من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه
من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من
وقتي خيلي خستم، خيلي بي حوصله و كسلم ناخودآگاه ياد تمام اتفاقهاي خوب و بد...دور و نزديك ميفتم و غصم مي گيره براي تنهايي خودم...اما انگار كه اين تنهايي غنيمته برام!!! تا فكر كنم و تصميم بگيرم و يادم بيارم كجاي كار رو اشتباه كردم و كجا پام لغزيده و ناشيانه عمل كردم...همين فكرها كافيه تا غرق بشم تو يه دنياي ديگه كه هيچ كس رو ياراي فهم اون نيست...فقط خودمم كه مي فهمم چرا گاهي ميخندم يا هنوز خندم تموم نشده اشكهام سرازير ميشن!!! چرا بعضي وقتا داغ ميشم و يه وقتايي انگار دارن قلقلكم ميدن ريز ريز و يواشكي خنده هايي شيطنت آميز تحويل خودم و اوني كه به خنده وادارم كرده ميدم...خيلي سعي مي كنم ذهنم رو تهي از هر فكري بكنم و چند لحظه ايي رو بدون هيچ هياهويي، بدون ترس از اشتباه، بگذرونم!!! اما انگار فكر نكردن هم خودش نياز به فكر كردن درباره ي فكر نكردن داره؛ پس منصرف ميشم از اين كار و پناه ميارم به همون افكار قاطي و شلوغ!! اما انگار بايد هميشه خودم رو متهم هر دادگاهي بكنم...با تمام توانم اصرار دارم خودم رو گناهكار جلوه بدم و سعي دارم تبرئه كنم خودم رو از اتهامهايي كه خودم بهش نسبت دادم!!! براي خودم از يه اتفاق يا يه حرف ساده يه تَوَهُم بزرگ درست مي كنم و از دست كسي كه شايد بدون غرض اون حرف يا حركت رو انجام داده به قدري عصباني ميشم كه دلم ميخواد تيكه تيكش كنم و باز هم از اينكه نميتونم دفاعي از خودم بكنم لجم مي گيره و گريه مجالي براي ادامه ي فكر نميذاره و نا خودآگاه سرازير ميشه و ميشوره تمام عصبانيتم رو!!! بازم ميرسم به همون پله ي اول، همون پله ايي كه كودكانه ميخواستم از وسط به آخرش برسم اما...اين ياد توئه كه به زور نه بلكه به دلخواه خودم تو ذهنم پرسه ميزنه و پرو بال ميده به روياهام...رويايي كه تا اون لحظه از غرق شدن بدون غريق نجاتش واهمه داشتم...اين بار بازم تويي كه دستم رو مي گيري و از تنهايي كه چنبره زده دورم بيرونم مي كشي...پر پروازم ميشي و پابه پام مياي و گله و شكايتي نمي كني!!! همش هي همش يادم مياد،يادم مياد و نميتونم جلوي خوشحاليم رو بگيرم و ناخودآگاه خندم مي گيره! خندم مي گيره به بي حواسيت!!! به سربه هوا بودنت!!! به اينكه يكم توجه نمي كني به چيزهايي كه ميگم!!! فقط انگار بايد جواب بدي!! يادته چندبار گفتم هروقت گفتم نكن محل نذار و به كاري كه مي كني ادامه بده؟!!! اگه منو ول كنن وقتي بهم ميگن سلام هم ميگم نكن!!!! اما....حالا...براي بعضي از جوابهات قيافت رو تصور مي كنم و خنده مي گيره!!! اينكه اگه بودي چقدر حرص ميخوردي از اين كارهام...از بلند خنديدنم...از نبستن شالم...از آرايش تندم...هيييييييييييييي اين روزها شادم، دليلش رو هم نميدونم! تا حالا هيچ اتفاقي نتونسته ناراحتم كنه...حتي اگه عصباني بشم هم ميخندم!!! اصلا خُل نبودم به طور كل نابود شدم!!!... چند روز پيش وقتي ميخواستم سوار سرويس بشم از اونجا كه تعداد آدمهايي كه با اين سرويس ميان روز به روز زيادتر ميشه و تا الان كه به 6 نفر افزايش پيدا كرده و تنها آدم لاغر تو اون جمع منم و فقط يه مرد تو اين جمع هست كه مدير امور مالي نيز مي باشد و از اونجا كه جا نبود بايد دو نفر جلو مي نشستن و باز هم از اونجا كه من مثل هميشه خوش شانسيم همچين بالا و پايين مي پريد قرعه فال به نام منه ديوانه زدند شد و من با جناب آقاي مو قشنگ(موهاش كلاه گيسه) جلو نشستم بماند كه چه جوري آنچنان از تمام استعدادهام ياري گرفتم تا حتي مانتوم با گوشه ي لباسش برخورد نكنه پ.ن:بسيار لذت بردم از هنر خودم، چون حتي لباسهامون هم به هم برخورد نكرد!!! پ.ن:فكر كنم استخدام شدن تو اين كارخونه ديگه رو شاخشه پ.ن:بايد عرض كنم كه سرويس نام برده يه دستگاه پرايد است... پ.ن:بند دوم مخاطب خاص داشت پ.ن:به سوي تو...به شوق روي تو... به طَرف كوي تو...سپيده دَم آيم مگر تورا جويم...بگو كجايي؟ نشان تو گه از زمين گاهي ز آسمان جويم ببين چه بي پروا ره تو مي پويم بگو كجايي!! كي رود رخ ماهت از نظرم به غير نامت نيم ساعته زل زدم به اين صفحه ي سفيد اما هيچي براي گفتن پيدا نمي كنم...انگار حرف زدن يادم رفته!! سخت شده برام كنار هم گذاشتن كلمه ها...پيوند زدنشون به هم و جمله كردنشون... بي خيال،ولِ ول، كاملا الاف دراز كشيدم و يه آهنگ مكش مرگ ما هم گذاشتم هرازگاهي يه قِري هم به كمرم همين جور كه خوابيدم ميدم. هرچي مغزم رو بالا و پايين مي كنم هيچي توش نيست كه بخواد حداقل يكم سرگرمم كنه، دلم يه نخ سيگار مي خواد هوس كردم دودش رو ببينم كه همينجوري پيچ پيچي ميره بالا؛ چقدر خوب ميشد اگه مي تونستم اينجوري برم بالا و با كله بيام پايين! احتمالا بايد يكم هيجان انگيز باشه! حتما يه بار امتحان مي كنم. يكم كه ميگذره انگار يخ مغزم آب ميشه، فكر كنم زير سر گرماي سيگاره، شعور نداره!! يكي ميزنم تو سرش يه فحش درست درمون هم بهش ميدم؛ ميزنه زير گريه.حوصله ي لوس بازي ندارم پرتش مي كنم از پنجره بيرون!!! بووووووووووووووم، عجب صدايي داد، دلم خواست دوباره پرتش كنم!! اما حيف كه دلم فقط يه نخ خواسته بود از اين به بعد دوتا درخواست مي كنم.كي به كيه تو اين دنيايي كه سك صاحبش رو نميشناسه دو نخ سيگار كه ديگه ارزش اين حرفا رو نداره تازه وقتي كه باعث ميشه من خوش خوشانم بشه... "من" فقط نگاه مي كند..."من" اصلا حرف نميزند..."من" هيچ چيز را نمي بيند..."من" راه نميرود..."من" نميشنود..."من" فقط يك خيال است..."من" فقط يك روياست..."من" نورهايي مي بيند..."من" فقط تصور مي كند..."من" يك خر نجيب داشت..."من" يك گلدان كاكتوس داشت..."من" به جاي ماهي كوسه در هفت سين مي گذاشت..."من" فقط مي خنديد..."من" به چه چيز مي خنديد؟..."من" تنها آوازي كه دوست داشت آواز كلاغ بود..."من" حتي خودش هم نبود..."من" چه كسي بود؟..."من" زاده ي قرنها خودخواهي بود... پ.ن:الان بسيار بسيار نياز داريم به ياري سبز شما...بنياد امور وبلاگهاي خاص پ.ن:به نظر شما خيلي معلومه كه يكم خل و چل شدم؟ پ.ن:از اونجا كه نميدونم از كجا يه چوب اومده و خورده تو مَلاجم يكم فقط يكم حرف گوش كن شدم...يكي از نشونه هاش هم اينه كه كمتر آرايش مي كنم...نيست قبلا خيلي آرايش مي كردم براي همين كمش كردم!!! اينم بگم كه اصلا از اين حالت خوشم نمياد اما خوب ديگه بچه ي خوبي شدن هزينه داره ديگه!!! پ.ن:بايد رفت...اما تا كجا؟ تا جايي كه اثري از تو نماند تا جايي كه نه ياد من باشد نه ياد تو، نه جسم من باشد نه جسم تو و آنجا فقط ميعادگاه ديدار روح هايمان است. نه اينكه بخوام بگم ديگه دوستت ندارم...نه اينكه يادم رفته باشه تمام خوبيهات...نه اينكه ديگه نخوام باهات باشم و حرفم رو پس بگيرم...نه!! هيچ كدوم از اينها نيست! نميدونم چه جوري بايد بگم!!! ديگه نميتونم مثل گذشته بي پروا و ديوانه وار عاشقي كنم و چشمم رو روي تمام حقايق ببندم...ديگه نميتونم چشمم رو ببندم با تمام وجودم فريادت كنم و انگار كنم كه دوستت دارم...كاشكي مي تونستم اينها رو مستقيم به خودت بگم تا ديگه براي فرداها نقشه نكشي و منو زياد توي آرزوهات سهيم نكني!!! ديگه نميتونم مثل گذشته ها محكم به آغوش بكشمت و غرق بوست كنم!! يه روز بهت ميگم قبل از اينكه دير بشه...ميگم چرا ديگه نميتونم مهمون اين خونه ي پر از خونت كنم... آغوش گرم تو، اون همه بي تفاوتي من، بوسه هاي خيس تو، عذاب تمام نشدني من، همشون گذشتن و هنوز نفهميدم اون روز توي اون خونه من چي كار مي كردم!!! انگار بايد مي اومدم تا شايد جبران كنم خطاي نكرده رو...عذاب بيشتر خودمو...بازم اين عادت مزخرف ول كنم نيست...بازم دارم ناديده مي گيرم خودمو...بازم دارم ميگذرم از تمام چيزهايي كه آزارم ميدن...باز دارم لِه مي كنم خودمو...ميدونم يه جايي بالاخره تكميل ميشم و طغيان مي كنم...اما دوسش دارم خيلي زياد اينو مطمئنم... تو اين چند روزي كه گذشت همش درگير مراسم هفت پدر دوستم بودم، باورم نميشه كه مرده و نيست!! بيچاره سميه هيچي ازش نمونده...از اين به بعد بايد بيشتر باهاش باشيم و دورش رو بگيريم!!.......هر روز منتظرم تلفن زنگ بخوره و خبر مرگ مادربزرگم رو بدن؛ وقتي بعد از يك سال ديدمش انقدر جا خوردم كه نتونستم جلوي ريختن اشكهام رو بگيرم و خودم رو تو بغل عمم پرت نكنم...نميدونست من كيم!! پ.ن:بند دوم مخاطب خاص داشت پ.ن:كسي ميدونه من چرا يه مدته از ديدن قيافه ي كتاب هم حالم بهم ميخوره؟!!! كفرم در مياد از اين حالت اما فكر نكنم بتونم كاري براي بهبود اوضاع بكنم!!!! پ.ن:بعضي وقتا خودم از قيافه ي خشانت بار خودم خندم مي گيره؟ الكي الكي پاچه مي گيرم...انقدر خوش خوشانم ميشه از اين كار پ.ن:خراب راه من نشو که رفتني ترين منم پ.ن:شعر رو از وبلاگ آرايه كش رفتم... به نام خدا هستم، امسال عید فکر می کردم خیلی به من خوش خواهد گذشت اما خوب بعد از هر خنده احتمالا گریه ایی هم هست و من نباید خیلی خودم را سرزنش کنم!!! چند روز اول عید رو که مخاطب خاصمان به طرز زیبایی خراب کرد و بسیار زیاد اعصابمان را بهم ریخت از ۳ فروردین به بعد وقتی رفتیم و مادربزرگمان را در آن وضعیت دیدیم بسیار اشک ریختیم و غصه خوردیم روز ۴ خبر فوت مادر شوهر خاله یمان را دادند و ما هم که مامور نگهداری از بچه های خالیمان شدیم تا در آن هاگیر واگیر جیغ و گریه نمانند!!! روز ۷ و ۸ هم عروسی پسر عمه یمان بود و ما بسیار بسیار از خود رقص ول دادیم به طوری که تا دو روز بعد پاهایمان توان راه رفتن نداشتند!!! در راه برگشت از اهواز نزدیک بود له بشویم که احتمالا به خیر گذشت و فقط خسارتی چند به ماشین وارد شد و ما جون سالم به در بردیم...و دیروز هم که به مشهد وارد شدیم خبر فوت پدر دوسته عزیزمان ما را سوگوار نمود و ما همین الان از پیش دوستمان تشریف آورده ایم و به سلامتی این دو روز رو هم مهمان قبرستون هستیم...این بود گزارشی از نوروز ۸۷...سالی که نکوست از بهارش پیداست پ.ن:چه لذتی داشت لمس تنت...خسیس زبونت روی بدن من... پ.ن:همین دیگه فعلا چیزی ندارم امسال هم تموم شد...با همه ي خوبي ها و بديهاش...با همه ي تلخيها و شاديهاش...اتفاقهاي زيادي برام توي سال86 افتاد كه خيليهاشون واقعا برام تجربه شدن و خيليهاشون بازم به نابوي كشوندنم...يه دوست خوب پيدا كردم...دوستي كه فكر كنم حالا حالاها با هم باشيم...يه رابطه ي آروم و بي دردسر...بدون تشنج... نوروز امسال مثل هميشه تهرانم و كنار كسايي كه دوستشون دارم، با هزارتا آرزو وارد سال جديد ميشم...هزار جور عهد و پيمان جديد با خودم مي بندم و سعي مي كنم به همشون عمل كنم... سسسسسسسسسسسسسسسسسسا نو مبارككككككككككككككككككككككككككككككككككك پ.ن:هر چند كه از گفتن اين جمله بدم مياد پ.ن: تو را به راستي،
و مدام اين همكارهاي ارازل تر از خودم صدام مي زدن و مجبور ميشدم كلم رو برگردونم به عقب و هرهرهر بخندم به كارهاشون...جالب اينجاست كه اصلا هم اتفاق خنده داري نيفتاده بود![]()
![]()
![]()
![]()
که ماندني ترين توئي شکستني ترين منم...!
خراب راه من نشو که نقش من بر آب شد...
تو تا ستاره ساختي...حريم من خراب شد
خراب راه من نشو که من هميشه خسته ام
تو تا سپيده قد بکش...نبين که دل شکسته ام ...
ستاره تا ستاره تو...يه حرف عاشقانه تو...
شکسته آشيانه من...ضيافت شبانه تو
خراب راه من نشو که راه من مصيبته...!
ميان راه مانده ام شکست من حقيقته
خراب راه من نشو خراب آهنگ تو ام...
تو ماه دلگير مني...منم که دلتنگ تو ام
خراب را من نشو...تو پر بکش از اين قفس
براي من يه عادته نفس بدون همنفس...!!!
ستاره تا ستاره تو...يه حرف عاشقانه تو...
شکسته آشيانه من...ضيافت شبانه تو
.
![]()
تو را به رستخيز
مرا خراب کن!
که رستگاري و درستکاري دلم
به دستکاري همين غم شبانه بسته است
که فتح آشکار من
به اين شکست هاي بي بهانه بسته است
| Design By : Night Skin |


