من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه
من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من
احتمالا دعوت شدم به اين بازي و بازم احتمالا بايد اعتراف كنم چه جانوري هستم و بايد بگم چه خنگهايي در گذشته و حال از اين جانب سَر زده!!! اول نقطه ضعف هام رو ميگم تا حسابي آبروي خودم رو ببرم كي به كيه مگه شما منو ميشناسين!!! 1- حواس پرت و سربه هوام...به هيچي دقت نمي كنم و هميشه هم مثل الاغ تو گِل مي مونم!!! 2- نميدونم صبورم يا عجول هنوز نتونستم درست متوجه بشم... 3- زيادي آرومم و بي حوصله...احساس مي كنم خيلي كسل كنندم!!! اهم اهم ميخوام پرده برداري كنم از خرابكاريهام!!! 1- بچه كه بودم با خواهرم و دوتا از دوستام پسر بچه ي همسايه رو كه لخت اومده بود تو خيابون با چوب زديم و كلي هم چوب رو تو پاندولش فرو كرديم!!! هنوز از ياداوريش نيشم باز ميشه و غش غش ميخندم به اين فضاحتمون!!!! 2- تابستونها هميشه دوتا پسر عموهام با دختر عموم ميومدن خونمون و يه هفته ايي مي موندم يه شب كه ميخواستيم بخوابيم رضا(6 ماه از من بزرگتره) گفت دلش نميخواد روي زمين بخوابه و منم گفتم خوب بيا پيش من رو تخت بخواب!!!!! كه مامانم اومد و ديد و كلي باهامون دعوا كرد!!! هنوز نفهميدم چرا اين كارو كرد. 3- هنوز با اين هيكل گندم وقتي عروس مي بينم ذوق مرگ ميشم!!!! دوست دارم همش نگاش كنم!!! درست مثل اين عقده ايي ها... 4- يه زماني عشق گلزار جرم ميداد و يه عالمه عكس ازش جمع كرده بودم!!! يعني وقتي به اون وقتها فكر مي كنم جز شرمساري هيچي ندارم براي گفتن!!! 5- يه بار رفتيم شهربازي سوار تمام بازيها شديم و يه دونه بليط هم نداديم!!! البته هنوز اون موقع نميدونستم دادن بليط نشانه ي شخصيته!!! 6- هيچ وقت نسبت به هيچ پسري احساس خوبي نداشتم و هميشه بعد از دو هفته از دست همشون خسته ميشدم به غير از يكي كه الان شده نفسم... 7- جرات تجربه ي سكس رو دو ماه پيش با هزار مصيبت به خودم دادم...... 8- يه بار چهار تا لاستيك ماشين همسايمون رو پنچر كردم!!! ۹- پر از احساسم اما سرد و بی تفاوت نشون میدم... ۱۰- نمیتونم بین عقل و احساسم رابطه ی درست و معقولی ایجاد کنم... ۱۱- همیشه در حال پیش بینی و حدس زدن درباره رفتار آدمها هستم دوست ندارم یهو و بدون مقدمه مات بشم... ۱۲- دمیای رویام رو دوست دارم زیاد بهش فکر می کنم...خیلی با آدمهای خیالیم حرف میزنم...یه جور بازی فیلم.. ۱۳- معتقدم یا دروغ نگو یا انقدر بزرگ بگو که حتما شنونده باور کنه...تا مجبور نباشم دروغ نمیگم... اعترافهاي پراكنده و همينجوري شايد هم خوب: 1- لجبازم و تا به اون چيزي كه ميخوام نرسم دست بردار نيستم 2- آدمها رو اون جور كه هستن قبول مي كنم بدون اينكه بخوام تغييري توي رفتار يا كردارشون ايجاد كنم 3- فقط يه نفر هست كه دوست دارم براي هميشه باهام باشه؛ به چه عنوان هم خيلي برام مهم نيست. مهم بودنشه... 4- هميشه خودم رو مقصر ميدونم و براي همين زياد خودم رو آزار ميدم... 5- حسودم بيش از حد حسودم 6- نظر آدمها درباره ي خودم اصلا برام اهميت نداره...اما دلم نميخواد كسي ازم دلخور باشه. اون چيزايي كه ميشد بگم و قابل گفتن بودن همينها بود...براي دعوت كردن هم: نسرين(آسمان من)- آرايه(پندار نيك)- سام(مشتي ماشالا)- پروانه(پشت هيچستان)- حاج باران(روزي روزگاري باران)- احسانه(قهوه چي)- حاج رضا(خرداد53) رو دعوت مي كنم به اين بازي. پ.ن:خيلي خيلي بي حوصله شدم...دارم فرو ميرم تو يه پيله ي تنهايي پ.ن:چقدر دوست دارم سالها زود تموم بشن يه جورايي تحمل گذر زمان به اين كندي رو ندارم... پ.ن:ااااااااااااااه چقدر حرص ميخورم از اين جور نوشتن و ناله كردن به هيچ چنگ زدن... پ.ن:پروانه جونم برای من ناجور فیلتری حتی با فیلتر شکن هم باز نمیشی. پ.ن:پُر از سوالهايي هستم كه نميتونم جوابي براشون پيدا كنم!!! پ.ن:من مطمئنم توي اين كارخونه يه خبرايي هست اما هنوز نتونستم كاشف به عمل بيارم!!! خبرهاي بعدي در اولين فرصت پ.ن:يادم رفت چي ميخواستم بگم پ.ن:به مردي وفا نمودم و او پشت پا زد به عشق و اميدم هرچه دادم به او حلالش باد غير از آن دل كه مفت بخشيدم دل من كودكي سبك سر بود خود ندانم چگونه رامش كرد او كه مي گفت "دوستت دارم" پس چرا زهرِِ غم به جامش كرد اگر از شهر آتشين لب من جرعه اي نوش كرد و شد مست حسرتم نيست زآنكه اين لب را بوسه هاي نداده بسيار است ز آنچه دادم به او مرا غم نيست حسرت و اضطراب و ماتم نيست غير از آن دل كه پُر نشد جايش به خدا چيز ديگرم كم نيست وارد دانشگاه كه ميشم انگار اومدم تو يه پارتي...دخترا همه شينون كرده با آخرين قلم آرايش...پسرا همه انگار با آخرين پرواز از پيش اديسون اومدن...اصلا انگار ديگه دوست ندارم پام رو تو اين محيط بذارم زيادي به ابتذال كشيده شده...والا ما هم آرايش مي كرديم...ما هم مقنعمون وسط سرمون بود اما ديگه انقدر جلف و سبك نبوديم...همچين يكم اُبُهت خودمون رو حفظ مي كرديم...به شدت بد مي خندن، خنده هاي زننده ايي كه منه دختر چندشم ميشه...هنوز پام رو تو سلف نذاشتم دختره مي پره روم كه خانم شما ابروتون رو كجا تَتو كردين؟!!! من هنوز تو عالم خودمم اول يكم مبهوت نگاهش مي كنم بعد ميگم تَتو نيست...راهم رو ميكشم و ميرم...دوباره مياد و ميگه: آخه خيلي قشنگ مداد كشيدين فكر كردم تتو...ميشه به منم ياد بدين...يه نگاه از بالا تا پايين بهش مي كنم و ميگم اينجا؟!!! خودش راهش رو مي كشه و ميره...دقيقا دو دقيقه بعدش يه دختره مياد ميگه: دختره- خانم شما ازدواج كردين؟ من- آره دختره- حتما دكتره؟ من- نه، كارگره دختره- اي واي!!!! چرا؟!!! حيف شما نيست كه زن يه كارگر شدين!!!! من- ديگه قسمتم همين بود دختره- آخه من يه برادر دارم مهندس مكانيكه داريم براش دنبال زن مي گيرديم از شما خوشم اومد براي همين سوال كردم من- حالا خيلي نگران نباش من از شوهرم مي تونم طلاق بگيرم اون طرف يه گروه امتحان ادبيات دارن گوش كردن به حرفاشون واقعا تاسف برنگيزه هنوز نميدونن نيما يوشيج تخلص علي اسفندياريه... الكي و بيخود داد ميزنن و من كه ديگه تحملم رو دارم از دست ميدم و دوست دارم دونه دونه صندليها رو تو حلقشون فرو كنم...چپ،چپ به همه نگاه مي كنم!!! واقعا كي زمان ما اينجوري بود اين دانشگاه...از ما شر و شيطون تر پيدا نميشد اما خدايش انتظامات دانشگاه جلوي پامون بلند ميشد و سلام مي كرد...الان وقتي باهاشون حرف ميزنيم فقط تاسف ميخورن از وضعي كه درست شده توي اين دانشگاه...يادش بخير بچه هايي كه ورودي 82 و 83 و84 بودن بهترين بچه هاي اين دانشگاه بودن...همه يه جورايي بزرگ و فهميده بودن...با هم حرف ميزديم، شوخي مي كرديم اما اينجوري چندش آور نبود حركاتمون...به جانه خودم پسره خشتك شلوارش زير زانوش بود...دخترا هنوز همكلاسي پسرشون وارد سلف نشده صف مي كشن براي سلام كردن!!! مسخره شده همه چيز!!! اون وقتا ما ماشين داشتيم،حميد ماشين داشت،يه چند نفر ديگه هم با ماشين ميومدن دانشگاه اما كي انقدر مزحك بوديم!!!مدام صداي دزدگير ماشين رو در ميارن با ماشين هزار بار از اين ور خيابون ميرن اونورش خنده بازاري براي خودش پ.ن:الان اينجا يه پيرزن 90 ساله نشسته و داره خاطرات تعريف مي كنه...فكر نكنين النازم!!!! پ.ن:اي جان، يادش بخير...حميد، امير، اميررضا، علي، مهدي...چه دوراني بود...همش شيطوني و سربه هوايي پ.ن:كسي جرات نداشت منو با اسم كوچيك صدا كنه همه خانم رشيدي مي گفتن...منظورم اين نيست كه با اسم كوچيك همديگه رو صدا زدن ايراد داره...احترامي كه به هم ميذاشتيم...نوع شخصيتمون اجازه نميداد به غير از اين باشيم...هههههههههههههههي من كه نميترسم از گفتن لحظه لحظه ي خودم...نميترسم از قضاوت اشتباه آدمها...به نظرت چرا يه جاهايي همش خودم رو سانسور مي كنم و نميذارم كه نشون بده اون خودِ واقعيش رو!!! چرا مدام زير لب به خودم نهيب ميزنم و سعي مي كنم نديده بگيرم همه ي آزارهاي دور و برم رو!!!! اصلا انگار خودم رو نميشناسم...گنگ و نا مفهوم شدم براي خودم و سخت كنار ميام با افكارم...مدام با يه چماق بالاي سرشون راه ميرم و اجازه ي نفس كشيدن بهشون نميدم...انگارهاي ناراحت كننده...خيالهاي رويا گونه ايي كه پُر شدم ازشون...همش احساس گناه از اشتباه نكرده...ترس از راه نرفته...يه كلمه يه واژه كافيه تا پرتاب بشم تو يه روياي دور...رويايي كه گاهي اوقات به خنده وادارم ميكنه گاهي به گريه...گاهي نگرانم مي كنه گاهي پر از احساس لذت...دلم ميخواد الان بگم تمام نگفته هاي درونم رو...بگم و راحت بشم از اين بار كلمه هايي كه روز به روز بيشتر سنگين ميشن...نميذارم يادم بره شادي صدات رو از گفتن حرفهاي پنهوني و يواشكي...نميذارم فراموشم بشه تمام بهانه هاي شبانم براي در آغوش داشتنت...نميذارم فراموشم بشه لذت لمس تنت...نميذارم فراموشم بشه لذت شنيدن اسمم از زبونت...نميذارم، نميذارم هيچي، هيچي فراموشم بشه... همين لحظه ها سالهام رو ساختن... دلم ميخواد نذارم هيچي آزارم بده و بيرونم بياره از اين پيله ي شادي كه تازگيها به دورم تنيده شده...نميدونم دارم خودم رو گول ميزنم يا واقعا اين احساس وجود داره، و داره تو تمام تار و پود وجودم رخنه مي كنه...چقدر خوشم مياد از اينكه شب و روز رو با همين خيال سر كنم و منتظر موج بعدي بشينم تا دوباره عاشق ترم كنه و طولاني تر كنه بودنت رو برام...هميشه فكر مي كردم چه اهميتي داره كه كسي باشه كه تو بتوني بهش تكيه كني و پنهاني ترين لايه هاي خودت رو آروم، آروم نشونش بدي و منتظر باشي تا خوشحالي رو تو صورتش ببيني!!!...اما الان كه دارم تجربش مي كنم تازه مي فهمم چقدر لذت بخشه مزه مزه كردن اين شيريني و دوست داري تا اون تهش بري و نذاري كسي اين خوشي رو از دستت بگيره...چقدر عطش دارم براي دوباره ديدنت و سخت و محكم به آغوش كشيدنت...چه نقشه هايي رو تو ذهنم مدام بالا و پايين مي كنم و همش براي خودم شادي مي كنم؛ انگار كه تو دلم يكي نشسته و قلقلكم ميده!!!...انگارهاي گاه گاه من براي هميشه داشتن تو!!! شاديهاي كودكانه ام براي شنيدن حرفهاي محبت آميز تو!!! همه ي اينها باعث ميشه يه حس خوب ريشه بدونه زير پوستم و شادم كنه و همراهم بالا و پايين بپره... عادت... عادت ميدهم دلم را به تنهايي...عادت مي كنم به تنها زيستن...عادت مي كنم كه فراموشم شود ساعتهاي زيباي باهم بودنمان را...عادت مي كنم كه فراموشم شود بوسه هاي طولاني نيمه شبهاي مهتابيمان...عادت ميدهم چشمم را به كمتر باريدن و بيشتر بسته بودن...عادت ميدهم ديوارها را به جاي خالي عكسهايت...مي گيرم عادت گرم بودن دستانم رو در اثر لمس دستان تو...بايد كه فراموشم شود عادت در آغوش كشيدنت رو در هنگام خواب...حالا من عادت كرده ام به نبودن همه ي عادتهاي بودن تو...اما نميدونم چرا عادت نمي كنم به تكرار نكردن همه ي اين عادتها... پ.ن:اين پست هيچ مخاطب خاصي نداشت شايد هم داشت، نميدونم!! پ.ن:اين پست فقط هذيانهاي ذهن پُر آشوب من بود پ.ن:دوست دارم دوست دارم...دوست دارم دوست دارم...قد تموم آدمها...قد تموم عاشقا...دل بردي و پنهون شدي...از من چرا اي بي وفا...از من چرا از من چرا...عاشق شدم عاشق شدم...از چشم من پنهون نشو...تنها شدم تنها شدم....تنها نرو تنها نرو...پر مي كشي تا آسمون...من خسته ي بي بال و پر...روزي كه برگردي دگر از من نمي بيني اثر...دوست دارم دوست دارم...قد تموم آدمها...قد تموم عاشقا...من مثل ابر رهگذر...مي بارم از شب تا سحر...دريا نمي گيره نشون...از قطره هاي دربه در...دوست دارم دوست دارم...دوست دارم دوست دارم...عاشق شدم عاشق شدم...از چشم من پنهون نشو...تنها شدم تنها شدم...تنها نرو تنها نرو... پ.ن:اين آهنگيه كه تيكه تيكه كرده منو و دست از سرم بر نميداره... پ.ن:و اصلا هم شكست عشقي و پشقي و از اين حرفا نخوردم بيخود به دلتون صابون نزنيد!!!! پ.ن: افتاد بددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددم مییییییییییییییییییییییییییاد از خودم درد دارم یه عالمه درد دارم پ.ن: دیشب انقدر عصبی بودم که تشنج گرفتم و کارم به بیمارستان کشید اما همش الکی بود مقصر همه چیز خودمم لعنت به من. همش فکر می کنم دارم از دست میدم اون چیزی رو که به خاطرش این همه زحمت کشیدم و حرفهای جورواجور شنیدم...داره خراب میشه و من هیچ کاری نمیتونم بکنم...فقط نشستم و نگاه می کنم... پ.ن:امروز صبح شنیدن صدای فریدون با اون آهنگ محشرش حسابی دیوونم کرد... پ.ن:حالم خوب نیست پس... رو تخت دراز كشيده و غلط ميزنه از اين ور به اون ور...ذهنش پر از فكرهاي خوب و بده...مدام به ساعت نگاه مي كنه...بالاخره حوصلش سر ميره و خودش عقربه ي ساعت رو ميذاره روي 9 و بلند ميشه...يه راست ميره توي حمام و دوش رو با فشار زياد باز مي كنه...با حسرت به اندامش نگاه مي كنه و حوله رو دور خودش مي پيچه و مياد بيرون...روبه روي آينه نشسته و خودش رو نقاشي مي كنه تا فريبا تر بشه...سكسي ترين لباسي رو كه داره مي پوشه...مثل هميشه قهوه رو براي خودش توي فنجون ميريزه و يه نفس همش رو ميخوره عاشق تلخي قهوس...به ساعتي كه عقربش سر جاي خودش نيست نگاه مي كنه...هنوز يك ساعت ديگه وقت داره تا فكر كنه...اما مثل هميشه هيچ علاقه ايي به اين كار نداره...خودش رو مدام جلوي آينه ميرسونه تا از ظاهرش مطمئن بشه...عطر مورد علاقش رو بر ميداره و به تمام گوشه و كنار خونه ميزنه...دقيقا ساعت 11 زنگ خونه به صدا در مياد...از توي آيفون نگاه مي كنه و درب و باز مي كنه...خودش رو تو آغوش مرد رها مي كنه و غرق بوسش مي كنه...اين بار ديگه بي حوصله روي تخت غلط نميزنه...بدنش عرق كرده از گرماي مرد...لبهاش شعله ور از بوسه هاي مرد...اندامش رو لمس مي كنه و غرق لذت ميشه...مرد با كلافگي ميگه: نميخواي عكس اين مرديكه رو از جلوي چشمم برداري؟...زن با لبخند خودش رو ميندازه روي مرد...مرد حرفش يادش ميره و به عشق بازيش ادامه ميده...آروم با بدنهاي برهنه كنار هم خوابيدن...نميخواي از اين مردك جدا بشي؟...نه!!!...چرا نه؟....چون دوستم داره!!!...تو چي؟تو هم دوستش داري؟...تا تو هستي نه!!...ساعت 1 كه ميشه مرد آماده ي رفتن ميشه...يه بوسه ي طولاني و دربي كه بعد از رفتنش بسته ميشه...درب باز ميشه و هيكل خوش فرم مرد ظاهر ميشه...زن زير دوش حمام باز هم به اندامش نگاه مي كنه...ساعت 11 شبه و زن در آغوش مرد...سنگيني مرد روي روي خودش احساس مي كنه...مرد همسرش رو غرق بوسه مي كنه... اين روزها خيلي عصبي ام...بايد ساكت باشم و هيچي نگم...بايد صبر كنم و به زمان تكيه كنم...فقط همين... پ.ن:آخ كه چقدر اون شب لذت برم از اس ام اس هات پ.ن:الان بازم نامجو داره ميخونه: چونانت دوست ميدارم...كه گر روزي فراق افتد....................... پ.ن:ناگهان خاموشي خانه شكست ديو شب بانگ بر آورد كه آه! بس كن اي زن كه نترسم از تو دامنت رنگ گناهست، گناه به جون خودمان و كُل جد و آبادمان اگر ما يك كلمه رو از خودمان در بياوريم...همش عين حقيقته و يك كلمش الكي پلكي نيست چقدر دلم برات تنگ شده و مدام هواتو مي كنه...چقدر دلم تنگ شده براي سر روي شونه هات گذاشتن و آروم شدن...براي اون قلب مهربونت...براي دستهاي گرمت... پ.ن:اولين بار كه گفتن بايد نارنجك بخري گفتم: هاااااااااااااااااااااااااان؟؟!!!!!!!!!! تانك نميخواين؟؟ نارنجك ديگه چه جونوريه پ.ن:شما ميدونين اين دخترهاي تازه ازدواج كرده چرا انقدر شوهرم شوهرم مي كنن و حال منو به هم ميزنن؟!!! پ.ن:بند آخر مخاطب خاص داشت. شايد بارها و بارها بهت گفته باشم احساسم رو، اما اين بار شايد يه جور اعتراف براي خودمه!! براي اينكه يادم باشه تو اين تاريخ چي تو ذهنم بوده و بعدا يادم بياد و سعي كنم از ياد آوريش خوشحال بشم!! دوستي كه اولش شايد يه شوخي بود برام!! حتي فكرشم نمي كردم اون اس ام اس ها به اينجا كشيده بشه كه از تصور نبودنت وحشتم بشه و طفره برم از فكر كردن بهش!! شايد چون اولين بار بود ايدآل هام رو تو وجود يه نفر پيدا مي كردم و زيادي خوشحال بودم از اين اتفاق...از اخلاقهاي خاصت خوشم مي اومد و بيشتر دوست داشتم كشف كنم پيچ و خمهاي ذهنت رو!!! شايد بيشتر از يك ماه داشتم فكر مي كردم كه واقعا دوست دارم يا نه؟!!! ميخواستم به خودم ثابت كنم كه تحت تاثير دوست دارمهاي هر شبت نبوده اين احساسم!!! وقتي مطمئن شدم اون ميل رو برات فرستادم و فكر كنم خيلي واضح همه چيز رو برات توضيح دادم...اولين بار بود كه اينجوري يكي رو دوست داشتم و دلم نمي خواست برگردم به عقب!!! اما حالا بعد از اون هم آغوش شدنِ شايد لذت بخش، شايد هم اشتباه!!! نميدونم...اون فرصت 6 ماهه كه ميترسم بعد از اون ديگه نباشي و بازم من بمونم و هزارتا سوال بي جواب كه مجبورم يه جوابي براشون پيدا كنم!!! هزارتا فكر غلط كه فكر نكنم بتونم از پسشون بر بيام و تحمل كنم...بارها و بارها بهت گفتم كه جايي براي اشتباه كردن ندارم و بايد تمام اتفاقهايي كه ممكنه پيش بياد رو از قبل پيش بيني كنم!!! شايد هم اينها فقط ترسهاي درون منه و هيچ وقت به اينجا كشيده نشه!!! شايد اين خوابهاي آشفته ايي كه تقريبا همراه هميشگيم شدن باعث به وجود اومدن اين فكرهاي ناراحت كننده شدن!!! در هر صورت به شدت از شهريور مي ترسم و اصلا دوست ندارم كه به اين تندي زمان بگذره و وارد مرحله ايي بشم كه هيچ چيزش رو نمي تونم پيش بيني كنم و حسابي سردرگم ميشم!!! خيلي كم طاقت شدم و تو رو اذيت مي كنم با كارهام، با حرفام، با بچه بازيهام و بهانه هام!!! اما نميتونم به خودم حق ندم براي اين رفتارم و متهمت نكنم به كارهاي كرده و نكرده!!! باز شروع كردم خُود خوري رو!!! بازم مثل ديوونه ها روي تخت دراز مي كشم و يه كاغذ بزرگ رو خط خطي مي كنم و با خودم حرف ميزنم!!! آخرش هم مداد رو پرت مي كنم و كاغذ رو ريز ريز مي كنم و كتاب هزار بار خونده شده رو بر ميدارم و ميخونم!!! يعني نميخونم، فقط كلمات رو رَد مي كنم؛ فكرم براي خودش هزار جا سير مي كنه...بازم رو آوردم به نقاشي و هر شب يه سري خطوط كج و معوج رو كنار هم مي چينم و يه شكلي از توي اينها براي خودم در ميارم انگار كه اين جوري دوباره يادم مياد كجام و بايد چي كار كنم... اين بار انقدر به احساسم مطمئنم كه دارم تحمل مي كنم درد اين همه سنگي رو كه داره ميخوره به پاي لنگم...اين بار خيلي آرومم، كمتر بي تاب ميشم و بيشتر دل تنگ!!! اين بار از گريه هاي شبانه هيچ خبري نيست!!! اين بار بيشتر به مَنطِقم تكيه مي كنم و بيشتر از هميشه ازش كمك مي گيرم!!! اين بار انگار واقعا همه چيز با هميشه فرق داره و خيلي قابل لمس تر برام!!! ديدي انگار هي همش خالي ميشي و دوباره باز يه حس تجربه نشده رو انگار ميخواي تجربه كني!!! همش يه جورايي هيجان انگيز ميشه برات و دوست داري تموم نشه!!! شايد اون ته دلت اصلا نميخواي اون اتفاقي كه اين جور هيجتنش زير پوستت ريشه زده بيفته و خراب بشه تصور قشنگي كه ازش براي خودت ساختي!!! وقتي اصرار داري كه برات نا خوشاينده انگار واقعا هيچ رغبتي بهش نداري خيلي زود بهش ميرسي و نمي فهمي كه چطوري بافته شده به تار و پودت و نميتوني كه ازش دست بكشي!!! اين بار همش وول ولت ميشه كه بهش فكر كني و مرورش كني با خودت و خنده هاي عرض و طويل به خودت تحويل بدي و انگار كه يدفعه زير دلت خالي ميشه و تو همش خوشت مياد از اين حالت و بازم تكرارش مي كني...وحشتت ميشه از تكرار نشدنش، از دوباره تجربه نكردنش تا بتوني بادي به غب غب بندازي و بگي كه آره منم بلدم!!! منم تجربه دارم تو اين زمينه و دوتا پيرهن پاره كردم توش و خون دل خوردم براش!!! بعد هي روغن داغش رو بيشتر و بيشتر كني، ريز ريز بخندي و شيطنت كني!!! بعضي وقتا كه خوشحالم دوست دارم تو هم خوشحال باشي...همش حرفهاي خنده دار ميزنم، باهات شوخي مي كنم، اما تو انگار كه نه انگار آخرش كارم ميرسه به جيغ زدن و مثل ديوونه ها حرف زدن تا شايد يكم بتونم بشنوم صداي خندت رو!!! جالبه كه عادت كردم به اين اخلاقت و برام عادي شده برخوردات...وقتي ناراحت ميشي از دستم سعي مي كنم از دلت در بيارم اما تو دلم همش برعكس رفتارم حرف ميزنم!!! همش ميگم به درك كه ناراحت شدي! وقتي من ناراحت ميشم تو اصلا به روي خودت مياري!!! لج مي كنم با خودم و بيشتر دوست دارم حرص خودم رو در بيارم!!! پ.ن:چقدر بدم مياد از حسابداري، سر كار به هر بهانه ايي از زير كارها دَر ميرم و انجام نميدم...تازه كلي حق به جانب هم حرف ميزنم!!! پ.ن:واقعا چقدر بايد شانسم خوب باشه كه نمره ي امتحان پايان ترمم با خواهرم اشتباه بشه و استاد گرامي هم حاضر نشه يه نگاه به برگه ها بندازه و منه بيچاره بيفتم پ.ن:اين يه هفته كه مامان و بابام نبودن به اندازه ي يه كزت فعاليت از خودم ول دادم و كار كردم...شب براي نهار روز بعد غذا درست مي كردم...ظهر كه مي اومدم خونه ظرفها رو مي شستم و خونه رو تميز مي كردم...از اونجايي كه خواهر محترم بنده خودش به اندازه ي يه لشكر آدم دردسر داره و نميشه هم بهش چيزي بگم!!! كارهام دو برابر ميشد...و بسيار دلتنگ مادر عزيز گشتيم پ.ن:بند دوم مخاطب خاص داشت...لطفا سوء برداشت نشه!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
...دقايقي بعد گيسو كَنان و شيون كُنان به خودم فحش ميدم كه خاك بر سرت ديدي خودت با دست خودت بختت رو بستي![]()
آنسان که برگ
- آن اتفاق زرد -
میافتد
افتاد
آنسان که مرگ
- آن اتفاق سرد -
میافتد
اما
او سبز بود و گرم که
افتاد
. از روزي كه ما خودمان را مي گوييم تك و تنها و چون با كلاس شديم خودمان را جمع مي بنديم...وارد اين شركت(كارخانه) شديم و سمت كمك حسابدار را به وسيله ي يك ستاره بر روي سينيمان به اين جانبان دادند و ما را بسيار ذوق زده كردند كلي براي خودمان معروف شديم
...و از نشانه هايش اين است كه روز دوم براي همه سوال شده بود كه اين خانوم خوشكله كيه كه اين گونه خرامان و هلو وار وارد ميشود و محل سگ هم به هيچ احدي نميگذارد و انقدر پرو است كه به مدير عامل كارخانه هم سلام نمي كند و انگار نه انگار كه اين بدبخت صاحب اين تشكيلات است...و عاقبت يك روز خود جناب مدير آمد و به ما سلام كرد و خوش آمد گفت و بعد از چند دقيقه از طرف اين جانبان مرخص شد
...و ما بعدا متوجه شديم كه اين مدير خنگولك از اين كار ما بسيار خوششان آمده و قصد دارد با ما ارتباط مشروع برقرار كند...و ما بيشتر به اين نظريه ي خودمان مطمئن شديم و ايمان آورديم كه هرچقدر به اين برادران عزيز بيشتر كم محلي بنماييم بيشتر مجذوبمان مي شوند
. تازه ترش روزي كه داشتيم حقوق گارگران بينوا را مي داديم آنها ما را خانوم مهندس خطاب مي كردند و باعث ايجاد شعف فراوان در ما مي گرديدند و اين بود كه ما باورمان شد كه مهندس هستيم و داشتيم به اين فكر مي كرديم كه اگر مهندس شدن به اين الكي هاست بگذار دكتر شدن را نيز امتحان كنيم ببينيم آيا آن هم بهمان تا اين اندازه برازنده است يا بهتر است خيلي به فكرش نباشيم
...تازه ترش از وقتي كه وارد اين كارخانه شديم يك بار هم از كارت سوخت خودمان استفاده نكرديم و همش بنزين مجاني گيرمان مي آيد و كلي خوشحال ميشويم و قصد داريم بنزينها را در بازار سياه به فروش برسانيم و پولدار شويم
. در آخر اينكه ما كلي براي خودمان انجا جولان ميدهيم و تازه ليوان مخصوص به خود داريم و حق داريم در محا كارمان چيپس و پفيلا ميل بنماييم و تازه همه از اين كار ما رضايت كامل دارند چون خودشان هم ميخورند. يه بار كه ما بر اثر بي دقتي جريمه شديم و مجبورمان كردند روز بعد شيريني بخريم(مشهديها به نون خامه ايي ميگن نارنجك
) جناب مدير عامل از خودشون عشق ول داده بودند و فرموده بودند كه خدايي نكرده اين خانوم كه ازدواج نكرده اند و علت شيريني آوردن كه انشا الله چيز ديگري است
كُپل بد تركيب...و اين بود ماجراي باكلاس شدن ما كه به رشته ي تحرير در آورديم تا شما هم به ما افتخار كنيد و از دوستي با ما به خود بباليد
.
!!! و اون موقع بود كه كاشف به عمل آورديم كه يعني نون خامه ايي!!!!
.اين ترم آخري گوشت تنم آدم رو آب مي كنن![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


