من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه
من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من
يه وقتايي كه زياد مياي تو فكرم...زياد ميخواي كه بهت فكر كنم...تازه اون موقع يادم مياد چقدر دوست داشتم و نميخواستم هيچ جاي ديگه ايي باشم بجز كنار تو...اما خوب نشد!!! يعني بذار راستش رو بگم!!! نخواستم...يعني نه اينكه نخواستم...فكر كردم تو ديگه نميخواي...براي همين منم نخواستم...بيشتر از اين نتونستم غرورم رو له كنم و به روي خودم نيارم!!...اما حالا شايد پشيمونم!! يا شايد بازم دلم هواي نفسهاي تند و هوس آلودت رو كرده!!! در هر صورت هرچي كه هست بهتره همين جا دفن بشه و بيشتر از اين با و پر نگيره... يه وقتايي ديدي انگار يه هاله ايي از غم صورتت رو پوشونده اما اصرار داري انكارش كني و مدام بيخودي ميخندي!! باور كن هنوز نميدونم چه مرگم شده؟ همش احساس خستگي مي كنم...مگه نگفتي هستي؟ پس كي آخه؟ داره دير ميشه...تا كي بايد منتظر بمونم؟ كي قراره گلستان بشه جهنم من؟ كي قراره بدَمي در صور و بيدار كني و به آخرتم ببري؟... بد شانسي مي دونين چيه؟ حتما هم شنيدين ميگن همه رو برق اديسون مي گيره ما رو چراغ نفتي(يه چيز بي ادبي ديگه هم ميگن كه...) راننده ي سرويس شركت كه جوانيست 28 ساله از اهالي نميدونم كدوم روستا كه فقط سه روز مسئول رسوندن من بود يه دل نه صد دل عاشقم شده بود!!!!!!!!!!!!!!! روزي كه بهم گفت داشتم از خنده منفجر مي شدم...واقعا خيلي بده خندت بگيره و نتوني بخندي...همچين صورتم باد گرده بود و هي مي خواستم پخي بزنم زير خنده اما دلم براش مي سوخت...بيچاره رفته بود به خاطر من يه سي دي مثلا دمبل ديمبلي زده بود كه تو ماشين بذاره!!! از اونجايي هم كه اصلا لهجه نداشت و فارسي رو خووووووووووووووب حرف ميزد پ.ن:مدير مالي شركت يه آقاييه بسيار زيبا و خوش تيپ كه همش وول وولم ميشه برم و ازش سوال بپرسم...حال مي كنم اونم گير ميده بهم و هر كاري رو ميگه صد بار انجام بدم و مدام ميگه خانم رشيدي تشريف بيارين اين چكها رو ثبت كنين!!! پ.ن:از كار حسابداري خوشم نمياد، خيلي كسل كنندس...تازشم دوست ندارم هر روز صبح بلندشم و برم سركار...دوست دارم يه كاري باشه كه ماله خودم باشه...انقده حرصم مي گيره وقتي بهم ميگن اين رو ببره بده خانم فلاني فكس كنه!!!...تو دلم هرچي فحش بلدم بهشون ميدم...انگار من منشيم پ.ن:خواهرم رو تو خيابون به عنوان بد حجاب گرفته بودن...بيچاره تو كلانتري 3 بار غش كرده از ترس... از اون به بعد مامانم همش گير ميده هرجا ميخواين برين حق ندارين پياده برين فقط بايد ماشين رو ببرين!!!... پ.ن: واژه واژه از طرف احسانه دعوت شدم به بازی کتابهای خونده شده و نصفه خونده شده: اولین کتابی که خوندم پنجره ی فهیمه رحیمی بود!!! بعدیش اتوبوس نسرین ثامنی...بهد یه عالمه رمان عشقی که عمرا اسم نویسندشون یادم نمیاد: الهه ی ناز- گستره ی محبت- بامدادخمار- چه کسی پنیر مرا برداشته- قورباغه را قورت نده(که تا عمر دارم خودمو فحش میدم به۸ خاطر خوندنش!!)- سپیده ی عشق- دل سپردگان- ربه کا- جین ایر- بینوایان- دن کیشوت- داستانهای کوتاه رومی- همه ی کتابهای مودب پور(شیرین- پریچهر-گندم-رکسانا- یلدا) و خیلی کتاب دیگه که اسمشون یادم نمیاد!!! اما کتابهایی که خیلی دوستشون دارم: به سوی آرمانشهر زن(مرجان اسعد)- مجموعه ی بهترینهای جبران خلیل جبران- زندگی در پیش رو(رومن گاری)- عقاید یک دلقک(هاینریش بل)- خداحافظ گاری کوپر(رومن گاری)- محاکمه(کافکا). تنها کتابی رو هم که نخوندم یعنی تا نصفه خوندم ریشه های آسمان اثر رومن گاری بود که نمیدونم چرا حوصله ی خوندنش رو اصلا ندارم... *بعضی وقتا که یاد اون موقع ها میفتم که چه کتابهایی می خوندم . چقدر هم گریه می کردم آخرش خندم می گیره...هیچ وقت یادم نمیرهتوی اتوبوس نشسته بودم داشتم میرفتم اهواز و کتاب شیرین مودب پور هم دستم بود و داشتم می خوندم، انقدر هرهر کرکر کردم که صندلی کناریم فکر کرد همچین بفهمی نفهمی یکم قاطی دارم پ.ن:نمیدونم کی رو دعوت کنم چون تا اونجا که خبر دارم همه دعوت شدن اما اگه کسی تا حالا دعوت نشده خودش بنویسه تا عقده ایی نشه پ.ن:یادمه یه کتابی بود که روی جلدش عکس یه ققنوس بود، این کتابه دو جلد داشت که هرکدومش۷۰۰ صفحه بود. دوتاشون رو توی یه روز خوندم!!! اما تا یک ساعت چشمام فقط سیاهی میدید همين الان آنچنان داستاني از خودم ول ميدم براتون كه كف كنيد: يه دختري بود چه دختري همش حيا و نجابت!!! ابرو داشت عين كتلت...سيبيل نگو چنگيزي...هر مدلي ميخواست دَر مي آورد از توي اين سيبيلهاش ديگه اين آخريها ميخواست مدل فشني بزنه كه خدا رو شكر جعفر آقايي كرد و اومد گرفتش...القصه اين جعفر آقا يه روز اين منيره خانوم رو مي بينه و يه دل نه صد دل عاشقش ميشه...و شب گير ميده به ننش كه من همين منيره جون رو ميخوام كه تو نجابت زبانزد خاص و عامه!!! ننش هم كه آرزوي داماد شدن پسرش رو داشته زنگ ميزنه به ننه ي منيره و قرار خواستگاري رو براي فردا بعدازظهر ميذاره...از اون طرف منيره شب نماز شكر به جا مياره كه تونسته نصف ديگه ي دينش رو به جا بياره!!! فرا ظهر ميره حمام و به خودش گلاب و عطر تي رز ميزنه و يه چادر گل گلي هم كه از مادر بزرگش بهش رسيده رو اتو ميزنه و ميزاره روي جا لباسي تا چروك نشه!!! عصر كه ميشه جعفر و ننش و باباش براي خواستگاري ميان!!! جعفر با صورت قرمز از شرم يه دسته گل گلايور دستش گرفته كه يه روبان صورتي هم بهش آويزون بوده...بعد از صحبت كردن درباره ي آب و هوا باباي جعفر گفت بريم سر اصل مطلب و مهريه و شيربها رو مشخص كردن و اجازه دادن دوتا كبوتر عاشق با هم دو كلمه حرف بزنن!!!...قرار عروسي رو هم گذاشتن براي دو هفته ي ديگه كه يه روز ميمون و خوب بوده!!! روز عروسي جعفر مياد دنبال منيره تا بره پيش زري خانوم آرايش گر محل تا زيبا و جادار و مطمئن بشه!!!(اينم بگم كه اين دوتا بهم محرم شده بودن والا عُمرا منيره جون با مرد نامحرم بيرون نمي رفت!!)...همين جور كه زري خانوم بند مينداخت به پشماي در هم تنيده شده ي منيره، و منيره هم كه از شرم صورتش سرخ شده بود همش به فكر اين بود كه چه خوب تونسته نجابتش رو حفظ كنه و بالاخره يه پسري اومد و مَردش شد!!!!...از اين به بعد ديگه مي تونست سرش رو جلوي همه بالا بگيره و بگه كه منم شووووووووور دارم و ديگه صاحب پيدا كردم!!! عصر جعفر مياد دنبالش و چادر گل گلي منره رو ميندازه سرش و سوار ماشين گل زده!!!(تزئين شده با تور سبز)ميشن و ميرن خونه ي جعفر اينها كه عروسي اونجا بوده!!! ام كلثوم با دايره و دنبك شروع مي كنه يار مبارك باد رو خوندن و زنهاي محله هم چادر به سر دور عروس و داماد ميرقصن!!!...بعد از شام تقريبا تمام مهمونها ميرن و جعفر دست عروسش رو مي گيره و ميبره تو اتاقي كه براشون حجله رو آماده كرده بودن!!!...مادر منيره و جعفر پشت در مي مونن تا جعفر دستمال خوني رو بهشون نشون بده و هل هله و شادي بكنن و خدا رو شكر كنن كه دختر پاكي رو تحويل خونواده ي شوهر دادن!!!..... 9 ماه بعد: منيره با شكم بالا اومده منتظره تا جعفر از سر كار برگرده خونه و با هم ناهار بخورن و درباره ي بچه ي دوم با هم صحبت كنن!!! چون هردوشون معتقد بودن كه بچه ثمره ي يه زندگي پاك و خوبه!!!(حالا ديگه خودتون حساب كنيين چند هزار بچه قراره توليد بشه توي اين زندگي پاك و مطهر).... پ.ن:موهام رو پركلاغي رنگ كردم... پ.ن:من اگه نباشم كي واسه هميشه تو رو مي پرسته...كي برات مي ميره...كي نميشه خسته... كي تو رو ميذاره روي دوتا چشماش...كي اگه نباشي مي گيره نفسهاش... پ.ن:تلفن خونمون يه طرفه شده براي همين زياد خبري ازم نيست... پ.ن:همش منتظر عيدم...بي صبرانه...ديوانه وار... گذاشتمت كنار!!! احتمالا تو آب نمك!! براي روز مبادا...نشنيدي تا الان مگه!!! عادت كردم يه سري از آدمهاي اطرافم رو همين جوري نگه دارم چون ممكنه يه روزي به دردم بخورن...اين جوري نه دل كسي رو ميشكنم نه خودم رو عذاب ميدم و نه مجبورش مي كنم كه بر خلاف خواستش عمل كنه و حرص بخوره...مگه چند سال ديگه ميخوام عمر كنم كه به خودم سختي بدم!!! راه حل خوبيه براي خلاص شدن از شر آدمهايي كه حالا ممكنه يه روزي به كارت بيان...باور نداري امتحان كن!!! ساعت 4 بعداظهر بود و داشتم خسته و مرده بر مي گشتم خونه؛ منتظر تاكسي بودم و چشمام همه جا رو زرد ميديد كه يه پي كي برام بوق زد،اول محل نذاشتم و سوت بلبلي زدم اما بعد ديدم فايده نداره و حالا حالا ها قرار نيست تاكسي از اون حوالي رد بشه و منم رفتم نشستم عقب و تا خونه كلي سربه سرش گذاشتم و مسخرش كردم...بچه انقدر هيجان انگيزي شده بود كه ميخواست هر روز اون ساعت اونجا وايسه و منو برسونه خونه!!!! خاك بر سرم كنن هرچي جوجه تو اين شهره به من گير ميده!!! مي گفت مدير كالج دانشگاه فردوسيه!!!( اونم با 22 سال سن؟؟!!! منم خوب احتمالا بايد باور مي كردم)... دوست بيچارم بعد از زايمان افسردگي گرفته!!! من انقدر بهش مي خندم...خاك بر سرش يه ذره شعور مادري نداره و مدام به اين بچه فحش ميده!!!! انقد هم خوشگله پسرش...تازه چاق شده و عين توپ ميشه قلش داد از اين ور به اونور!!! پ.ن:فعلا گير دادم به محسن نامجو...يه بند داره ميخونه تو گوشم و بيچاره خسته هم نميشه پ.ن:دوست دارم يه چيزي بگم اما حيف كه نميشه... پ.ن:آخه كجاي من شبيه اين برده هاي سياه پوسته كه انقدر بايد بيچارگي بكشم!!! هااااااااااااااان... اي خداااااااااااااااااااااا....چيه جانم؟ بگو چي ميخواي!!! پ.ن:تا حالا آدمي به خل و چلي من جايي ديدين؟ پ.ن: از بيكاري نشستم پي نوشت مي نويسم... پ.ن: وقتي تو نيستي چند روز پیش همین جور که داشتم به کارهام میرسیدم یه فکر مسخره تو کلم وول وول میخورد و هی خندم مینداخت و منم بیشتر بهش بال و پر میدادم...اون وسطا هم این مخاطب خاص نمیدونم چرا همش از این ور به اون ور می چرخید و حرص منو در می اورد!!! هنوز موندم کی بهش گفته بود بامزه ایی که مدام مزه پرونی می کرد!!! در آخر حوصله ی مان را سر برد و یک فحش جانانه بهشان دادیم و سر جایشان نشاندیم و به ادامه ی امور پرداختیم!!...به این فکر می کردم که من اگه حامله بشم چه جوری میشم؟!!خودم رو با شکم باد کرده و دست به کمر تصور می کردم و غش می کردم از خنده(اینجاست که میگن خودگویی و خود خندی به به چه هنرمندی!!)...آخر هم نفهمیدم خوشحال میشم، ناراحت میشم،بدم میاد یا نه خوشم میاد از این حالت...و در اون آخر آخر هم یک سخن گرانبها به خودمان ول دادیم و به رتق و فتق امور پرداختیم!!! گلی گم کرده ام در باغ هستی...گلم پیدا شده،آن گل تو هستی راستش اینه که وقتی میگی من الان مال توام هرچی دوست داری بگو...نمیدونی چقدر خوشحالم می کنی...مثل بچه ها که با دیدن لبخند یاد تمام خواسته هاشون میفتن...همین جوری میشم دقیقا!!! اونوقته که دیگه هیچکس نمیتونه جلوی حرف زدنم رو بگیره و دوست دارم همین جوری حرف بزنم...تو همون حالتی که بهت میگم!!!معتاد شدم به اس ام اس های شبانه و اگه جوابی نگیرم تمام تنم درد می گیره...اووووووووووووف برای ایجاد رابطه ی عاطفی با زن بهمن مطمئن ترین روش آن است که به یاد داشته باشید او در این مورد نیز همچون موارد دیگر سرشار از تضاد و تناقض است.او به همه تعلق دارد و در عین حال به هیچ کس پایبند نیست.عشق او الهام بخش است اما کامل نیست.دختر متولد بهمن روحیه ایی آزاد منشانه دارد و وفاداریش به کسی که بتواند او را این گونه بپذیرد حد و مرز ندارد.یکی از خصوصیات جالب و خوشایند او برای شما این است که هیچ علاقه ایی به حساب بانکی شما ندارد ولی توقع دارد به گونه ایی برجسته باشید و مورد احترام دیگران قرار داشته باشید.از نظر او عشق جسمانی تا حد متعادل قابل قبول است نه آنکه در آن افراط شود.البته می تواند در این ضمینه خیلی پر شور و حرارت باشد.دارای فردیت بسیار قدرتمندی است و هر وقت بخواهد می تواند به تنهایی زندگی کند و حسابش را از دیگران جدا کند.ظاهر زن متولد بهمن کمی گیج کننده است. پ.ن:بند سوم مخاطب خاص داشت پ.ن:دونم از دست رفتم لازم به تذکر نیست!!! پ.ن:تازشم دفتر خاطرات من روش عکس گل داشت پ.ن:این فال رو هم نوشتم تا مقداری جلفی از خودم ول بدم و بگم که اووووووووووووووووووووه که واقعا راست بود اولين تماس اين بود: ازت خوشم مياد!!! همين يه كلمه 5 سال طول كشيد...بدون هيچ علاقه ايي فقط از روي عادت...فقط براي اينكه تجربه كنم و شايد خاصه اون سن و سال بود و بايد كه ميگذشت تا ياد بگيرم...شايد هم بايد كه مي بود تا به بقيه پُز ميدادم پسري كه آرزوي خيلي از دخترها بود با من دوسته...شايد هم تنها دليل موندم باهاش همين بود...خونشون روبه روي خونمون بود و پنجره هاي اتاقهامون روبه روي هم...من دوم راهنمايي بودم و اون پشت كنكور...سال بعدش شديم سه تا دختر كه با هم دوست بوديم و هممون هم با امير دوست بوديم!!!! خنده داره اما هر سه نفرمون با هم كنار مي اومديم چون باهم دوستهاي صميمي بوديم و باز هم همسايه بوديم و از بچگي با هم بوديم!! همون سال باباي من فهميد و من كنار رفتم از اين دوستي!!! اما خوب طبيعي بود كه خيلي زود دوباره شروع شد و روز از نو، روزي از نو...بعد از چهار سال من موندم و اون...بزرگتر شده بوديم اما هنوز بچه و كم تجربه و خام بوديم...من از اهواز رفتم تهران و همه چيز تموم شد...گاهي اوقات گذري ميديدمش و با يه سلام الكي سروتهش رو هم مي آوردم...تا اينكه 6 ماه پيش بهم خبر دادن كه خودكشي كرده!!!! دروغه اگه بگم ناراحت شدم اما يدفعه تمام اون روزها رو يادم آورد و باعث شد به مامانم كه گفت معتاد بوده دعوا كنم و بگم حالا كه مرده چرا پشت سرش حرف ميزني؟!! يه زماني تمام آرزوي من بود!!! دوستم مريم بهم زنگ زد و گفت...نوع گفتنش هم منو هلاك كرده: مريم- سلام...الي بگو كي مرده؟ من- من چميدونم...كي مرده؟ هرچي خاك اونه عمر من باشه!!! مريم- يكي از پسرايي كه ميشناختيم من- مهيار، محمود، نويد، ايمان،...(هركدومشون رو مي گفتم با يه نه بزرگ روبه رو ميشدم...ميخواستم بگم امير اما ميترسيدم از گفتنش) مريم- نه بابا، يكي كه خيلي ميشناختيش!!! من- خبر مرگت بگو ديگه مريم- امير من- امييييييييييييييييييييييييييييييييييير...آخي؛ چطوري؟ مريم- خودكشي كرده...رفته زير قطار من- قطارررررررررررررررررررررررررررررر؟!!!....جل اللخالق، از عشق من بوده حتماً!!! مريم- ري د ي... نميدونم چرا نميتونم باور كنم مُردنش رو...دلم براش سوخت... پ.ن:اووووووووووووووووف خاطرات گل و بلبل و چمن و دوست زنده شده الان و اگه ولم كنن تا صبح مينويسم!!!...يكي دوتا نبودن كه؟!!! پ.ن:بنظرتون خيلي زشته اگه من آهنگ كلاغ دُم سياه ليلا رو گوش كنم؟!!! پ.ن: افتاد
من مدام مي گفتم چيييييي؟ يه بار ديگه بگو چي گفتي؟!!! كلا نميدونم چرا يه مدته عمله پسند شدم
؟ هرچي روستايي و بقال چقاله بهم گير ميدن!!!!
...حالا نياين بخندين ها اصلا هم خنده دار نيست!!! آدم روحيش رو از دست ميده...تا چند هفته پيشش هرچي بنز و كَمري و ماكسيما بود بهم گير ميداد حالا هرچي آدم درب و داغونه نصيبم ميشه
...![]()
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گيسوان من سفيد مي شوند
همچنان که سطر سطر
صفحه هاي دفترم سياه مي شوند
...کتابهاش خیلی غیر واقعی بود!!!![]()
.تازه فرداش امتحان عربی هم داشتم!!!
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !
...از این جملات قصار زیاد می نوشتم تو دفتر خاطرات دوستام...اون موقع ها بازار دفتر خاطرات خیلی داغ بود...الان نمیدونم، اما زمان ما هرکس دفتر خاطرات نداشت حسرت خورده بود همیشه!! تازه همه دوست داشتن توی دفتر همدیگه یادگاری بنویسن...تا چند سال پیش داشتم دفتر خاطراتم رو اما نمیدونم چی کارش کردم که ییهو غیبش زد!!! تازه عکس روش هم حتما باید تایتانیک می بود!! یه دونه جا کلیدی هم از همون عکس نامبرده باید دستت می گرفتی تا با کلاس محسوب میشدی و زبان زد خاص و عام یا همون وِرد زبون همه اینه
موهات هم حتما باید فرق می کردی و می چسبوندی روی سرت(عین این عشایر)...خلاصه جوادی بودیم برای خودمون![]()
![]()
.
آنسان که برگ
- آن اتفاق زرد -
میافتد
افتاد
آنسان که مرگ
- آن اتفاق سرد -
میافتد
اما
او سبز بود و گرم که
افتاد
| Design By : Night Skin |


