تبليغاتX
من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه




















من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه

من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من

ايشالا كه قانقاريا بگيرم...آل ببرتم...مرده شور بشورتم...زير تريلي دست و پا بزنم...زير دوش غرق بشم...توي لوله خودكار گير كنم...شامپو بره تو چشمم كور بشم...سرم بخوره كف استخر...كبوتر روي لباسم پي پي بكنه...پيف پاف بهم بدن به جاي اسپره...اصلا توي زلزله گير كنم بعدش سيل ببرتم...آخه منه بيچاره مگه چقدر توان دارم كه هي از اين خوابهاي بالاي 18 سال مي بينم؟...خدايا بيا جون منو بگير...

پ.ن:نمايشگاه كتاب چيزي جز زرشك نداشت!!

پ.ن:افسوس،
ما خوشبخت و آراميم
افسوس،
ما دلتنگ و خاموشيم
خوشبخت،
زيرا دوست ميدارم
دلتنگ،
زيرا عشق نفريني ست

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 0:8 توسط الناز | |

شنبه ساعت 9 شب در كانون نيمه گرم خانواده ي ما يه بحثي در گرفت كه نتيجش اين شد:
مادر جانمان براي خواهر محترم چايي درست كردند و براي آن يكي خواهر هم ميوه پوست گرفتند و اين وسط فقط منه بيچاره عين دست تبر موندم رو هوا...پدر جان كه از دفتر مراجعت كردند به منزل ما نيز سَر شكايت كشوديم و گفتيم حديث اجحاف را...پدر جان نيز فرمودند چي ميخواي تا برات بخرم!!...منم طبق معمول لوس بازي هام گُل كرد و ناز و عشوه هام طبق طبق...گفتم هيچي!!! اصلا هيچي نميخوام...پدر جان اصرار كردند منم ديدم زشته دست رد به سينه ي پدر خانواده بزنم براي همين گفتم هوس مرغ سوخاري نموده ام(نميدونم چرا هميشه درخواستهاي من خوراكي از آب در مياد)...ايشان هم فرمودند اساعه(درسته آيا؟) ميروند و برايم مي خرند...منم كه با همه ي فست فودهاي مشهد اشتراك دارم گفتم لازم نيست الان زنگ ميزنم برام بيارن!!! در اينجا قيافه ي خواهران ما از حسودي شبيه به خواهران سيندرلا شده بود...همون موقع بود كه بابام گفت كي بريم نمايشگاه كتاب كه من گفتم ما داريم سه شنبه ميريم...مام محترم فرمودند: مگه تو نگفتي پولهام تموم شده با كدوم پول ميخواي بري؟...من هم كه كم نميارم فرمودم با پول پدر جان...

اين جوري شد كه هم درخواست معنوي را عنوان كرديم هم مادي را...حالا فكر نكنين همه ي مرغ ها رو خودم خوردم ها!!!...سه تيكه مرغ رو چون دلم براي بقيه سوخت گفتم بيان و بخورن و عين بچه يتيمها نگام نكنن...تازه در راستاي حفظ اندام ما خودمان نيمي از يه ران مرغ را خالي خورديم...شووووور لطفا...حالا براي خالي نبودن عريضه و براي اينكه پُست طولاني بشه اينها رو ميگم ها فكر نكنين هدف ديگه ايي دارم...تازشم مامانم گفته تا هرجا كه خواستي درس بخوني خرج تحصيلت رو خودمون ميديم...بنده هاي خدا هنوز اميد دارن يكي بياد منو ورداره ببره!!...درضمن آقايون عزيز فكر نكنن من توي خونه ي شوهر هم از اين هوسها مي كنم ها...نه به جون جدم من كلي صرفه جويي بلدم...

پ.ن:وقتي داشتم ظرف ميشستم تمام اين پست اومد تو ذهنم ولي خيلي از اين چيزي كه نوشتم بهتر بود...وقتي خواستم بنويسم توي اين صفحه ي سفيد نصف بيشترش پريد و يادم نيومد

پ.ن:نامه نوشتن براي يه دوست نديده ي مجازي خيلي كِيف داره...

پ.ن:اگه تا حالا كاپوچينو رو با ماشعير نخوردين مطمئن باشين كار درستي كردين چون حال من داره به هم ميخوره از تركيب كردن اين دوتا

پ.ن:او را بگو
تپش جهنمي مست
او را بگو :
نسيم سياه چشمانت را نوشيده ام
نوشيده ام که پيوسته بي آرامم

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 0:35 توسط الناز | |

من كه نميترسم از گفتن لحظه لحظه ي خودم...نميترسم از قضاوت اشتباه آدمها...به نظرت چرا يه جاهايي همش خودم رو سانسور مي كنم و نميذارم كه نشون بده اون خودِ واقعيش رو!!! چرا مدام زير لب به خودم نهيب ميزنم و سعي مي كنم نديده بگيرم همه ي آزارهاي دور و برم رو!!!! اصلا انگار خودم رو نميشناسم...گنگ و نا مفهوم شدم براي خودم و سخت كنار ميام با افكارم...مدام با يه چماق بالاي سرشون راه ميرم و اجازه ي نفس كشيدن بهشون نميدم...انگارهاي ناراحت كننده...خيالهاي رويا گونه ايي كه پُر شدم ازشون...همش احساس گناه از اشتباه نكرده...ترس از راه نرفته...يه كلمه يه واژه كافيه تا پرتاب بشم تو يه روياي دور...رويايي كه گاهي اوقات به خنده وادارم ميكنه گاهي به گريه...گاهي نگرانم مي كنه گاهي پر از احساس لذت...دلم ميخواد الان بگم تمام نگفته هاي درونم رو...بگم و راحت بشم از اين بار كلمه هايي كه روز به روز بيشتر سنگين ميشن...

رنگ ميزنم طرح اندامت رو...با چشم بسته ميكشم بند بند وجودت رو...لمس مي كنم پستي و بلندي  بدنت رو...آروم خوابيدي...سينت با دم و بازدم بالا و پايين ميره و من لذت ميبرم از ديدن اين صحنه و خودم رو كنارت و تو آغوشت جا ميدم...چشمات رو باز نمي كني فقط ميذاري سرم رو بذارم رو دستت...يه احساس نياز عجيب، يه عطش پايان ناپذير، يه هوس گنگ؛ گرماي بدنت خيلي خيلي بهم آرامش ميده...لجم ميگيره از بي اعتناييت، از نفهميدن اين همه نياز من...خودمُ ميكشم كنار و پشت به تو ميخوابم...ميخندي و مي بوسيم...ميذاري حس كنم سنگينيت رو...خوابيدي و سينت با دم و بازدم بالا و پايين ميره و من لذت ميبرم از ديدن اين صحنه و...

حالا من هي هيچي نميگم تو پُروتر ميشي؛ هي من نجابت مي كنم و به روت نميارم تو وقيح تر ميشي؛ كي گفته تو ميتوني هر كاري كه دوست داري انجام بدي و كسي هم چيزي بهت نگه؟!!! داري يواش يواش حالم رو بهم ميزني!!!...آره با توام خودِ خودِ تو...الكي اطرافت رو نگاه نكن...

پ.ن:اين روزا دلم از يه نفر خيلي پُره

پ.ن:من خيلي هم بد نبودم،
سعي مي كنم
بد نباشم
خُب بعضي وقتا بد ميشم،
از اون بداي معمولي
ديگه مزاحم نميشم
تو كاري با من نداري؟
تيكه كلام خودته،
اين جمله هاي معمولي

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 0:5 توسط الناز | |

اگه بخوام خيلي ساده و خودموني و بدون هيچ مقدمه و بالا پايين رفتن و آسمون ريسمون بافتن برم سر اصل مطلب بايد بگم كه دلم آمپول ميخواد...

پ.ن:من مسئول منحرف شدن شما نيستم...رسما تكذيب مي كنم

پ.ن:خيلي دوست دارم تو مهتاب
بشينم يه شب كنارت

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 0:3 توسط الناز | |

تقريبا 1 ماه پيش فيلم فريدا رو ديدم...از اون روز به بعد تازه كاشف به عمل آوردم من اين جوري نقاش نميشم...بايد كاري رو بكنم كه فريدا كرده!!!...اينها كه الكي فيلم نميسازن...حتما يه پيامي، چيزي توش هست كه منه بيننده بايد بگيرمش و ازش استفاده كنم...تجربه يعني همين ديگه...حالا چرا من فقط از اون فيلم يه چيز رو فهميدم ديگه ربطي به كارگردان بيچاره نداره و مقصر ذهن منحرف منه!!..اما بالاغيرتا شمايي كه اون فيلم رو ديدن چي ازش برداشت كردين؟؟؟...

 يكي نيست بگه آخه بچه پُرو تو رو چه به ترجمه ي يه متن انكليسي!!!...خيلي زبان حاليت ميشه كه متنهاي تخصصي رو هم ميخواي ترجمه كني!!!...رو كه نيست سنگه پاي قزوينه...

 توي كلاس كارهايي رو كه خيلي قوي هستن ميذارن روي ميز تا بچه ها بتونن ببينن...بيشتر كارهاي مال پسرهاست...يكي صادق يكي هم رضا...دوتا پسري كه از ابتدايي اينجا كار كردن و الان كارهاشون محشره...خيلي برام جالبه مردا توي همه چيز بهترن...آشپزي كه يه هنر زنونس مردا توش قوي ترن...توي نقاشي هم خيلي راحت خط ميزنن و دستشون خيلي قويه...وووووووووووي كه چقدر حرص منو در ميارن خاك برسرا!!...

 پ.ن:دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ‌، عزیزان‌! بغل كنید مرا
تمام آنچه ندارم‌،
نهاده
خواهم رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم رفت

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 0:5 توسط الناز | |

ميخوام باهات قهر بشم...از اون قهرهايي كه حالا حالا ها توش دوستي نباشه...يه قهر واقعني واقعني...اصلا تو چه جور خدايي هستي كه هرچي ازت خواستم رو بهم ندادي...اصلا به توچه كه چي به صلاح من هست چي نيست...من خيلي هم ميخوام از بنده بودن تو بيام بيرون و برم با خدايي دوست بشم كه از تو بهتره...كلي هم پُشت سرت حرف ميزنم و بدو بيراه ميگم بهت...اصلا كي گفته تو خوبي؟...من كه يه روي خوبي تو رو نديدم تا حالا...اصلا چرا وقتي باهات حرف زدم جوابم رو ندادي؟...من خداي لال نميخوام...خسته شدم بس كه سوالهام بي جواب موند...ديگه دوستت ندارم...اصلا چرا بايد دوستت داشته باشم...تو كه همش ميخواي منو مجازات كني...تا يكم موهام رو ميندازم بيرون با همونها آويزونم مي كني...كارهايي كه دوست دارم انجام بدم از نظر تو نابخشودني ان...تازه تو دوستم رو هم ازم گرفتي...خداييش اون وقتي بود كه سربه راهش كردي؟؟...نفهميدي من بهش نياز دارم؟...واي كه چقدر تو خنگي...هرچيزي رو هم كه ازت خواستم بهم ندادي تا حالا...پس من دلم رو به چي تو بايد خوش كنم...اصلا همين امروز ميرم و طلاقت ميدم اونم سه طلاقه كه ديگه راه برگشت نداشته باشه...بهت زبونم مي كشم تا جونت دربياد...اگه خدا هستي جون داري ديگه پس حتما در مياد و دلم خنك ميشه...اصلا هم التماس نكن كه فايده نداره...چه جوري بهت بگم دوستت ندارم هااااااااااااااااان!!...

 پ.ن:من تورا كافر،تورا منكر
تورا عاصي
كوري چشم تو
اين شيطان خداي من

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 5:7 توسط الناز | |

واقعا چقدر اهميت داره بقيه چه جوري قضاوتت مي كنن وقتي من ميدونم تو ديو قصه نبودي و منم تو چنگال تو اسير نبودم...شايد بيشترين خودخواهي از آن من بود كه ميخواستم به زور وارد تنهاييت بشم و خراب كنم اون دنياي تنهايي رو كه براي خودت درست كرده بودي و من اسمش رو گذاشته بودم پيله...شايد خودخواهي من بود كه همش دوست داشتم صداي خندت رو بشنوم و نذارم يه ذره ناراحتي به درونت رخنه كنه...مني كه هميشه انتظار داشتم بعد از داد و بيدادهايي كه از عصبانيت ميزدي و من هي اين طرف پشت گوشي ميخنديدم به فريادهاي تو و وقتي به انواع مختلف فحش ميدادي براي آرامش ميپرسيدم آروم شدي تا دوباره وادارت كنم به خنديدن...يعني بيشتر اگه بخوام راست بگم ميخواستم دل خودم رو آروم كنم با صداي خنده ي تو...چه اهميتي داره قضاوت ديگران وقتي من ميدونم پشت اون لجبازيها و غُر غُرها قلبي پُر از مهربوني نشسته و منم كه وادارش مي كنم به بد بودن و اصرار دارم به زور مال خود كنم چيزي رو كه حتي مال خودتم نيست...منم كه با خودخواهي تمام از تو چيزي رو ميخوام كه بارها و بارها نشدنش رو برام گفتي اما من بازم اصرار مي كنم و پافشاري، بازم لج ميكنم و يه دنده بازي در ميارم...خودمم كه باعث ميشم ديگه به حرفام گوش نكني و از كَرده ي خودم پشيمون نميشم بلكه تو رو ماخذه مي كنم براي كار نكرده...

 چه اهميتي داره قضاوت ديگران وقتي من ميدونم و باور دارم كه مقصر اصلي خودمم و حق خُرده گرفتن از مهربونترين كَسم رو ندارم...اين منم كه منطق رو زير پام له كردم و داد از منطق ميزنم و گوش فلك رو كَر مي كنم...اين منم كه نا آرومم اما تو رو متلاطم خطاب مي كنم...اين منم كه نفسم به نفس تو بنده و بدون تو ذره ذره آب ميشم...اين منم كه لَنگ زدم و نتونستم سيرآبت كنم وگر نه تو كه از عشق سيرآبم كردي...

 هميشه حق باتوئه...با تويي كه خواب رو ازم گرفتي

پ.ن:بدم اومد از اين پست...اصلا متنفرم ازش...از كلمه به كلمش عقم مي گيره

 پ.ن:در آخرین سقوطم،
گوشه چشمت،
یک مژه برای رهایی به من قرض میدهد،
و من تا اوج نگاه تو بالا میروم

بعد نوشت:مرسی از همه ی اون ۱۲ نفری که کامنت گذاشتن

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 0:6 توسط الناز |

پيتزا

آرزو به دلم مونده كه يه دونه از اين بالايي ها رو تنهايي بخورم...چهار ساله كه نتونستم يه دونه كاملش رو بخورم...يعني عقده ايي شدم...مُردم...تركيدم...دوتا قاچش رو كه ميخورم به مرز انفجار ميرسم...

 يعني ديگه من بميرم كار خير انجام نميدم...مادر محترم ما قصد كردن عدسي درست كنن و فردا به نيت اموات توي مدرسه به بچه ها بدن...نميدونم نونم كم بود يا آبم كه گفتم پيازهاش رو من سرخ مي كنم...آنچنان بوي پيازي گرفتم كه حالم از خودم بهم مي خوره...بدترش اينه كه حوصله ي حمام كردن رو هم ندارم...اه اه چندشم شد...

 اگه يكي بلال بخوره بعدش بياد تو صورت من بخنده خونش گردن خودشه...عجيب از اين جور آدمهاي بي ملاحظه بدم مياد...

 هفتمين مراسم چهره هاي ماندگار به اندازه ي يه سال افسردم كرد...هي آه كشيدم و ناله سر دادم كه معلوم نشود چقدر حسوديمان شده...و چقدر دوست ميدارم ما هم اين گونه معروف و بدردبخور بشويم...

 پ.ن:علت نگارش اين پست براي نويسنده هم معلوم نيست

پ.ن:نيست خيلي من و نسرين همديگه رو دوست داريم براي همين هي براي هم نوشابه باز مي كنيم...خوب برين وبلاگ بچم رو بخونين ديگه

 پ.ن:رفتار من عادى است‎
اما نمى دانم چرا‎
اين روزها‎ از دوستان و آشنايان‎
هر كس مرا مى بيند‎
از دور مى گويد‎: اين روزها انگار‎
حال و هواى ديگرى دارى‎
اما‎
من مثل هر روزم‎

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 0:1 توسط الناز | |

ساعت 9:30 شب...برق رفته...هر كدوم روي يه مبل نشستيم...دارن از هر دري حرف ميزنن...اما من توي ذهنم صحنه هاي س.ك.س با تو رو مرور مي كنم و يواشكي ميخندم...

 پ.ن:خدا اين ذهن منحرف رو از من نگيره...آمين

 پ.ن:در سكوت معبد هوس
خفته ام كنار پيكر تو
بي قرار

 ...

هم آغوشي

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 0:18 توسط الناز | |

دقيقا 17 آبان 83  توي يه بعد از ظهر نسبتا بهاري اهواز با دوستم توي يه كافي نت اولين پُست وبلاگيم رو نوشتم...يادم نمياد چي نوشتم اما همون قدر ميدونم كه سال بعدش اون وبلاگ رو بردم روي هوا و شدم الناز مگ مگ...با من گمشده...الان بعد از چهار سال دوستاي خيلي خوبي توي همين بلاگستان دارم كه شايد تنها كسايي باشن كه محرم حرفهاي خصوصي من بودن و خيلي چيزا از تك تكشون ياد گرفتم...شايد تنها كسايي كه وقتي خيلي حالم بد بود با تماسهاشون بهم روحيه ي  مضاعف ميدادن...

خيلي ممنونم از آرايه ي عزيزم دوست خيلي خوبم...رضاي 53 بابايي كه خيلي چيزا ازش ياد گرفتم...حاج باران آدم شناس و مهربون...اقليماي دوست داشتني...آرميتاي مفقود شده...مشتي ماشالاي ايده آليسم...احسانه ي قهوه چي عزيزم...نسرين ناز و گلم...اريك کتابخونه ی متحرک...حاج واشنگتن خدا بيامرز...پروانه ننه خارجي...كولي خوشكلم...مادمازل ايكس، جوجو، رژين، ستاره، سارا، مارال، مينو، خاتون، عليرضا و........

آقا خوب من نميتونم مثل آدم پُست بنويسم همچين لفظ قلم حرف زدن به من نمياد...يعني وقتي اين صفحه ي سفيد رو باز مي كنم عمرا اگه بتونم بغيير از كوچه بازاري جور ديگه ايي حرف بزنم!!!...درهرصورت خيلي خيلي ممنونم از همتون بخصوص اون قديمي هايي كه بيش تر از سه ساله كه همراهيم كردن...

پ.ن:اگه توي اين مدت حرفي زدم كه كسي رو ناراحت كردم واقعا شرمندم و ببخشيد...هرچند كه من خيلي گُلم و از اين كارها نمي كنم

پ.ن:مرسي كه بعضيهاتون منو محرم دونستين و از رازهاي مگوي خودتون برام حرف زدين...سعي مي كنم راز دار خوبي باشم

پ.ن:نمك در نمكدان شوري ندارد دل من طاقت دوري ندارد

پ.ن:گُل سرخ و سفيد و ارغواني فراموشم نكن تا مي تواني

پ.ن:گُلي گم كرده ام در باغ هستي گُلم پيدا شده آن گُل تو هستي

پ.ن:جان من بگين من چه جور آدمي بودم از ديد شما...مرض دارم بدونم!!...هرچي كه واقعا دربارم فكر مي كنين رو بگين ناراحت نميشم...

پ.ن:لب آبي
گيوه ها را كندم،و نشستم،پاها در آب:
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشيار است!

 

نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 15:51 توسط الناز | |

آره وقتی قلب آدم ترک بخوره دردش تمومی نداره .منم تجربه تو رو داشتم اما نه یک بار بلکه دوبار مثلا بار اول خواستم ازش تجربه بگیرم اما نشد جوری که الان همین بار دوم دارم همه چی رو دوباره تکرار میکنم.کاش میتونستم بگم چی دارم میکشم اما با همه زجری که بهم میده بعضی موقع ها بازم دوستش دارمو وقتی میگه دوسم داره تا چند لحظه احساس خوشبختی میکنم اما درست چند لحظه بعد ...میدونی چیه هر که هر چی میکشه حقشه چه من چه تو ...وقتی خودمونو مثل موم تو دست یکی قرار میدیم همه جوره باید تحقییری که حقمون نیست رو بپذیریم.ماها نمیخوایم یواش یواش بزرگ شیم واسه همین زود تر از اونا بزرگ میشیمو....وای الناز نکن اینکارارو دختر غمه منم تازه میکنی...

 عزيزم من به چه زبوني بايد بگم نه تَرك خوردم نه مثل موم تو دستش بودم نه الان غصه ي نبودنش رو ميخورم...هيچ ناراحتي يا دلخوري توي اين رابطه نبود كه الان بخواد منو ناراحت كنه و پشيمون...نميدونم چه جوري بگم اما ياد گرفتم كه باور كنم حقيقت رو...نه تو رويا باشم نه تو خيال...يه شخصي تو زندگي من بود كه الان نيست و اين دليل نميشه كه بيام و ناله و فغان راه بندازم و بخوام يه كاري كنم كه دلسوزي ملت رو همراه خودم بكنم و انواع و اقسام حرفهايي رو كه واقعيت نداره براي اون كسي كه روحشم خبر نداره بخَرم...توي اين رابطه همونقدر كه حق رو به خودم ميدم به طرف مقابلمم ميدم و اجازه ميدم تصميم بگيره پس ديگه جايي براي ناراحتي ندارم...انقدر سعي نكنين خاطرات تلخ خودتون رو به خاطرات شيرين من پيوند بدين...

 شايد يكم خودخواهانه شد اما خوب يه بار نوشتم براي هميشه...

 پ.ن:ميخواستم يه پست عاشقونه براي حاجي بنويسم اما مگه ميذارن اين ملت... برو آرايه دعا به جون اين خواننده بكن كه يه روز پريدن حاجي رو از دستت به تاخير انداخت...

پ.ن:فیلم سینما یک محشر بود...به اندازه ی یه اسب گریه کردم

 پ.ن:اين روزا قصه ها همش
قصه ي دل سوزوندنه
خلاصه ي حرف همه
پَر زدن و نموندنه

نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 0:22 توسط الناز | |

بازرترين مشخصه ي من وقتي كه توي خيابون راه ميرم آواز خوندنه...تقريبا اصلا برام مهم نيست اين آدمي كه از كنارم رد ميشه با چه ديدي بهم نگاه مي كنه...روز چهارشنبه با همين حالت وقتي داشتم از كلاس بر ميگشتم و توي يه دستم تخته شاسي بود و توي يه دست ديگم بادم زميني تند مزمز و زير لب هم براي خودم "ابي" ميخوندم و ذهنم به هزارجا سرك مي كشيد يه دونه از اون آبنباتهاي بزرگ و گرد و رنگي ديدم دست يه دختر بچه كه داشت بهش ليس میزد...ناخودآگاه ياد 12 فروردين افتادم...توي اون سوپر زير پُل وقتي كه داشتي از توي يخچال پنير برميداشتي و من همش چشمم دنبال اون آبنبات چوبي هاي بزرگ بود...دوست داشتم برم دوتا بردارم و هي يه ليس به اين بزنم يه ليس به اون تازه به زورم بكنم تو دهنت و هي بگم بخور بخور خيلي خوشمزس...يكي ديگه از بارزترين صفات من اينه كه وقتي ياد اتفاقاي گذشته ميفتم ديگه ترمز ميبرم و هي همه چيز يادم مياد...خوب بازم مشخصه كه اين بار ياد اون لوله هاي بلند رنگي افتادم كه روز 14 خرداد وقتي كه داشتم ميومدم پيشت از درب همون سوپر آويزون بود و هي دلم ميخواست برم دوتا بخرم اما اين بار يكيش مال من يكيش هم مال تو...اما خوب بازم همون حكايت هميشگي...ترسيدم بزني تو ذوقم و بگي اين لوس بازيا چيه درمياري زود باش بريم من كار دارم...يكم كه رفتم جلوتر ياد نشستن روي ميز وسط توي پيتزا فروشي افتادم كه هي من مي گفتم بريم بالا تو هي لج مي كردي...آخرش من كوتاه اومدم و گفتم حداقل بيا بريم روي اون ميز كناري بشينيم كه تو باز گفتي بشين سرجات چقدر تكون ميخوري...منم حرصم گرفته بود خودم رفتم نشستم روي ميز كنار ديوار كه مجبور بشي تو هم بياي...راستي اينو دارم الان ميگم همون روز وقتي با كلي سرخوردگي داشتم برميگشتم از همون سوپر يه دونه آبنبات چوبي براي خودم خريدم و هي برميگشتم به پشت سرم نگاه مي كردم و زبون مي كشيدم!!...انگار كه ميخواستم بهت بگم ديدي بالاخره خريدم جونت دربياد...تازه با تاكسي هم نرفتم...اولين ماشيني كه جلوي پام ترمز كرد رو سوار شدم و تا در خونه هم رسوندم...الانم اصلا فكر نكني دارم گريه مي كنم كه هيچم اينجوري نيست يه چيزي رفته تو چشمم و هي اشكم درمياد...اما به قول استاد اسپهبدي هميشه حق با طرف مقابله...منم هيچ ادعايي ندارم الان...

 پ.ن:فقط دلم ميخواد يكي بياد اينجا و بگه چقدر از گذشته حرف ميزني...اونوقت من ميدونم و اون آدم

پ.ن:مسلما گریه ام هیچ ربطی به یادآوری نداشت...دلیلش رو فقط خودم میدونم

 پ.ن:كاش در دهكده ي عشق
فراواني بود
توي بازار صداقت كمي
ارزاني بود

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 0:2 توسط الناز | |

خودمو زدم...خودمو حلقه آویز کردم...خودمو کفن کردم...آفتاب بالانس زدم...هرکاری فکر کنین کردم اما آخرش تنها چیزی که به مغزم رسید این بود:
                                                 

پ.ن:هزار بار به خودم گفتم همه ی وراجی هام رو هر روز آپ نکنم اما به خرجم نرفت تا الان که کفگیرم به ته دیگ رسیده اما بازم پرو پرو آپ می کنم

...

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 0:1 توسط الناز | |

لذت همبستر شدن با مردی بیش از یک دهه اختلاف سن...با روحیات تقریبا مشابه...خزیدن توی آغوشش وقتی خوابه...بوسیدن و سر گذاشتن روی سینش و قفل شدن پاها...برای بار دوم هم تن شدن...حتی از یادآوریش هم زیر دلم خالی میشه و لبم به خنده باز میشه...اتفاقی که شاید دیگه هرگز تکرار نکنم

پ.ن:همچنان قصد دارم از ریشه نابود کنم تمام خاطرات رو...البته فقط قصد دارم! تا کی ارادش بیاد سراغم معلوم نیست

پ.ن:کاش به تشنگی
پونه که پاسخ دادیم
رنگ رفتار منو لحن تو
انسانی بود

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 23:22 توسط الناز | |

هفتصد بار نوشتم و پاك كردم...از يه موضوع رفتم سراغ يكي ديگه اما هيچ كدوم به دلم ننشست...نميدونم چرا مخم هنگ كرده...يه جوري شده نوشته هام...بغيير از يكيشون خيلي وقته هيچ كدوم راضيم نكرده...ميدونم اگه بگم نمي نويسم مرض نوشتن مياد سراغم هي تند تند كلمه رديف ميشه توي سَرم...غير آدميزادم ديگه...هيچيم به آدم نرمال نبرده...عقققققققققق حالم بهم خورد!

خيلي حس بديه يكي بهت بگه فاحشه...درصورتي كه نيستي...نميدونم چه حالي به شما دست ميده اما من خورد ميشم...الان چندساله كه هركاري مي كنم تيكه هام رو نميتونم جمع كنم و اونهايي هم كه موندن پُر از تَرَكن...شايد براي همينه كه اگه كسي به شوخي هم بگه ج.ن.د.ه ازش دوري مي كنم...ناخودآگاه، بدون اينكه منظور بدي داشته باشم...فكر كنم بخاطر همينه كه قضاوت آدمها ديگه كمترين اثر رو روم نداره و فقط ميشنوم...نه تاييد مي كنم نه تكذيب...عقققق اينم نمي خواستم بنويسم!!

نميدونم چه مرگمه...همش فرار مي كنم از حرفايي كه از صبح توي سرم وُل ميخوره...آخرش ميدونم بايد بنويسم تا راحت بشم اما خوب بازم ميشه زجه مويه كه خوشم نمياد....ميشه چنگ زدن به هيچ كه بيذارم ازش...پس بازم عقققق!!!

پ.ن:چه كيفي داره جمعه ها نشستن پاي برنامه كودك و كارتونهاي قديمي رو ديدن و تازه با پرويي sms زدن و نظر دادن!!!...فقط هيكل گنده كردم

پ.ن:عمرا فكر نكنين ناراحتم كه اصلا اين جوري نيست همين چند كلمه مزخرف رو اگه نمي نوشتم خفه ميشدم...ميدونم چرند نوشتم شما به روم نيارين

پ.ن:دل اگر رفت
شبي كاش، دعايي بكنيم!

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 17:20 توسط الناز | |

بعضي وقتا پيش مياد كه يه كارهايي مي كنم كه اگه يكي ديگه رو ببينم كه داره عينن همين كار رو مي كنه بي فرهنگ و عقب افتاده خطابش مي كنم...مثل چي؟...آهان...پنجشنبه ساعت 2:30 تا ديدم يه ربع به 3 فوتباله زود و تند و سريع آماده شدم تا برم تخمه بخرم...اين يكي از جوادترين كارهاييه كه مي كنم...در عرض جيك ثانيه رفتم از قنادي پشت خونه تخمه خريدم...اگه فكر كردين تا ديدم خيابون خلوته دست نكردم توي پلاستيك تخمه و چندتايي به روش شوتينگ نخوردم كاملا در اشتباهين...اين يكي از كارهاييه كه اگه يه بيچاره ايي انجام بده و من ببينم به انواع و اقسام لقبها مفتخرش مي كنم...اصولا زياد به اين ضرب المثل اعتقاد دارم:ديگي كه براي من نمي جوشه ميخوام سر سگ توش بجوشه

ديشب يه پست نوشتم و آپش كردم اما صبح زود همون رو delete كردم...احساس كردم خيلي فمنيستي نوشته بودم و همه رو با يه چوب رونده بودم!!!...اما خوب از ديروز عصر تا حالا هركاري مي كنم آتيشم خاموش نميشه...هرچند كه خيلي زياده اما اگه اين اتفاق براي بهترين دوست هركس ديگه هم افتاده بود شايد همين واكنش رو نشون ميداد...نميدونم چقدر درك مي كنين وقتي قراره با يكي كه 4 ساله ميشناسينش و 2 سالم هست كه صيغه كردين و منتظر موقعيت مناسب براي عقد هستين بفهمين طرف زن و دوتا بچه داره و تازه يه دوست دختر ديگه هم داره و خيلي پرو توي چشمات نگاه كنه و بگه ما فقط با هم همكار بوديم!!!...من كه دارم منفجر ميشم...

يوسف پيامبر...سريالي كه جمعه ها نشون ميده...خيلي مسخرس  اما خوب من نميتونم از وسوسه ي ديدن زليخا(كتايون رياحي)بگذرم و نگاه نكنم و هي تو دلم قربون صدقه ي چشماش نرم

نميخواستم عكسهات و پاره كنم...نميخواستم دل و بيچاره كنم...نميخواستم تو رو آواره كنم...ولي مجبور شدم اين كارو كنم...معلومه دارم خودم رو با اين آهنگ دار ميزنم؟؟؟؟

پ.ن:با عرض معذرت اما انقدر اين چند روز هاشور زدم كه چشمام همه چيز رو راه راه مي بينه

پ.ن:با تشكر و سپاس از باباي بلاگستان(رضا 53) كه توي خواب ميخواستن من را بُكشند!!!...آخه قاتل چون بهت چايي ندادم بايد منو بكشي؟؟

پ.ن:چقدر شعر نوشتيم
براي باران
غافل از اين دل ديووانه كه باراني بود

نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 15:51 توسط الناز | |

بعضي وقتا احساس وحشتناكي دارم، همش تو فكر تصاحب يه جنس مخالف به هر طريقي وسوسم مي كنه...خيلي سخت جلوي خودم رو مي گيرم تا اين حس نمود خارجي پيدا نكنه و در همون حد وحشتناكش بمونه...اما واقعيت اينه كه منم زنم...با تمام نيازها و خواسته هاي يه زن...با همون تمايلات يه زن براي هميشه در آغوش بودن و مورد توجه بودن...اين يه دروغ بزرگه اگه بگم برام اهميت نداره كسي توي زندگيم باشه يا نه...وقتي تنهام خلا يه جنس مخالف رو بيشتر از هميشه درك مي كنم...شايد براي همينه كه بعضي وقتا دست به كارهايي ميزنم كه باورم نميشه من كردم...اونم براي رفع نياز جنسي...حتي از خودم بدم نمياد...يه جور خودخواهي...بارها و بارها گفتم هم آغوش شدن با مردي كه هيچ حسي بهش ندارم رو نه اينكه دوست دارم تجربه كنم كه كردم...دوست دارم تكرار كنم...توي اين لذت ساعتي تمام خاطراتم رو از هم آغوشي با مردي مرور مي كنم كه بيش از حد ديوونه ي بوي تنش بودم...عاشق بوسيدنش و لمس بدنش...گفتن اين حرفا ناراحتم نمي كنه...حتي برداشتي كه از شخصيتم ميشه برام مهم نيست...خودم رو ميشناسم و حداقل ياد گرفتم كه به خواسته هاي هرچند ناچيزم جواب منفي ندم...لذتي كه زن از ص.ك.ص ميبره دوبرابر مرده و اين غير قابل انكاره...وقتي توي اين شرايط قرار مي گيرم بيشتر به خودم اعتماد مي كنم...

اون گرماي بدن، اون سنگيني، اون نفسهاي تند و بي وقفه، همه ي اينها يه لذتي رو به وجود مياره كه تا مدتها زير پوستمه...

دلبري و لوندي...هميشه مرتب بودن و به نوع پوشش زياد اهميت دادن...اگه 30 درصدش براي دل خودمه 70 درصد براي جلب نظرِ...تعارف كه ندارم با خودم...دروغ هم نمي خوام بگم...اين حالات و حركات هميشگي نيست...بيشتر وقتها براي آدمهايي نمود پيدا مي كنه كه احساس مي كنم سرشون به تنشون مي ارزه و يه چيزي بارشون هست...برام مهمه و با هر عمله ايي دم خور نميشم...تعداد آدمهاي مهمي كه برام اهميت داشتن و به چشم يه مزاحم بهشون نگاه نكردم توي زندگيم فقط 3 نفر بودن...

 پ.ن:خيلي از اين طولاني تر بود...پاكش كردم خلاصش شد اين

 پ.ن:وقتي تو نيستي چه كنم با اين دل بهانه گير؟
مگه نگفتم چشاتو از چشم من
هيچ وقت نگير؟
حرف منو به دل نگير
همش مال غريبيه
تو رفتي من غريب شدم
چه دنياي عجيبيه!

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 14:4 توسط الناز | |

حالا هي بگين جن وجود نداره و اينها همش مزخرفه...اما به جون خودم من امروز به چشم ديدم...يعني جن رو نديدم ها اثرات وجود جن رو ديدم...تقريبا حدود ساعت 4 بود كه آب قطع شد...چون كسي والف آب رو دستكاري نكرده بود مطمئن بودم كه آب قطع شده...من فضوليم گل كرد و رفتم والف رو دستكاري كردم ديدم آب اومد(با مايع مني فرق داره ها!!!)...بعدش چند لحظه بعد كولر سالن پزيرايي شروع به كار كرد...انگار يكي توش هي ميزد به ديواره هاش...وقتي لباسشويي رو روشن كردم و لباسشويي ميخواست آبگيري كنه كولر خاموش شد و صدا هم قطع شد...من يكي ديگه داشتم از ترش جيش مي كردم تو خودم!!!...بعد تمام فيوزها رو امتحان كردم اما فايده نداشت...به محض اينكه آبگيري لباسشويي تموم شد دوباره كولر روشن شد و اون صدا ازش بلند شد...چند بار كه امتحان كردم و ديدم تمام عمليات مثل قبل اتفاق افتاد سكته ناقص زدم...هيشكي هم تو ساختمون نبود...به بابام زنگ زدم و جريان رو گفتم...هوا هم تاريك رفتم مثل بچه ي آدم نشستم روي مبل و تكون نخوردم تا بابام اومد...جريان رو براش گفتم و رفت بالاي پشتِ بوم...وقتي اومد گفت كدوم والف رو باز كردي منم نشونش دادم...بعدش گفت اين كه مال كولره!!!...آب روش باز شده...اما خوب شما خودتون جاي من، كجاي باز شدن آب با اين جريانها ارتباط داره؟؟؟...نتيجه گيري اخلاقي اين شد كه كولر از سوسك هم ترسناك تره...

 پ.ن:يه داستان مجازي نوشتم زياد دوستش نميدارم...بيشتر شبيه به كل كل شده اما كِرم آپ كردنش هم ولم نمي كنه...موندم چي كار كنم...اسمشم قبيله ي آدم خوارهاي مجازيه!!!

 پ.ن:همين كه ميگم دارم درس مي خونم از كتابها بدم مياد و ولشون مي كنم...نميدونم چرا وقتي روي يه چيز متمركز ميشم دقيقا از اون چيز بدم مياد!!!

 پ.ن:نشستم با پدر محترم حساب كتاب مي كنم تا بهش ثابت كنم نميدونه پولهاش رو چي كار مي كنه...همش اين توهم براش پيش اومده كه هي پول مياره و ما هي خرج مي كنيم...خوب آخرش معلومه بنده پيروز ميدون بودم...و طي يك نطق طولاني و بلند بالا ليست خريدهاي زمستانه رو رديف كردم و طلب پول نمودم

 پ.ن:شنيدم ميخوان توي بيمارستانهاي ايران روحاني بذارن تا مخ ملت رو كار بگيرن...شايدم ميخوان مريضها رو از عذاب جهنم بترسونن

 پ.ن:تو از خودت برام بگو
بدون من خوش ميگذره؟
دلت ميخواد ميومدم يا تنها رفتي بهتره؟
از وقتي رفتي تو چشام فقط شده كاسه ي خون
همش يه چشمم به دَره
چشم ديگم به آسمون

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 0:1 توسط الناز | |

بايد يه كاري مي كردم...حسابي اعصابم بهم ريخته بود...بازم ياد چيزايي افتاده بودم كه دوست نداشتم بهشون فكر كنم...چيزايي كه سعي مي كردم فراموشم بشن...از صبح سرم وحشتناك درد مي كرد...عصر رنگ و قلم مو رو برداشتم و گلچين آهنگهاي سياوش و حبيب رو هم select  كردم و صداشم تا آخر زياد كردم و افتادم به رنگ كردن ديوار اتاق كه نه، كمد ديواري اتاقم...سه رنگ سبز،زرد و قرمز...انقدر بلند با سياوش همراهي مي كردم كه تمام صداهاي اطرافم خاموش شدن...كسي حتي جرات نكرد بياد توي اتاق و بگه چه مرگم كه انقدر داد ميزنم...فقط يه بار مامانم در رو باز كرد ديد دارم رنگ مي كنم و تمام صورتم پُر از اشكه...چيزي نگفت آروم رفت بيرون...بعد از 2 ساعت شد این...هيچوقت نذاشتم ديوار اتاقم رو كاغذ ديواري كنن...از تكرار بدم مياد...هر از مدتي مدل اتاق رو كه نميتونم عوض كنم بجاش فرمت ديوارها رو يه دستكاري مي كنم...الان كه به اتاق نگاه مي كنم مي بينم دقيقا انعكاس روحيه ي خودمه...گاهي شاد، گاهي تلخ، گاهي گس...بعضي وقتا هر سه تا با هم...

 شايد خنده دار باشه اما از الان خوشحالم كه دي ماه ميام تهران...شايد چون هنوز مزه ي سفر زمستوني 2 سال پيش زير دندونمه!...امسال هم كلي برنامه دارم توي اين يه هفته...تنهاي تنها، آزاد و رها...با يه حرف ساده مست ميشم و با يه تلنگر مي ريزم...دلخور نميشم از كسي...كينه به دل نمي گيرم...

 پ.ن:ندارم، مگه زوره؟؟؟؟

 پ.ن:ميخوام يه قصري بسازم
پنجره هاش آبي باشه
من باشم و تو باشي و يك شب
مهتابي باشه
ميخوام يه كاري بكنم شايد بگي دوستم داري
ميخوام يه حرفي بزنم كه
ديگه تنهام نذاري

نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 12:15 توسط الناز | |

رفتم واحد بالايي و ميخوام موهام رو رنگ كنم...همسايه ي عزيز قبلا آرايشگر بوده و بعد از به دنبا اومدن فرزند دوم كه پسر مي باشد عطاي كار كردن و به لقاش بخشيده و گاهي همين مشتريهاي قديمي و اعضاي فاميل رو بزك مي كنه...رنگ رو كه به سرم ميزنه راهي آشپزخونه مي شيم تا هم ايشون به كارشون برسه هم با هم گپ بزنيم تا حوصله ي من سر نره  براي پسر كوچولو هم آهنگ مورد علاقش رو ميزاره تا اذيت نكنه...صداي تلفن بلند ميشه و خانم همسايه براي جواب دادن ميره توي اتاق و از صحبتها مشخصه كه مادر محترمشون هستن و اين يعني نيم ساعت سماق مكيدن و در و ديوار رو نگاه كردن...داشتم براي خودم آواز مي خوندم كه حركات پسر كوچك خانم همسايه نظرم رو جلب كرد...با كنجكاوي وبه دقت كه نگاه كردم ديدم اين نيم وجب بچه دودولش(بچه بود ديگه!!!)رو گرفته و انگار كه داره يكي رو اهم اهم بعله ديگه؛ مي كنه توي سوراخ سي دي!!!!بعد هي خودش رو عقب و جلو مي كنه...نميدونستم بايد بخندم يا خودم رو بزنم به اون راه و انگار هيچي نديدم...اما مگه فضولي ميذاشت!!!...هي زير چشمي نگاه مي كردم ببينم حركت بعديش چي مي تونه باشه...چشمتون روز بد نبينه تمام مراحل يه ص.ك.ص رو تنهايي روي خودش و مربوطه ي فرضي(يا همون سي دي)انجام داد...بعدش به اين نتيجه رسيدم كه جيش شايد يه بهانس و اون عضو محترم از بچگي براي همين كار پرورش پيدا مي كنه...

 چقدر حرصم مي گيره وقتي دارم يه چيزي رو مي نويسم يكي بياد و باهام حرف بزنه...ميشه الان كه تمام چيزاي توي مخزم بود پريد...

 روز جمعه ظهر با تمام شعف و اعتماد بنفس و خودشيفتگي يه عالمه عكس با فيگورهاي ژانگولري از خودم گرفتم(يعني من نگرفتم، خواهرم گرفت) و نيم ساعت هم قربون صدقه ي خودم رفتم...

 شده به يه نفر انقدر آلرژي پيدا كنين كه وقتي صداي پاش رو مي شنوين هم تمام تنتون يخ كنه؟؟...يه كسي كه انتهاي نفرت رو بتونين باهاش معني كنين و هيچ راهي براي خلاص شدن هم از دستش نداشته باشين!!!...يه جور عذاب دائمي كه معلوم نيست عقوبت كدوم گناه نكردس...همين كافيه تا ذره ذره نابود بشم...

 پ.ن:دو روز پُر از اعصاب خوردي بازم ازم رد شد...در عجب بودم چه طوري يه حرف به اين سادگي تو كَت اين دختر نمي رفت و مدام مي خواست بهم بزنه قبل ترها رو، منو عصبي كنه و آرامشم رو بهم بريزه...يعني ديگه خوشم نمياد كسي از دهن من حرفي بزنه كه هيچ وقت نگفتم!!!...در هر صورت اینم تموم شد.

 پ.ن:من خواب ديده ام كسي مي آيد
من خواب يك ستاره ي قرمز ديده ام
و پلك چشمم مي پرد
و كفشهايم هي جفت مي شوند
و كور شوم
اگر دروغ بگويم
من خواب ان ستاره ي قرمز را
وقتي كه خواب نبودم، ديده ام

نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 13:14 توسط الناز | |

يه چيزايي مثل شيشه داره توي وجودم ميشكنه و تمام انگارهاي منو زخم مي كنه با لبه هاي تيز و بُرندش...چقدر درد دارم هميشه توي بدنم و هي بايد مچاله بشم و نذارم خون فوران كنه بيرون و كسي ببينه ضعفم رو برام حتي سر سوزني دل بسوزونه...چقدر دروغ ميگم براي رو نشدن حقيقت...نوشتن و پاك كردن...اين همه ترديد...اين همه دودلي...بوسه و بوسه و بوسه...چقدر خستم...خيلي بده رفتن يه راه هزار بار رفته شده...گريه هاي يواشكي و پنهوني...خنده هاي عصبي و نفرت انگيز...بيزاري و بيزاي...سكوت...خستگي...آرامش...ديوونگي...نياز...خواهش...تمنا...دوست داشتن...فراموش شدن...رفتن هميشه رفتن...سنگ صبور...

 اون كه از نهايت عشق منو با اسمم بخونه...منو جزئي از وجودش يا خود خودش بدونه...اون كه گمشه از آبهاست...تا كه من تنها بمونم...جاده ي جستجوهام رو تا قيامت بكشونم...كسي كه هميشه عاشق...مثل من ديوونه باشه...تو دنيا اگه نباشه...تو آيينه مي تونه باشه...كسي كه هر كلامش طلوعي تازه باشه...غم و تنهايي ما به يك اندازه باشه...

 پ.ن:نميدونم اين شعر گوگوش رو درست نوشتم يا نه خيلي وقته گوش نكردم و هرچي كه تو ذهنم بود رو نوشتم!!...شووووما به بزرگي خودتون ببخشيد.

 پ.ن:فيگور كار كردن خيلي باحاله، اسكيس(درست نوشتم آيا؟) كه ديگه محشره...خيلي هيجان انگيزه

 پ.ن:آلبومهاي قديمي رو درآورده بودم نگاه مي كردم...انگار صداي سنتور داييم توي گوشم بود با ديدن عكسش وقتي كه داشت سنتور ميزد!!

پ.ن:موهام رو مش نقره ایی دودی کردم...بسیار بسیار خوشمان می آید از خودمان الان...زیبا بودیم زیبا تر شدیم

پ.ن:میخواستم یه چیز خنده داری که دیدم رو بنویسم اما حسش نیومد

 پ.ن:اين روزا تنها چارمون
شايد پرنده مُردنه
رو بام پاك آسمون ستاره رو شمردنه
اين روزا آدمها ديگه
تو قلب هم جا ندارن
مَردم ديگه تو دلهاشون يه قطره دريا ندارن
اين روزا فرش كوچه ها
تو حسرت يه عابره
هرجا يكي منتظره ورود يه مسافره
اين روزا هيچ مسافري
بر نمي گرده به خونه
چشماي خسته تا ابد به در بسته مي مونه

نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 16:24 توسط الناز | |


Design By : Night Skin