من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه
من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من
یه پست تکراری به پیشنهاد رضا53 یا همون بابایی به ابتکار حاج باران خدا از سر تقصيراتم نگذره اگه دروغ بگم!همش عين حقيقته...چند روز پيش منو خواهرم ساعت 11 شال و كلاه كرديم و تصميم كبرا گرفتيم كه بريم سجاد شلوار لي خواهرم رو بسپاريم به دست خياط زحمت كش تا تنگش كنه...ماشين رو اومديم تو بزرگمهر1 پارك كنيم كه يه پسره پريد بين دوتا ماشيني كه ميخواستيم پارك كنيم و مثلا جا گرفت براي دوستش كه اون بياد پارك كنه!!! و فكر كنم احتمال ميداده ما منصرف بشيم از پارك كردن در اون مكان!!! اما از اونجا كه بايد گفت ذهي خيال باطل بوده ماشين رو به دنده عقب مزين نموديم و با پرويي ك و ن ماشين رو هدايت كرديم به طرف پاركينگ و بعد خيلي زود متوجه شديم كه اين غلطها به ما نيومده و عمرا اگه بتونيم ماشين رو اينجا پار كنيم براي همين با كمال پرويي راهمون رو كشيديم و رفتيم ترررررررررررق:اين صداي بسته شدن در ماشين ما بود تق تق تق: هوووووووووووووووووووي مرتيكه مگه كورررررررررررررري...ميمون هم انقدر اَدا ميريزه!!! تررررررررررررررق؛چريق:صداي بسته شدن در ماشين و قفل كردن درها از ترس تو اين هيرو وير كه پشت چراغ قرمز بوديم يه پسر بچه داشت گل نرگس مي فروخت و همه ي ماشينها هم كه قربونشون برم پر بودن دختر و پسر(توجه كنيد اين وسط فقط ما بوديم كه عزب اُقلي تشريف داشتيم) يه BMW كنارمون بود كه يعني ما فكر كرديم هيچكي توش نيست اما با تلاش فراوان فهميدن كرديم كه يه دختره عقب ماشين و رو صندلي عقب خوابيده!!! چون پسره يه عالمه گل خريد و حواله داد به عقب ماشين و ييهو يه دست اومد بالا و گلها رو گرفت چند ماه پيش يكي از دوستامون اومده بود خونمون(صاحب وبلاگ ذهن زيباي من) ما هم كه كلا الدنگي تو خونمونه و فقط پايه كم داريم كه خدارو شكر از آسمون رسيد برامون و شال و كلاه كرديم و رفتيم طرقبه و بساط قليون رو راه انداختيم!!! بماند كه مرتيكه قليون رو چاق نكرده بود و هرچي خودمون رو جر داديم كسي محلمون نذاشت و آرزوي قليون موند به دلمون و اينكه در راه برگشت تصميم گرفتيم از اون كارهاي خركي هميشگي مون و البته به ياد گذشته ها يه آتيشي هم بسوزونيم و بعد از كلي صحبت راي رو به مسافركشي داديم يه بار هم 4 سال پيش با همين دوستمون ساعت 30/4 ظهر وقتي مامانم رو رسونديم مدرسه يواشكي رفتيم كافي نت و قتي خواستيم ماشين رو از تو كوچه بياريم بيرون گلگير ماشين خورد به پايه چراغ و اين چراغ جلوش در اومد پ.ن:هنوز بگم از خراب كاريهامون يا نه؟!!! پ.ن:به نظرت خيلي زشته اگه الان همين الان داد بزنم و بگم خيلي دوست دارم و هوارتا مي بوسمت، از اين بوسهاي تف تفي پ.ن:چقدر طولاني شدم اين روزها...تموم نميشم و مدام كش ميام... پ.ن:خیلی سخت بود انتخاب یه پست از بین ۶ تا پستی که خیلی دوستشون داشتم بعد نوشت:کامنتهای اون موقع رو توی ادامه ی مطلب بخونید لطفا خيلي سنگين نيستم يه جورايي بي وزنم، خالي از هر حسي شدم!! شايد اشتباهه، شايد هم درست....دقيقا نميدونم اما لذتش زياده...يه جور انتقامه از خودم...يه جور آزار دادن روح و روانم...يه جور ترس از دلبستن به چيزي كه مال من نيست...نميتونه هم باشه...فهميدنش اصلا سخت نيست...فقط بايد اشتباه نكنم...بايد سعي كنم نذارم تكراري بشه...مثل تكرار حرفهاي هزار بار گفته شده ايي كه هروقت هم بشنوي بازم تازگي داره...بعضي وقتا تلاش براي يه كار نو و جديد خيلي نياز به فكر نداره...بيايد سعي كنم فضول نباشم...اما نه، نيستم...بايد حتي خيلي نگران هم نشم...بايد خودم رو به بيخيالي بزنم و نشون ندم چي ميخوام...چقدر سخت شد...اصلا ولش كن، ميدونم بايد چي كار كنم! همش يه كاغذ مقوايي بزرگ رو ميذارم جلوي خودم و بهش نگاه مي كنم...زحمت كشيدم تقسيم بنديش كردم اما ديگه نميدونم بايد چي كارش كنم!!!...تنهايي- شادي- هيجان- غم...بايد اينها رو با خط و نقطه روي اين كاغذ طرح بزنم...اما خوب بجز تنهايي نميدونم ديگه بايد چي كار كنم...فقط تا 5 مهر وقت دارم...مخم هنگ كرده... ميخوام دكور اتاقم رو عوض كنم...يه تغيير اساسي بدم...فقط يه مشكل وجود داره نميدونم اتاقي رو كه كُلش 9 متره و يه ديوارش كمده و فقط يه ديوار قابل استفاده داره رو چي كار بايد بكنم...مهمترين بخشش تخته كه جايي بغيير از همين جايي كه هست نميتونم بذارمش...ميز كامپيوتر رو هم ايضا!!!...بهتر نيست از خير اين كار بگذرم؟؟ پ.ن:اين پست كاملا از روي گشادي نوشته شده و هيچ ارزش ديگه ايي نداره پ.ن:احتمالا بعد از تموم شدن اين ماه عزيز يه سفر برم اصفهان...يه سفر 5 روزه كه كلي خوش ميگذره اگه بشه...نسرين جون مادر تورو هم يادم نميره، ميدوني كه چي ميگم پ.ن:ركورد ميشكنم اين روزا...از ساعت 10 صبح تا 3 ظهر سه تا فيلم نگاه مي كنم...چشمام باباقوري زده ديگه!!! پ.ن:راستي اون شب يادته، اين روزها صبح هام با آرامش شروع ميشه و تا عصر با هزار جور بالا و پايين شدن و گرم و سرد شدن تموم ميشه...بعضي وقتا احساس مي كنم دارم ترك مي خورَم از اون همه تغيير دما...يكم مشكوك شدم و سرم زيادي به كار خودم گرمه و ميدونم دارم خرابكاري مي كنم و صداش رو در نميارم...مثل بچه ها لذت ميبرم از يواشكي كار كردن و زيرآبي رفتن...از اينكه يه گوشه رو براي خودم گرفتم و مدام ريزريز ميخندم و كسي نمي تونه بفهمه چي كار مي كنم...هر وقت بخوام خودم رو تنبيه مي كنم و محروم...هر وقت بخوام ترك مي كنم و دوباره ميرم سراغش و حتي با دودش هم مست ميشم... اين روزها اين آهنگ بدجوري روي مغزم راه ميره و تكرار ميشه:امشب تموم عاشقا با ما ميخونن يك صدا ميگن تويي عاشق ترين عروس دنيا...دلم رو وردار و ببرن كوچه به كوچه شهر به شهر بگو كه نظر چشماته اي عروس دلبر...يه جفت چشم سياه و يه حلقه ي طلايي يه فرش ياس و الماس دلي كه شد فدايي...آره من مست مستم با اين عهدي كه بستم پيش اون آينه ي چشمات واي نپرس از من كي هستم............... اين روزها همش از اول ميخونم و ميرسم به آخر خودم و دوباره ميرم اول داستان...به شدت دوست دارم پيدا كنم اون بخش از وجود خودم رو كه گم كردم...اون مني رو كه سالهاست قايم كردم و نميدونم كجا، توي كدوم سوراخ سُنبه گذاشتمش كه يادم نمياد...همش مي گردم...يه چيزاييش يادم مياد و استفاده مي كنم بقيش رو اما يادم نمياد...كسي نديده كجا دفنش كردم؟؟ يه نشوني كوچيك هم خوبه!! اين روزها دلم يه هم آغوشي داغ و پُر از عشق رو ميخواد...از اونهايي كه ذوب بشم توش و تا ساعتها گيج باشم از لذتش پ.ن:دلم خوش بود گفتم تا بيكارم برم ببينم مي تونم يه كاري براي خودم دست و پا كنم يا نه...يه روزنامه خريدم و آگهي هاي استخدامش رو نگاه كردم و به چندجا زنگ زدم و بالاخره يكيش رو رفتم...هرچي از با كلاس بودن مجتمع بگم كم گفتم...رفتم فرم پُر كردم و گفتن از شنبه برم اونجا...شنبه خودشون تماس گرفتن كه يك شنبه ساعت 9 اونجا باشم...خوشحال و شعفناك از اينكه هرجا ميرم ميتونم كار پيدا كنم راه افتادم دقيقا بعد از 1 ساعت متوجه شدم اون استاد گرامي وقتي ازش ساعت كاري رو پرسيدم نگفته اين ساعتي كه فرمودن مال ماه رمضونه و بعد از اون ساعتهاي كاري عوض ميشن...منم گفتم اگه ميشه توي هفته دو روز رو مرخصي ساعتي بگيرم ميام اگه نمي شه زَت زياد...اونا هم با گريه و شيون و فراوان من رو بدرقه كردن و مشرف شدم به خونه...تازه همون چندساعتي كه اونجا بودم فهميدم چقدر من توي مدير فروش بودن استعداد دارم و چقدر هم زبونم درازه و روابط عموميم بالا كه اينقدر براي موندنم اصرار مي كنن!!!...هنوز ننشسته بودم كه با كمال پرويي پرسيدم اينجا اينترنت نداره؟؟؟؟؟؟؟ پ.ن:با اینکه روز حسرت به شدت مزخرفه اما وحشتناک فریده رو دوست دارم و درکش می کنم...خودِ خودمه بعد نوشت:کارشناسی قبول نشدم پ.ن:هرچي بودم دلت رو زد ... پ.ن:آسمون آرزومون چون ديدم درخواستها براي يادگيري سوپ شير زياده از خودم هنر وول ميدم و دستور پختش رو مي نويسم(شبيه اين زنهاي حامله شدم الان!!! آب مرغ=3 ليتر جو پرك نشده=5/1 پيمانه گردو خورد شده=1 مشت!!! آبليمو=2 قاشق غذاخوري كره=250 گرم شير=5/1 ليوان زرد چوبه= 2 پيمانه جعفري خورد شده=1 قاشق نمك و فلفل=هرچي عشقتون مي كشه روغن=كمي اگه سوپ حسابي جا بيفته مزش محشر ميشه... الان هم يكم از خودم تعريف كنم: مهمون داشتيم و من هم زرشك پلو درست كردم هم سوپ شير به جون خودم تا 1 ساعت مهمونها حاظر نبودن دست از خوردن بكشن و همچنان ظرفهای سوپ ميرفت براي پُر شدن...بعدشم هروقت ميام تهران فقط بايد آشپزي كنم و تند تند براي همه سوپ شير درست كنم!!!! نه آخه اين انصافه؟...تازه اين همه استعداد يه طرف قرمه سبزي درست كردنم يه طرف!! نشون به اون نشون كه هروقت قورمه سبزي درست مي كنم زنگ ميزنم به داييم و كونش رو ميسوزونم و كلي فحش مي خورم پ.ن:من بازم چند روز پيش سر كلاس حسابداري از خودم خلاقيت وول دادم و تنها كسي بودم كه صورت مغايرت بانكي رو در ظرف مدت 5 دقيقه بدون اشكال بدست آوردم...و از خودم لوس بازي هم در نياوردم چون اونجا ديگه دانشگاه نبود كه بخوام نمره بگیرم... پ.ن:ازت بي خبرم و حسابي آشفتم...بخصوص اين روزها كه مدام ياد سال پيش ميفتم و دلم ميخواد خاطره شده ها رو پ.ن:هرچند یه بی سلیقه گفت ندید بدیدی که میخوای دستور پختش رو بذاری اما من چون میخوام مشت محکمی بکوبم به دهان آمریکا آپش می کنم پ.ن: آغاز تو هركس با من خوابيد غرق لذت شد پ.ن:راستش مي خواستم اولاش، هميشه از وقتي كه يادم مياد تمام مسافرتهاي من با ماشين خودمون بوده و خيلي كم پيش اومده از وسيله ي ديگه ايي براي سفر استفاده كنم...و خوب طبيعتا اون چيزي كه ارجعيت داشته تا چند سال پيش قطار بوده...اولين باري كه ميخواستم سوار هواپيما بشم رو هيچوقت يادم نميره...هركاري مي كردم نيشم بسته نميشد و مدام لبم رو گاز مي گرفتم كه مثلا حفظ كلاس كنم و ملت نفهمن بار اولمه كه سوار ميشم...6 ساله پيش بود و ميخواستم از تهران برم اهواز...خوب تا اون لحظه هم وارد اين بخش از مهرآباد نشده بودم و نميخواستم از تك و تا بيفتم و بپرسم براي همين سعي كردم 3 تا چشم ديگه هم قرض بگيرم و خوب نگاه كنم تا بفهمم بايد كجا برم...روي صندلي نشسته بودم كه يه دختره اومد و كنارم نشست خيلي زود هم با هم دوست شديم و ديگه خيالم راحت شد...با هزار مصيبت شماره صندليم رو پيدا كردم و نشستم...عين اين عقب افتاده ها هم وقتي ميخواستم كارت پرواز بگيرم گفتم منو كنار پنجره بندازين!!!...توي هواپيما از خوشحالي داشتم خفه ميشدم و خدا رو بنده نبودم...همچين ذوق كرده بودم كه نزديك بود از خوشحالي به عرعر بيفتم!!!...هنوز هواپيما بلند نشده بود كه صورتم رو مثل مكس چسبوندم به شيشه و مثلا بيرون رو نگاه مي كردم اما خودم مي دونستم كه از ترس برملا شدن دستم اين كار رو مي كردم ديگه...وقتي هواپيما بلند شد ديگه اون هيجان رو نداشتم و قيافه ي با تجربه ها رو به خودم گرفته بودم و كلي فخر فروشي مي كردم...از اونجايي هم كه هميشه عاشق غذاي هواپيما بودم همش به اون قسمت مهماندارها نگاه مي كردم ببينم كي ميخوان اون ظرفهاي يه بار مصرف غذاشون رو بيارن!!!!...هييييييييييييييي روزگار چه بازيها داري تو با ما پ.ن:از وقتي بيست سالم شد و فكر كردم ديگه آدم شدم سفرهاي تك نفره ي منم شروع شد...سالي 2 يا 3 بار براي خودم چمدون مي بستم و راهي سفر ميشدم!!! پ.ن:يه دوستي دارم تو خالي بندي استاده...از اونهايي كه مثلا يه چاخانهايي مي كنه توووووووووپ...يه روز داشت مثلا با آب و تاب جريان يه مهموني رو واسم تعريف مي كرد و مي گفت از خونه با يه دامن كوتاه سوار آژانس شده و رفته خونه ي پسرخالش مهموني...توي راه هم پياده شده و از گل فروشي يه سبد گل خريده!!!!! اونوقت منم كه بايد مثلا باور مي كردم حرفهاش رو ديگه...واقعا من چه صبري دارم كه از كلاس اول ابتدايي با اين بشر دوستم!!!! پ.ن:هرچند كه روزه نمي گيرم اما اين دليل نميشه كه از شنيدن صداي ربنا و چيدن ميز افطار لذت نبرم و پيشقدم نشم براي درست كردن افطاري و مهمون نكنم هرشب همه ي خانواده رو به سوپ شير معروفم... پ.ن:محشره ساعت ۱۲ شب توی استخر بودن و شنا کردن و عرض استخر رو یه نفس زیر آبی رفتن... پ.ن:پنداشتم آن زمان كه رازيست به نام خدا هستيم...ما خودمان چون خيلي با كلاس هستيم و اين گونه خودمان را جمع ميزنيم(در راستاي همون با كلاس شدن!!)...چشمتان روز بد نبيند بر سر كلاس نقاشي نشسته بوديم و استاد داشتند كارهايمان را نظاره مي كردند و كلي هم از ما تعريف نمودند و طبق همين اصل ما كلي براي خودمان روي ابرها پياده روي كرديم و حظي برديم و ليك و ليك كنان بعد از اتمام كلاس رهسپار كلاس حسابرسي شديم(يعني كسيل داديم خودمان را به آن يكي كلاس!!)...بر سر كلاس نشسته بوديم و قيافه ي دانشمندان رو به خودمان گرفته بوديم و با كَله ي مباركمان حرفهاي استاد را تصديق مي نموديم كه استاد فرمودند كسي اينهايي رو كه مي گويند ايشان بلد است...ما هم خواستيم كم نياوريم و دستمان را بلند كرديم و براي خودمان قُپي آمديم و كلي ذوق مرگ شديم تا اينكه استاد دُر و گوهر از خود ول دادند و گفتند شمايي كه اينها را خوب بلديد بياييد و اين يكي تمرين را حل نماييد!!!...از خدا كه پنهان نيست از شما هم همن طور كه ريديم به خودمان پ.ن:چقدر اعصاب خورد كُنه توي خونه نشستن و تا ساعت 10 صبح خوابيدن...دلم لك زده براي اون مرخصي هايي كه وقت و بي وقت ميرفتم پ.ن:همش منتظر نتايج كنكورم...خوب وقتي ديدم رتبه ي 23000 اميد داره براي قبولي اونم توي مشهد خوب زيادي به خودم اميدوار شدم!!! پ.ن:چه بلايي سرم اومد وقتي اون كامنت خصوصي رو خوندم!!! كُپ كردم...داشتم شاخ در مي آوردم...كي اين همه چرنديات رو رفته گفته و اين جوري داره دهن به دهن مي چرخه!!!! ميترسم به خودم كه برسه فقط بايد دستم رو ببرم طرف سيم برق و روشن كنم آذين بندي كوچه رو!!!...نميخواين دست بردارين از اين خاله زنك بازيها؟!؟!؟ پ.ن:من ميدونم نمي دونيد وقتي خيلي خستم، خيلي بي حوصله و كسلم ناخودآگاه ياد تمام اتفاقهاي خوب و بد...دور و نزديك ميفتم و غصم مي گيره براي تنهايي خودم...اما انگار كه اين تنهايي غنيمته برام!!! تا فكر كنم و تصميم بگيرم و يادم بيارم كجاي كار رو اشتباه كردم و كجا پام لغزيده و ناشيانه عمل كردم...همين فكرها كافيه تا غرق بشم تو يه دنياي ديگه كه هيچ كس رو ياراي فهم اون نيست...فقط خودمم كه مي فهمم چرا گاهي ميخندم يا هنوز خندم تموم نشده اشكهام سرازير ميشن!!! چرا بعضي وقتا داغ ميشم و يه وقتايي انگار دارن قلقلكم ميدن ريز ريز و يواشكي خنده هايي شيطنت آميز تحويل خودم و اوني كه به خنده وادارم كرده ميدم...خيلي سعي مي كنم ذهنم رو تهي از هر فكري بكنم و چند لحظه ايي رو بدون هيچ هياهويي، بدون ترس از اشتباه، بگذرونم!!! اما انگار فكر نكردن هم خودش نياز به فكر كردن درباره ي فكر نكردن داره؛ پس منصرف ميشم از اين كار و پناه ميارم به همون افكار قاطي و شلوغ!! اما انگار بايد هميشه خودم رو متهم هر دادگاهي بكنم...با تمام توانم اصرار دارم خودم رو گناهكار جلوه بدم و سعي دارم تبرئه كنم خودم رو از اتهامهايي كه خودم بهش نسبت دادم!!! براي خودم از يه اتفاق يا يه حرف ساده يه تَوَهُم بزرگ درست مي كنم و از دست كسي كه شايد بدون غرض اون حرف يا حركت رو انجام داده به قدري عصباني ميشم كه دلم ميخواد تيكه تيكش كنم و باز هم از اينكه نميتونم دفاعي از خودم بكنم لجم مي گيره و گريه مجالي براي ادامه ي فكر نميذاره و نا خودآگاه سرازير ميشه و ميشوره تمام عصبانيتم رو!!! بازم ميرسم به همون پله ي اول، همون پله ايي كه كودكانه ميخواستم از وسط به آخرش برسم اما...اين ياد توئه كه به زور نه بلكه به دلخواه خودم تو ذهنم پرسه ميزنه و پرو بال ميده به روياهام...رويايي كه تا اون لحظه از غرق شدن بدون غريق نجاتش واهمه داشتم...اين بار بازم تويي كه دستم رو مي گيري و از تنهايي كه چنبره زده دورم بيرونم مي كشي...پر پروازم ميشي و پابه پام مياي و گله و شكايتي نمي كني!!! پ.ن:تمام ذهن شلوغ و بي مقصد من پُر شده از اين حرفها...يه بار تو ميشي پَر پروازش يه بار هم تُو...نميدونم چرا يه جا بَند نميشه و مدام درحال فراره پ.ن:تو خيابون دارم راه ميرم...انگار عاديم اما چشمام مدام سياهي ميره و نميتونم خودم رو نگه دارم...تكيم رو ميدم به ديوار و يكم استراحت مي كنم...دوباره راه ميفتم... پ.ن:خوبم خيلي خيلي خوبم پ.ن:دختر همسايمون،نميدونه دوست نداري تو فكر مي كردي دوستم داري پس زود بُريدي اما من مطمئن شدم دوستت دارم پس موندم...كاش ياد مي گرفتيم واژه ها رو كيلويي خرج نكنيم...بفهميم چه اثري روي روان شنونده ميذاريم...قفلها كه بي كليد شدن...چشها به در سفيد شدن...چرا نفهميدي نبايد اون حرفها رو بهم مي گفتي!!!...حتي اگه وجود داشت...نفهميدي با اين كارت شخم ميزنم تمام حرفايي رو كه تا اون لحظه ازت شنيده بودم!!!...نفهميدي از خودم بيزار ميشم... اون وقتها مهمونت بودم...دنيا رو مديونت بودم..اون وقتها مجنونم بودي...كلي پريشونم بودي...چطور يادت نموند جمله هايي رو كه براي گفتنش به كار مي بري يه وقتي براي گفتن من استفاده كرده بودي...چطور نفهميدي حسادت چنگ ميندازه روي تمام وجودم و اشكم در مياد...چطور نفهميدي اونشب وقت گفتن اون حرفا نبود...قصه حالا عوض شده...صحبت يه تولده...قلبت رو دادي به كسي...يكم واسم دلواپسي؟...ميگي دوست داري منو هم داشته باشي!!!...ميگي هنوز يادته طعم س.... ...ميگي يادت نميره حالت چشمام...خوب منم يادم نميره خوبيهات...اما نميخوام اينجوري باشم...ميخوام اگه قراره باشم، مثل اول باشم...همون جور داشته باشمِت تمام و كمال مال خودم...ستارمون يادت مياد...دلواپسم خيلي زياد... فقط تماشا مي كني!!! بعد عشق رو حاشا مي كني...واقعا درك حرفام سخته؟...كاشكي يه سوزن هم به خودت بزني و قبول كني كه تو هم خطا كردي...نمي فهمم چرا من بايد درك كنم شرايط تو رو اما تو نبايد بفهمي چرا من اون تصميم رو گرفتم و مجبورت مي كردم به انجامش... چه لطفي به من ميكني...تكليف رو روشن مي كني...ميگي گذشت گذشته ها...چه راحتن فرشته ها...اما خوب الان اينها همش حرفه...چند جمله ايي كه اونشب گفتي باعث شد اين همه شكايت از خودم و از تو سرازير بشه...ببخش قصدي بجز خالي شدن دلم نداشتم... پ.ن:نميدونم كدوم آدم محترمي شماره ي منو داده به يه مزاحمِ سمج كه ول كن هم نيست...درهرصورت ممنون به خاطر سوء استفاده از اعتماد پ.ن:معلومه خيلي آشفتم؟؟ پ.ن:تولدت مبارك دختر شهريوري...خودت كه جا و مكان نداري پ.ن:منه ديوونه رو بگو،منتظر توام هنوز ميشينم رو پات و زل ميزنم تو چشمات...خود به خود لبهام حس مي كنن داغي لبهات رو... امن تر از اين آغوش جاي ديگه ايي رو سراغ ندارم تازيگيها به اين نتيجه رسيدم كه...ولش كن بذار براي خودم بمونه و به كسي نگم...تمام لذتش توي تنهايي خوندنشه. پ.ن:بيكاري بد درديه...موندم تا يك ماهه ديگه صبح هاي توي خونه چي كار كنم؟؟؟...نميدونم مي مُردن كلاسها رو صبح بذارن!!! حس انگل بودن بهم دست داده از بيكاري...وااااااي حرصم در اومد پ.ن:خبر مرگم رو بيارن كه هنوز ماه شروع نشده يه قرون پول ته حسابم نمونده...همش رو به باد فنا دادم...اولين باره اينجوري ركورد ميشكنم...به نظر شما اگه بگم پول ميخوام كسي بهم ميده؟؟؟ پ.ن:در همين لحظه كه داشتيم اين پست رو نگارش مي نموديم يه سوووووووسك اومد روي دستم افتاد پ.ن:راستي يه ساله تو خونه ديگه نميرم كارخونه...رفتم و توي يه شركت حسابرسي كار پيدا كردم...البته اول 1 ماه آموزش پيشرفته دارم بعد شروع به كار...اين يكي حسابي پول توشه(آرزو دارم من)...پشيمون شدم و انتخاب رشته مي كنم اما براي سال ديگه هم ميخونم و تطبيق واحد ميدم اينجوري عاقلانه تره تازه اگه خداي نكرده سال ديگه قبول نشدم حداقل اين يكي رو نگه داشته باشم(هورا به خودم)... بعد از يه كتك كاري وقتي دستم رو مي پيچوني عقب و كاري ازم بر نمايد و زورم بهت نميرسه ميزنم زير گريه...اون بوسيدنهاي بعد از دعوا خيلي كيف داره(دارم خُل ميشم)...خاك بر سرت كه انقدر منو اذيت ميكني...آنچنان دماري ازت دربيارم كه حالت جا بياد(زورم نميرسه خط و نشون ميكشم هيچ غلطي هم نميكنم، دلم نمياد) خيلي گربه ي خري!!!! بيزارم از شنيدن جمله ي: تو دوست خوب مني...حالت جنون بهم دست ميده وقتي اين جمله رو تكرار مي كني...بدم مياد وقتي منطقي حرف ميزني و جوابي ندارم و نميتونم بهانه هاي الكي بگيرم و بازم از پنجره بيام داخل...توي اون حالت سرگيجه ايي كه دارم گوشي رو بر ميدارم و بهت اس ام اس ميزنم...30 دقيقه بعد جوابت رو مي گيرم...ميدونم نتيجه نداره اما بازم فكر كنم خودم رو گول زدم يا شايدم نخواستم از تك و تا بيفتم و معلوم بشه فرو ريختم...فكر كنم مرض خود آزاري گرفتم!!!! چندتا فيلم ناب از مراسم تاج گذاري و جشنهاي 2500 ساله و مراسم خاكسپاري شاه فقيد رو گير آوردم...لحظه هايي كه توي هيچ كانال ماهواره ايي و تلويزيوني نشون ندادن...وقت ديدنشون چه بحثهاي ساسي داغي شروع شد...قربون خدا همه هم ضد ر.ژ.ي.م...اگه گير آوردين حتما ببينين ارزش ديدن داره...من از شيراز تونستم گير بيارم با هزارتا آجان بازي... پ.ن:دارم از زندگي لذت ميبرم حتي از سختيهاش پ.ن:خيلي وقته اين حرف ذهنم رو مشغول كرده كه آدم حسابي تر از نوشته هامم!!!!!! بعد نوشت:زیاد خیلی زیاد خاطره شد برام ۷ شهریور ۸۶...یک سال پُر از لذت رو برای من به وجود آورد...شاید تا سالها یادم نره این روز و اون ساعتها رو...و اون اعترافهای بعدش رو پ.ن:براي ديدن تو از درياها گذشتم بعد از هشت روز برگشتم خونه... پنج شنبه از صبح شروع كردم به بستن چمدونم و جمعه ساعت 5 صبح حركت به طرف تهران...روز 3 شنبه هم صبح ساعت 7 حركت به سمت شمال...شما اگه توي اين مدت شمال بودين و اگه 6 تا ماشين رو ديدين كه فلاشر زنان پشت سر هم حركت مي كنن حتما ما بوديم...اكه ديدين يه دختر توي جاده ي عباس آباد- رامسر با يه شال پرتقالي روي پنجره ي ماشين نشسته و براي همه دست تكون ميده حتما من بودم...اگه ديدن يه لشكر آدم توي كلاردشت اون پارك آروم و پُر از سر و صدا كردن حتما ما بوديم...اگه ديدين يكي رفته سراغ منقل و از روي منقل كباب كش ميره بازم من بودم...اگه ديدين يه دختر با شال سفيد توي راه جواهر ده سرش رو از پنجره كرده بيرون و بلند بلند داره مرغ سحر رو ميخونه و ملتي هم كه ميشنون همراهيش مي كنن حتما من بودم...اگه ديدين دختري با شال پرتقالي توي جنگلهاي دوهزار كنار جاده ايستاده و براي ماشينها دست تكون ميده و سرنشينهاي ماشينها هم براش دست تكون ميدن بازم مطمئن باشيد من بودم...اگه ديدين دختري تكيه داده به ماشين و مدام داره از خودش عكس مي گيره بازم من بودم...اگه ديدين ساعت 1 نصفه شب بساط منقل و ورق توي حياط يه ويلا تو دل دِه جواهر ده پهن شده و صداي جيغ و داد تمام ويلا رو پِر كرده اونم من بودم...اگه ديدين توي سياه بيشه دختري سيخ جيگر رو به نيش مي كشه و قاه قاه مي خنده من بودم...كلا توي اين يه هفته اگه يه دختر سرخوش و بي خيال ديدن كه به تمام غمها دهن كجي مي كنه و به هيچ كس فكر نمي كنه من بودم...اما اگه دختري ديدين كه پنج شنبه شب ساعت 12 توي جاده چالوس چشماش پُر از اشك شده و دلش بازم برات تنگ شده و يواشكي بدون اينكه كسي بفهمه ريز ريز گريه مي كنه اونم من بودم.. پ.ن:خوب تا رسيدم خونه مثل اين قحطي زده ها نشستم پاي اين يار قديمي و شروع كردم به خوندن...بعد هم كه نشستم به پست نوشتن...حالا قدرت خدا توي روزهايي كه بودم هفته ايي يه بار آپ مي كردين الان هر كدوم 3- 4 تايي رفتين بالا پ.ن:توي جاده اس ام اس بازي با دوست جون بسي لذت داشت... پ.ن:برای کارشناسی مجاز شدم پ.ن:اگه تو مال من بودي قفس ديگه اسير نداشت آدما دارا مي شدن، دنيا ديگه فقير نداشت اگه تو مال من بودي خيال نمي كنم باشي پس ميرم مي كشمت پيش خودم تو نقاشي
....تو راه برگشت دوتا پسر چرك تو وانت نشسته بودن ما داشتيم همينجور مي گفتيم و مي خنديديم كه منه خاك بر سر ييهو روم رو كردم به طرف وانته و پخخخخخخخي زدم زير خنده!!! و احتمالا امر به راننده مشتبه شد كه بنده يك دل نه صد دل عاشق اين آدم زاقارت و داغون شدم
...پشت چراغ قرمز بوديم كه با هزار مصيبت خودش رو رسوند به ما و مثلا براي شوخي از پشت زد به سپر ماشين!!! ما رو مي گين تريپ عصباني برداشتيم رفتيم نفس كش بازي:![]()
پسره اومد پايين و گفت بيا پايين ببينم...كه چراغ سبز شد و ما دَر رفتيم
اونا هم اومدن دنبالمون و ما هم در همون لحظه كاشف به عمل آورديم كه بايد عصايي ماشين رو دربياريم براي مقابله به مِثل و از اونجا كه كمي فقط كمي ترسيده بوديم خواستيم به اولين پليسي كه برخورديم تحويل شون بديم كه خودشون فهميدن عمرا اگه بتونن به ما برسن براي همين راهشون رو كج كردن و رفتن![]()
و ما هم كه آويزون و سرخورده دعوا كرديم و راهمون رو كشيديم و اومديم خونه.....
فك كن راه افتاديم تو شهر دربه در دنبال مسافر(عجب اراذلي هستيم ما) و بعد از كلي تلاش بالاخره يكي رو سوار كرديم و به مقصد رسونديم و اصلندش هم پول نگرفتيم آخه ما خيلي شريف هستيم و في سبيل لله كار مي كنيم و به مردم خدمات ارائه ميديم
....هووووووووووووي حالا نگي اينها چه آدمهاي الكي خوشي هستن ها!!! يعني تا حالا خودت از اين جلف بازيها نكردي؟!!!
بميرم اگه دروغ بگم!!!آنچنان دروغي سه نفري سرهم كرديم و گفتيم كه خودمون هم باورمون شد كه يه ماشينه داشته عقب مي گرفته و خورده به ما و اين جوري شده و چون پير بوده هيچي ازش نگرفتيم و دلمون براش سوخته![]()
![]()
ادامه مطلب
![]()
كاشكي واست مُرده بودم
من ميخواستم بميرم پيش چشات
خودت ديدي؟
چيه باز كه با غضب داري نگاهم مي كني
اين دفعه درباره ي من
چه چيزايي شنيدي؟
جوابي كه داده بودم،به خودم،
ديشب رسيد
دوست ندارم بدونن جواب به نامَم نميدي
تو رو جون آسمون به غيرتت بر نخوره
نكنه اينجا به بعد رو نخوني،
چون رنجيدي
![]()
...الان من افسرده شدم...خوب البته حقم هم نبود چون یه کلمه هم نخونده بودم
...اما خدارو شکر می تونم راحت بشینم و واقعا برای سال دیگه اونم نقاشی درس بخونم...به من روحیه بدین الان![]()
شعرا و عاشقونه هام
رفتي سراغ كسي با مو و چشمهاي معمولي
كاش ولي لايقت باشه
اونكه شبهات مال اونه
فقط ميخوام دعا كنم
يه جور دعاي معمولي
نيم ساعت توي بارون قدم زدن و خوردن برگهاي چنار توي سر و صورتم حس خوبي بهم داد...دوست داشتم باهات حرف بزنم اما خوب خاموش بودي...بي خيال شدم و مرور كردم حرفهامون رو وقتي كه بارون ميومد. وقتي خيسِ خيس از بارون بودم اما حاضر نميشدم گوشي رو قطع كنم و برم...وقتي مدام توي دلم قربون صدقت ميرفتم و فداي صدات ميشدم...وقتي كه حرف نميزدي و من مثل ديوونه ها گرمي نفسهات رو مي بلعيدم...همش ياد خُل بازيهام ميفتادم...اينبار اما جلوي خندم رو نمي گرفتم.
پُر از ابرهاي تيره
لالايي واست بخونم تا شايد خوابت بگيره
اگه از خواب نپريدي
توي خواب خدا رو ديدي
يه جوري بپرس ازش كه دلهامون چرا اسيره؟
باز كه چشمهاتو نبستي
ببينم!
باز كه نشستي
ميدونم يه جوري هستي
كه دلت از همه سيره
اما بهتره بدوني،طبق اصل مهربوني
دل واسه عاشق نبودن راه نداره
ناگزيره
چشمهاي تو شده خسته
بغض آرزوت شكسته
اما باز تو فكر ايني
اگه منو نپزيره،
بهتر بيدار نشيني اونو توي خواب ببيني
واسه ي ديوونه بودن
عزيزم هميشه ديره!
خوشبحال بعضي مردُم
كه شدن تو زندگي گُم
التماس بي گناها پيششون چقدر حقيره
نه به فكر عطر ياسن
نه به فكر التماسن
خنده دار واسشون كه دل ما يه جايي گيره
چي بگم،شبم تموم شد
نديدم اونو حروم شد
كاش ميدونست يكي اينجا
بدجوري واسش مي ميره
كاشكي بود يه قطره بارون
واسه طرح نامهامون
به دل هميشه دريات
از كسي كه تو كويره
)...اين موادي رو هم كه ميگم براي 4 نفره:
من معمولا جو ها رو ميذارم 3 ساعت خيس بخوره تا حسابي پخته بشه و بجاي آب مرغ هم از گالينابلانكا استفاده مي كنم چون ديگه بوي مزخرف مرغ رو نداره... آب مرغ و جو رو با نمك و زردچوبه ميذاريد 1 ساعت بپزه بعد روغن و گردوها رو بهش اضافه مي كنيد و تا گردوها روغنشون رو پس بدن بعد آبليمو و شير رو اضافه كنيد و بذارين حسابي شير با سوپ بپزه تا بو و مزه ي شير كاملا با سوپ مخلوط بشه معمولا1 ساعت طول مي كشه...بعد از اون هم جعفري هاي خورد شده و كره رو اضافه كنيد و نيم ساعت بعد هم سوپ آماده ي خوردنه...ديگه مي تونين مثل ما خودتون رو خفه كنيد و جايي براي خوردن غذا نذارين...
...بياييد عزيزان بياييد و از ما تعريف كنيد تا بسي خوشحالمان كنيد...![]()
شايد اينبار سلام آغازدوستي نبود
راستي يادت مي ايد
چه ساده شروع شد
به سادگي يک سيب شايد
يادت مي ايد
گفتم "دوست جون "
گفتي" جون "
به دلم نشست
پس چرا سهم من فقط عذاب و نفرت شد؟؟؟؟؟
نقشي واست بازي كنم
نقشِ يه دخترِ خوشِ بي اعتناي معمولي
ديدي نقاب من چه زود،
افتاد و من همون شدم؟
بازم همون دختركِ بي ادعاي معمولي
راستي ميگم شعراي اون از مال من قشنگتره؟
چي داره كه من ندارم،
يه جور اداي معمولي
...يه مهماندار هم بود انقدر خوشكل بود كه نميدونم من چرا همش اون يه ساعت تشنم ميشد و آب ميخواستم!!!!!...
در زاري و هاي هاي دريا
شايد كه مرا به خويش ميخواند
در غربت خود،خداي دريا
...در اندرون دلمان هرچي فحش بلد بوديم به روح و روان زبانمان نثار فرموديم و راهي تابلو شديم و با خشم استاد را به نظاره نشستيم و تمرين را به راحتي حل نموديم و بر سرجايمان نشستيم و يه نگاه سوسك شدي هم به استاد انداختيم
...ما نميدانيم چرا اين ملت جنبه ي شوخي ندارند...خاك برسرش حالا هرچي سوال بود از ما مي پرسيد و ما هم كه نبايد كم مي آورديم با چنان سختي به تك تك سوالها جواب داديم...البته بين خودمان بماند كه سوالهايي رو كه سخت بودند رو زير سيبيلي رد مي كرديم و عين اين بچه پروها به روي مباركمان هم نمي آورديم...ساعت 7:30 هم كه شد دروغكي فرموديم كلاس زبان داريم و بايد برويم به كلاسمان برسيم
...اين گونه شد كه آواز خوان راهي خيابان شديم و براي خودمان ويترين فروشگاهها را نگاه نموديم و در آخر سوار بر تاكسي به خانه نزول اجلال فرموديم!!!![]()
چقدر شما رو دوست دارم
كَم كَمش فكر كنم قدِ ستاره ها باشه
من شنيدم شما مي خواين
از عشقتون دست بكشم
واسه يه عاشق مي تونه اين بدترين بلا باشه
من هميشه تو روياهام
سوالي از شما دارم
چرا ميخواين دستاي من
از دستاتون جدا باشه؟
شاهزاده ي روياهاي نقره اي و خيس شبهام
شما سفيديد،
همه ي دنيا بايد سياه باشه
داره دور قاب عكست گل و پولك ميزنه
نه كه فكر كني به تو نظر داره،
مي كُشَمش
مثلا داره رو زخمام گلِ پيچك ميزنه
راستي من چرا تو نامم اينا رو به تو ميگم!
نميگم گوشاي رويام ديگه سمعك ميزنه
پيش هيچ كسي نرو،
حلقه دست كسي نكن
چون گناهه،من هنوز دلم برات لك ميزنه
...اما پيرزني شدي براي خودت ها!!!
حقمه كه بهم بگن بازم بشين بازم بسوز
عكسا و يادگاريات نه اونا رو پس نميدم
ديگه برام تجربه شد دلو به هيچكس نميدم
مي شينم با روياهام
يه وقتا خلوت مي كنم
دلم گرفت به عروسك،گاهي محبت مي كنم
بيستم مرداد
وسط تابستونِ يه سال گرم
هيچي تو قلبت نداري
حتي يكم حيا و شرم
...آنچنان جيغ بنفشي كشيدم كه سوسكه سكته كرد
...خاك بر سرش خيلي بزرگ بود
زخم زبون زياد شده
اسمتو ديگه نميگن،
واژه ي اون زياد شده
ببين روزا و لحظه ها بدجوري اذيت مي كنن
آدما درباره ي تو يه جوري
صحبت مي كنن
ميگن كه بعد اين همه
عاقل شم و رهات كنم
ميگن تو قلبمي ولي،
بايد يه جور رهات كنم
خُب ميدوني گوش نميدم به پند و حرفاي كسي
ولي تو چي؟
بايد تا كي به داد دردم نرسي؟
يكي نيست بگه مگه مرض داري سيخ ميزني تا جوابي بشنوي كه تا نا كجا آبادت رو مي سوزونه...آخه نونم كمه آبم كمه مردم آزاريم به چيه!!!
دور ضريح عكست شب تا سپيده گشتم
براي ديدن تو شدم مثل پنجره
اشاره هات محاله از ياد چشمام بره
براي ديدن تو خيلي چيزا شنيدم
خيلي كارا رو كردم اما تو رو نديدم
براي ديدن تو قامتِ غصه خم شد
انگار كه قحطي اومد هرچي بجز تو كَم شد
براي ديدن تو نياز نبود بگردم
تو هرجا با من بودي
پس تو رو پيدا كردم
گزارش تصویری به زودی این- این- این- این- این- این
نخونده...چه مخی دارم من...اما خوب من که نمیخوام برم پس میشینم مثل بچه ی آدم درس میخونم واسه ی سال دیگه
| Design By : Night Skin |


