من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه
من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من
روز جمعه در جمع خانواده و همراه با مهمانان گرامي رفتيم شانديز...بعد از نهار يه فالگير اومد و گير داد كه فالت بگيرم؟ ما رو ميگي(خودم رو ميگم ها، در راستاي همون با كلاس شدن!!) پرسيديم چند ميگيري؟ گفت:500 تومن...منم ديدم ارزونه گفتم بگير بخنديم امروز روز تشيع جنازه ي خسرو شكيبايه...زنده كننده ي بخشي از خاطرات خوب كودكي من...بازيش توي سريال خانه ي سبز براي من خيلي موندگار شد...خواهران غريب كه الان هم اگه نشونش بده ميشينم و نگاه مي كنم...اون صداي آرامش بخشش و بازيهاي روُن و عاليش...بعد از نوذري اين دومين بازيگري بود كه از مرگش واقعا ناراحت شدم...روحت شاد خسروي خوبان. اون موقعها من كه تو رو تنها نميذاشتم...همش باهات ميومدم پا به پات توي غمهات و دغدغه هات...تو چرا الان تنها ميذاري منو؟...نمياي پابه پام توي شاديهام؟؟؟...چرا من الان مقصر شدم؟...چرا يادت رفت تمام بودنهام...تمام خنده هامون...تمام دعواهامون...چرا الان بايد منتظر برگشتنت باشم و اين جوري فرياد بزنم خواهش هام رو؟...توي بودنهات چيزي بود از جنس مهربوني كه الان خلائش زياد حس ميشه با نبودنت...بعضي وقتا ميشينم همين جوري مي نويسم بدون هدف فقط براي خالي شدن ذهنم...براي دوباره بار گيري و راه افتادن تا رسيدن به مقصد نهايي...ميرم تا شايد برسم به اون بهشتي كه يه روزي توي مشتم بود و يه بي دقتي، يه سربه هوايي اونو ازم گرفت...نا اميد نيستم انگار كه ميدونم بالاخره مزد تلاشم رو مي گيرم فقط بايد حواسم باشه اينبار تند نرم آهسته و پيوسته رفتن و نگاه كردن و تجربه جمع كردن...اين كاريه كه بايد مي كردم و... پ.ن:احتمالا با پيدا شدن يه آشنا توي مخابرات برم و اونجا مشغول به كار بشم البته این فقط یه پیشنهاد بوده تا حالا... پ.ن:حوصله ي طنز نوشتن ندارم...فكر مي كنم نوشته هاي اينجوريم خيلي آبكي ميشه!! پ.ن:اين جوري خوابیده بود تو بغلم و غلط ميزد... پ.ن:غصه نخور مسافر بازم مياي به زودي ما رو بگو چه كرديم از وقتي تو نبودي غصه نخور مسافر غصه اثر نداره از دل تو ميدونم هيشكي خبر نداره غصه نخور مسافر رفتيم تو ماه اسفند ارديبهشت كه ميشه تو برميگردي، لبخند غصه نخور مسافر هميشه اينجوري نيست هميشه كه عزيزم راهت به اين دوري نيست غصه نخور مسافر تولد دوباره غصه نخور مسافر غصه نخور ستاره غصه نخور، مگه تو كنار دريا نيستي؟ من چشم به رات مي مونم ببين، تو تنها نيستي غصه نخور مسافر غصه كار گلها نيست سفر يه امتحانه به جون تو بلا نيست غصه نخور مسافر تو خودِ آسموني گوگوش داره ميخونه و من تو عالم خودم، توي اون دنيايي كه هيچكس به غير از خودم ياراي فهم اون رو نداره غرق شدم...يه نگاه به دلي ميندازم كه داره يواش يواش نشون ميده كه انگار چيزي داره توش رشد مي كنه و بارور ميشه...آروم يه لبخند محو ميزنم و بهت ميگم ديدي قبل از اينكه بفهمي، بدون درد داري بزرگ ميشي!!!...ولي از يه چيز خيلي ميترسم...ميترسم وقتي بزرگ شدي بري و يادت نمونه كي به اينجا رسوندتت...باز يكي ديگه رو ببيني و عاشق اون بشي!!!!...اما ميدونم تو اين كار رو نمی كني...تو اگه توي اين تن داري رشد مي كني بايد مثل من بشي...بشي گورستان خاطرات ناب...چي؟ خودخواهم!!!...نه، اين عين حقيقته و راه گريزي ازش نيست...تو نميتوني از من جدا باشي وقتي درون مني و با من رشد مي كني...مگه ميشه به من شبيه نشي؟!!!...تو حتي نميتوني بدون من بميري...حالا هنوز ميگي خودخواهم؟؟؟...ميدونستم حرفت رو پس مي گيري و مقاومت نمي كني...تو قدرت اين كار رو نداري...آخه تو مني خودِ خودِ من...تو چه خوب يادت مياد تمام گذشته ها رو!!!...اون موقها هنوز تو نبودي؟...به اين زودي ياد گرفتي استفاده و برداشت از اين ذهن آشفته رو...يادم بنداز وقتي به دنيا اومدي بهت حتما تبريك بگم بابت اين هوشت...خوب ديگه بگير بخواب من خيلي خستم...تو خيلي انرژي از من ميگيري........... تا حالا امتحان كردين لذت روي آب خوابين و آروم عرض استخر رو رفتن فقط با حركت پا؟...آرامشي كه ميده محشره...من امروز ده بار عرض استخر رو اين طوري رفتم... ديدي آخرش بهار انقدر غصه ي ما رو خورد كه تابستون شد!...ببين تو يادت نيست ما كجاي دفتر خاطراتِ بهار سال گذشته نوشتيم و زيرش رو امضا كرديم كه: سرخي ما از تو و زردي تو از ما؟ كه هنوز مُهر نشده روي خط نه چندان صاف سرنوشتمون زرد كشيدن...اصلا فداي سرت كه يه بهار ديگه گذشت و بازم معجزه نشد... پ.ن:حضرات آياتي كه مياين و اينجا رو مي خونين و با پرويي تمام توي اون چيزي كه بهتون ربط نداره دخالت مي كنين و كاسه ي داغ تر از آش ميشين...حواستون باشه اگه زيادي پرو بشين هرچي ديدين از چشم خودتون ديدين...(اون كسي كه اومده اينجا و فضولي كرده جزء هيچ كدوم از بچه هاي لينكدوني نيست چون بهش دسترسي ندارم و ميدونم بازم سر و كلش براي فضولي اينورا پيدا ميشه گفتم) پ.ن:غصه نخور مسافر اينجا ماهم غريبيم از دين نور ماه يه عمر بي نصيبيم فرقي نداره بي تو بهارمون با پاييز نمي بيني كه شعرام همه شدن غم انگيز غصه نخور مسافر اونجا هوا كه بد نيست اينجا ولي آسمون اشك ريختن هم بلد نيست غصه نخور مسافر فداي قلب تنگت فداي برق ناز اون چشاي قشنگت غصه نخور مسافر تلخه هواي دوري عمرا حس 4 ساعت نشستن سَر جلسه رو نداشتم...من كه نميخواستم حتي به فرض محال هم اگه قبول شدم برم حسابداري بخونم...ساعت 1:30 خوش خوشان آماده شدم و دو دقيقه بعد دانشگاه تربیت معلم بودم اييييييييييي يه عالمه آدم ريخته بود اينجا...بعد از تحقيق و تفحس (تفهس؟)كاشف به عمل آوردم كه اين شعبه بيشترين داوطلبهارو اندرون دل خودش جا داده!!!...به محض ورود دوتا از بچه هاي دانشگاه رو ديدم كه پخش شدن روي چمنها و دارن نهار مي خورن!!! يه متلك بهشون گفتم و رفتم آب نوش جان كنم!!!!...بعدش منم رفتم و بخش چمنها شدم و وسایلم رو پرت كردم كنار خودم...تا ساعت 2:30 كه رفتيم براي كنكور...حالا اين ملت تند و تند همش نگرانه موبايهاشون هستن...منم خونسرد موبايلم رو گذاشتم توي جيب پشت شلوارم و راهم رو كشيدم و رفتم داخل الان يك ماهه كه گوشم محروم شده از شنيدن صدات...خوب دوُوُم آوردم...انقدر كه خودم تعجب مي كنم...خوب ميدوني اگه بخوام راستش رو بگم...چشمم همه جا دنبالته...حنده داره آخه تو اصلا اينجانيستي...دنبال يه چهره ي آشنا!! حداقل يكم شبيه زياد مي گردم...وقتي پيدا مي كنم بدون اغرق خيلي خوشحال ميشم...هنور از نوشتنت خسته نشدم...هنوزم وقتي مياي توي ذهنم خود به خود كلمه ها ردبف ميشن و به هم پيوند ميخورن...همش مواظبم كاري رو كه ناراحتت مي كرد انجام ندم...بعضي وقتا يدفعه اشكم سرازير ميشه...بدون اينكه بفهمم چرا؟!!... چقدر همش خامي مي كنم!! دوست ندارم فكر كنم به عاقبتش...بذار اتفاق بيفته مگه چي ميشه؟!!...بالاتر از سياهي رنگي هم هست؟!!!!!...خسته شدم از فكر كردن و به نتيجه نرسيدن...آخه جطوري بايد نتيجه بگيرم وقتي يه طرف ماجرا نيست و سنگيني نبودنش رو انداخته روي من...منم پايه هام داره ميشكنه...كج شدم چيزي به شكستنم نمونده... پ.ن:بيشتر از اين پستم نيومد...همش همين بود...حوصلم در همين حد بووووود پ.ن:دوستم نيومد از اين پست...يه جوري شد...اما چون بايد مشت محكم بزنم تو دهن ايادي كفر آپش كردم!!!! پ.ن:این گلها همش برای شما پ.ن: رسم كه لحظه ي سفر يادگاري به هم ميدن قشنگترين هديه ي تو، تو قلب من يه مشت غمه شايد اينو بهم دادي تا هميشه با من باشه حق با توء، تو راست مي گي غمت هميشه پيشمه ديدي گلها شب كه ميشه اشكهاشون رو، رو مي كنن يادت باشه چشم منم هميشه غرق شبنمه تو ميري و اسم منو از رو دلت خط ميزني من ميگم بهم نگاه كن...تو ميگي كه جون فدا كن...من ميگم چشات قشنگه...تو ميگي دنيا دو رنگه...من ميگم چقدر تو ماهي...تو ميگي اول راهي...من ميگم بمون هميشه...تو ميگي ببين، نميشه...من ميگم خيلي غريبم...تو ميگي نده فريبم...من ميگم خوابت رو ديدم...تو ميگي ديگه بُريدم...من ميگم هدف وصاله...تو ولي ميگي محاله...من ميگم يه عمر سوختم...تو ميگي قلبم رو دوختم...من ميگم چشمات رو وا كن...تو ميگي منو رها كن...من ميگم خيلي ديوونم...تو ميگي آره ميدونم...من ميگم دلم شكستس...تو ميگي خوب ميشه خستس...من ميگم بشين كنارم...تو ميگي دوستت ندارم!...من ميگم بهم نظر كن...تو ولي ميگي سفر كن...من ميگم قلبم رو نشكن...تو ميگي من ميشكنم ،من؟!!...من ميگم واست مي ميرم...تو ميگي نميپذيرم...من ميگم شدم فراموش...تو ميگي نه رفتم از هوش...من ميگم كه رفتم از ياد...تو ميگي نه، مُرده فرهاد...من ميگم باز شدي هيرون؟...تو ميگي بيچاره مجنون...من ميگم ازم بُريدي؟...تو مي پرسي نا اميدي؟...من ميگم واسم عزيزي...تو ميگي زبون ميريزي؟...من ميگم تو خيلي نازي...تو ميگي غرق نيازي...من ميگم دلم رو بردي...تو ميگي به من سپردي؟؟...من ميگم كردم تعجب...تو ميگي ديگه بگو خوب؟...من ميگم تنهايي سخته...تو ميگي اين دست بخته...من ميگم دل تو رفته؟...تو ميگي هفت روز هفته...من ميگم نگذري ساده...تو ميگي آدم زياده...من ميگم دل به تو بستم...تو ميگي انقده هستن...من ميگم تنهام ميذاري؟...تو ميگي طاقت نداري؟...من ميگم خدا به همرات...تو ميگي چه تلخ حرفات...من ميگم اهل بهشتي...تو ميگي چه سرنوشتي...من ميگم تو بي گناهي...تو ميگي چه اشتباهي...من ميگم كه غرق دردم...تو ميگي ميخوام بگردم...من ميگم چيزي ميخواستي؟...تو ميگي تِشنمه راستي...من ميگم از غم آبه؟...تو ميگي دلم كبابه...من ميگم برو كنارش...تو ميگي رفت پيش يارش...من ميگم با تو چي كار كرد؟...تو ميگي كُشت و فرار كرد...من ميگم چيزي گذاشته...تو ميگي دو خط نوشته...من ميگم بختش سياهه...تو ميگي اون بي گناهه...من ميگم مياد يه روزي...تو ميگي داري ميسوزي؟...من ميگم رنگت چه زرده...تو مي پرسي بر مي گرده؟...من ميگم بياد الهي...تو ميگي كه خيلي ماهي..من ميگم ماهت سفر كرد...تو ميگي تو رو خبر كرد؟...من ميگم هركي با ماهش...تو ميگي بار گناهش!...من ميگم تو بي وفايي...تو ميگي بريم يه جايي...من ميگم دلم اسيره...تو ميگي نه، خيلي ديره...من ميگم خدا بزرگه...تو ميگي زندگي گرگه...من ميگم عاشق پرندس...تو ميگي معشوق برندس...من ميگم به روزها شك كن...تو ميگي بهم كمك كن...من ميگم خدانگهدار...تو ميگي تا چي بخواد يار...من ميگم كه تا قيامت برو زيبا به سلامت، پشت تو آب نميريزم كه نرونتت عزيزم... ببين ديشب بهت هزار بار زنگ زدم اما...هر هزار بار نتونستم چيزي بگم پس گوشي دلم رو قطع كردم و نشستم به تنهايي كشيدن...هي كشيدم، هي پاك كردم!!! بالاخره نشد اون چيزي كه ميخواستم...همش يه سايه كم داشت...يه سايه ي سفيد...نميدونستم بايد تنهايي رو با چه مدادي رنگ بزنم...سايه كه پيش كش... ميگن ميخوان روي من سرمايه گذاري كنن!!!!...هرچي فكر كردم نفهميدم يعني چي اين حرف؟؟؟...اما بازم خر شدم و شورش رو زود خوابوندم!!!...من خودم اگه يه كارمند ياغي مثل خودم داشتم همون هفته ي اول پرتش مي كردم بيرون...نميدونم اينها چطور با تمام اداهاي من كنار ميان و هيچي نميگن!!!... اين دختر ديوونه ايي كه ميشناسم همش نگران ميشه و جمع ميشه توي خودش...حرف گوش نمي كنه...مدام بهونه گيري الكي مي كنه...مدام كاري رو مي كنه كه نبايد!!...اين دختره نميدونم چه مرگش شده كه مرغش رو يه پايي كرده...نميذاره پاش رو بياره پايين...همش ميره سفرهاي دور...خيلي دور...روياهاش خيلي پيچيده شده...دست از سر خودش بر نميداره...همش ايراد و اشكال!!! همش اشك و زاري براي چيزي كه نميدونه چيه اما ميگه هست... پ.ن:اين عكس رو كه ديدم ياد دختر آروم روزهاي قبل افتادم...چقدر دلم تنگ شد براش...براي آرامشي كه داشت... پ.ن:دارم دوباره مي نويسم داستاني رو كه خيلي وقت بود داشت خاك مي خورد...انگيزش دوباره اومده سراغم پ.ن:اوووووووووووووف...هوا گرمه خيلي گرممممممممممممم...مغز رو متلاشي مي كنه... پ.ن:باز يه كتاب ديگه كه داره تلسم ميشه برام...انگار بايد اينم پست كنم!!! پ.ن:منو باش كه نفهميدم منو ديگه نمي خواستي چقد ديوونه اي راستي، چقد ديوونم راستي منو باش كه با يه آهنگ ميخواستم مهربون تر شم زدي تير رو توي ذوقم، نداشتي حوصله بازم ساعت 10:10 دقيقه صيح به موبايل يه نگاه ميندازم مي بينم 3 تا اس ام اس زده كه 10 دقيقه ي ديگه سر كوچه باش به زمان ارسالش نگاه مي كنم مي بينم همشون ساعت 10 رو نشون ميدن تند تند و باعجله كفش مي پوشم و به بابام ميگم زياد طول نميكشه زود بر مي گردم و ميام بيرون دقيقا ساعت 10:40 دقيقه خوش خوشان سروكلش پيدا ميشه تا ميام دست بدم ميگه: اين چه لاكيه زدي!!! من چقدر اون روز خوش گذشت...هر وقت بهش فكر مي كنم نيشم تا بناگوش باز ميشه و دلم ميخواد تمام اتفاقها رو مثل فيلم رد كنم و پُر بشم از احساسهاي خوب...خوشحالم از حك شدن صورتم توي ذهنت... بنويس از سر خط...بنويس كه دلت ديگه به ياد اون نيست...بنويس كه بدونه وقتي نباشه قلبت از غصه خون نيست...اون كه گذاشت و رفت يه روز سرش به سنگ ميخوره بر مي گرده...ديگه صداش نكن بذار خودش بياد دنبالت بگرده...ديگه گريه نكن...آخه اشك تو باعث شادي اونه...ديگه به پاش نسوز آخه اون واسه تو ديگه دل نمي سوزونه...اگه ميخواست مي موند حالا كه رفت و غصش رفته ز يادم...اگه پيشم مي موند ميديد جز اون به هيشكي دل نميدادم... روي ابريشم چين نبض صدات رو ميشه دوخت...ميشه اسم تو رو به شعله گره زد و نسوخت...ميشه ته مونده ي دريا رو به يادت سر كشيد...ميشه جز تو حتي آسمون آبي رو نديد...براي تحمل روز سياه به تو فكر مي كنم...براي تصاحب روياي ماه به تو فكر مي كنم...اشكهاي من گوله گوله ميچكن رو ماهيتابه...همه دود ميشن مي سوزن...شام من گريه كبابه...اشكهاي من قطره قطره...ميچكن روي كتابهام داره باز بارون ميباره اول و آخر حرفام...براي تحمل روز سياه به تو فكر مي كنم...براي تصاحب روياي ماه به تو فكر مي كنم...اشكهاي من گوله گوله مي چكن رو شمع روشن...روي مهتاب قديمي ميچكن رو سايه ي من...دل دل كشف سپيده تو سفرهاي نديده...پُر فواره ي رنگي از دو چشم تو چكيده...براي تحمل روز سياه به تو فكر مي كنم...براي تصاحب روياي ماه به تو فكر مي كنم...من كجاي شب تو رو گم كردم و تنها شدم...آخر كدوم سحر با بوسه ايي پيدا شدم...اين كدوم دل بازيه كه زخميه تنهاييه...دونه ي سرخ اناره كه خود زيباييه... براي تحمل روز سياه به تو فكر مي كنم...براي تصاحب روياي ماه به تو فكر مي كنم... پ.ن:اين پست رو 4 ماه پيش نوشتم اما تا الان انگيزه ايي براي آپ كردنش نداشتم... پ.ن:اين بود دوتا آهنگي كه حين نوشتن اين پست گوش ميداديم پ.ن:تازگيها فهميدم خيلي كولي هستم... پ.ن:يه روز آبدارچي شركت نبود من و همكارم شديم آبدارچي پ.ن:شب شده ساكته دوباره خونه مي گرده دنبال يك بهونه مي گرده باز گنجه ي خاطراتو پي يه حرف ناب و عاشقونه ميدوني! نميدونم چرا خيلي وقته هرچي ميخوام فرقي نمي كنه براي كي ميره اون بالا، بالاي طاق نور چراغ رو طواف مي كنه و بر مي گرده؛ لااقل مثل پروانه عاشقونه نمي سوزه كه دلم نسوزه بر مي گرده همون جاي اولش... مهم نيست اولين سوالم اين بود: چرا هميشه يه دليل براي اومدن داريم و هزار بهونه براي نيومدن؟ يه دليل از آنِ تقديره و صدها بهونه براي تاخير...كي ميدونه چه بلايي سر عاشقونه هاي من اومد؟...عاشقونه ايي كه آروم، آروم داشت مي رفت تا مسيرش رو پيدا كنه...داشت روح منو صيقل ميداد و روشن مي كرد....امشب نه برف باريد، نه بارون، نه آسمون حتي از عاشقونه ترين لحظه ي دو پرنده ي جا مونده از غافله عكس يادگاري انداخت...هوا هم صاف بود، انگار هيچ اتفاقي نيفتاد زيبا...كي ميدونه چرا اينجوري خاطره شد برام لحظه هات؟...كي ميدونه چرا انقدر نگرانِ حالتم؟...كي ميدونه چرا از هر كوي و برزني سراغ مهربونيت رو مي گيرم؟...تقويم سال و ماه از دست آسمون در رفته...من نبايد براي تو بگم، تو كلي مجهول و معادله ي حل نشده رو ذوب كردي...تو كجاي زندگي من گم شدي كه هرچي مي گردم پيدا نميشي؟...ميدونم اين توجيه و به تاخير انداختن ديدار نيست، نگو گذشته ها گذشت، نه اينكه ما گذشت كنيم تا بگذرن، ببخش قرار بود من و تو لااقل براي خودمون مثل همه نباشيم؛ اما من شدم زودتر از اونوقت كه بايد ميشدم، منم به تو از اون حرفهايي زدم كه همه ميزنن، حتي رنگ جمله هام عوض نشدن طعمش رو نميدونم!!...من كه گفتم بهت تمام احساسم رو...من كه رج به رج و خط به خط خوندم برات وجودم رو...من كه دادم به تو پنهوني ترين درونياتم رو...نميدونم چرا بار اول انقدر سخت نبود، اين حس اولش مثل چند قطره رنگ كه روي بوم نقاشي يه نقاش پخش ميشه كم رنگِ كم رنگ بود...من هنوز يادم مونده هرم گرماي نفست...هنوز فراموشم نشده خيسي زبونت...هنوز وقتي يادت ميفتم انگار كه زير دلم خالي ميشه...اما امروز و امشب هوا جور ديگه ايي بود، اگرچه اينها بازم جزء اون هزار بهونه ي نيومدنه... پ.ن:خوشم اومده از اين جور نوشتن...كوتاه و گذارا...كامل و بدون كاستي پ.ن:زنها هميشه عجيبن...هميشه اون چيزي هستن كه نميشه پيش بيني كرد...اين بخش از زن بودنم رو دوست دارم بعد نوشت:امروز کنکور کاردانی به کارشناسی دارم...میرم آب میوه و کیک رو می خورم و میام پ.ن:نرو زيبا، لااقل به خاطر دختركي كه يه دل از همه ي عاشقا ديوونه تر داره تو بمون حتي اگه مال كَسِ ديگه ايي بشي بودنت روي خط به خط زندگيم اثر داره نرو زيبا، بَسمه هرچي كه پيشم نبودي اول- تازه دارم مي فهمم از چي خوشم مياد...از تمام وقتهاي مرده دارم سعي مي كنم استفاده كنم...با اينكه ذهنم به شدت درگيره اما يه وقتايي براي استراحتش درنظر مي گيرم...خوابهام خنده دار شده...نميتونم درست بخوابم...شبها هم خيلي طولاني شدن واسم، اصلا انگار تمومي ندارن...به زور چشام رو مي بندم شايد خوابم ببره...فكر و خيال دست از سرم بر نميداره...من ميدونم اگه همين جوري پيش برم آخرش ديوونه ميشم...بايد برم پيش چشم پزشك، وقتي زياد ازشون كار مي كشم به شدت ميسوزه و اشك مياد ازشون. دوم- تو خيابون بر مي گرده ميگه جيش دارم...بهش ميگم بيا اینجوری يا اینجوری!! كدوم مُدلي دوست داري؟...ميخنده ميگه بي شرف__________________ميگه اگه انقدر حرف نميزدي خَر ميشدم ميومدم مي گرفتمت...ميگم:من قول ميدم حرف نزنم تو...فكر نمي كردم يه ماه بعد نباشه سوم- فكر مي كنم ارزش داره اگه 1000000 بدم تا 6 ماهه طراحي چهره اونم با رنگ روغن رو ياد بگيرم...بعد هرتابلويي رو كه تموم كنم مي تونم كمه كمش 1500000 بفروشم!!! چهارم- الان فهميدم فلسفه ي موندن من توي اين كارخونه چيه؟!! بهم ميگن چون خوش تيپ و مرتبي و به خودت ميرسي و ناز و ادات زيادِ به همه ي كاركناي اينجا روحيه ميدي...اخلاقت آدم رو سَر شوق مياره...ميخوام از كارخونه بيام بيرون، دارم دنبال يه كارديگه مي گردم؛ يه كاري كه با روحيم بيشتر سازگار باشه...يه كاري كه به خاطر ظاهرم نباشه...كاري كه پولش بخاطر چشم و ابروم نباشه... پ.ن:خودم ميدونم بداخلاق شدم...تقي به توقي ميخوره ناراحت ميشم و بهم بَر ميخوره... پ.ن:يه ويدئو كلوپ تازه نزديك خونمون باز شده...اولين سفارش فيلمي كه بهش دادم نوت بوك بود كه حضي بردم از ديدنش...فيلم بعدي رو هم دستور داديم برامون رايت كنن!! پ.ن:علتشو نفهميدم! ميخواستي عاشقت بشم؟ بعدش كه مطمئن شدي، هرگز ديگه نياي پيشم؟ از همون اولم آره، يكم عجيب غريب بودي تو ماجراي تلخ من کی میاد بریم دکتر بازی!!!!!...مثل بازیهای بچگی...دور از چشم بزرگترا...یواشکی خیلی یواشکی...هیشکی نفهمه... بعد نوشت:این اصطلاح آمپول رو فقط من میدونم چیه و... پ.ن:ترسیدی من آه بکشم یا نفرین؟ رد شه همون دقیقه مرغ آمین من تو رو نفرینت کنم؟نمیشه هنوزم دوست دارم مثل همیشه دعوت شدم از طرف آرزو جونم به بازي دوست داشتن ها، نداشتنها... چيزايي كه فكر مي كنم دوست دارم 1- نقاشي...خيلي دوست دارم وقتي يه بوم يا تخته شاسي مي گيرم دستم و يه عالمه خطوط رو به هم وصل مي كنم تا يه جسمي رو كه مد نظرمه شكل بدم 2- دراز كشيدن روي تخت و يه آهنگ آروم رو گوش كردن و كتاب خوندن...كتابهايي كه مجبور باشم چندبار بخونم تا بفهمم منظور نويسنده رو از اون كلمات...بعضي وقتا هم خوندن رمانهاي سطحي ميتونه لذت بخش باشه واسم 3- فيلم نگاه كردن و غرق شد توي شخصيتهاي فيلم... 4- آشپزي كردن...يكي از بزرگترين دوست داشته هامه... 5- لباس خريدن و گشتن توي پاساژها و نگاه كردن ويترينها...دوستم مياد از اين كار...از اينكه هفته ايي يه بار برم و يه سري خرت و پرت براي خودم بخرم...قيمتش مهم نيست همين كه خودم رو تحويل مي گيرم برام كافيه ارضا كننده ميشه...دروغ چرا عاشق خريدن شورت و سوتينم!!! 6- اينترنت...اگه روزي حداقل دو ساعت پرسه نزنم توي اين دنيا انگار كه يه كار خيلي مهم رو انجام ندادم!!! 7- دوست دارم برم كلاس موسيقي و ادامه بدم ارگي رو كه تا سه سال پيش هميشه ميزدم و الان فكر كنم خيلي نتونم خوب بزنم و انگشتهام انعطافشون رو از دست داده باشن... 8- دلم ميخواد تنهاي تنها تو يه آپارتمان كوچيك يه خوابه براي خودم اونجور كه دوست دارم زندگي كنم...بدون مزاحم...تنهاي تنها... 9- هلاك كادو گرفتن و كادو خريدنم...هميشه تاريخ تولد كسايي رو كه برام عزيزن و دوستشون دارم يادم مي مونه و بدون استثنا بهشون تبريك مي گم...سعي مي كنم به مناسبتهاي مختلف اگه قرار هديه ايي بخرم حتما گل هم همراهش باشه...خوب آخه گل رو هم زيادي دوست دارم... 10- نوشتن...خوشم مياد ازش چون خالي ميشم از تمام چيزهايي كه درگيرم كردن و ميتونم بهتر فكر كنم و درست تر تصميم بگيرم... چيزايي كه بدم مياد ازشون 1- دوريي و دروغ...بيزارم از اين دوتا خصلت و دلم ميخواد آدمهايي رو كه اين جوري باهام برخورد مي كنن تيكه تيكه كنم... 2- از بازي دادن و بازي خوردن...از اينكه حرفي رو بزنم و بعد انكار كنم و زيرش بزنم...از اينكه كسي فكر كنه خيلي زرنگه و ميتونه سرم رو شيره مالي كنه... 3- از بعضي سريالهاي مزخرف تلويزيون كه توهين مستقيم به شعور بينندس... 4- از هرچي دين و مذهب و ترس از خدا و اين مزخرفاتِ بيذارم... 5- از زندگي توي اين شهر و آدمهاش حالم بهم ميخوره...اصلا انگار همه توي اين شهر مُردن...گردِ مرده پاشيدن روي در و ديوار اين مشهد نكبتي... 6- از اينكه براي كسي كه واسم عزيزه ديگه مهم نباشم...كلا از تنها شدن ميترسم مثل سگ 7- از حسابداري هم اصلا خوشم نمياد... پ.ن:منم خوب احتمالا يه چندتايي رو دعوت مي كنم به اين بازي... نسرين...آرايه...اريك...ااقليما...مينو...هيچكس...حاج باران. پ.ن:تو رو جادو كرد يكي با يه چيزي مثل طلسم اثرش زياد بود و خنده هاتو ازم گرفت تو با من حرف ميزدي نگات يه جاي ديگه بود خدا لعنتش كنه،اون،نگاتو ازم گرفت لحظه هات يه وقتايي مالِ دوتامون مي شدن اون حسود، خيلي غيبت مي كنم سر كار...خيلي حوصله ي كارخونه رو ندارم...يعني توي اين فصل خيلي توليد زياد نيست براي همين زياد بيكارم...پول هم كه اصلا موجود نمي باشد...همه ي اينها دست به دست هم ميدن تا من از ايني كه هست گشادتر بشم...ديروز صبح تا ساعت 8 همه تو كارخونه خواب بودن!!! كلا غاز ميچرونن توي اين روزها...بازار ورق هم زياد خرابه...همه از هم طلبكارن و هيچكس پول نداره براي پرداخت طلب...فكر كنم اگه يه بار ديگه اسم مرخصي رو بيارم پرتم كنن بيرون!!! چقدر دوست دارم اين روزا براي يكي عزيز باشم...از اون جورش كه مدام بهت پيله كنه نه ها، دلم ميخواد روزي 2 دقيقه باهام حرف بزنه و توي همين چند لحظه تو لحن صداش همونهايي باشه كه ميخوام...همون چيزهايي رو درك كنم كه ميگه...خيلي دلم خواست الان...اين روزها بيشتر خندونم تا گريون...شايد اصلا دليلي هم نداشته باشه...اما نگار دوست ندارم قيافه ي ماتم زدم رو كسي ببينه...سعي مي كنم به خودم و اطرافيام انرژي مثبت زيادي منتقل كنم...براي خودم مشغولات جديدي پيدا كردم...خرج خونه رو از مامانم گرفتم و خودم عهده دارش شدم...استاد نقاشيم خيلي باحاله از اين پيرمردهاييه كه تمام موهاشون سفيده و وقتي ميخواد طرحي رو كه كشيدي ببينه دستش رو يا حلقه مي كنه دور گردنت يا ميذاره روي شونت...اگر هم سربه هوا بازي دربياري ميزنه پشت گردنت!!!!...كلا آدم جالبيه... نه اينكه فكر كني دوستت ندارم...نه اينكه برام تموم شده باشه تمام داشته هام...نه اينكه ديگه نخوام راهت بدم توي خيالم...نه، هيچ كدوم از اينها نيست!!...فقط يكم انگارهام درباره ي بودنت عوض شده...الان دوست دارم باشي، اونجوري كه از اول قرارمون بود...اون جوري كه خودت گفتي...نه اينكه به خاطر حرف تو باشه ها...اينجوري فكر مي كنم خودم راحت ترم...حداقل منتي نيست اينجوري براي كشدن...هرچند كه هلاك منت كشيدنم...ديوونه ي گفتن خواهش هام...ولي خوب عاقلانه ترين راه الان همينه...چون دوست دارم بودنت رو بُو كنم...بگردم دنبالش تا پيداش كنم...نميخوام همه چيز رو بذاري توي ذهنم...ميخوام تنهاي تنها دنبال پيدا كردنت باشم... ميگن گهي زين يه پشت و گهي پشت به زين!!!...حالا شده حال و روز من...البته با يكم اختلاف!!! فقط يه ماه ديگه وقت دارم براي داشتن اين همه آزادي...بعدش من مي مونم و هزار تا حرفي كه نميتونم جوابي بهشون بدم...بازم سيل كلماته كه به طرفم هجوم مياره...ببين بچه تو چرا يه كمكي بهم نمي كني...بابا خوب آخه تو خودتم مثلا شريك جرمي!!!...اعتراف مي كنم خامي كردم نبايد اينهمه به حرفات اعتماد مي كردم و برنامه ريزي مي كردم روش...اوووووووووووووووووف پ.ن:الان اين پست رو زماني به خامه ي تحرير در آورديم كه سركار بوديم و داشتيم با رضا خرداد 53 اس ام اس فرافكني مي نموديم تازه كار هم مي كرديم!!! پ.ن:يه قول يكي ماااااااااااااااااااااااااااماااااااااااااااااااااااااااان پ.ن:امروز کارخونه تعطیله منم خوشحالم احتمالا!!!...صبح تلفن زنگ خورد گوشی رو که جواب دادم یه آقایی گفت منزل خانوم... منم گفتم بله بفرمایید؟...گفت از تعاونی فرهنگیان ناحیه ی ۲ زنگ میزنم شما توی قرعه کشی یه پرایید برنده شدین بیایین و تحویل بگیرین پ.ن: از چشم من افتادي نازنينم دوست ندارم ديگه تو رو ببينم اون كسي كه دم ميزد از حسادت اگه بميرم نمياد عيادت منم ميخوام اتمام حجت كنم خيال هردومون و راحت كنم اگه دلت همين حالا بشكنه بهتر از آوارگيهاي منه من كسي رو ميخوام كه عاشق باشه اما تنها به قسمت نيمه ابري ناخودآگاه بي قراريت.اگه هنوز... امان از نقطه چينهايي كه غوغا مي كنن. قرار نبود اون وقتهاي تو به اين زوديها جاشون رو عوض كنن، راستي خوبي؟ قرار بود همه تا آخر توي آسمون خودشون با ستاره هاي خودشون بازي كنن. چي ميگم من!!! ديدي همش هي ياد يه چيزي ميفتم كه از تو خاطره شده برام...ديدي داره كم كم محو ميشه برام تمام اون زيباييهاي بودن حضرتت...ديدي هرشب خودت رو جا ميدي توي آغوشم تا برام لالايي خواب رو زمزمه كني...ديدي نميذاري يادم بره تمام مهربونيت...ديدي حتي تو خواب هم نميذاري تنها باشم...قرار نبود اگه كسي خيالش از وفاداري اون يكي راحت شد، گنجشكهاي بي پناه حس اون رو با تير و كمون عادت نشونه بگيره...چه عطشي داشتم براي ديدنت و به آغوش كشيدنت...چه حس قشنگي بهم ميداد بودنت...چه زيبا بودن اون همه موندگاري گرماي دستت روي دستم...قرار نبود عشق هم مثل گيلاس، مثل بوسه، مثل عيدي اولش قشنگ باشه...قرار نبود كسي سختش باشه بگه دوستت دارم...چقدر قرار عاشقونه، حرفهاي بچگونه، شادي كودكانه...چقدر هوسهاي نا مطمئن...چقدر زمزمه هاي يواشكي...چقدر بودنهاي تا ابد موندگار...قرار نبود بين عشق وقفه بيفته...قرار نبود كسي دير كنه،تاخير كنه...قرار نبود عشق كسي رو از ديگري سير كنه...يادت مياد تمام زمزمه هام وقت بارون؟...يادت مياد تمام بهانه هام وقت دوري؟...يادت مياد تمام اون نگاهايي كه مسيرش فقط چشمهاي تو بود و بس؟ يادت مياد تابوهايي رو كه شكستيم؟...يادت مياد اون بوسه هامون؟،1 2 3 بعد مهمون مي كرديم همديگه رو به يه بوسه ي طولاني...يادت مياد؟، يادت مياد؟، يادت مياد؟، يادت مياد؟...قرار نبود هركي براي ستاره ي خودش لباس گرم بخره...قرار نبود هركس سرش گرم شد دلش رو هم سرگرم كنه...قرار نبود هرچي قرار نيست باشه...قرار نبود قراري باشه كه قرار نيست...قرار تنها بر بيقراري بود، براي برقراري،چرا كه باهم نبودن بر سر قرار و به دست آوردن قرار پروازِ بي قراري برابر با به هم ريختنِ همه ي قرارهاس، قرار بي قراري اگه بهم ريخت ديگه هيچ ساعتي براي تداعي هيچ قراري از جاش تكون نميخوره....و افتاد اون اتفاقي كه نبايد...ثابت موندن عقربه هاي ساعت قرار...و من چه كودكانه دارم يادآوري ميكنم تمام خاطره شده ها رو...چه زيبا 9 ماه آبستنت بودم و كودكم بعد از تولد مرده ايي بيش نبود... پ.ن:هيچي نبود به غير از يه نوشته پُر از احساس بودن...پُر از خاطرات 9 ماهه...پُر از بودنهاي دست و پا شكسته... پ.ن: چقدر تازه و پاكي، مثل ياسهاي تو باغچه مثل اون ديوان حافظ ، كه نشسته لب تاقچه تو مثل اون گل سرخي كه گذاشتم لاي دفتر مثل اون حرفي كه نا گفته مي مونه دم آخر تو مثل بارون عشقي توي تنهايي شاعر تو همون آبي كه رسمه بريزن پشت مسافر مثل برق دوتا چشمي تويه قاب شكسته مثل پرواز واسه قلبي كه يكي بالهاش رو بسته مثل اون مهمون خوبي كه مياد آخر هفته سلام عطر گيج كننده ي بهار نارنج هاي اواسط ارديبهشت، چشم شيطون دور! خوبي كه؟ سراغي از ما نميگيري مگه نه؟ همين مهمه وگرنه آواره ايي مثل من كه سراغ گرفتن نداره، حق با توئه بري كجا؟ پي كي سراغم رو بگيري؟! چه نشونه ايي بدي؟ بگي ببخشيد آقاي محترم، اون دختركي كه به هواي من هرشب پشت پنجره مو پريشون مي كنه رو نديدي؟ ديوونه ي تو همچنان مجنون و زنده، پريشبها كه اينجا بارون اومد و انگار چند جاي ديگه زلزله، ياد يه چيزي افتادم؛ من فكر مي كنم اولين دروغ ناخواسته ي دنيا رو كتابهاي فارسي كلاس اول به ما گفتن. تو يادت مونده؟ نوشته بود آن مرد در باران آمد!! اين كجاش درسته؟! خودت قضاوت كن، اولا اون روز هوا صاف بود...اگه به كسي نميگي يواشكي غروبم بود...تازه مهم تر اينكه تو نيومدي اون بيچاره ايي كه توي اون هواي صاف ديگه نتونست مانع رفتنش بشه من بودم نه تو!! راستي چه خوب، اين شايد يكي از تنهاترين ويژگيهاي مشترك ما باشه! وقتي احساس مي كنم تو هم پشت نيمكت تو هفت سالگي همون كتابي رو كه من ورق زدم، ورق زدي احساس پرواز مي كنم.مهم اينكه تو اومدي، بگذريم كه هوا صاف بود و...ميتونستي راهم ندي اما دادي...تازه حكايت كلاس اول همين يه دونه نبود، تكليف دارا و سارا هيچوقت روشن نشد؛ هيچ كس نفهميد اونها واقعا چه نسبتي با هم دارن، و دارا چرا بايد حتما انارش رو با سارا قسمت مي كرد، اصلا دارا به سارا انار داد؟ سارا چي؟ دستش رو رد كرد يا انارش رو گرفت؟ و اين انار با اون انار شعرهاي سهراب كه سمبل عشقه ارتباط داشت يا نه؟...از اينها كه بگذريم نكنه مثل درس كلاس دوم، دوستاي جديد پيدا كردي كه ديگه نه يادي و زنگي، نه حرفي و درنگي و نه اشاره ي قشنگي. نميدونم يه رنگي يا مثله غروبهاي رنگ پريده ي پاييز كم رنگي؟ مهم نيست هرچي ميل توئه، من كه نميتونم از سپيده تا آخر شب به ستاره ها بسپرم بيان انتظار رفت و آمد تو رو بكشن...عجيب دوستت دارم، ساده، دوستم نداشته باش اما نرو، من به همين دوست نداشتن و بي جوابي و سفر و نيومدن و ناز خريدن و سوختن و مُردن و موندن راضيم، تو هم به همين راضي باش. من چيزي جز اين نميخوام... پ.ن:خوندم، خوشم اومد، با يكم دست كاري اينجا نوشتمش... پ.ن:يادت مياد رو ي درخت نوشتي تا عمر داري براي من ميخوني يادت مياد حتي سلام منو گفتي به هيچ كسي نميرسوني حالا بيار عكسهام رو تا تموم شه اگه كه وقت داري؟ اگه ميتوني نگو خجالت ميكشي...ميدونم تو خيلي وقته ديگه مال اوني خوش باشي هرجا كه ميري الهي واست تلافي نكنه زموني نماي دروني داخل ماشين ساعت 7 بعداز ظهر خواهرم پشت رُل نشسته و داره با موبايل حرف ميزنه و چيپس ميخوره و ميخواد ماشين رو از پارك بياره بيرون!!! منم كنارش نشستم و حرص ميخورم!! يه ماشين از كنارمون ميخواد رد بشه كه خواهرم مي پيچه رو دستش!! راننده: يا حرف بزن يا رانندگي كن خواهرم: به تو چه، هروقت به تو زدم اونوقت حرف بزن!!! من: زهرمار بيشعور، چندسال دور از تمدن زندگي كردي! خوب مثل آدم رانندگي كن نماي بيروني توي خيابون ساعت 7:10 بعداز ظهر يكدفعه همه ي ماشين هاي ترمز مي كنن، ماشين جلويي ما چراغ ترمز نداره به همين علت از پشت كرووووووووووووووووپ ميخوريم بهش...راننده زود از ماشين پياده ميشه راننده: حواست كجاست؟ من: شما چراغ ترمز داري كه صحبت مي كني؟ خواهرم: حالا خوبه پلاك ماشين ما كَنده شد، تو كه ماشينت آهن خاليه(ماشين مربوطه يك عدد پيكان بود) راننده: ماشين خودت خراب شد من: مرسي آقا، خودمون ميدونيم بفرماييد؛ ترافيك نكنين... نماي دروني توي ماشين ساعت 7:30 بعداز ظهر يه ماشين يدفعه مي پيچه رو دستمون... من: بفرمايين تو دَم در بده!!! خواهرم: عجب الاغي بود؟!! من: واقعا، خاك برسرش، احمق، خنگ، كودن، عقب افتاده!!! خواهرم: ك.كش!!! من: زهرمار بي ادب!!! (و البته تمام اين ديالوگها بين خودمون دوتا بود و اون راننده ي محترم احتمالا به مقصدش رسيده بوده!) نماي بيروني پشت چراغ قرمز ساعت 7:45 بعداز ظهر يه پژو احتمالا پاش رو از روي ترمز برداشته چون عقب عقب مياد و ميخوره به سپر ماشين ما...خواهرم دستش رو گذاشته روي بوق و براش از اون بوقهاي خوار مادري ميزنه...يارو از ماشين پياده ميشه و به ماشينها نگاه مي كنه خواهرم: آقا حواست كجاست؟ پلاك ماشين رو كه ديگه كاملا دَر آوردي راننده: شما داري مياي جلو!! خواهرم: من پام روي ترمزه...احتمالا براي خودم بوق زدم كه نيام جلو!!! راننده: منم ترمز دستيم كشيده بودم!! خواهرم آروم: تو ترمز دستي مغزت رو كشيدي!!! من: آقا راه بيفت الان چراغ دوباره قرمز ميشه. رانندگي تو مشهد مثل جنگيدن در راه خداست!!! از خونه بيرون اومدن دست خودته اما معلوم نيست ديگه بتوني برگردي خونه... رفتم تو مغازه به فروشنده ميگم لطف كنين اين شال قرمزه رو بدين..."محل نميذاره"...گفتم شايد متوجه نشده...دوباره ميگم آقا اين شال قرمزه رو لطف كنين بدين..."بازم محل نميذاره"...به همكارش با حالت دعوا ميگم: من نيم ساعته دارم ميگم اين شال قرمزه رو بدين يعني چي آخه؟!!! مَرده ميگه: ببخشيد يكم تنبله!!!! با عصبانيت ميگم: تنبله فروشنده نشه!!!! پ.ن:چند مدت پيش داشتم ابروهام رو تميز مي كردم يه نخ ابرو روي پيشونيم بود...حواسم نبود فكر كردم اگه الان مثلا توي آينه فوت كنم از روي صورتم پاك ميشه!!!!...حواس ندارم كه پ.ن:خوشم اومد بالاخره يه تيم پيدا شد روي اين تركيه رو كم كنه...خيلي پرو شده بود...خوبي تيم آلمان اينه كه تا سوت آخر بازي رو نزنن فوتبال بازي مي كنه و دست از بازي نمي كشه... پ.ن:ديگه ندارم اما نامردين اگه زياد كامنت نذارين من عقده ايي شدم!!!! پ.ن:نگاهتون آخر منو كُشت، به هركي كه ديديد بگيد بذاريد اسمم لااقل، جزوِ ديوونه ها باشه ديوونه ايي كه واستون، عمرشو، جونشو گذاشت تا كه يه بار بهش بگيد، چه سلامي؟! چه نگاهي! وقتي شونه هات مدتهاست به علامت نميدونم بالاست و انگار حالا حالاها هم خيال پايين اومدن نداره...چه تابستوني؟! وقتي به عالمه از برگها هنوز پايين نيومده به خاطرش خودكشي كردن...چه گرمايي؟! وقتي ديگه مِه آهِ من يخِ دستات رو حتي تكون هم نميده...چه بهانه ايي؟! وقتي تمام بهونه ها رو گرفتي و ديگه گرفتنش از نگرفتنش برات سخت تره...چه حرفي؟! وقتي تموم حرفها رو زده، تصميم رفتنت رو روي ديوار هر پس كوچه ايي نوشتي و من فقط خوندم...چه سيبي؟! وقتي سرخي رو زير رنگ موندن يا نموندنت كُشتي...چه ببخششي؟! وقتي ديگه چيزي، نيست كه كسي به تو هديه نكرده باشه...چه دوست داشتني؟! وقتي به تعداد حرفهاي دوست داشتنم دوستم نداري...ايندفعه جوري نوشتم كه ندوني كي نوشته، اونوقت كه تمومش رو خوندي ديگه كار از كار گذشته باشه... روز زن رو دوست نداشتم...چون اصلا توي اين روز زنانگي نكردم...عاشقي نكردم...حتي گريه هم نكردم...فقط يه چيز مدام تو ذهنم بالا و پايين ميرفت...يه حِسه بد...يه دلتنگي زياد...يه عالمه دو دلي...يه عالمه بلاتكليفي...يه عالمه سرگردوني... پ.ن:از شلوغي ذهنم بدم مياد... پ.ن:از بين اين همه اس ام اس تبريك هيچ كدوم به دلم ننشست...حسوديم ميشد به اونهايي كه اس ام اسي گرفتن كه صداي زنگش هم فرق داشته با بقيه...از صداش ميشه فهميد پر از عشقه... پ.ن:چقدر دلم خواست اولين كسي كه بهش مي گفتم تو بودي...با ذوق و خوشحالي ميگفتم:ببين اولين حقوقم رو گرفتم...كلي تشويقم كن!!! خوب برم چي بخرم؟...................... پ.ن:نمیخواستم امروز آپ کنم اما دیدم چیزی رو که نوشتم حسش مال الانه نه فردا... پ.ن:بهونَم، چندتا سلام كنم جوابمو ميدي؟ ببينم يواشكي احوال ما رو پرسيدي؟ نامه رو وقتي نوشتم خودمم ميلرزيدم! فداي چشات، تو كه از خط من نلرزيدي؟ وسط نامم ببخش بدجوري بغضم تركيد! نازنينم، تو كه از صداي اون نترسيدي؟ آقا يعني مُردم از خنده...نميدونم اين عروسي بود يا از اين مولوديهاي زاقارت...يه زنه اومده بود و حرف ميزد و مثلا قطعات شاد از خودش ول ميداد مباركه مباركه عروسيتون مباركه...ايشالا خوشبخت بشين به پاي هم پير بشين حالا عمرا اگه بهترين موزيسين دنيا رو هم بيارن نمي تونه روي اين قطعه آهنگي بزاره!!! تازه خيلي خنده دار بود همشون با چادر ميومدن و زير چادرهاشون چه لباسهايي پوشيده بودن!!! به خدا اينها سياست دارن همه كه مثل ما نيستن از همون خونه لخت ميريم عروسي و كلي خود عرضه نمايي مي كنيم و آب دهن ملت رو راه ميندازيم تازه بچه هاشون هم خيلي زبون نفهم بودن همش ميپريدن روي مبلها منم با چاقو رفتم سراغشون و دعواشون كردم بعد ديگه ديدم داره حوصلم سر ميره اومد وبگري و بقيه ي صحنه هاي ناب رو از دست دادم!!! سلام كسي كه تو دلم درخشيد...من ديگه دوستت ندارم ببخشيد...بهتره كه نپرسي علتش رو...چون كه خودت ندادي فرصتش رو... حسهام همش درحال تغير و تحولن...اين شعر كه گاهي واقعا باهاش موافقم و گاهي هم سخت مخالف...هيچ چيز بدتر از اين نيست كه دچار بلاتكليفي بشي...نفهمي بايد چيكار كني...توي تصميم گيري لنگ بزني و نتوني خوب مهره ها رو كنار هم بچيني... پ.ن:چقدر رنگي شد اين پست!!! پ.ن:از 5 تير كلاس نقاشيم شروع ميشه...هيجان انگيزم... پ.ن:فيلم مرد سيندرالايي رو بعد از هزار جور گشتن بالاخره به دست آوردم!!! رفتم به يارو ميگم فيلم مرد سيندرلايي رو دارين؟ ميگه:هيييييييييييس...من ندارم بهت آدرس ميدم برو زيست خاور طبقه ي منهاي دو سمت چپ يه آبميوه فروشيه ميري و ميگي با فلاني كار دارم!!! بعدش هم ميگي كه از طرف من اومدي اونوقت اون بهت ميگه كجا بري!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!...خوب بهترين گزينه در اون لحظه بي خيال شدن بود...اما خداييش عجب فيلميه داشتم از هيجان تيكه تيكه ميشدم پ.ن:الان دلم از این یواشکی ميخواد...يه يواشكي باحال!!! پ.ن:امروز مثلا اومدم طاقچه بالا بذارم دیگه نرم شرکت...یه جعبه شیرینی خریدم و راه افتادم...اما عمرا اگه میذاشتن من دیگه نیام...بهم گفتن تو بیا هر وقت دوست داشتی مرخصی بگیر پ.ن:پُر نازي مثل ليلي پُر شعري مثل نيما ديدن تو رنگ مِهره رفتن تو رنگ يلدا بيا مثل اون كسي شو كه يه شب قصد سفر كرد ديد يارش داره مي ميره موندِش و صرف نظر كرد. خيلي به بازي شبيه نبود اما خوشم اومد و دلم خواست بنويسم...منظورم آخرين پست نسرينه...فكر كردم اگه به من بگن 2 روز ديگه مي ميرم چي كار مي كنم!!! فكر كنم اون موقع بدون ترس از تحليل شدن خودم رو داد ميزنم...حتما به اونهايي كه ازشون بدم مياد ميگم...ميگم علت نفرتم رو ازشون...فقط يه ساعتش رو با دوستام ميگذرونم...كارهايي رو ميكنم كه الان جرات انجامشون رو ندارم...كتابهام رو ميدم به كسي كه مطمئن باشم ازشون نگهداري مي كنه...سر رسيدهام رو نميدونم چي كار مي كنم...چون انقدر قاطي و نا مفهومن كه فكر نكنم كسي ازشون سر در بياره...همشون پُر از خطهاي كج و معوجن كه همشون رو يادمه كي اين جوري كردم...فلدر خودم رو توي كامپيوتر ديليت مي كنم...دلم نميخواد كسي بخونتش...دلم براي خيليها تنگ ميشه...پسورد اينجا رو به خواهرم ميدم تا بياد و مرگم رو اعلام كنه و مخدومه اعلام كنه اين پرونده رو...احتمالا يه نامه ي طولاني بنويسم و بگم همه چيز رو به تو...شايد خنده دار باشه اما قورمه سبزي درست مي كنم و برات ميفرستم!!!...چند نفري هستن كه باهاشون تماس مي گيرم...شايد هم هيچكدوم از اين كارهارو انجام ندم...انقدر شوكه بشم از شنيدن اين حرف كه ندونم بايد چي كار كنم...شايد هم انقدر كار عقب افتاده داشته باشم كه وقت نكنم هيچ كدومشون رو انجام بدم...آخه 2 روز خيلي كمه زود تموم ميشه... نميگم خطا نكردم...من كه ادعا نكردم...همه گفتن بي وفايي من كه اعتنا نكردم...عازم سفر شدي تو...من دلم ميخواست بموني...واسه موندن تو اما به خدا دعا نكردم...ميدونم دوستم نداري...حتي قد يه قناري...اما عاشقم هنوزم...بدون اشتبا نكردم...ما جايي قرار نذاشتيم جز تو كوچه هاي رويا...ايندفعه تو اومدي، من به قرار وفا نكردم...زير دِين ناز چشمات عمريه دارم ميسوزم...تا خاكستري نشه دل دِينم و ادا نكردم...اومدن واسه نصيحت به بهونه ي يه صحبت...عمرشون كلي تلف شد چون تو رو رها نكردم...راه آسمون كه بستس...گرچه قبلهامون شكستس...تا به حال انقدر خدارو اينجوري صدا نكردم...تو منو گذاشتي رفتي...خواستي من ديوونه تر شم...باورت نميشه شايد؟...آخه جون فدا نكردم!!...نامه هاي عاشقونه...با نشونه، بي نشونه...اما از كساي ديگس پس اونها رو وا نكردم...يادته عكست رو دادي بذارم تو قاب قلبم...بعد از اون روز ديگه هرگز به كسي نگاه نكردم...تو از اون روزي كه رفتي...نه...تو رفتي كه ببيني...تا قيامتم تو رو من از خودم جدا نكردم... پ.ن:نشستم زار زار گريه مي كنم...دست خودم نيست وقتي يادم ميفته ممكنه همه ي كسايي رو كه دوست دارم ديگه نبينم خود به خود اشكام سرازير ميشن!!! پ.ن:امروز توی خونمون عروسیه....یعنی عروسیه عروسی هم نه...واحد بالا که انگار یه زوج جوان هستن سالن پذیرایی خونمون رو برای مهمونی عصر خواستن که لطف کنیم و بهشون بدیم...منظوری جز فخر فروشی نداشتم پ.ن:آن آتشي كه در دل ما شعله مي كشيد گر در ميان دامن شيخ افتاده بود ديگر به ما كه سوخته ايم از شرار عشق نام گناهكاره ي رسوا نداده بود!
...اسمم رو پرسيد و شروع كرد...ميگه شوووووووور كردي؟ گفتم: نه بابا سراغ نداري؟
...ميگه شوووووورت غريبس(اينو غيب گفت البته!!! فكر كنم فهميده بود ما تو فاميل پسر دَم بخت نداريم)...ميگه عشق رانندگي هستي
...خداييش چرند گفت!!!...فرمودن: قُلدر و يه دنده و لجبازي و حرف زور تو كَلَت نميره...اينجا از استعدادش خوشم اومد
...گفت يكي ازت خواستگاري كرده و جوابش كردي و الان مدت زياديه كه تو فكرته
...اما تو يكي ديگه رو دوست داري و دنبال اوني
...در اين لحظه ما پروانه ايي شديم و شراره هاي عشق همچين از چشمانمان نمايان شد كه نزديك بود لو برويم!!...بعد فرمودند: از مادرت هنرمندتري و خونه دارتر...در اين حال رو به مادرمان كرديم و گوهر از خودمان وول داديم و فرموديم گوش دادي ضعيفه يادت باشه ديگه بهم كار نگي
...بعدش ديگه رفت و ما به قليون كشي مشغول شديم!!!
...واي كه چقدر مردك توي بلندگو چرند گفت...بعضي از اين دخترها هم چقدر خنگولكن!! چون مدل ماشين حسابشون طبق اون چيزي نبوده كه توي دفترچه گفته بودن با خودشون نياوردن
...اونوقت اگه بهشون بگي كُودن ناراحت ميشن!!!...بعد از كنكور هم رفتيم طرقبه به صرف چايي و قليون براي رفع خستگي از درسهايي كه طي سال براي كنكور خونده بوديممممممم!!!!!!!!!!
...آنچنان دود از كلم بلند شده كه دلم ميخواد تيكه تيكش كنم!!! تازه با پرويي هم ميگه اخم نكنيها.
) (راستش اين بود كه رنگ قبلي سرخابي بود حوصله نداشتم پاك كنم براي همين تنها رنگي كه ميشد بزنم قرمز بود). دقيقا دو دقيقه بعد: اون شالت رو ببند!!!! من:فقط حرص ميخورم و لبخند ژكوند تحويل ميدم
...توي خونه تا ميشينم روي مبل ميگه: شماره ي پات چنده؟ من: 39...با اين ناخونهات بايد 60/70 بپوشي!!! من:
(تو دلم ميگم خاك برسرت كنن كه اين همه نشستي با حوصله مدل دادي ناخونهاي پات رو) اينجا هنوز از رو نرفتم و اعتماد بنفسم رو حفظ كردم!!! ميرم سراغ كتابخونه و يه نگاهي به كتابها ميندازم و همين جوري يه مجله رو بر ميدارم و ميشينم روي مبل و ورق ميزنم...حضرت اجل نشسته و ژله ميخوره...خوردنش كه تموم ميشه باز به من گير ميده
...چي ميخوني؟...من: هيچي(جلد مجله رو نشونش ميدم)...آهان اين مجله مزخرفه!!!! من:
(تو دلم ميگم خاك بر سرت تا حالا مجله نديده بودي يا عقده ي عكس داشتي!!! اي كاش حداقل يه كَلَمَش رو ميخوندم تا اينجوري آتيش نگيرم)...اما همچنان صورت ظاهر رو حفظ كردم و خم به ابرو نميارم
...يكم حرفهاي مهربونانه و عشقولانه
...دوباره انگار حرص دادن خونش مياد پايين باز شروع مي كنه: من از اين يارو خوشم نمياد دوست ندارم باهاش مراوده داشته باشي...من:
و احتمالا بايد بگم بله بله چشم هرچي حضرت اجل بفرمايند امر، امر همايوني شماست!!!! باشه اما تو هم نبايد با اين دختره ديگه زياد حرف بزني ميدوني كه ازش خوشم نمياد...مخاطب خاص: اما دختر خوبيه!!! من:
( اي خداااااااااااااااااااااااااا) اخم مي كنم و پاهام رو جمع مي كنم تو تنم...(اينجاش ديگه به شماها ربطي نداره![]()
)...به قول اين مشتي اتوي من هنوز سردِ سرد نشده كه بلند ميشه لباس مي پوشه...من:![]()
...دو دقيقه بعد همينجور كه حرف ميزنه صبحانه هم ميخوره
...در اين دقايق احتمالا هنوز تو جَو بود براي همين ديگه حرصمان نداد!!!! ساعت 1 از خونه ميايم بيرون و همين جوري خوش خوشان براي خودمون ويترين مغازه ها رو نگاه مي كنيم(البته به هزار جور التماس و خواهش و تمنا
)من: بيا بريم من لاك بخرم...مخاطب خاص:بيا بريم من از بچگي از لوازم آرايش خوشم نميومده...چند دقيقه بعد جلوي ويترين يه مغازه ي كفش ورزشي...مخاطب خاص:اين قشنگه ميام ميخرمش...من:بيا بريم من از بچگي از كفش ورزشي خوشم نميومده
...
كلي خوشم اومد از اين كار و الان دارم تصميم مي گيرم كه در آينده شغل آبدارچي رو براي خودم انتخاب كنم!!!
...سال دیگه اما حسابی از خجالت خودم در میام...
![]()
![]()
![]()
...من الان تو ک.و.ن.م عروسیه
...نشستیم نقشه کشی که هردوتا ماشین رو میفروشیم و یه...میخریم
...
...بعد همش مي گفت زن بايد در هر صورت شوهرش رو راضي نگه داره و از اين چرنديات اسلامي به خورد ملت ميداد
بعد يه آهنگ شاد مي خوند كه مزمونش اين بود:![]()
...همچين هم كه اذان گفتن همشون شروع كردن به نماز خوندن!!!!!...انگار نميشد برن خونه!!! تازه هم كلي مادربزرگ عروس مي گفت ايشالا هميشه عروسي باشه اونم عروسيهاي بي گناه
...جل اللخالق آدم چه چيزا مي بينه توي اين مراسمها
وقتي هم فهميدن مامانم فرهنگيه زود درخواست دخترهاي مومن و محجب كه دانشگاه نرفته باشن رو دادن
...به گفته ي مادر بزرگ عروس دخترا وقتي ميرن دانشگاه عوض ميشن و دنبال دوست پسر مي گردن
...
...![]()
...بعد منم کلی تو دلم قند اب می کردن و ذوق مرگ میشدم همش اما نمیتونستم نیشم رو باز کنم تیریپ تیریپ ناراحتی بود و قهر
...بعد برای خودم کلی سرود قهرمان بابا محبوب رو خوندم![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


