تبليغاتX
من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه




















من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه

من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من

نميدونم چرا صبحها ساعت 7:30 كه ميشه تمام بدنم درد مي گيره!!! مدام يه نگاه به گوشي مي كنم يه نگاه به ساعت...همش انگار منتظرم اين ساعتها...هزار بار گوشي رو بر ميدارم و دوباره ميذارم روي ميز...نميدونم چرا ظهرها ساعت 12 كه ميشه تمام بدنم درد مي گيره و بازم همون پروسه ي قبلي تكرار ميشه!!! عصرها انگار كه چيزي رو گم كرده باشم همش از اين ور به اون ور ميرم بدون اينكه هدفي داشته باشم!!! همش دلم ميخواد زود شب بشه و بخوابم تا  راحت بشم از اين حيروني...ديروز كه دوستم يدفعه و بدون مقدمه سراغش رو گرفت انگار كه تازه يادم افتاد نيست...يه چيزي گير كرد توي گلوم...نميدونم چي بود مزش شبيه به بغض بود...يه بغض فرو خورده شده...يه بغضي كه اجازه ي ريختن بهش نميدن...يه چيزي كه عقده شده و دنبال راهي ميگرده تا خالي كنه خودش رو و راحت بشه...اهههههههههههه دوست ندارم ناله كنم...اتفاقي نيفتاده

 

سلام اي تنها بهونه...واسه ي نفس كشيدن...هنوزم پَر مي كشه دل واسه ي به تو رسيدن...واسه ي جواب نامت ميدونم كه خيلي ديره...بذار به حساب غربت...نكنه دلت بگيره...عزيزم بگو ببينم كه چه رنگ روزگارت؟...خيلي دوست دارم تو مهتاب بشينم يه شب كنارت...سرت رو با مهربوني بذاري به روي شونم...تو فقط واسم دعا كن...آخه دنبال بهونم...حالم رو اگه بپرسي؟...خوبه تعريفي نداره...چون بِلا تكليف عاشق...آخه تكليفي نداره...نكنه ازم برَنجي...تشنم، تشنه ي بارون...چقدر از دريا ما دوريم بي گناهيم هردوتامون...

 

پ.ن:امروز توي جاده يه راننده هه دوتا دستش رو گذاشته بود پشت سرش و رانندگي مي كرد!!! انقدر باحال بود از بين ماشينها رد ميشد بدون اينكه دستش به فرمون بخوره!!! هرچي نگاه كردم كسي رو نديدم كه فرمون رو كنترل كنه!!! چه چيزا آدم مي بينه توي اين دوره زمونه والا!!! مثل بازيهاي بچهگي بود كه هميشه ماشينهامون كنترل از راه دور داشت و خودش ميتونست مسيرش رو بفهمه!!!

 

پ.ن:چند روز پيش رفتم مانتو بخرم به جاي خريدن مانتو از ويترين مغازه ها عكس گرفتم!!!...اين چند روزه توي خيابونها پُر از نيروهاي يگان ويژه ست...همشون با جليقه ي ضد گلوله...آدم ميترسه توي خيابون راه بره!!!

 http://usera.imagecave.com/elnaz-magmag/DSC00910.JPG

پ.ن: چه شكنجه ي قشنگي

ميكُشي منو تو كم كم

چه تفاهمي، تو عاقل دل من با تو ديوونه

درونم دست چشاته اينم آخرين بهونه

دل تو يه وقتا سنگه...يه روزم مثل بلوري

شبها گاهي قرص ماهي...يه روزم يه تيكه نوري

حوصله كه داشته باشي دو سه جمله ميگي گاهي

اما ميلت كه نباشه نداري حتي نگاهي

چون غروب خيلي قشنگه تو خودِ خودِ غروبي

چي بگم؟ قحطي واژس هرچي هستي خيلي خوبي
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 18:18 توسط الناز | |

راستش تاسف خوردم از اینکه شما تحمل دیگری را تا این اندازه ندارید.
در حالی که انتظار بیشتر از این می رود.
شاید مشکل ما از جایی شروع می شود که نمی توانیم جدید ها و جدید بودن را بپذیریم و شروع به صحبت به اما و اگر ها می کنیم.
اگر روزنامه ها و فلسفه ی اول انقلاب ایران را بخوانید( زمانی که انقلابی ها همه لزوما مذهبی نبودند) می بینید که آنها هم صحبت از اما و اگر کرده اند.که دیدید همان خط کشی ها منجر به گفتمان خودی و غیر خودی و تاویل خشکی از مذهب شد. مدرن بودن خوب است اگر... به روز بودن خوب است اما ... اگر به سلیقه ی من نباشد بد است؟؟؟
بهتر است یک بار برای همیشه تکلیفمان را با خودمان روشن کنیم.
اگر دیگری این طور است به من مربوط نیست و حداقل جای من را تنگ نکرده و لطمه ای به من نزده است... متمدنانه ترین شکل برخورد است.
یادمان نرود که همه از سنی پیر می شوند و نمی توانند عقاید جدیدی را تحمل کنند و یا آن را تایید کنند.
به عنوان یک انسان خودآگاه اینطور که از نوشته هایتان بر می آید اجازه ندهید تا در سن کم پیر شوید

 

اين كامنت مربوطه به پست يادباد آن روزگاران يا باد هستش كه يه عزيزي نوشته...

 

خوب اون چيزي كه مثلمه من هرگز با پوشش و مذهب هيچ وقت ارتباط خوبي نداشتم اما خوب هرجايي و هر مكاني پوشش خودش رو مي طلبه و بهتره كه اينو قبول كنيم...با اون لباسي كه ميريم خريد مثلمن مهموني نميريم...نوع آرايش مو و صورت هم براي هر جا و مكان فرق داره...اين چيزيه كه انتظار ميره درك كنن و بفهمن...مدرن بودن و به روز بودن هميشه خوبه...به شرطي كه بدوني كي و كجا به كارش ميبري...تو يه جمعي كه همه مذهبي هستن ادعاي روشن فكري كردن يه جور ديوونگيه...حداقل من اينجوري فكر مي كنم...بهتره وقتي توي اين جور موقعيتها گير افتادي نظري ندي...چون مثلمن براي خودت بد ميشه...و اين ربطي به ترس يا دورويي نداره...برعكس نشون ميده چقدر درك كاملي از موقعيتي كه توش هستي داري و ميتوني خوب شرايط رو تحليل كني...لاجرم لازم نيست همه جا عقايدت رو داد بزني...اونجاهايي اظهار فضل كن كه بدوني خريدار داره و نكوهش نميشي براي داشتن اين حق طبيعي.............

 

پ.ن:هاهاها ما هم آدم شديم و جواب كامنت داديم!!!

 

پ.ن:فقط هم همينقدر جوابم اومد...بيشتر از اين حرف نداشتم!!

 

پ.ن:بياييد و به ما افتخار كنيد...همين جوري الكي،تخمي، پشمي!!!

 

پ.ن:حالا بگو دختر تو خودت يكم به اين چيزهايي كه ميگي عمل مي كني كه پاچه ي ملت رو ميگيري؟!!!...تو كه خودت زبان زد خاص و عامي تو بي كله ايي و پرويي و زبون درازي!!!

 

پ.ن:من گريم مياد الان خوووووووووووب....مرض دارم همش اين آهنگ رو گوش مي كنم!!!

 

پ.ن:انتظار خيلي چيز بديه...من هنوز منتظرم

 

پ.ن: توي باغها گل سرخي

توي آسمون ستاره

جايي رو سراغ ندارم كه نشون از تو نداره

تاريخ تولد تو توي دفتر حسابم

شب كه چشمام رو مي بندم باز نميذاري بخوابم!

عكس تو جور عجيبي توي چشمام ميدرخشه

ديوونم خدا ميدونه

كاش خودش منو ببخشه

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 19:59 توسط الناز | |

ارتباطها توي اين دنياي مجازي خيلي پيچيده نيست، كافيه يه مدت همديگه رو بخونيم و بفهميم كه از نظر فكري يكم به هميدگه نزديكيم و يا اينكه از نوع شخصيت هميديگه خوشمون مياد؛ اونوقته كه ميشيم خواننده ي دائمي همديگه و يواش يواش كار به رد و بدل كردن شماره ميرسه...اين موضوع كه كي از كي شماره بخواد اصلا مهم نيست چون درهرصورت هردوطرف راضي به اين كارن و با رضايت شماره هاشون رو به همديگه ميدن...منم از اين قاعده مستثني نيستم، اولين كسي كه ازش شماره گرفتم اقليما بود و بعدي آرميتاي خدا بيامرز كه وقتي داشتيم چت مي كرديم شمارش رو بهم داد...همه ي ماجرا از شهريور ماه پارسال شروع شد...بعد از يه قرار وبلاگي ساده كه شايد هيچ وقت تو ذهنم نمي گنجيد اين جور ادامه داشتنش!!!...برام يه بازي بود اون اس ام اس هات...نميتونستم جدي بگيرمشون...يعني خوب چه جوري ميتونستم باور كنم وقتي خودم اصلا تو اين فاز نبودم...يواش يواش انگار كه عادت كرده بودم به هرشب حرف زدن و گيج شدن...اون حرفهايي كه نميفهميدم از گفتنشون چه منظوري داشتي؟ اون عذاب وجدانهايي كه بهم ميدادي...وقتي اون جوري اشكم رو در مياوردي...همشون باعث شدن كوتاه بيام و بپذيرم و شروع كنم يه رابطه ي ديگه رو...اعتراف مي كنم بيش از حد برام جالب بود شخصيتت...يادم نمياد هيچ وقت درباره ي گذشتت سوالي كرده باشم...شايد چون احساس مي كردم دوست نداري دربارش حرف بزني و خودمم آدمي نبودم كه برام مهم باشه گذشته ي آدمها...اووووووووووووووف...بماند كه مجبور شدم به خانوادم بگم، اونم چه گفتني!!!! بازم بماند كه قرار بود تا آخرش باشي و اگه مشكلي پيش اومد باهم حلش كنيم!!!...بماند كه احساس مي كردي تنها كسي كه برات مي مونه منم...بماند كه براي اون فكر احمقانه حاضر شدي باهام باشي...بدون اينكه من چيزي بگم...خودت بودي كه قبول كردي...هنوز قيافم از خوندن اون اس ام اس يادمه...يه حالتي از ناباوري و خوشحالي...بماند گه گفتي اگه حرفي بزني تا فيها خالدونش هستي...بماند كه به اون پيشنهاد من جواد مثبت دادي...بماند كه پشيمون شدي و منم حرفم رو پس گرفتم...بماند كه باز خودت شروع كردي...بماند كه چه لذتي بهم دادي...بماند حس خوبم بعد از هم آغوش شدن...بماند حس خوب لذتِ داشتنِ جسمت تمام و كمال...چقدر خوشحال ميشدم وقتي ميگفتي داري به من فكر مي كني...جيغ جيغ كردنهاي من...دعواهاي تو...چقدر خندم گرفته بود وقتي داشتي با بابام حرف ميزدي...هيييييييييييييييي...الان تمام اين چيزها تموم شدن...بدون دعوا...بدون توهين و تحقير...بدون خُرد كردن و به لجن كشيدن شخصيت همديگه...حتي بدون اينكه بگيم و اعلام كنيم تموم شدنش رو...نميتونم بگم ديگه دوستت ندارم، چون الكي و بيخودي به وجود نيومد...فقط عمر اين دوستي به سر اومده...دوستي كه پشيمون نيستم از شروع كردنش...رابطه ايي كه نميدونم چي شد كه به اين طرف كشيده شد!!...هنوزم دوست دارم بدونم دليلش رو...دليل اون اصرارها...دليل اين انكارها...حتما اون چيزي رو كه دوست داري بهت ميدم اينو قول ميدم...فقط ميدوني حق نداشتي اون كار رو بكني؛اين بدترين كار ممكن بود... و تو هنوزم دوست خوب وبلاگي من هستي، هنوزم خوندن نوشته هات رو دوست دارم...

 

پ.ن:من حتما يه طرفه به قاضي رفتم

 

پ.ن:نوشتم تا يادم بمونه پشيمون نشدم.

 

پ.ن:اعتماد بنفسم اومده زير صفر...من تقصيري نداشتم...تو هم همينطور بايد كه تموم ميشد...اين جوري براي هردومون بهتر شد...

 

پ.ن:الان ديگه دليلي براي پنهان كردنش ندارم...كار خطايي نكردم كه نگران باشم و بترسم از بازگو كردنش.

 

پ.ن:ديگه نميخوام كسي رو وارد زندگيم كنم...تا اين حد نزديك...به غير از يك نفر...آره منظورم فرفري خودمه!!!

 

پ.ن:سر شوقم مي آورد دادن اون همه محبت بدون چشم داشت...خيلي وقت بود اينجوري عاشقي نكرده بودم...اين جوري بي پروا...

 

پ.ن:اصلا قول نميدم ديگه گريزي نزنم به لذتهاي كوچيك و دوست داشتي

 

پ.ن:از اون چيزي كه ميترسيدم بالاخره پيش اومد...حالا من موندم و يه عالمه سوال بي جواب

 

پ.ن:آخ كه چه لذتي داره ناز چشمات رو كشيدن...رفتن يه راه دشوار...واسه هرگز نرسيدن...من كه آسمون نبودم...اما عشق تو يه ماهه...سرزنش نكن دلم رو...بخدا اون بيگناهه...

 

پ.ن:هي دختره مرسي كه نذاشتي همه چيز رو بگم...اين جوري عذاب وجدان كمتري دارم

 

پ.ن:من نميدونم تو چرا اينجوري نگام مي كني؟

زير نگاه نافذت نگاه عاشقم خمه،

مي پرسم از چشمهاي تو

ممكنه اينجا بموني؟

ميخندي و جواب ميدي:رفتن من مسلمه

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 17:23 توسط الناز | |

مست بودم اما نه انقدر كه نفهمم زير لب زمزمه كرد دوست دارمت رو...مست بودم اما نه انقدر كه حس نكنم فشار دستت رو روي دستم...مست بودم اما نه انقدر كه نفهمم برق چشمات رو...مست بودم اما نه انقدر كه نفهمم گرماي تنت رو...مست بودم اما نه انقدر كه نفهمم لذتم رو از گناه يواشكي...مست بودم اما نه انقدر كه يادم نمونه حس خوشايندي رو كه از لمس دستت روي بدنم  به يادگار موند...مست بودم اما نه انقدر كه آتيش نگيره لبم از بوسيدن لبت...مست بودم اما نه انقدر كه يادم بره بايد گم بشم تو اين جهنم...مست بودم اما نه انقدر كه درك نكنم بهشت وجودت رو...مست بودم اما هيچ وقت انقدر خودم رو هشيار درك نكرده بودم...

 

اون روز ساختم همه چيز رو...تمام رويام رو ازبودنت...تمام تمنام رو براي داشتنت...اون روز بود كه عاشقم كرد...اون روز بود كه فرشته ها بخشيدن گناهم رو...اون روز بود كه حتي خدا هم به من حسودي كرد...

 

پ.ن:مونده هنوز رد اندامت رو بدنم...

 

پ.ن:اين پست انگار كه همش مال يه روز بود...انگار تازه الان داره يادم مياد

 

پ.ن:چقدر من فعال شدم این روزها!!!

 

پ.ن: پرواي چه داري؟
مرا در شب بازوانت سفر ده!

 

پ.ن:اين يه بيت رو يادم نمياد كجا خوندم!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 21:17 توسط الناز | |

حالا هي ما ميايم ادعا مي كنيم كه آره كلي با شخصيتيم و كلي براي خودمون آدميم و همه تند و تند تحويلمون مي گيرن!!! اما خداييش خودم كه ميدونم چه جونور مارمولكي هستم...گفتم از خودم كه پنهون نيست از شما هم پنهون نباشه...آقا ما راه افتاديم رفتيم كتاب بخريم...بعد از كلي گشتن لاي قفسه هاي كتاب و اينو در آوردن و اونو گذاشتن بالاخره خبرم دوتا كتاب انتخاب كردم...رفتم كه حساب كنم...وقتي آقاهه اومد كتابها رو بده دستم گفت: تقديم با احساسات!!!!...منو ميگي عين الاغ كيف كردم!!!...اما خوب اومدم خير سرم مثلا با شخصيت بازي در بيارم و گفتم لطف دارين!!! بعد عين يه انسان نجيب راهم رو كشيدم و اومدم بيرون...حالا تو راه هي نيشم تا بناگوش باز ميشد...هي عين اين ديوونه ها كه براي خودشون جُك ميگن قاه قاه ميزدم زير خنده...به خاطر خدا هم كسي باهام نبود كه بگم آره مثلا داريم چرت و پرت مي گيم و ميخنديم!!!!...ديدم اينجوري خيلي ضايس گفتم بذار گوشي رو بگيرم دَم گوشم شايد كمتر جلب توجه كنه!!!!...اصلا هم به فكرم نرسيد كه خوب الاغ مگه ملت خرن كه نفهمن!!!!...ووووووووووووي اصلا نميدونم چرا همش خندم بند نمي اومد...دل درد گرفته بودم از خنده...تازه بعدش كه فكر كردم و ديدم اصلا هم خنده دار نبوده...بازم خندم گرفته بود به خل و چل بازي كه درآورده بودم!!!...حالا بيا و درستش كن...آخرش به اين نتيجه رسيدم كه من الان بايد بخندم چه با دليل چه بي دليل!!!....

 

وقتي داشتم وارد خيابون راهنمايي ميشدم از اين ماشينهاي گشت پليس با دوتا فاطي ايستاده بودن...همه راهشون رو كج مي كردن و ميرفتن اون ور خيابون اما من عين اين بچه پروها سيخ سيخ از جلوشون رد شدم تازه همچين تو صورتشون هم نگاه كردم كه كم مونده بود خودم بتركم از ترس...همين جور كه راه ميرفتم ويترين مغازه ها رو هم نگاه مي كردم...گردنم درد گرفت از بس كه سرم رو يه طرف كج كرده بودم و عين نديد بديدها به اين ور و اون ور سرك مي كشيدم...كلا وقتي تنهايي ميرم بيرون خيلي سوژه براي خنديدن پيدا مي كنم...با خودم حرف ميزنم و از هر كسي كه خوشم نياد بهش چپ چپ نگاه مي كنم...براي خودم بلند بلند آواز ميخونم!!!...گور باباي ملتي كه فكر مي كنن من خُلم...بعد يدفعه كِرم يه خوراكي ميفته به جونم...همش از اين سوپر به اون سوپر ميرم تا شايد گير بيارم...بعد وقتي چشمم ميخوره بهش بيخيالش ميشم و داغش رو به دل خودم ميذارم!!!!...هان چيه آدم آنرمال نديدين تا حالا؟!!!!

 

انقدر خوشم مياد وقتي نميتوني جوابم رو بدي و هرچي دوست دارم ميتونم بگم و كسي نيست كه تو ذوقم بزنه...هميشه وقتي اين حالت پيش مياد يدفعه يه عالمه حرف ميريزه تو سرم و دلم ميخواد همشون رو بگم...بدون اينكه مجبورم كني كه ساكت باشم...اون موقعها هميشه فرداش زنگ ميزدي و ميگفتي چته دختره ي ديوونه؟ نگرانم كردي...منم صدام رو لوس مي كردم و ميگفتم هيچي، چي گفتم مگه؟!!! اما الان خوب همه چيز فرق مي كنه...اون حرفها عصبيت مي كنه...شايدم ميخواي كه عصبيت كنه!!!...الان ديگه خيلي درگيري...هميشه كار داري...ديگه خيلي وقت نداري...الان ديگه مجبورم نمي كني بگم از چي ناراحتم...براي همينه كه منم ديگه حرفي درباره ي ناراحتيهام نميزنم...حالا بيشتر مرور مي كنم گذشته رو تا شايد بفهمم كجا رو اشتباه كردم...بزرگترين ايراد من اينه كه هميشه خودم رو مقصر ميدونم حتي اگه خطايي نكرده باشم...فقط يه حرف رو مدام تكرار مي كني..."نميخوام آسيب ببيني"...نميدوني با اين كارهات بيشترين آسيب رو به من ميرسوني...گله نمي كنم، چون خودم خواستم...بازم ميرم ببينم به كجا ميرسه و تا كجا من دووم ميارم...برام جالبه اين همه مقاومتم...زود باش پسر جان هنوز بيشتر از اين نابودم كن...لذت ميبرم از اين حالت...دارم ديوونه ميشم...بيخود والكي فقط ميخوام ديگه ناراحت نباشم...

 

پ.ن: وصال تو خياليه...واي كه دلم چه حاليه...حالا كه عاشقت شدم ديگه نيستي مال خودم؟!!...گم شده باز بادبادكم...تو نمياي به كمكم؟...ميخوام دستات رو بگيرم...تو بموني من بميرم...من نگرانم واسه تو...اشكم به اين زلاليه...دل تو از من خاليه؟!!!...فقط تماشا مي كني!!! بعد عشق رو حاشا مي كني...سربه سرم كه ميذاري...بگو يكم دوستم داري!!!...اگه دوستم داشتي بيا...

 

پ.ن:خوبم از هميشه بهترم...لازمه بگم بند آخر مخاطب خاص داشت؟

 

پ.ن:دروغ چرا اون رو كه باهام تماس گرفتي و گفتي فقط با تاكسي ميري نه با شخصي فقط تاكسي اونم با حالت دعوا كلي خر كيف شدم!!!

 

پ.ن:ميدوني وقتي روبه رو با اون لباس قرمز نشسته بودي به چي فكر مي كردم؟ به اينكه چرا نميشه مال من باشي!!! ميشه الان لبم رو بذارم رو لبت و ببوسم؟!!

 

پ.ن:اون چيزي كه مسلمه من يه طرفه به قاضي ميرم...

 

پ.ن:با شجاعت اعلام مي كنم كه ايتاليا ديشب گند زد...عمرا از اين تيم انتظار اين جور بازي نميرفت...اي حرص خوردم آي حرص خوردم!!!

 

 

پ.ن:ميخوام روزمره نويسي رو امتحان كنم...انگار يكم خوشم اومده ازش

 

پ.ن:هواي رفتن كه كني

واسه تو كه فرقي نداره

اما به جون اون چشات مرگ گلهاي مريمه

آخرشم دق مي كنم

تا منو دوست داشته باشي

مردن كه از عاشقيه يكدفعه نيست كه كم كمه!

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 17:23 توسط الناز | |

بازم نشستم و دارم فكر مي كنم...بازم هزار جور افكار ناراحت كننده به سمتم هجوم مياره...بازم دلم ميخواد به تو هم بگم...ميدونم با جوابت ناراحتم مي كني...اما بازم دوست دارم بگم و نشون بدم درون پر از هياهوم رو تا شايد كمتر كني اذيت هات رو...اذيت نه!!! نميدونم شايد حق داري!!! شايد من نمي فهمم چي ميگي!!! اما خودتم ميدوني عوض شدي...ديگه اوني كه ميشناختم نيستي...جوابت طبق معمول آتيشم ميزنه...اما ديگه خيلي ناراحت نميشم...يه جور عادت به شنيدن اين لحن...خودم رو ميزنم به بيخيالي...انگار مي كنم هنوزم دارمت همون جور كه شناختم...همون جوري كه مجبورم كردي به دوست داشتن...با حرفات...با كارهات...الان فقط يه مشكل هست؛ ذهنم چيزهاي ناراحت كننده رو ثبت نمي كنه...اگه موندگار ميشدن هزارتا دليل داشتم براي از بين بردن همه چيز...اما..........

 

فرياد ميزنم شاديهام رو...بايد كسي نفهمه چقدر درد دارم تو دلم...اما نميخوام دردي داشته باشم...ميخوام مثل بچه ها بيخيال و مست بگردم و بازي كنم...دنياي زيباي كودكي...اما انگار اينها همش داره ميشه يه شعار تكراري...بعضي وقتا با تمام وجودم احساس مي كنم خلاء نبودن يه هم صحبت رو...يه كسي كه بتونم راحت سرم رو رو پاش بذارم و هيچي نگم...آرومِ آروم...گاهي اين ميشه انتهاي آرزوم...اذيتم مي كنه...لحظه هايي كه اين حس مياد سراغم...

 

لحظه لحظه بيشتر گم شدن تو برهون خيال...بيشتر گم شدن تو برهوت تنهايي...اينها چيزايي هستن كه آزارم ميدن...نگران نميشم...هول نمي كنم...بيشتر صبوري مي كنم...بيشتر فكر مي كنم...بيشتر نيازهام رو درك مي كنم...بيشتر نامفهوم ميشم براي خودم...بيشتر سنگ ميشم و ميخورم به پاي لنگم...بيشتر عاشق ميشم...بيشتر شيدا ميشم...بيشتر خودم رو دوست دارم به خاطر داشتن تو...تمام خوبيهاي دنيا رو بيشتر درك مي كنم...مي بافم رج به رج تمام بودنهاي حضرتت رو...گره ميزنم دونه دونه نقش تار و پود وجودت رو...شادم...شادم...شادم...با ياداوري لحظه به لحظه ي خاطراتت شادم...لذت ميبرم از ورق زدن آلبوم خاطرات نه خيلي دور...

 

كي اشكهات رو پاك مي كنه....شبها كه غصه داري...دست رو موهات كي ميكشه وقتي منو نداري...شونه ي كي مرهم هق هِقِت ميشه دوباره...از كي بهونه مي گيري شبهاي بي ستاره...برگ ريزونهاي پاييز كي چشم به رات نشسته...از جلو پات جمع مي كنه برگهاي زرد و خسته...كي منتظر مي مونه حتي شبهاي يلدا...تا خنده رو لبهات بياد شب برسه به فردا...كي از سرود بارن قصه برات مي سازه...از عاشقي مي خونه وقتي كه راه درازه...كي از ستاره بارون چشمهاشو هم ميذاره...نكنه ستاره ايي بياد و ياد تو رو نياره...

 

از اين جور نوشتن خوشم مياد...از اينكه خالي مي كنم تمام ذهنم رو...از اينكه ميتونم خودم باشم...

 

پ.ن:اين سرما خوردگي لعنتي هنوز تموم نشده دوباره سرما خوردم...

 

پ.ن:بيا دوباره پا به پام تو تمام لحظه هام...

 

پ.ن:وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي ديدي بازم گول خوردم و عاشق شدم!!! ديدي دوباره عاشقت شدم!!!

 

پ.ن: ديرگاهي ماند اجاقم سرد
و چراغم بي نصيب از نور.
خواب دربان را به راهي برد.
بي صدا آمد کسي از در؛
در سياهي آتشي افروخت.
بي خبر اما
که نگاهي در تماشا سوخت.

 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 8:52 توسط الناز | |

با سلام به روح پر فتوح حضرت امام و سایر دوستان همراه اینجانب خود همین الان به ساحل منزل جلوس فرمودم و اعصاب مصاب هم ندارم...این چند روز تعطیلی که به ما بسی خوش گذشت و کیفهای فراوان از خودمان ووول دادیم...با دوست عزیزمان یه ملاقات ۱ ساعته در یک پیتزا فروشی معرکه که عمرا خجالت هم نکشید و نون سوخته بهمون داد به جای پیتزا...و کلی ما را خوشحال کرد...تا برنامه ی درکه رفتن که به زیبایی مالیده شد و رفت پی کارش...و گوسفند شدن ما برای مردی بسیار مهربان که نمیدونم چرا همش از ما(میدونید که تازگیها با کلاس شدم) خوشش می آید...و سخنان شیوای پسر دایی ۱۰ ساله که فرمودند از من به تو(یعنی ما)نصیحت دوست پسر بهتر از شوهره...اوووووووووووووووووووووووف...

پ.ن:پستی بود از روی عجله ایشالا به زودی جبران می کنم.

پ.ن:این جریان گوسفند شدن هم خیلی باحاله حتما یه روزی تعریف می کنم...

نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 11:7 توسط الناز | |

  

   ميدوني چيه؟ اينكه احساس مي كنم داره تموم ميشه...تمام لذتهاي كوچيك و خام من داره ثبت ميشه تو دفتر خاطرات...نه اينكه از خاطره شدنشون ناراحت باشم...يعني اصلا ناراحت نيستم...فقط دوست ندارم اين اتفاق بيفته... بزرگترين ايراد من اينه كه نميتونم بفهمم و درك كنم الان رو...اين چيزي كه الان به وجود اومده... بيشترين حسي كه از ياد آوري اين همه حرف بهم دست ميده يه جور انزجاره...نه از خودم نه از تو...از راهي كه تا الان اومديم...حتي بي تفاوتيهاي تو هم ديگه ناراحتم نمي كنه ....شايد ميخوام آخرين صحنه ي شور انگيز رو توي ذهنم حك كنم و بعد به آخر برسونم داستان اين كتاب رو...اما اين بار ديگه روي قول خودم مي مونم...هنوز نميدونم چي ميخوام...پس زودِ تصميم گرفتن...شايد با ديدن تو بازم همه چيز يادم بره...بازم بچه بشم بازم دلم هواي تپشهاي سراسيمه رو بكنه...هيچي هيچي نميدونم...فقط يكم عصبيم...يكم هم سردرگم...

پ.ن: تصوير تو در آينه

رد منحنيهاي سوالي بود كه جواب نداشت

و انتهاي هر بي پاسخي

طرحي از اندام تو ميزد

اگر به عمق نگاهت ميرفتم

ترديد مكن كه بازگشتي نبود!

من را ديدار دوباره نگاه بي پاسخت بس!

ترديد مكن!

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 13:54 توسط الناز | |

میخوام تو وجودم پرورشت بدم...بذارم رشد کنی تو بدنم...یه نطفه که از تو جدا شده و وارد بدن من شده...اینجوری همیشه دارمت حتی اگه نباشی...به این میگن دیوونگی...عاشقی کردن بدون ترس...حتی اگه بچه خطابم کنن...من اینو دوست دارم...پس انجامش میدم...بدون اینکه دیگه بترسم...

پ.ن:کوتاه بود و کلی...نوشتم تا یادم بمونه چه کله خری هستم!!

پ.ن:الان دارم بهترین لحظه هام رو میسازم بدون حضور جسمت!!

پ.ن:خوبم خیلی خوب...

بعد نوشت:نظراتون خیلی باحاله...دارم میخونم ولذت میبرم...اما همتون دارین اشتباه می کنین...منظور من از پرورش چیز دیگه ایی بود...همتون وبلاگ نویسین...پس از استعداد نوشتن و بازی با کلمات استفاده کنین و اونوقت برداشت کنین!!!

نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 20:58 توسط الناز | |

ميترسه، كودك درونم از تنهايي ميترسه...مدام خودش رو حلقه مي كنه دور خودش تا جلو گيري كنه از يخ زدنش...داره آروم آروم خودش رو ميكُشه تو كُنج تنهاييش تا شايد كمتر وحشتش بشه و كمتر نگران بشه و كمتر زاري كنه...چقدر دلش ميخواد يكي پيدا بشه و كمكش كنه...سخته براش تنهايي بلند شدن و راه رفتن...يه دست قوي ميخواد براي دوباره راه افتادن...هرچي نگاه مي كنه يادش نمياد چي شد كه اين كار رو با خودش كرد!!! آخه اتفاقي نيفتاده بود!!! يه دفعه مثل يه گرباد اومد و بلندش كرد و با خودش به هوا بُرد...تو تنهايش با خودش فكر مي كنه...به خودش نهيب ميزنه...با خودش دعوا مي كنه...سخت ترين تنبيها رو براي خودش تجويز مي كنه اما...انگار كه نابود شده مني رو كه ميشناخته...حتي يه اثر هم ازش نمونده...فقط نگراني، نگراني، نگراني...نياز به يكي كه از اين حالت بُهت بيرون بكشدش...خودش ميخواد اما تنهايي،نه واقعا قادر نيست...يكي كه باهاش همدردي كنه...بهش بگه ببين بچه اتفاقي كه نيفتاده...همه چيز درست ميشه فقط زمان ميخواد...بهش وقت بده...محتاج زمان بود...نياز داشت به تنهايي...نياز داشت به دوباره پيدا كردن خودش...كودك من همه ي اينها رو ميدونه اما بازم نياز داره به اون دست قوي...

 

باز مرهم ميذارم روي زخمم...باز ناديده مي گيرم خواهش هام رو...باز زير شلاق مي گيرم نيازهام رو...باز پابه پاشون براي بزرگ شدنشون گريه مي كنم...باز لحظه به لحظه تند تر تيشه ميشم به ريشه شون...باز پابه پاشون براي دردشون گريه مي كنم...باز مرهم ميذارم روي زخمم...باز ناديده مي گيرم خواهش هام رو...باز زير شلاق مي گيرم نيازهام رو...باز پابه پاشون براي بزرگ شدنشون گريه مي كنم...باز لحظه به لحظه تند تر تيشه ميشم به ريشه شون...باز پا به پاشون براي دردشون گريه مي كنم...باز مرهم ميذارم روي زخمم.........

 

روزه به روز بيشتر مي كُشمش تو خودم...بيشتر دل تنگش ميشم...بيشتر بيزار ميشم ازش...بيشتر نيازمند گرماش ميشم...بيشتر ميخوام دور بشه...بيشتر ميشه بهانه ي داشتن آغوشش...

 

پ.ن:مخاطب اين پست خودم بودم فقط خودم

 

پ.ن:خوبم يعني فكر مي كنم خوبم...به غير از وقتايي كه نميتونم درك كنم  زمان و مكان رو...انگار كه خوبم...

 

پ.ن:بازم يه ثبت ديگه تو دفتر ذهنم

 

پ.ن:هنوز بچم خيلي بچه...وقت ميبره بزرگ شدنم...

 

پ.ن: زن دم درگاه بود

با بدني از هميشه.

رفتم نزديك:

چشم،مفصل شد.

حرف بدل شد به پر، به شور،به اشراق.

سايه بدل شد به آفتاب.

رفتم قدري در آفتاب بگردم.

دور شدم در اشاره هاي خوشايند:

رفتم تا وعده گاه كودكي و شن،

تا وسط اشتباه هاي مفرح،

تا همه ي چيزهاي محض.

رفتم تا ميز

تا مزه ي ماست،تا طراوت سبزي

آنجا نان بود و استكان و تجرع

حنجره مي سوخت در صراحت ودكا

باز كه گشتم

زن دم درگاه بود

با بدني از هميشه هاي جراحت

حنجره ي جوي آب را

قوطي كنسرو خالي

زخمي مي كرد.

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 10:0 توسط الناز | |

صبح نماي دروني زير پتو روي تخت:

 

ساعت 5:45  زنگ موبايل با يه آهنگ رويايي به قار قار  ميفته...دلم ميخواد بكوبمش به ديوار و بخوابم...دو دقيقه بعد توي دشتشويي و ديگه به شما ربطي نداره اينجا چي كار مي كنم!!! اول كِرم رو بر ميدارم و به صورتم ميزنم...بعد رژ گونه و در آخر رژ مايع صورتي...شلوار و مانتو و مقنعه رو هم به سرعت باد مي پوشم و ولوو ميشم رو تخت تا ساعت 6:15 بشه و از خونه برم بيرون...

 

صبح نماي بيروني توي خيابون:

 

طبق معمول سرويس سر كوچه منتظره بدو بدو ميرم و سوار ميشم و يه سلام الكي هم مي كنم...بازم اين راننده سرويس صداي آهنگ رو بلند مي كنه اما من كه عين خيالم نيست چون چشمم رو مي بندم و مي خوابم تا ساعت 7 كه ميرسيم كارخونه...

 

صبح نماي دروني شهرك صنعتي توس كارخانه آ.گ:

 

كيفم رو پرت مي كنم روي ميز و تلق كامپيوتر رو روشن مي كنم و سرم رو ميذارم روي ميز و ادامه ي خواب!!!!  ساعت 7:15 كه ميشه ديگه خودم رو جمع و جور مي كنم و شروع به فعاليت روزانه مي نمايم تا ساعت 10 كه وقت صبحانه فرا ميرسد!!! طبق معمول من صبحانه ندارم پس صفحه ي وُرد رو باز مي كنم و شروع مي  كنم به نوشتن!!! هي مي نويسم هي پاك مي كنم...ساعت 10:30 كه ميشه وقت الافي منم تموم ميشه و دوباره بر مي گردم سركارم...وووووووووي كه چقدر اين همكارهام حرف ميزنن سرم درد مي گيره از دستشون...ساعت كه به 12 ميرسه از خوشحالي خفه ميشم چون سه ساعت مونده تا از اين جهنم بيام بيرون!!! طبق يه قانون نانوشته من حق دارم هركاري كه دوست دارم انجام بدم و كسي هم نميتونه بهم حرفي بزنه!!!! ساعت 2 ميرم توي آشپز خونه و به خانم "ج" كمك مي كنم تا سالاد رو درست كنه تا جناب مهندس همراه با نهار كوفت كنه...ميگه گوجه رو شكل گل درست كن و بذار روي سالاد!!! ميخندم و ميگم مگه براي معشوقت داري درستش مي كني!!!! بابا ميخواي بدي اين خربزه كوفتش كنه اين همه ادا و اطور نداره كه!!!

 

ظهر نماي بيروني كارخانه ساعت3 :

 

با خوشحالي ميشينم توي سرويس و تا خونه يه لحظه چشمم رو باز نمي كنم و از فكر و خيالهايي كه تو ذهنمه هزار جور داستان درست مي كنم و بيخودي نيشم باز ميشه و مي خندم...بعدش خندم مي گيره از فكرهايي كه الان ممكنه درباره ي ديوونه بودن من تو ذهن آدمهاي نشسته توي اين ماشين بشه...فقط با خودم حرف ميزنم و دوستهاي خياليم...تو ذهنم هزار تا پست رو مي نويسم و پاك مي كنم!!!

 

پ.ن:چقدر بدم مياد از اين كار، از اينكه مجبور باشم يه ساعت مشخص بيدار بشم و يه سري كارهاي تكراري رو دنبال كنم...چقدر دوست دارم كارم مال خودم باشه...دوست دارم ياد بدم...دوست دارم با رنگ و بوم و قلم كار كنم...دلم ميخواد دوباره برگردم به 5 سال پيش و نذارم كسي مجبورم كنه حسابداري بخونم...

 

پ.ن:به گذشته كه فكر مي كنم...ياد تمام اتفاقهاي درور ميفتم و تعجب مي كنم از اين همه استقامتم براي مقابله با سختيهام!!! خيلي زود گذشتن همه ي اون اتفاقها...بعضيهاشون چماق شدن و خوردن تو سرم...بعضيهاشون به جلو هدايتم كردن...بعضيهاشون هنوز كه هنوزه دردشون التيام پيدا نكرده و خوب نشدن...بعضيهاشون به خنده وادارم مي كنن...بعضيهاشون هم شدن تجربه و رفتن توي كوله بار زندگيم...

 

پ.ن:طبق معمول نوك پيكان شكايت رو به طرف خودم مي گيرم، مثل هميشه اين منم كه مقصرم...پُرم از حسهاي متضاد...

 

پ.ن:دلم تنگ شده براي مهربوني آدمها...چرا همه انقدر بي تفاوت شدن!!! چرا حتي ديگه خالص ترين محبتها هم جواب نميده؟!!!!

 

بعد نوشت:یکی نیست بهم بگه تو که تا این حد با شخصیت نشدی که زمان پ.ر.ی.و.د.ی.ت رو یادت بمونه حداقل وقتی میدونی نزدیکه چرا از این جور....میپوشی!!! نه واقعا چرا آخه  

 

پ.ن:مگه تن من ميتونه

                   بدون تو زنده باشه
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:41 توسط الناز | |

نميدونم چرا اينجوري شدم...انگار دارم حافظَم رو از دست ميدم...هميچي يادم نمي مونه...اصلا نميتونم ذهنم رو متمركز كنم...وقتي كتاب مي خونم يدفعه انگار ميرم تو يه حالت خلصه ي طولاني...فقط جمله ها رو نگاه مي كنم و رد ميشم...وقتي به خودم ميام مي بينم چند صفحه از كتاب رو همينجوري بدون اينكه يه كلمش رو فهميده باشم خوندم...مجبور ميشم دوباره برگردم و از اول بخونم...يه كلمه، يه حرف، ديدن يه تصوير پرتم مي كنه توي خيال و وادارم مي كنه بگردم و زير و رو كنم ذهنم رو تا يادم بيارم و يه لبخند محو بزنم، گاهي هم بغضي كه مدام فرو خورده ميشه و اجازه ي تركيدن بهش داده نميشه...همش دنبال يه بهانم براي شادي...درك اين حالتها برام سخته...چرا اينجوري شدم؟؟!!!! من كه اين مدت همش شاديهاي كودكانم رو فرياد مي كردم!!...همش ميخنديدم به غمه...هيچي نبود كه بتونه ناراحتم كنه...پس چرا الان همش دنبال يه بهانه براي خنديدنم...انگار خجالت مي كشم دوباره شادي كنم...

 

دلم عاشقي ميخواد...يه عاشقي ديوانه وار...يه عاشقي بي پروا...از اونهايي كه لحظه به لحظه بيشتر ذوبت مي كنه...از اونهايي كه زمان و مكان مفهومشون رو از دست ميدن...همه چيز برات ميشه ديدن و شنيدن صداي معشوقت...از سر بي خيالي خنديدن...يه عاشقي...يه ديوانگي...يه جنون لحظه ايي...

 

پ.ن:هنوز نفس مي كشم پس زندم...نميدونم اين جمله رو كجا خوندم اما خوشم اومد ازش.

 

پ.ن:يه دنيا حرف و گله دارم اما نه ميتونم حرف بزنم نه اهل گله و شكايتم

 

پ.ن:هيچ اتفاق تازه ايي؛ هيچ رخ داد جديدي پيش نيومده...روزمرگي بود يه ثبت ديگه تو صفحه ي ذهنم...

 

پ.ن:غمگين نيستم اينو كسايي كه باهام حرف زدن ميدونن...عادت ندارم بذارم كسي صداي گرفتم رو بشنوه...از انتقال ناراحتيم به ديگران گريزونم...

 

پ.ن:حالم خوبه...نگران خودم نيستم...فقط دل تنگم...

 

پ.ن:اين جديدترين دوست منه قربونش بشم

http://usera.imagecave.com/elnaz-magmag/DSC00896.JPG

نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 15:36 توسط الناز | |


Design By : Night Skin