرم باهاش رفتم خونه ي زني كه فال قهوه مي گرفت...يه خونه ي ويلايي بزرگ توي كوچه پس كوچه هاي سجاد...اون همه مزخرفي رو كه اون زن گفت نميدونم چه جوري باور كرد...انقدر دلم ميخواست بزنم تو دهن زنه و بهش بگم كمتر چرند بگه كه حالم داره بهم ميخوره...دوست داشتم مچش رو بگيرم و حالش رو جا بيارم، فقط حيف كه از من خيلي بزرگتر بود و رعايت سنش رو كردم...جدا خيلي مهمه بفهمي هفته ي ديگه يا سال ديگه چه اتفاقي برات ميفته؟...دلت رو خوش كني به حرفهاي صدتا يه غازي كه اين جور آدمها به خوردت ميدن؟...پس اگه فال درسته عقل و منطق و درك و شعور به چه درد آدم ميخوره؟...گفتن يه حرفي كه معمولا توي تمام اسمهاي ايراني پيدا ميشه و با همون تير نشونه گرفتن...مدام حروف رو زير و رو كردن تا از زير زبون خودت حرف بكشن و ادامه بدن...اين جور آدمها روانشناسهاي خوبي هستن...خيلي هم سخت نيست فهميدن اين موضوع كه وقتي دختر جووني ميره سراغشون يعني چي!!...همشون بي استثنا دنبال مرد اسب سوار روياهاشونن كه ميخوان به ضرب زور از توي فنجون قهوه بكشنش بيرون...واقعا راست گفتن كه تا نباشد گَنده خَر خاك بر سر گَنده فروش!!! الان خيلي معلومه كاردم بزنن خونم در نمياد؟... پ.ن:آدرس اين خانم فال گير رو همكار خواهرم كه آقا تشريف دارن دادن...اوووووف مرد هم مرداي قديم...چقدر خاله زنك آخه يعني!! پ.ن:چقدر خندم گرفته بود وقتي گفتم دارم مي ميرم از خوشي، بعد جوابش اومد كه نهههههههه...نمير تا فردا!!!!!...امروز اون فرداس اجازه هست بميرم؟؟؟ پ.ن:نامت رسيد عزيز دلم بعد نوشت خیرخواهانه:یه دختر ۱۸ ساله که تا حالا توی بهزیستی زندگی می کرده و هیچ کس رو نداره میخواد مستقل زندگی کنه اما برای وسایل اولیه ی زندگی مشکل داره...گفتم که اگه کسی دوست داشت کمکی بکنه بهم بگه...با یه کامنت خصوصی...مرسی پ.ن:نيازم رو بگير و يه جاييم درد مي كنه كه نميتونم بگم كجا، خيلي هم درد مي كنه...بعضي وقتا گريه م مي گيره از دردش اما حاضر نيستم برم دكتر...يعني مي ترسم...هي ميگم اگه تا آخر هفته خوب نشدم حتما ميرم اما ميدونم كه اين كار رو نمي كنم...حس مُردن بهم دست داده و همش حلواي خودم رو مي بينم كه دارن ميپزنو سبد گلهاي سفيد با روبان قرمز...در هر صورت اگر باري گران بوديم و رفتيم...هو هو هو هو(اينها گريه ان مثلا!!)... خيلي اذيت ميشم...ميدونم پدر خودم رو درميارم با اين كار اما اصلا نميتونم جلوي خودم رو بگيرم و انجام ندم...بعضي وقتا تمام انرژيم رو جمع مي كنم تا توي اون 3- 4 ساعت كم نيارم و هي خودم رو زير و رو مي كنم ببينم الان چي دوست دارم...دروغ چرا جَبَروتت منو هلاك كرده...اين جوري نبودم ها...نميدونم چرا قاطي كردم...جرائت ندارم بهت نه بگم...دلم ميخواد با چشم بسته از زير پتو صبح باهات حرف بزنم اما از ترس ك.و.ن.م اين كار رو نمي كنم...اون نقشه كشيدنها خنده داره...چيزايي به كَلم ميرسه كه خودم از فكرشون خندم مي گيره چه برسه به اينكه بخوام بگم...واااااااااااااااااي بپكم من كه انقدر ديوونم و عاقل نميشم...البته خداييش دوستم ندارم سر عقل بيام حداقل حالا و توي اين مقطع از زندگيم...همين جور ديوونه و بي پروا بودن رو ترجيح ميدم... داشتم تلفني با داييم حرف ميزدم...همش مي گفت چقدر عوض شدي...اصلا نميتونستم باور كنم اين تويي...منم كه لوس هي ميگفتم الان افتخار مي كني خواهر زاده به اين خوشگلي داري؟!...شايد خيلي زور باشه كه 9 ساله نيومدن ايران و اگر هم بيان ديگه نمي تونن برگردن...حتي ما هم نمي تونيم بريم پيششون، بهمون ويزا نميدن...اسم مون رفته تو ليست سياه!!!...لطفا صف رو رعايت كنين به همتون امضا ميدم!! پ.ن:اين روزا دلم عجيب برات تنگه پ.ن:روز چهارشنبه يه زنه جلوم رو گرفت و گفت:ميخوام براي بچم شير خشك بخرم پول ندارم...نذاشتم حرفش رو تموم كنه و يه برو بابا و يه ايش هم گفتم و ولش كردم...امروز دوباره همون زنه رو همونجا ديدم بازم اومد جلوم رو گرفت و همون چيزايي رو كه اون دفعه گفته بود گفت...منم بهش گفتم:هنوز از چهارشنبه تا حالا شير خشك نخريدي براي بچت؟ ولش كن ديگه حتما مُرده!!! پ.ن:يكي با ما بياييد برويم كافي شاپ شوگر و يه سالاد پاستا نوش جان كنيم عقده ايي شديم پ.ن:آقا ما كه نه پ.ش.م داريم و نه ت.خ.م ملت را به كجاي خودمان حواله بدهيم؟ باز هم عقده ايي شديم پ.ن:باور نكرد يه مژه شو ميشه هيچي نگم؟ همين جوري توي دل خودم نگهش دارم؟ خودم تنهاي تنهاي از تكرارش لذت ببرم؟ حتي نخوام با تويي كه بهم بخشيديش قسمتش كنم؟ تو سكوت خودم هزاران بار فريادش بزنم؟ اينجوري انگار بهتره...همين كه به يه جسم بي جون نگاه كنم و غرق خوشي بشم...همين كه دل خوش كنم به اين كوچيك هاي زندگيم...همين كه، اصلا هيسسس...بايد تنهايي گوش كنم به صداي بودنت. پ.ن:مثل قالی کاشون مي مونه...هرچي بيشتر پا ميخوره قيمتي تر ميشه پ.ن:بلاگفا براي من كه فيلتر شده(براي خیلیها تقريبا همين طور شده) الان با فيلتر شكن بازش كردم...خيلي خره پ.ن:اين جور نبودم بخدا، فقط سعي مي كنم چشمام رو ببندم و همراهت بيام توي تمام اين لحظه هاي تكرار نشدني... پ.ن:50 تا فيلم به شكل DVD از غيب برام رسيده...منو اين همه خوشبختي محاله بعد نوشت:اگه بگم منظورم از نوشتن این پست چی بود حتما به عقلم شک می کنید!!! پ.ن:ميخوام لالايي بخونم خواهر 16 ساله ي من عاشق شده...از همون عشقهاي خيالي و دست نيافتني...عاشق ستاره ي نو ظهور سينماي ايران...با جديت هم شماره تلفنش رو پيدا كرده و هرازگاهي باهاش تلفني صحبت مي كنه...جسته و گريخته يه چيزايي بهم گفته بود...اما ديروز وقتي كه داشتم با كتابهام دست و پنجه نرم مي كردم تمام اتفاقها و ديالوگهاي رد و بدل شده رو بهم گفت...چيزي جز سكوت و لبخند آروم و دعوت به آرامش نداشتم براش...شايد چون نميتونستم خُرده بگيرم و منعش كنم از اين كار...دير يا زود خودش متوجه ميشه و پا پس مي كشه از اين جور عاشقي ها پس من چرا بايد مانع تجربه كردنش بشم...اين موضوع براي دختر عمم هم اتفاق افتاده بود و باز هم من مورد مشورت و درد و دل قرار گرفتم...الان خوشحالم كه فهميده و دنبال روياي خيالي نيست...دروغه اگه بگم به خودم نمي بالم به خاطر اين همه حس اعتمادي كه توي اطرافيانم به وجود آوردم... پ.ن:دختر خاله جان 11 ساله ميگه ميخواد مثل من بشه!!!...يكي بياد بهش بگه جون جدت از من گُه تر پيدا نكردي... پ.ن:گاهي شنيدن صدات يه انرژي خاصي بهم ميده...دليلش اصلا برام روشن نيست پ.ن:يادت مياد چي شد شاید چون خیالم راحت شد که گفتم دلیل تمام خوابهای این چند روزه بودی و چقدر هم که بهت فحش میدادم و یه کوچولو بازم همون بازی همیشگی رو شروع کردیم که قسم می خورم من مرض نداشتم و اینبار کرم از درخت بود...وقتی که با صدای اس ام اس خودم رو پرت می کردم روی تخت و بی اهمیت به اینکه رژ گونه ممکنه بریزه روی تخت با نیش باز میخوندم و زود هم میخواستم جواب بدم...دلیل خوشحالی امروزم بود که باعث شد سر کلاس حتی شوخیهانم با استاد یه جور دیگه باشه و نفهمم مسیر تقی آباد تا ملک آباد رو چه جوری پیاده اومدم و توی راه برای خودم یه سری به مغازه ی شیرین عسل زدم و بعدش تا چشمم خورد به بستنی میلانو رفتم داخل و سه طعم وانیلی- بادم زمینی و فندقی رو انتخاب کردم و توی خیابون بی توجه به اینکه این آناناس کنار لیوان یه جا توی دهنم جا نمیشه همش رو گذاشتم توی دهنم و به متلک دوتا پسری هم که از کنارم رد شدن و یکیشون میخواست بستنیم رو بخوره اون یکی لبم با خنده جواب دادم و از ساندوچ صدف هم سه تا ساندویچ خریدم و هی توی ذهنم تمام این نوشته رو مرور می کردم و بالا وپایین می بردم...و اینکه دیگه بیشتر از این نمیتونم بگم چی دوست داشتم... وای که وقتی میگفتی به به چقدر خجالت می کشیدم...بهت گفتم همون موقع پ.ن: پ.ن:از شنیدن یه حرف زیاد خوشحال شدم زیاد بعد نوشت:بازم خوبه گفتم زیاد کامنت بذارین باید حتما تهدید به سوسک شدن کنم؟؟؟ داشتم توي خيابون را ميرفتم و ويترين مغازه ها رو نگاه مي كردم كه ديدم يه زنه گفت:هووووي چشمات و كور مي كنم ها...يكم دور رو برم رو نگاه كردم بعد بُهت زده بهش نگاه كردم و گفتم من؟...گفت: آراه با توام، چرا به شوهرم نگاه مي كني...يه نگاه بهش كردم و يه نگاه هم به شوهر قزميتش، سرم رو تكون دادم و گفتم: امان از توهم...راهم رو كشيدم و رفتم...بعضي از زنها واقعا بيمارن! خودم ميدونم اين روزا خيلي منحرف شدم...همش ذهنم جاهاي سرك مي كشه كه نبايد...شدم مثل دخترايي كه تازه بار اولشونه عاشق ميشن و هي ميرن توي اتاق و در رو مي بندن و هي آهنگ غمگين گوش ميدن...منم هي ميشينم پاي كتابهام و به تنها چيزي كه حواسم نيست نوشته ايه كه توي سطرهاي كتاب جا خوش كرده...حتي توي طرحهايي كه ميزنم ردپايي از خودش جا ميزاره...ديروز يه زنه نميه عريان رو كشيدم...بعد پارش كردم...ريز ريزش كردم تا كسي نفهمه چه اتفاقي داره ميفته...ميدونم خودم رو گول زدم!! پ.ن:نميدونم اين كتاب مباني هنرهاي تجسميه يا كتاب معارف!!!...همش آيه ي قرآنه پ.ن:پيشنهاد مي كنم دختر پرتقالي رو بخونين...فقط 188 صفحس بيشتر از 4 ساعت وقتتون رو نمي گيره پ.ن:حق داري كه دعوتم رو وقتي من و مامان براي خريد لباس ميريم بيرون تنها چيزي كه نمي خريم همين لباسه...ديروز ساعت 11 وقتي كه ميخواستم برم پُست تا يه نامه به مقصد شيراز پُست كنم مادر جان پيشنهاد خريدن پالتو براي خودشون رو دادن...منم قبول كردم و آماده شدم...نتيجه اين شد كه يه ساعت توي كتابفروشي چرخيديم و هركدوم كتابهايي رو كه ميخواستيم خريديم و ساعت 1:30 خوش خوشان راهي خونه شديم...منم كه الان ديگه كاملا مشخصه در چه حاليم...هدفون توي گوشم...گلچين آهنگهاي سياوش، حبيب، اِبي و گوگوش...پخش شدم روي تخت و هي كتاب دختر پرتقالي رو تند و تند ميخونم... پ.ن:اون موقع كه اين پست رو نوشتم هنوز نخونده بودم كتاب رو اما الان كه دارم آپ مي كنم تمومش كردم پ.ن:دوس دارم از شما بگم
وقتي خونه ي آرزو بودم و داشتم از سرما يخ ميزدم و هي با اين بخاري ور ميرفتم تا شايد رضايت بده و روشن بشه اس ام اس اومد و منم كه عمرا كار خلق الله رو زمين نميذارم روشن كردن بخاري رو سپردم به دوستان و همراهان و اومدم توي تراس و شروع كردم به وراجي...حالا داره برف مياد و هوا سرد...منم دماغم رو گذاشتم روي برفهايي كه كنار ديوار نشسته بودن و از اون بالا ماشين ها رو نگاه مي كردم و مزخرف مي گفتم و هي تيك تيك ميلرزيدم...مگه حاضر بودم قطع كنم...تازه چونم گرم شده بودم و عشق شنيدن صداش هم كه كم هوسي نيست...همين شد كه صبح وقتي از خواب بيدار شدم گلوم درد مي كرد و صدام عوض شده بود...الانم كه چشمام درد مي كنه و سرم سنگينه و استخون درد دارم...ولي اگه بشه بازم دلم ميخواد دماغم رو بذارم روي برف و هي صداش رو بشنوم...
سپيدي سحر چه بي قراره
شب پير بايد از پا دربياد كه
ببينيم رنگ روز نو
دوباره
تو از راه دراز و دور نوشتي
تو گفتي راه درازه اما، اما ميرم
به شب گفتي نميخوامت
تو زشتي
پر پروازم و زدن شكوندن
تو خواستي قصه ي منو بخوني
منو قصه ي من يكجا
سوزوندن
...تازه این که همش نیست کلی هم بعدا حرصم دراومد...اصلا میدونی چیه همون دهن کجی بهتره...عمرا دیگه مهربون نمیشم
...مگه آیه اومده که هی باید با بقیه خوب رفتار کرد و دل نشکوند...من که خودم جدیدا خدا شدم و دیگه چرا باید همش حرف گوش کنم و هی بترسم!!!...
مهمون داریم و منه بیچاره هی مثل کزت باید کار کنم...انقدر دوست دارم تمام ظرفها رو بشکنم که حد نداره...یه هفتس کارم شده نهار درست کردن...به هیچ کاریم نمیرسم...یه عالمه عذاب وجدان درسی و نقاشی خفتم رو چسبیده اما کو وقت!!...اینم از اون غربتی بازیهای همیشگی بود...![]()
قصه گفتی
من این قصه
من این قصه هزار با دوره کردم

![]()
خيلي لذت داره يه شماره هست فقط براي من...نه دوست، نه آشنا؛ هيچ كس نداره اين شماره رو بجز من...از همه مهمتر اينه كه بدوني از اون ور خط صدايي به گوشت ميخوره كه ناخوداگاه خنده رو به لبت مياره...خنده ايي پرُ از رسوايي و لذت...ولي بدون عشق.
حرير زخمي به سوگ نشسته
شدي هم غصه و
هق هق تو
گفت:
بميرم حادثه بالت شكسته
بجز اسم تو من اسمي
نبردم
نيازم و به مو نقاشي كردم
تو با اشكات نوشتي
آه سردم
نشستي روبه روم آهسته گفتي
منم مثل توام من
خودِ دردم
تو مهمونش بكن به
آب و دونه
باورش كن
مثل شعر و ترانه از برش كن
به صدتا دنيا نميدم
يه تار مو خواستم نداد،
گفت به تو دريا نميدم
واسه خودم كَسي بودم
دوره ي شوق هر كسي،
خوب ميدونيد يه مدته
دوستت دارم![]()
بگم عجيبه زندگي
هرجا باشي
باز ميرسي به خونه ي هميشگي
كه من يدفعه عاشقت شدم
بدون اينكه بذاري سوار
قايقت شدم
يادت مياد نگات پر از
شكايت و فاصله بود
اما به جاش نگاه من صبور و پر
حوصله بود
...با کلی چیز دیگه که اینجا نمیتونم بگم دیگه خیلی خصوصیه
...وااااااااااااااااااااقعا خوشحالم الانیه چند روزی از نوشتن و خوندن معافم کنید...بعدا از خجالتتون در میام حتما...ولی تروخدا زیاد کامنت بذارین
.دروغ گفتم دوباره هم می نویسم هم میخونم...خواستم بازار گرمی کنم
بعد عمري نپذيري
فال حافظم گرفتم ديدم
از عاشقي سيري
ببخشيدا جسارته
اگه بگم شما گُليد،
كه مايه ي خجالته
منتظر يه فرصتم حضوري
خدمت برسم
خيلي ببخشيدا ولي،
سر شما كي خلوته؟
| Design By : Night Skin |

