تبليغاتX
من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه




















من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه

من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من

۱- از دید پسرا: آخ جون می ک... بدون پول
۲- از دید دخترا: آخ جون می ک... بدون دردسر

شاید من دارم اشتباه می کنم اما چشمهای من چیزی به غیر از این رو نمی بینه...

پ.ن:این یه اس ام اس بود که دستم رسید و فکر کنم خنده دار هم نبود...

پ.ن:یه هفته نیستم...دارم میرم سفر...دست به گاز و کبریت نزنین تا بیام

پ.ن:مثل اون وقتا هنوز دلم برات لک میزنه
حسرتِ داشتن تو، پیر شده، عینک میزنه
صورتم سرخ شده بود، اما حالا کبود شده
جدایی یه عمره داره توی اون چَک میزنه
دیشب از خواب پریدم،
خوب شد، آخه دیدم یکی
داره به ماشین تو، هی گل میخک میزنه

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 10:23 توسط الناز | |

...
فقط سه تا نقطه چین، دوتاش برای نرسیدن و یکی هم شاید برای رسیدن
بهترین واژه ها رو بکار بردم برای دوباره از تو گفتن!!!
باید که خوب ببینی، ضربان قلبم رو توی بند بند کلمه ها...گفته بودم که هرجا دلم هواتو کرد فقط همینها رو میذارم بدون هیچ حرف اضافی...زیر قولم نمیزنم

پ.ن:امروز از صبح توی انبار بودم و پوشه ها و فایلها رو مرتب می کردم و تا میتونستم به حسابرسهای بیمه نقل و نبات نثار می کردم...

پ.ن:می ایستم،
به ممتدترین نگاه تو خیره میشوم،
خود را به امتداد نگاهت می آویزم،
پلک بر هم میزنی، از چشمت می افتم

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 16:26 توسط الناز | |

حوصله ي غدا درست كردن نداشتم دوستم هم ميخواست بياد خونمون ديدم بهترين چيز براي نهار املته!!! از روز قبل هم برنج داشتيم، تن ماهي هم همينطور گفتم اونها رو هم يه قيافه ي خوشگل بهشون ميدم و ميارم براي نهار...هرچند كه از قبل با دوستم طي كرده بودم نهار املت داريم!!! ميخواي بخواه نميخواي هم چشمت كور همينه...ساعت 12:30 شروع كردم به درست كردن نهار و ساعت 1 همه چيز آماده بود!!!! يه ميزي چيدم كه خودم كف كردم...بابام هم رفت نون سنگك داغ دو رو خاش خاشي خريد و ديگه هيچ كدوم خدا رو بنده نبودن...

بعد از نهار نشستيم به حرف زدن و چرت و پرت گفتن...تا ساعت 5 كه ديگه رسمن حوصلمون سر رفت و هركاري كرديم نتونستيم بابام رو راضي كنيم ماشين رو بهمون بده...به بهانه ي لازم داشتن بنزين و اينكه ميخوايم بريم مسافرت نداد كه نداد!!!!!...ما هم كه حسابي خورده بود تو برجك الدنگي مون نشستيم به چیپس خوردن(اين تخته منه بيچارس كه پر از سُس شد!!)...بعد نشستيم به هندونه خوردن و نقاشي كشيدن!!!!...از اين كار هم كه حوصلمون سر رفت شروع كرديم به كوتاه كردن موهاي همديگه و مدل هاي جنگولكي دادن به قيافه هامون و هر هر و بي خودي خنديدن!!!!

ساعت 9 هم كه دوستم رفت من و خواهرم رفتيم سراغ ظرفهايي كه از صبح مثل قطار رديف شده بودن روي اُپن...بعد كه ظرفها شسته شد این جوری شد آشپزخونه...

 

پ.ن:مسخره ترين جمعه ايي بود كه ميشد يكي داشته باشه...اصلا هيجان توش نبود...نه فيلمي براي ديدن نه كتابي براي خونده...

 

پ.ن:اين بود انشاي من در روز جمعه و اينكه جمعه ي خود را چگونه گذرانديد؟؟؟ آيا مثل من انقدر كَند و مزخرف بوده؟؟

 

پ.ن:من نمیدونم چرا میگن نسل کزت منقرض شده و ژان وارژان نجاتش داد!!! خوب پس من چیم این جا؟...بعد از کلی التماس و خواهش سکینه خانوم روزی که قرار بودن بیاد خونه رو تمیز کنه تشریفش رو برد نیشابور...منم که نا امید شده بودم از اومدنش خودم دست به کار شدم و خونه رو عین گل تمیز کردم...۲ ساعت بعد دیدم سکینه خانوم لِق و لِق کنان تشریف آوردن...دقیقا دلم میخواست جارو رو بُکنم تو حلقش...

 

پ.ن:ننه من شوووووووووووور میخواممممممممممممم...کسی پسر دم بخت سراغ نداره...اگه هم کوچیکن بذارین تو ماکرو وی تا زود برسن...

 

پ.ن:خدا منو مرگ بده که انقدر جلف نباشم و انقدر از این شکلکهای لوس استفاده نکنم

 

بعد نوشت:این پست ماجرای جمعه ی پیش بود...این جمعه ما تشریف بردیم بیرون و به الدنگی خودمان رسیدیم

 

پ.ن: گم شده باز بادبادكم

تو نمياي به كمكم؟

ميخوام دستات رو بگيرم

تو بموني من بميرم

عاشقيم نوبتيه

آخ كه چه بد عادتيه

من نگرانم واسه تو

قبله ي ديگران نشو

اشكم به اين زلاليه

دل تو از من خاليه؟!!!
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 13:27 توسط الناز | |

تكليفم با خودم معلوم نيست...حسابي درگيرم با خودم...نميدونم تصميم درستي گرفتم يا نه...

ميدونستم خطرناكه اما خودم خواستم كه برم...پشيمون هم نيستم...هرچند كه هنوز تموم نشده... يه جورايي شده شب دراز است و قلندر بيدار...از يكنواختي زندگي خسته شدم و خودم دست بكار شدم...اميدم از روزگار نااميد شد!!!!...

 

حوصله ي پي نوشت نوشتن ندارم...حوصله ي بيش تر از اين پست نوشتنم ندارم...شعر هم ندارم

فقط خستم و ميخوام استراحت كنم...فردا بايد اضافه كاري بمونم...آهان تا یادم نرفته هرگونه برداشت شخصی ممنوع!!!
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 21:7 توسط الناز | |

هركدوم از خطها و شعرها بارها و بارها اقبالشون رو امتحان كردن و بعضي دلخوش و بعضي پريشونم كردن...ستاره ها هم كه حرفشون رو نزن از همشون بيزارم...انگار زماني كه خورشيد براي تولدشون نور پخش مي كرد اون دوتا ستاره ي من و تو يه جايي پشت آسمون براي به دنيا نيومدن مشغول نذر و نياز بودن!!...شايد هم اومدن و مدتهاست كه رفتن گل بچينن...اما هرجا باشن من كه ديگه سراغي ازشون نمي گيرم تو رو نميدونم!!!...هرچند كه ميدونم تو بي خيال تر از اين حرفهايي...شايد بخاطر نا مهربوني توِ كه رفتن؟!!...شايد ترسيدن؟!!!...كي ميدونه!!...ديگه از رسيدن و نرسيدن هم نمي نويسم...هرجا دلم هواتو كرد نقطه چين ميذارم...يكي براي رسيدن و دوتا براي نرسيدن...راستي برم صفحه ي بعد؟؟؟...ميدونم كم حوصله تر از اوني كه بخواي يه صفحه رو تا تهش بخوني...براي همين نصفه مي نويسم تا شايد حوصلت بشه حداقل تا تهش رو بخوني...ديگه قول ميدم نشكنم شيشه ي نازك تنهاييت رو...ديگه قول ميدم حتي سراغت رو هم نگيرم از كسي...اما ازم نخواه يادت نباشم و براي خودم كودكانه شادي نكنم از بازگو كردن خوبيهات، از يادآوري بودنهات...اين بار فقط دلم خواست، خواست تا بي بهانه بنويسم و منم نوشتم و حالا چون تقريبا تمام چيزهايي رو كه دلم دلش ميخواست بدوني رو گفت ديگه حرفي نيست...همين بود، فقط همين...

 

پ.ن:خطرناكه...اما من خطر كردن رو دوست دارم...پس بازم ميرم تا انتهاش...

 

پ.ن:دلم ميخواد يه چيزي رو اينجا بنويسم...بنويسم تا يادم بمونه چقدر ديوونم...چقدر وااااااااااااااااي...همين كه خودم يادم مياد با خوندن اين نوشته ها شايد كافي نباشه اما براي الان همين چند جمله كافيه...

 

پ.ن:منتظر باش شايد همين روزها اومد و گفتم بيا پايين با تو كار دارم...اومدم تسويه حساب كنيم...بايد پس بدي تاوان حرفهايي رو كه از زبون من نشنيدي اما باور كردي...

 

پ.ن:خوشم اومد از خودم...فقط انتظار اون برخورد رو داشتم كه كردي...اگه غير از اين بود به خودم و شناختنم شك مي كردم...

 

پ.ن:دلم ميخواد يه چيزي رو بدوني

دیگه نه عاشقي، نه مهربوني

منم ديگه تصميمم رو گرفتم

اصلا نميخوام كه پيشم بموني

يه شب كه داشتم فكرهامو مي كردم

ديدم با تو تلف شده جوونيم

يه جا يه جمله ي قشنگي ديدم

عاشق رو بايد از خودت بروني

چه شعرايي من واسه تو نوشتم

تو همه چيز بودي جز آسموني
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 9:4 توسط الناز | |

خوشحالم يه كوچولو اين روزا...انگار كه بازم تونستم به خودم اعتماد كنم...نميدونم شايد دارم يه ديوونه گي ديگه مي كنم اما خوب خوبم اين روزها...يكم اذيت ميشم اما فكر كنم ارزشش رو داشته باشه...حداقل اووووووووووووف...مرسي مهربون بابت همه چيز...مرسي كه كمكم كردي بازم برام تداعي بشه تمام اون خاطره هاي خوبم...

 

مثل ديوونه ها از الان خوشحالم كه ميخوام 10 روزه ديگه برم مسافرت...عاشق اين جور سفر رفتنم...5 تا ماشين همه با هم شماااااااااااااااال...رامسر و جواهر ده...جووووووووووووونمي...

 

اين چند روز تعطيلي كارخونه خيلي حال داد...صبح تا شب تن پروري كردم...يكمي هم با اون هورمون نهفته ي كُزت كه تو وجودم بود حال كردم...نقاشي كردم و لذت بردم...همين كه الان خوبي براي من كافيه...ديگه هيچي نميخوام...عصر كه ميشه دامن پُر از چين مي پوشم و با هر آهنگي كه ميشنوم ميرقصم...چه عشقي از تو مي گيره دل من...چه موجي ميرسه به ساحل من...نگاه كن از سر بهونه ي تو...چه راهي ميزنم به خونه ي تو...با تو به رويا رسيد خواب پريشون من...من چي بخوام بيش از اين براي موندن...يه بار، دوبار، هزار بار تكرار مي كنم اين آهنگ رو

 

ميدونم، كسي به روم نياره...انقدر اين جيغ و دادهام مسخرس كه خودم يخ ميزنم از خوندنشون...

 

تنها سريالي كه نگاه مي كنم ترانه ي مادريه...اونم فقط بخاطر بهرام...چون خودِ خودِ توئه...با همون فرم حرف زدن و خنديدن...فقط يكم تغيير لازم داره تا بشه دلبر من...گفته بودم بهت يادته؟؟

 

پ.ن:عصر پنجشنبه صداي زنگ موبايل به قار قار افتاد نگاه كردم ديدم كد 021 هرچي گفتم بفرماييد كسي جوابم رو نداد...گوشي رو كه قطع كردم به شماره نگاه كردم ديدم شمارش اينه:__9838210421 كف كردم...فكر كنم از اون دنيا باهام تماس گرفتن...وقتشه بار سفر ببندم و خودم خبر ندارم!!! در هرصورت اگر باري گران بوديم رفتيم...اگه نامهربان بوديم حقتون بود

 

پ.ن:ديشب با خواهرم رفتيم رنگ مو بخيريم...داشتيم با فروشنده بگو بخند مي كريم كه ديديم بابام پشت سرمون ظاهر شد...ما رو ميگي نيشمون ييهو بسته شد...بنده خدا بابام نميدونه ما خيلي با اهل محل راحتيم

 

پ.ن:تو كه ميدوني دلم گذشته

 كارش از اينا

حتي بشنوه اگه تو به يكي شون رسيدي

مي ميره، اما واسه خوشيت دعاها مي خونه

راس بگو اين جور ديوونه اي تو عمرت ديدي؟

بگذريم خيلي نوشتم،

زحمتت نبود بخون

معذرت ميخوام كه فرضا بهم جواب ميدي

 

نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 12:38 توسط الناز | |

يه وقتايي حتي حوصله ي تو رو هم ندارم...بدم مياد از متهم شدن به كاري كه نكردم...از اينكه مجبور نيستم اما چون ميخوام ناراحت نباشي توضيح ميدم...ولي بازم فايده نداره...دوباره يه اتفاق ديگه كه من خبر ندارم...وقتي هم خبردار ميشم كه همه چيز بريده و دوخته شده و تنمم رفته بدون اينكه بفهمم!!!...واقعا بايد چي كار كنم؟؟...خوب بگو؟

 

يادم رفت ديگه به من ربطي نداره كه كجا ميري و چرا ميري!!...يادم رفت ديگه نبايد با شيطوني بپرسم كجا بودي...يادم رفت ديگه نميتونم سَر به سَرت بذارم و باهات شوخي كنم...تو ميدوني چرا هروقت يادت ميفتم ميخندم!!!...ميدوني چرا تموم ميشه ناراحتيم؟...ميدوني چرا با اينكه هيچ سراغي ازم نمي گيري روزي هزار بار سراغت رو از مرغ مهاجر قصه مي گيرم؟...ميدوني چرا با اينكه ميدونم ديگه دوستم نداري هنوز همون جور تازه، حتي تازه  تر از اون وقتها دوستت دارم؟...واقعا سخت بود درك واژه هايي كه كلمه ميشدن و در كنار هم براي تو جمله ميشدن؟...حتي گريه كردن رو هم ديگه دوست ندارم...همين بس كه بذارم خاطره بشن تمام زيبايي هاي روزهاي گذشته...همين بس كه روزي هزار بار زاري مي كنم روي گوري بدون مُرده...كي ميدونه چرا شبها چشمم همش به موبايله تا شايد روشن بشه مانيتورش و يه اس ام اس با اسم تو رو بخونم...از اونهايي كه 5 ماه هرشب ميخوندم الان دريغ شدن ازم...شده برام مثل يه زخم...روز به روز بدتر ميشه و دريغ از يه جوش خوردگي...

 

اَههههههههههههههههههههه باز دارم زر ميزنم...

 

پ.ن:خسته شدم، خيلي خسته...دنبال يه راهم براي رهايي...براي آزاد شدن از اين همه فكر و خيال

 

پ.ن:توي كلاس تئوري نقاشي دستم رو گرفتم جلوي دهنم و خميازه كشيدم، سرم رو آوردم بالا و ديدم استاد داره بهم نگاه مي كنه يدفعه يادم افتاد نبايد توي كلاسهاش خميازه بكشيم!!! بي اختيار گفتم غلط كردم ديگه خميازه نمي كشم!!! اما مگه فايده داشت...بطري آب رو ريخت رو سرمممممممم...نميدونم چرا اون روز انقدر خميازه مي كشيدم!!! دهنم پاره شد

 

پ.ن:شب شده ساكته دوباره خونه

مي گرده دل دنبال يه بهونه

مي گرده باز گنجه ي خاطراتو

پي يه حرف ناب و عاشقونه

عكسِ تو رو باز ميذاره روبه روش

كه تا تهِ شب واسه تو بخونه

نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 10:9 توسط الناز | |

ببين اين راهش نيست...تازه اگه هم باشه من نميتونم...مني كه چشم ديدن اون كسايي كه يه ذره دوست دارن رو هم ندارم!!! مني كه ساعتهاي استراحت و تفريحت تا تموم بشه هزار بار تموم ميشم، مني كه وقتي ميخوام از خونه برم بيرون هزار بار گونه ي ماهِ خاطره ي تو رو با احترام مي بوسم!! چه جوري مي تونم برم؟!! چه جوري انتظار داري باور كنم نبودنت رو...من برم سراغ كدوم شاعر واست بنويسم؛ وقتي آسمونش تويي، ستارش تويي، بارونش تويي، آخ بازم ياد بارون افتادم...ياد اون لحظه هاي ناب...ياد او دوستت دارم گفتنهاي بي كلام...برم توي كدوم برزن نشونيت رو بدم كه كسي نشناستت...كه نخوان نشوني اشتباه ندن تا تو رو مال خود كنن... باز كه ابري شد نگاهت...بغضتم واسم عزيزه...اما اشكهات رو نگه دار نذار اين جوري بريزه...من هنوز چيزي نگفتم كه تو طاقتت تموم شد...باقيش رو بگم مي بيني كه گريه هات كلي حروم شد...جرقه ي يه نگاتو با هزار تا دنيا عوض نمي كنم، دلم ميخواد زمين و آسمون و سياره ها و ستاره ها آوار بشن روي تك تك آرزوهام، اما نگاه قشنگت تو مسير زندگي يه خراش كوچيك هم برنداره، فقط دلم ميخواد بگي چيكار كردم؟ ميدونم هميشه حق با توِ...ميدوني بنظرم هميشه حق با اونيه كه خواب رو ازت گرفته و بجاش عشق رو پاشيده تو سرزمين خونين دلت...اما خوب يه وقتايي خودخواه ميشم، ميدوني ديگه آدمم و پُر از ايراد...دلم ميخواست سكوت نكني و راستش رو بگي، واقعا زحمتي بود روزي چند لحظه ي ناقابل خودتو بذاري جاي من، تا ببيني چي مي كشي؟!!...ميدونم توقع زياديه اما خوب گاهي خبر بگير ببين ايني كه به زور اسمش رو گذاشتن زندگي چه جوري بدون تو، به كام آرزوهاي يه آدم زهرش ميشه!!!... مثل اون موج صبوري...كه وفا داره به دريا...تو مِهي مثل حقيقت...مهربوني مثل رويا...چقدر تازه و پاكي، مثل ياسهاي تو باغچه...مثل اون ديوان حافظ،كه نشسته لب طاقچه...ديروز كه داشتم آلبوم خاطراتمون رو ورق ميزدم، بازم انگار قلبم مچاله شد توي خودش...راستي تا يادم نرفته شمعدونيمون ديروز يه گل تازه داد...انقدر بهت سلام رسوند كه راستش رو بخواي كلي حسوديم شد و يكمش رو گفتم تا دلت بيشتر براي اون تنگ نشه...دوست دارم مهربونيت رو براي من تموم كني...حالا يكم هم اگه به شمعدونيمون برسه، باشه من ناراحت نميشم!!!...كاش يه معجزه ايي بشه، نميدونم! مثلا يه پيغام از آسمون برات بياد!!!...يكي بهت بگه كه من چقدر دوستت دارم، اين يكي اگه بشه ديگه هيچي نميخوام...ديدي ستاره ها فقط خونه ي ماه ميرن عيد ديدني؟ تو كه ماهي پس تو خونتون هميشه عيدهِ...بذار واسه ي هميشه بيام خونتون عيد ديدني!!...آخه من فقط تو رو دوست دارم، اين جرمه؟؟؟...اينم درد و دلاي دلم، دلم ميخواست خودش فوران كنه كه كرد...ببخش ديگه اگه خيلي حرف زدم و بازم مثل هميشه سرت رو به درد آوردم...اگه خودخواهي كردم و يادم رفت كه هميشه حق با توِ... ميدونم دوستم نداري مثل روزهاي گذشته...من خُودم خوندم تو چشمات...يه كسي اينو نوشته...اما روح من يه درياست...پُره از موج و طلاتم...ساحلش تويي و موجاش خنجرهاي حرف مردم.

 

پ.ن:نميدونم چرا اينهارو نوشتم...خودش اومد همينجوري پشت سر هم...

 

پ.ن:بازم مامانم نيست و كارهاي خونه همش ميفته گردن خودم...

 

پ.ن:فيلم اقليما رو ديدم...از بازي پانته آ بهرام خوشم اومد...هرچند كه فيلمش چنگي به دل نميزد.

 

پ.ن:ياد اون خونه ي سعادت آباد افتادم!!! يادته ميخواستيم چيكار كنيم؟؟؟...چه روزايي بود، براي من فقط خنده بود و خوشحاليهاي ريز ريز و بي صدا...

 

پ.ن:يه عمر تو رو به هر كجايي كه بردم

هرلحظه گذشت، بي تو من نشمردم

حالا تو بمون و قصه ت راحت باش

از بس نرسيدم به تو آخر مُردم
نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 16:57 توسط الناز | |

شايد خيلي بد باشه اگه بگم هنوز توي اين سن نميدونم از زندگيم چي ميخوام و وحشتناك بين خواسته هام سردرگمم!!! خيلي نميتونم بفهمم از چي خوشم مياد و دوست دارم چه كاري رو تا تهش برم و ادامش بدم...زود خسته ميشم از همه چيز...

 

نميدونم اين خوبه يا بد...اينكه با كمترين و كوچيكترين اتفاق ممكن خوشحال ميشم...مثل بچه ها نميتونم شاديم رو مخفي كنم و مدام بالا و پايين مي پره و شادي مي كنه براي خودش...

 

خيلي وقته پرهيز مي كنم از گفتن چيزهايي كه مي بينم و آزارم ميده!!! حس چندش بهم دست ميده از فكر كردن بهشون...شايد اگه يكم مثل آدم فكر مي كردم اين جوري نبودم...يه جورايي همين النازي رو كه ساختم بيشتر از آدم بودن دوست دارم!!!خيلي سعي مي كنم آدمها رو اون جوري كه هستن قبول كنم و نخوام مطابق مِيل خودم تغيرشون بدم، يه جورايي ديگه عادت كردم به اين جور فكر كردن،شايد چون خودم همين انتظار رو از اطرافيان و كسايي كه باهام در ارتباطن دارم...خوشايند يا نا خوشايند بودنش براي ديگران هم اصلا برام اهميت نداره؛ چون نميتونم هميشه همه رو راضي نگه دارم...

 

دارم انكار مي كنم تمام بودنهاي تو رو...دارم باور مي كنم نبودنت رو...دارم عادت مي كنم به سردي دستام...دارم عادت مي كنم به سكوت و تنهايي...دارم عادت مي كنم به ريز ريز كردن خاطره هام و دوباره با شوق كنار هم چيدنشون...دارم تمرين مي كنم دوباره بلند شدن و راه رفتن رو...شايد همين پندارهاي گاه گاه و پراكنده ايي كه تو ذهنم بالا و پايين ميره نميذاره فكر نكنم به گذشته ها، به...بيشتر از قبل دوست دارم تيشه بشم به ريشه ي خودم و با شوق از هستي ساقط كنم اين ريشه ي كِرم خورده رو...نميدونم چرا باور نمي كنم نبودنت رو!!!...

 

دستام زيادن برام...نميدونم بايد چيكارشون كنم...يه حس گنگ تمام وجودم رو گرفته...انگار خجالت مي كشم از خيره نگاه كردن به چشمهات...پاهام رو جمع مي كنم توي بدنم و آروم يه گوشه پيدا مي كنم و كِز مي كنم...بدون حرف فقط نگام مي كني و لبخند ميزني...همين خنده هات بيشتر عصبيم مي كنه...حتي نفهميدم چرا اونجا روي اون تخت بدون لباس دراز كشيدم!!!...چرا تو اونجوري بلند بلند نفس مي كشيدي و از بالا تا پايين فقط مي بوسيدي بدنم رو...چرا ازت ترسيدم و خودم رو كنار كشيدم؟!!...چرا گفتي ديدي ترسي نداشت...تموم شد...به همين راحتي...اونوقت بود كه جرات نگاه كردن به چشمهات رو پيدا كردم و مثل تو يه لبخند عريض صورتم رو پوشوند...

 

پ.ن:دلم ميخواد همش از خودم بگم...از خواسته هام و دوست داشتنهام

 

پ.ن:ميگن از تو حركت از من بركت الان همش دوست دارم كِركِر بخندم...

 

پ.ن:ميترسم بگي جنبه داشته باش!! پرو شدي باز!! يكم بهت خنديدم فكر كردي خبريه!!! براي همين بازم جلوي خودم رو مي گيرم و حرف نميزنم!!! براي همين بازم رگبار كلمه ها رو به طرفت نمي فرستم...

 

پ.ن:بارون شديده نازنين

از تو بعيده نازنين

خاطره رو جا نذاري

باز منو تنها نذاري

اون وقتها مهمونت بودم...دنيا رو مديونت بودم

اون وقتها مجنونم بودي...كلي پريشونم بودي

قصه حالا عوض شده

صحبت يه تولده

قلبت رو دادي به كسي

يكم واسم دلواپسي؟

ستارمون يادت مياد؟

دلواپسم خيلي زياد

فقط تماشا مي كني!!! بعد عشق رو حاشا مي كني
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 12:46 توسط الناز | |

خیلی حوصله ی نوشتن ندارم...همین که الان خیلی خوب نیستم تا بتونم بنویسم و متمرکز کنم ذهنم رو روی کلمات...همین پراکنده گویی هم خودش الان شاهکاره...یه جورایی شاخ غول شکوندنه... سعی می کنم بروز ندم پریشونیم رو...نگرانی و دلواپسی درونم رو...

همین حوصله ندارم!! خیلی خستم...استراحت می خوام با یکم آرامش روان...

 

پ.ن:دلتنگِ لحظه هام...لحظه هایی که رفتن و بردن تمام روح زنده بودن ثانیه ها رو

بعد نوشت: فکر نمی کردم انقدر خوشحال بشم...بازم شدم مثل دختربچه ها...بازم نمی تونستم جلوی خندم رو بگیرم...بازم هی لبم رو گاز می گرفتم و انگشتم رو میذاشتم بین دندونهام تا معلوم نشه چقدر دیوونم...سر کلاس با تمام محدودیتی که دارم برای استفاده از موبایل بازم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و جوابت رو ندم...چطوری دیوانه ی.............................یادم افتاد که گفتم بگم کی سلام رسوند؟گفتی بگو:همون که من عاشقشم!!! بازم یادم افتاد چقدر دوستت دارم...چقدر زود و با چیزهای کوچیک خوشحال میشم و دیر ناراحت...

پ.ن:وقتی از تو دل بریدم
جز خودت چیزی ندیدم
پی هر کسی که رفتم
آخرش به تو رسیدم
انگار آسمون نمیخواست
ببینه ماهارو با هم

نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 23:53 توسط الناز | |


Design By : Night Skin