من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه
من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من
.......... پ.ن:یه چیز دیگه میخواستم بنویسم اما توی یه لحظه تبدیل شد به این اشكالي داره اگه بگم دلم يه هم آغوشي با كسي رو ميخواد كه هيچ حسي بهش نداشته باشم و بتونم خيلي راحت بعد از تموم شدن نيازم پرتش كنم از خونه بيرون و براي خودم يه چايي بريزم و با خيال راحت بشينم و بخورم و حتي يه ذره هم يادي از چند دقيقه قبلش نكنم؟!!!!...غرق بشم تو روياي "تو" و انگار كنم كه هستي و به آغوشم محتاج!!!...هستي و نياز داري به نوازش من!!!...هستي و اصرار داري به بودن من!!!... پ.ن:حوصله ندارم...خیلی خسته شدم پ.ن:منو انتظار کابووس تنهایی پ.ن:امروز داشتم توی خیابون راه می رفتم یه پیرزنه نگاهم کرد و گفت قربون زلفات برم!!! پ.ن:نگام كن و برام بگو ذهنم خيلي خالي شده...اصلا انگار هيچ وقت توش هيچ فكري نبوده...خيلي آرومم، اصلا از تب و تاب هفته هاي گذشته خبري نيست...نميدونم اينها آرامش قبل از طوفانه يا آرامش بعد از طوفان!!!...اما كم حوصله شدم...خيلي نمي تونم روي كاري كه مي كنم تمركز كنم...زود خسته ميشم و دلم هزارتا چيز نشدني رو ميخواد...هر روز دلم تنوع ميخواد و تغيير توي زندگي...به شدت خسته شدم از يكنواختي و شايد به هر چيزي چنگ ميزنم براي فرار از اين حال و روز...چرا انقدر از صداي شجريان خوشم اومده نميدونم؟!!... كنكور امسال خيلي مسخره بود...دوستم كه رتبش 23000 بود كارشناسي معماري همدان قبول شد اونوقت من كه رتبم خيلي از اون پايين تر بود قبول نشدم!!!!... ديشب تولدت خواهرم بود...نميدونم چرا وقتي كادو به دست توي خيابون ميخواستم برم گل بخرم ياد روز تولد تو افتادم...چه نقشه هايي داشتم كه همش خيلي الكي خراب شد...چه شعفي داشتم براي يك روز كامل با هم بودن و يه جشن دو نفره گرفتن...يه بسته فش فشه، بُمب شادي و يه كيك كاكائويي و 30 تا شمع...چقدر بين عروسكها گشتم تا اون گاو لرزون رو بالاخره انتخاب كردم...تنها چيزي كه الان حسرتش رو ميخورم تولديه كه تبديل شد به يه قرار هول هولكي توي پيتزا فروشي و با عجله خداحافظي كردن و اتفاقي كه دوست داشتيم بيفته و نشد!! بعد از 3 هفته رفتم سراغ ويدئو كلوپ آشناي خودم و اينا ميگم فيلم كِلوزر رو برام رايت كردي يا نه؟...ميگه اووووووووووه 2 هفتس بردمش خونه فردا بيارمش؟چندتا فيلم آس ديگه هم دارم اونها رو هم بزنم برات؟...آره، فردا ميام مي برم حتما...آماده باشه ها!!!!...رفتم كتابفروشي مي بينم تعطيله كلي بد و بيراه بهش ميگم توي دلم و دست از پا درازتر برمي گردم... توي يكي از اين مطبوعات كثير الانتشار آگهي دادن كه: دوست دارين از عقب بدين يا از جلو؟!!...سازمان اتوبوس راني مشهد و حومه!!!!!!!!!!!!...اينم يه جور نظر خواهيه ديگه حتما!! پ.ن:اين روزا عادت گلها ۱. هوارتا آهنگ انتخاب كردم و همشون رو با jetaudio اجرا كردم و دارم گوش ميكنم...فقط موندم من اين همه آهنگ رو كي ريختم توي اين كامپيوتر بيچاره كه خودم خبر ندارم...نصفشون رو تا حالا گوش نكردم!!...افتخاري تموم ميشه ييهو ساسي مانكن شروع به خوندن مي كنه...يا دارم يه آهنگ آروم رو گوش مي كنم و ييهو تو گوشم يه بووووق ميزنه و مريمي تو مريمي رو ميخونه...خودم خيلي نرمال بودم اين كارها رو هم مي كنم 2. هوا داره كم كم سرد ميشه و منم كه عاشق لباسهاي زمستون هنوز هيچي نشده نيم بوتهام رو درآوردم و مي پوشم!!! 3. واااااي بازم بوي خرمالو ميخوره به دماغم و حالم بهم ميخوره!!! خيلي از اين ميوه بدم مياد مزه ي مسخره ايي داره... ۴. دو روز پيش رفتم دانشگاه كار داشتم خودم رو زدم به اون راه كه يعني هيچي نديدم كه ييهو خواهرم گفت الناز يادته اين تلفنه؟ چقدر با مخاطب خاصت اينجا حرف زدي!!! تنها چيزي كه تونستم بهش بگم مرده شورت رو ببرن خروس بي محل بود!! حالا مگه يادم ميرفت...تمام حرفهايي كه پشت اين گوشي گفته بودم اومد تو ذهنم...منم كه بي جنبه هي نيشم باز ميشد!! 5. ناز كن، ناز كن اين جادوي توست...ناز كن، ناز كن چشمام محو توست...ناز تو يه آتشكدس...منو ببين آشفته ام بين حصار شونه هات...اين آهنگي كه شهريار خونده و من همين الان بعد از بووووق سال شنيدمش!! ۶. هفته ي پيش حميد رو ديدم...هي زير چشمي نگاه مي كرد مي خنديد رفتم بهش ميگم خوب بگو سلام اتفاقي نميفته!!!...ميگه سلام عرض شد...ميگم هنوزم بچه ايي فقط هيكل گنده كردي پسر خوشگل دانشگاه...ميگه تو هم هنوز ركي دختر شيطون و آبزيركاه دانشگاه...هرهر ميخنديم به اون وقتها...تنها حسي كه از ديدن حميد بهم دست داد يادآوري روزهاي خوب اول دانشگاه بود...همين 7. هدفون تو گوشم بود و داشتم گوگوش گوش مي كردم وبلند بلند باهاش مي خوندم كه خواهرم زد رو شونم و گفت گوگوش2 آرومتر هوار بزن سقف تركيد!!!!...نميدونم چرا فكر كرد از رو ميرم و ديگه نميخونم، با آهنگ گفتم تا خونه نياد پايين عمرا دست بردارم ۸. ببخشيد اما ديگه چرت و پرتام ته كشيد...اين بار هركي كامنت نذاره خره، هركي هم بذاره گُله!!...گفتم براي اينكه حُسن نييتم رو ثابت كنم دوتاش رو با هم بگم!! 9.اگه بري شبها چشام يه لحظه هم جمعه ساعت 7:45 دقيقه ي بعداز ظهر: مامانم كلا آدم راحتي شده جديدا هميشه هم منِ بيچاره سپر بلاي اين تحولاتم...اون وقت كه من گفتم با فلاني دوستم كلي بدبختي كشيدم بعدش اما الان چه ريلكس شده برام!!! شانس ميخواد كه من ندارم...چه هندي بازيهاي كه مجبور نشدم در بيارم و غربتي بازي هم فَت و فراوون!!! شب توي خواب آنچنان عذاب وجدان درسي گرفتم كه نصفه شب بلند شدم كتابهام رو آوردم و يه نگاه بهشون كردم و دوباره خوابيدم... پ.ن:نميدونم كي راضي نبود ما بريم شانديز يه جشن دوستانه بگيريم!...طبق معمول خواهر جان بازم تصادف كرد و فك ماشين رو آورد پايين و زد تو برجك بيرون رفتنمون... پ.ن:اين بار هر كس كامنت بذاره گُله پ.ن:نميدونم چرا وقتي هيچ تصميمي براي آپ كردن ندارم هي مرض آپ كردنم مي گيره!! پ.ن:ميخوام يه كاري بكنم بهتر كه فكر مي كنم مي بينم اون شب شايد اصلا دلم تنگ نشده بود...شايد فقط يه بغض بود كه شكل دلتنگي بود...شايدم فقط ياد دلتنگيت داشت ناراحتم مي كرد و گمراه...هرچي بود بعدش كه تموم شد بيشتر شبيه گلايه! نه، چرا شد...چراهايي كه تا حالا برام حل نشدن...ولي حداقل خوبيش اينه كه داره يادت كمرنگ ميشه برام...با اينكه گاهي صدات رو مي شنوم و باهات حرف ميزنم...اما مي بينم شدي برام مثل همون روزهاي اول آشنايي...منم شدم همون آدم بي تفاوت...هموني كه همه چيز رو به شوخي مي گرفت و باور نمي كرد اون حرفا رو...يكم يه كوچولو هم بايد از دوستم تشكر كنم...خيلي كمك كرد...شايد اون همه حرف هايي كه زدم باعث شد با دقت بيشتري مرور كنم و زودتر بتونم فراموش كنم و برگردم به اون حالت طبيعي و بتونم بهتر تصميم بگيرم...اصلا ولش كن اون چيزي كه مهمه برگشتن همه چيز به روال عاديه... هي ميخوام يه چيزي بنويسم اما نميدونم چه جوري بايد شروع كنم...هفتصد بار نوشتم و پاك كردم اما نشد اون چيزي كه ميخواستم...فكر كنم بايد بدون حاشيه و مقدمه برم سر اصل مطلب و اعلام كنم دلم يه هم آغوشي با دوست معموليم رو ميخواد...اما نميتونم بهش بگممممممم...مثلا خجالت مي كشم!!...اصلا اينم ول كن بابا...همون قديمي ها بهتر گفتن كه اگه هوسه يه بار بسه!!! اين ترم كلاس نقاشي خيلي بهتر شده يعني تعداد بچه ها كمتر شده و بيشتر هم با هم آشنا شديم و چَم و خَم كار هم حسابي دستمون اومده...الان ديگه كشيدن پُرتره برام خيلي سخت نيست و راحت ميتونم جاهاي تشخيص بدم و توي كشيدن چشم هم ديگه مثل اولا مشكل ندارم...هميشه كلاس دو ساعتي تبديل ميشه به سه ساعت و مدام جناب استاد اسپهبدي از كارهامون ايراد مي گيره و يه خطكش نوش جونمون مي كنه تا حسابي دقت كنيم به نكته هايي كه هزار بار گفته...كُلا خوش ميگذره...اصلا اينم ول كن چون ترم ديگه حتما بيشتر خوش ميگذره!! پ.ن:اين روزا هيچ دلخوشي موجود نمي باشد...وحشتناك يكنواخت شدن روزهام...همش دنبال كار گشتن و به در بسته خوردن و دوباره يه جاي ديگه تماس گرفتن...بعدشم كه تا شب نقاشي و نقاشي و نقاشي!!! پ.ن:شايد پنج شنبه توي يه قرار دوستانه بريم شانديز و چشن فارغ التحصيلي بگيريم براي خودمون با چندتا از دوستام... پ.ن:هركس كامنت نذاره خَره پ.ن:امشب ميخوام رو آسمون سلام بهونه ي قشنگ من براي زندگي...آره، بازم منم همون ديوونه ي هميشگي...از چي بگم؟...فداي مهربونيهات، ديشب بازم يادت افتادم دلم گرفت...چقدر دلم تنگ شده براي ديدنت...براي مهربونيهات، نوازشات، بوسيدنت...نازنين من كجاي اين شهر رو بايد بازم بگردم تا يه نشوني كوچيك ديگه ازت پيدا كنم؟...تو رفتي و من تا حالا كنار در منتظرم...يه چيزي مثل بغض چند روزه در انتظارمه...اسمت رو كه ميارم داغ دلم تازه ميشه...كجاي كاري نازنين دل بي تو آواره ميشه...اينم درد و دلهاي پاييزي وقتي غمت داره سر به سر دل ميذاره...يادم باشه سه تا نقطه كه دوتاش براي نرسيدنه ... پ.ن:اين روزها عادت همه از بچه هایی که کامنت گذاشتن ممنونم از وقتي كه يادم مياد تمام مسئوليت خونه وقتي كه تنها بوديم گردن خودم بودِ، از همون كلاس اول ابتدايي بلد بودم آشپزي كنم يعني آشپزي واقعي نه ها همون نيمرو درست كردن منظورمه كه خوب خودش كُليه براي يه دختر بچه ي هفت ساله...بعد از تعطيل شدن مدرسه ميرفتم مَهد دنبال خواهرم و ميومديم خونه و تا ساعت 2 هم تنها بوديم...اين برنامه تابستون خوب بيشتر ميشد چون از صبح تا ظهر تنها بوديم و بايد يه كاري مي كرديم...يادمه مامانم يه سري خمير بازي 36 رنگ برامون خريده بود كه ما همشون رو با هم قاطي كرده بوديم و باهاشون روي يه ميز نسبتا كوچيك دوتا خونه مي ساختيم با تمام وسايل و دوتا آدمك و بازي مي كرديم...بعضي وقتا هم با خونه ايي كه مال من بود و دوتا عروسك داشت خودمون رو سرگرم مي كرديم و نهار هم طبق معمول نيمرو مي خورديم...وقتي بزرگتر شدم همراه مامانم ميرفتم كلاس ارگ...به من از اين ارگهايي مي دادن كه بايد توشون فوت مي كردم تا بتونم بزنم...ميرفتم و بالاي سر استادي كه داشت ياد ميداد مي ايستادم و نگاه مي كردم و اين جوري نُت ها رو ياد گرفتم و بعد آهنگي رو كه با خوندن نت ياد ميداد انقدر زدم تا كاملا ياد گرفتم...اولين ارگي رو كه برام خريدن هيچ وقت يادم نميره يه ارگ 2 گام كه باهاش كلي حال مي كردم و صبح تا شب صداش رو در مي آوردم، چرت و پرتم نمي زدم چون بلد بودم و مامانم برام نت ها رو ميخوند و منم ميزدم، هيچ وقت نت خوندن ياد نگرفتم حتي الان هم بلد نيستم...كلاس سوم بودم كه يه ارگ 6 گام برام خريدن...انقدر احساس بلدي مي كردم كه توي مغازه خودم ارگ رو امتحان كردم...آنچنان احساس غروري مي كردم كه حد نداشت...راهنمايي كه بودم توي باغ خونه يه پارك درست كرده بودم، توي پاركم همه چيز بود...تاب و سُرسُره و الاكلنگ...تازه يه جُوب آب هم توش بود كه كنارش هم چمن كاري شده بود...يه هفته طول كشيد تا اون پارك رو درست كردم...بعضي وقتا هم با دوستم زرين مي رفتيم از نون وايي خمير نون مي خريديم و توي تنور گِلي كه درست كرده بودم نون درست مي كرديم و كلي حال مي كرديم!!...همون موقها بود كه جو فوتبال ناجور منو گرفته بود و آنچنان پرسپوليسي شده بودم كه كسي جرات نداشت جلوي من به بازيكناي اين تيم چپ نگاه كنه...توي خيابون با گچ شعارهاي اون زمان رو مي نوشتيم و كُري ميخونديم...بازيهاي استقلال پرسپوليس رو با دوستام يه جا جمع مي شديم و نگاه مي كرديم اون سالها هاشمي نژاد همش براي پرسپوليس گل زني مي كرد...عابدزاده كه سكته كرد ما عذاي عمومي اعلام كرديم...يه كارهايي مي كردم خارق العاده!!!...حالا چي شد كه اين نوشته به اينجا رسيد هم نميدونم اصلا نميخواستم اين چيزها رو بنويسم!!...فكر كنم از بس توي اين مدت نوشته و خاطره هاي دوران مدرسه رو خوندم ييهو به اين طرف كشيده شدم... من هميشه عاشق خريد از فروشگاهاي بزرگ بودم...مجتمع تجاري پروما كه يكي از بهترين مراكز خريد توي خاور ميانه هستش عشق منه براي خريد كردن...نور تهران كيلويي چنده!!...بي انصاف رو دستش نديدم تا اين حد شيك و با كلاس...بخصوص كه وقتي از دربش خارج ميشي بوي پيتزاي محشرترين پيتزا فروشي مشهد به دماغت بخوره و بي اراده دنبال بو بري و يه دلي از عذا در بياري...مي خواستم از تمام طبقاط پروما عكس بگيرم اما خوب كار سختي بود چون همش توي ديدم نبود براي همين فقط از طبقه ی اول كه بيشتر خوراكي و وسايل تزئينيه تونستم عكس بگيرم... كلاسهاي حسابرسي تموم شد و براي كار معرفيم كردن به يه كارخونه توليد قطعات خودرو توي شهرك صنعتي...اما نميرم چون كارش خيلي زياده و من از اين جور كار كردن خوشم نمياد...حسابداري صنعتي خيلي مكافات داره همون هفت ماهي كه كار كردم بسم بود ديگه عمرا طرف حسابداري صنعتي نميرم...گفتم برام دنبال يه كاري توي خود شهر باشن، تازه كارش سنگين هم نباشه چون ميخوام درس بخونم نمي تونم زياد خسته بشم!!! پ.ن:عنوان پست به شهادت شهود فقط و فقط خودم بودم پ.ن:فكر كنم هدفم از نوشتن بند اول اين بود كه بگم مثلا چقدر خودكفام!!! پ.ن:رفتم توي گُل فروشي قصد داشتم يه دسته گل بخرم كه قيمتش ديگه از 10000 بيشتر نشه، اما امان از جوگيري كه چه كارها كه دست آدم نميده 25000 تومن خالي شدم براي يه دسته گل ناقابل... پ.ن:اسمت كه مياد بدجوري ديوونه ميشم اصفهان هيچ خبري نبود...فقط خستگي بود و خستگي...وقتي تنها آرايشگر جمع باشي و مجبور بشي موهاي 5 نفر رو سشوار كني و شينيون كني و آرايش كني و تازه توي عروسي هم فيلمبردار باشي و حق نداشته باشي از همه فيلم بگيري و مدام يه عالمه آدم مزخرف بيان بهت بگن ازشون فيلم نگيرم و اين چرت و پرتا و تازه بايد عروسي رو هم گرم كني و برقصي و يه عالمه آدم هم هي بيان بهت سلام كنن و توي ندوني كي هستن و هي مجبور باشي بيخودي بخندي بهشون و جواب ابراز علاقشون رو بدي آخه واقعا خدا وكيلي مگه چيزي هم از خوشي عروسي مي مونه كه بفهمي...من نميدونم ملت تا حالا شباش نگرفتن كه تا پول مي ريختن روي سر عروس حمله مي كردن و نمي فهميدن منه بيچاره دارم فيلم مي گيرم و نبايد جفت پا بيان روي كمرم!!!...خدا ميدونه چند بار هي رفتم پايين و اومدم بالا و نزديك بود روي كيك سه طبقه ولو بشم بسكه هل ميدادن...چقدر جيغ زدم تا بهشون بفهمونم بشينن تا ملت كادوهاشون رو بدن و از شر اين دوربين راحت بشم كه دستم ديگه داره از كتف كنده ميشه!!! من واقعا برام سوال پيش اومده كه اين اصفهانيها چه جوري با خودشون كنار ميان...تازه بعد از كلي تحقيق و تفحس كاشف به عمل آوردم حرفها توي مغز اين آدمها يكم دير پردازش ميشه يعني من سوالم رو مي پرسم بعد از چند ثانيه تازه طرف مي فهمه چي گفتم!!! پ.ن:اما توي اين سفر كلي به استعداد هاي نهفته ي خودم پي بردم پ.ن:توي هواپيما يه پست توي ذهنم هي ووول ميخورد اما الان كه اومدم بنويسم هيچي ازش يادم نيومد!! پ.ن:با كلي هيجان به داييم گفتم تو بخور منم پايم تا هرجا كه بري منم ميام امشب بايد بتركونيم...اما توي يه ساندويچ كراكف زاييدم و نتونستم همش رو تا ته بخورم!!!...داشتم بالا مي آوردم، خيلي زياد بود...نميدونم داييم چه جوري يكي و نصفي خورد!!!...تازه من نوشابه هم نخوردم كه مثلا معدم پُر نشه زود!! پ.ن:اينم شعر اين پست...كاملا بدون شرح پ.ن:مادر عروس بشين و بسوز بعد نوشت:اینم دژ نظامی من!!! هي از اين آهنگ ميرم روي آهنگ ديگه تا شايد فرجي بشه و بتونم كلمه ها رو كنار هم بذارم...يه عالمه موضوع تو ذهنمه اما نميدونم بايد چه جوري شروعشون كنم...سه ماه پيش موهام رو مشكي كردم الان پشيمونم هيچ كاري هم نميتونم بكنم...مجبورم صبر كنم تا رنگشون كاملا بره...منم همين الان ويرم گرفته برم مِش كنم...از صدتا آرايشگر پرسيدم و رنگي رو كه زدم نشون دادم...اما همشون يه سر تكون دادن و گفتن نميشه يعني اگه رنگش شماره 3 بود ميشد يه كاريش كرد اما مال من شماره يك بود!!!(چه خرتو خري شد) چند شبه همش خواب يه نفر رو مي بينم...روزَم كه ميشه يادش دست از سرم برنميداره...انگار كه مجبورم مدام بهش فكر كنم...هركاري ميكنم دور نميشه ازم...هم دوست دارم يادم بره هرچي بينمون گذشته و هم دلم نميخواد يه ذره خاطراتش كمرنگ بشه برام...شك و دودلي خيلي بده...نميتونم خلاص بشم از شَر فكرهاي مزخرف...آخه چجوري ميشه وقتي مدام جلوي چشممِ يادم بره تمام بودنهاش...نميخوام، نميخوام انقدر تو برزخ بمونم...خسته شدم...انتخاب سخته برام...شايد اين سفر حالم رو بهتر كنه...يه سفر شاد پُر از خنده و شيطوني...اما آخه چطوري ميتونم مدام ياد لحظه لحظه هاي فروردين نيفتم و خندم رو پنهون كنم!؟... سفره خانه ي سنتي ترنج...اگه توي مشهد زندگي كنيد و يا مشهد رو خوب بلد باشين حتما اسم اين مكان رو شنيدين...يه جاييه كه ميتوني هم فضاي سفره خونه هاي سنتي قديم رو ببيني هم يه قليون عالي رو تا ته بكشي و نگران سرگيجه هاب بعدش هم نباشي...چون انقدر كيك و شيريني و پسته ميوه كنار دستت روي تخت هست كه كار به اونجا ها نميكشه...دلم ميخواد يه بار كشك بادمجون و آش رشتش رو هم امتحان كنم...فضاي قشنگي داره و آهنگهاي قديمي رو ميتوني بشنوي و لذت ببري...اين همه گفتم تا آخرش يه كلمه بگم چندشب پيش با يكي از دوستام و خواهرم رفتيم اونجا و منم با خيال راحت هم نقاشي مي كردم هم هرزگاهي يه قليوني مي كشيدم. چند روز پيش داشتم با دوستي صحبت مي كردم و زيرُ رو مي كردم ذهنم رو، صحبت به جايي رسيد كه يه انتخاب به گردنم افتاد از حرفي كه زدم يكم تعجب كردم اما بعدش كه فكر كردم ديدم تنها چيزي كه ميتونستم بگم همون بوده و دروغ نگفتم به خودم...شايد خوب باشه كه كمتر مجال سانسور به خودم ميدم و با خودم رو راست تر شدم... پ.ن:يه مدته وقتي شروع به نوشتن مي كنم آخرش سر از ناكجا آباد در ميارم و نميتونم ارتباطي بين نوشته ها پيدا كنم پ.ن:بنظر شما عروسي اصفهانيها ميتونه خوب باشه؟ پ.ن:چند شب پيش با عجله كفش پوشيدم و سوار ماشين شدم...وقتي دقت كردم ديدم پاي راستم يه جور كفشه و پاي چپم يه جور ديگه پ.ن:دلم نمیخواست آپ کنم...اما مرض آپ کردن بیشتر به جونم افتاد پ.ن:محاله كه عشق ما رو ندونن داشتن دوست خيلي خوبه اگه اين دوست معمولي باشه كه ديگه خيلي بهتره...خوب من الان يه دوست معمولي دارم، شايد خيلي معمولي اما اين خودش خيلي خوبه چون فقط با اين دوست معموليم مي تونم راحت حرف بزنم...همين دوست معموليه كه اجازه ميده هرچي رو كه توي دلمه بهش بگم...بازيهاي زيادي مي كنم با اين دوست معمولي...بعضي وقتا رازهاي مگوي زندگي مون رو براي هم تعريف مي كنيم و بعضي وقتها هم از همديگه سوال هايي مي پرسيم كه مجبوريم راستش رو بگيم...بعضي مقتها هم فحش بازي مي كنيم و بعضي وقتا هم قربون صدقه بازي!!...اين دوست معمولي من شايد خيلي معمولي باشه اما زياد قابل اعتماده و ميشه بهش تكيه كرد...اين دوست معمولي من شايد خيلي معموليه اما زياد مهربونه و ميشه بهش محبت كرد...من الان ميتونم بادي به غب غب بندازم و بگم كه خيلي دوست دارم اين دوست معموليم رو...يه دوست معمولي كه شايد خيلي وقتها به هم كمك كرديم...دوست معمولي من بعضي وقتا خيلي لجباز ميشه اما بيشتر وقتا اخلاق كَند منو خوب ميتونه تحمل كنه و به روي خودش هم نمياره...بيشتر وقتا از داشتن اين دوست معمولي خيلي احساس رضايت مي كنم...اين دوست معمولي من با اينكه كارش زياده اما هميشه همراهمه و تنهام نميذاره...من با اين دوست معمولي هيچ وقت مشورت نمي كنم، دوست معمولي هم هيچ وقت با من مشورت نمي كنه...من دوست معموليم رو اونجوري كه هست قبول دارم هيچ وقت دلم نميخواد تغييري توش ببينم...اين دوست معمولي خيلي براي من قابلِ احترامه...اين دوست معمولي ميدونه من از چه چيزايي خوشم مياد و روي همونها دست ميذاره...اين دوست معمولي بعضي وقتا منو داغِ داغ مي كنه و بيشتر وقتا باهام پرواز مي كنه...دلم نميخواد دوست معوليم رو با كسي قسمت كنم چون فقط براي من معموليه خيلي معمولي...دوست معمولي من روي لفظ معمولي حساسه اما من هي مرض دارم بهش بگم معمولي...اين معمولي عزيز همش مجبور غُرغُرهاي منو تحمل كنه و تازه وقتي خستس من همش اذيتش مي كنم اما بازم معمولي مي مونه...بنظر من كه داشتن اين جور دوست معمولي خيلي كيف داره و كلي باعث ميشه صبحها زودتر بيدار بشم و همش فضولي كنم و ريز ريز بخندم...بعضي وقتا دوست دارم داد بزنم و بگم: پ.ن:اين يه نقاشي آنلاینه كه منو نسرین با هم كشيديم...چقدر هم كيف داشت كشيدنش پ.ن:شب و روز مُدام درحال نقاشي كردنم...به شدت دوستم مياد براي مدادرنگي و همش دلم ميخواد رنگ بزنم همه چيز رو، خيلي هم سخته تركيب رنگ با مداد رنگي پ.ن:بچه بودم خيلي وقته به اين صفحه زل زدم و هي ذهنم رو بالا و پايين مي كنم...يه عالمه كلمه توش وول ميخوره اما هيچكدوم نميتونه احساسي كه الان دارم رو نشون بده...خوب اگه بخوام ساده بگم توش پُر از اسمهِ و حرف و حرف و حرف...از اينكه هميشه يه يواشكي توش هست كه وقتي تموم ميشه تازه شايد بتونم بگم و يكم سبك بشم خيلي ناراحتم نمي كنه...اصلا انگار بيشتر دوست دارم اينجوري باشه والا ديگه توي اين صفحه ايي كه ميدونم لو نميره يا شادم رفته و من خبر ندارم كه ديگه ترس نداره گفتنشون...چقدر بده اين روزهاي مسخره ايي كه الان دارم ميگذرونم...هيچ چي توش نيست كه دلم رو بهش خوش كنم اصلا دوست دارم عق بزنم به اين زندگي...يدفعه اينجوري ساكن و بدون حركت شد...انگار تمام دريچه هاي سد رو بستن و يه راه نفوذ هم نذاشتن...از حق هم نگذرم تلاشي براي رهايي از اين وضعيت خيلي نكردم...يعني اگه كاري هم انجام دادم يه جورايي روزمرگي هام بود و كارهايي كه بايد مي كردم...سروكله زدن با آدمهاي مختلف و از اين بانك به اون بانك رفتن و خريدن انواع و اقسام مقوا و چسب و پاكن و مدادرنگي...هميشه يه روزهايي توي سال هستن كه اينجوري ميشم...حتي پيشنهاد قهر رو هم بدون اينكه بخوام قبول كردم...دليلش رو هم اصلا نميدونم چرا...شايد خواستم با خودم لج كنم با اون همه لوسي خودم...شايدم چون فكر كردم بايد اين كار رو بكنم...خيلي واضح نبود برام علت كارم...حتي گذاشتن يه قاب عكس جديد بالاي تخت هم كمكي به اين وضع نكرد...اووووووووووووووف...مردم بَسكِه ناله كردم... توي اين شبهاي قدر و قرآن سرگرفتن ملت من نشستم براي خودم دايره ِ رنگ درست كردن و هدفون توي گوش آهنگ گوش كردن...اصلا به روي مباركم هم نياوردم...يعني بيشتر ميخواستم ببينم سوسك ميشم يا نه!!!...آخه هميشه يكم مثلا اين شبها از ترس نميدونم چي رعايت مي كردم بعد ديدم من كه اعتقادي به اين چيزا ندارم چرا الكي خودم رو مسخره كنم براي همين كاري رو كردم كه دوست داشتم...بماند كه ظهرش وقتي ميخواستم برم بيرون مادر عزيز پَنل ظبط رو برداشت و بهم نداد!!!...خرافاته ديگه گريبان بيشتر آدمهاي نسل گذشته رو گرفته نميشه هم چيزي گفت چون به جونشون بنده اين چيزا و ازش نمي تونن بگذرن...اووووووووووووووووف با شعف تمام زحمت كشيدم و اتاقم رو مثل دسته ي گل تميز كردم ميز كامپيوتر رو دستمال كشيدم و رو تختيم رو شستم و لاكها رو مرتب كردم و عطرها رو هم گذاشتم سر جاشون و وسايل نقاشي رو هم مرتب كردم و يه جارويي هم به اتاق زدم اساسي و درست درمون...هرچند كه اتاقم هميشه تميزه و خيلي وقت نمي بره اما خوب يه فعاليته خودش ديگه...از بين چهارتا طرح غم- شادي- هيجان- تنهايي فقط تونستم شادي و تنهايي رو درست كنم...خيلي سخته داره مخم ميتركه...هرچي فكر مي كنم كمتر به نتيجه ميرسم... يه پنكك خريدم درجه بندي داره...هر درجه ايي كه بخوام ميتونم روي صورتم بزنم...بازم خوبه استفاده كردم از اون همه پولي كه دادم...اما علم هم چه پيشرفتي كرده ها... پ.ن:روز دوشنبه شب پرواز به طرف اصفهان و پنجشنبه ظهر هم حركت به سمت تهران و جمعه صبح هم پرواز به سوي مشهد مقدس!!!! پ.ن:مزيته انتخاب يه پست تكراري از بين اون همه پست فقط اين بود كه ياد تمام حسهايي افتادم كه وقت نوشتن اون پستها داشتم يا حرفهايي كه بعد از نوشتنشون ميزدم...هي از خوندنشون مي خنديدم(الان ميدونم اين يه جمله ي ناقصه اما خوب تا همينجا حرفم اومد!) پ.ن:گفتم اين كارو نكن،كردي و رفتي و ببين
منو حس اینکه
هر لحظه اینجایی
اگه این جوری باشه که ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
بگو ميري يا مي موني
بگو دوستم داري
يا نه
مرگ گلهاي شمعدوني
مرگ و بهونه كردنه
كار چشاي آدمها دل رو ديوونه كردنه
اين روزا كار رويامون از
پونه خونه ساختنه
نشونه ي پروانگي زندگيها رو باختنه
اين روزا تنها چارمون
شايد پرنده مُردنه
رو بام پاك آسمون ستاره رو شمردنه
![]()
![]()
خواب ندارن
آسمونهاي آرزو يه قطره
مهتاب ندارن
راستي دلت مياد بري؟ بدون من بري سفر؟
بعدش فراموشم كني برات بشم يه
رهگذر؟
اصلا بگو كه دوست داري اين جور
دوستت داشته باشم؟
اسم تو رو مثل گلها تو گلدونا كاشته باشم
حتي اگه دلت نخواد
اسم تو، تو قلب منه
چهره ي تو يادم مياد وقتي كه بارون ميزنه
خواهرم- مامان خسته شدم ميخوام برم بيرون
مامان- چي كار كنم ماشين داريم الان؟
خواهرم- به ماشين كاري ندارم
مامان- بذار كارهام رو انجام بدم بريم
خواهرم- نه شما نميخواد بياي خودم ميخوام برم![]()
مامان- آهان، حالا با كي ميخواي بري؟ اصلا معلوم كن با چند نفر دوستي؟
خواهرم- خيلي نيستن! مهدي تهرانيه ، اميد و فرزاد و محمد يكم زياد با اون نيستم!!!
مامان- تو اينها رو از كجا گير مياري؟؟؟
شايد بگي دوستم داري
ميخوام يه حرفي بزنم كه ديگه تنهام نذاري
ميخوام برات از آسمون
ياسهاي خوش بو بچينم
ميخوام شبها عكس تو رو تو خواب گُلها ببينم
عكس چشاتو بكشم
اگه نگاهم نكني ناز نگات و بكشم
ميخوام تورو قسم بدم به جون هرچي عاشقه
به جون هرچي قلب صاف
رنگ گل شقايقه
يه وقتي كه من نبودم
بي خبر از اينجا نري
بدون يه خداحافظي پر نزني تنها نري
يه موقعي فكر نكني دلم واست تنگ نميشه
فكر نكني اگه بري
زندگي كمرنگ نميشه
رفتن و دل شكستنه
درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه
اين روزا مشق بچه ها
يه صفحه آشفتگيه
گرداي رو آينه ها فقط غم زندگيه
اين روزا درد عاشقا
فقط غم نديدنه
مشكل بي ستاره ها يكم ستاره چيدنه
![]()
ولي گفتي قصه شو
كه نميشه بياي پيشم
از حسوديم نميشه
بسپرمت دست خدا
جام چقدر مشخصه،تو نقشه ي ديوونه ها
![]()
مادر دوماد لپها پُر باد
...چراغ راه پله رو روشن نكرده بودم همين جوري دوتا كفشي رو كه كنار هم بودن از توي جا كفشي دَر آوردم و پوشيدم!!!
برو سوال كن از گلاي پونه
اگه بخوان خيلي كم از تو بگن
ميگن همون كه خيلي
مهربونه؟
چقد حسوديم ميشه وقتي همه
بهم ميگن دل تو پيش اونه؟
اينو بخونه تا دوباره بدوني
ديوونتم،ديوونتم،ديوونه!
معموووووووووووووووولي دوستت دارررررررررررررررررم خيلي معمولي!!
تازه معمولي يه بازي بدهكاري به من هنوز خيلي معمولي
شادي پُر بود تو دل بادكنكم
آخر اون روزا كسي بود كه بياد به كمكم
بچه بودم
اگه مثل حالا مجنون ميشدم
از بزرگ شدن واسه ابد،پشيمون ميشدم!
ديدي آخر از تموم اون كارات خسته شدم
حرفات انگار ديگه روي دل من
نميشينه
انقدر عوض شدي كه من
به جات خسته شدم
ديگه فرقي نداره پيشت باشم يا نباشم
تو يه بي تفاوتي،
من از فضات خسته شدم
انقدر صدام نكردي از خودم بدم مياد
از اين اسمِ مريم
و نگفتنات خسته شدم
| Design By : Night Skin |


