تبليغاتX
 جنبش بزرگ وبلاگی موج سبز سوم اعتراض به جنایات احمدی نژاد و حامیانش و حمايت از مهندس موسوی تیرماه 1388 من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه




















من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه

من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من

رنگ ميزنم طرح اندامت رو...با چشم بسته ميكشم بند بند وجودت رو...لمس مي كنم پستي و بلندي  بدنت رو...آروم خوابيدي...سينت با دم و بازدم بالا و پايين ميره و من لذت ميبرم از ديدن اين صحنه و خودم رو كنارت و تو آغوشت جا ميدم...چشمات رو باز نمي كني فقط ميذاري سرم رو بذارم رو دستت...يه احساس نياز عجيب، يه عطش پايان ناپذير، يه هوس گنگ؛ گرماي بدنت خيلي خيلي بهم آرامش ميده...لجم ميگيره از بي اعتناييت، از نفهميدن اين همه نياز من...خودمُ ميكشم كنار و پشت به تو ميخوابم...ميخندي و مي بوسيم...ميدي اون نيازم رو...ميذاري حس كنم سنگينيت رو...خوابيدي و سينت با دم و بازدم بالا و پايين ميره و من لذت ميبرم از ديدن اين صحنه و...

 

تا حالا به هيچ كس نگفتم چي شد كه اون دختر ياغي اين گونه خاموش و آروم شد!!! چي شد كه وجودش پُر شد از يه آرامش سر زده...چي شد كه اون همه نفرت تبديل شد به عشق!!!...چي شد كه گم شد، پيدا شد و دوباره گم شد؟!!...اما اين بار تو وجود تو گم شد و خودش رو پيدا كرد!!!

 

حالا من هي هيچي نميگم تو پُروتر ميشي؛ هي من نجابت مي كنم و به روت نميارم تو وقيح تر ميشي؛ كي گفته تو ميتوني هر كاري كه دوست داري انجام بدي و كسي هم چيزي بهت نگه؟!!! داري يواش يواش حالم رو بهم ميزني!!!

 

هميشه يه عالمه حرف تو گلوم تلنبار شده كه دوست دارم بگم اما وقتي يكي بهم ميگه خوب بگو گوش مي كنم همشون از سرم ميپرن و يادم ميره چي ميخواستم بگم...انقدر هم تمرين مي كنم با خودم اما بازم فايده نداره...به خودم راحت ميتونم بگم اما...!!

 

پ.ن:تو سلف دانشگاه بودم و داشتم با دوستم حرف ميزدم، اومدم به چندتا از بچه اشاره كنم كه دستم خورد به كاپشن يه پسره كه نميدونم كي بود!!! برگشتم عذر خواهي كردم و راهم رو كشيدم و رفتم...نشسته بوديم و حرف ميزديم كه دوستم گفت پسره داره تو رو به دوستاش نشون ميده!!! كلا كف كردم از اين حركت و شكر گذاري كردم كه فقط دستم به كنار كاپشنش خورده و به جاهاي ناجورتر برخورد نكرده!!!

 

پ.ن:دارد به اوج حادثه نزديک مي شود
در امتداد عشق تو تاريک مي شود
تنهاترين کسي که برايش غزل شدي
در روح زخم خورده ي خاليش حل شدي
آه، اي غريبه، صبر کن اين بار، صبر کن!
...! بيا و خاطره را نبش قبر کن!
يک بار هم شده ست از اينجا عبور کن
تقويم چشمهاي ترش را مرور کن
بگذار حس کند همه ي بودنش تو را
اين چند روز مانده به فرسودنش تو را...
بگذار اشتباه تو را عاشقي کند
اين آخرين نگاه تو را عاشقي کند
يک روز آسمان دل آبيت شود
يک شب دليل مبهم بي تابيت شود
يک عمر پر کشيده به عشق هواي تو
عمري دويده است دلش پا به پاي تو
هرگز نخواستي که اسيرش شوي، ولي
سلول انفرادي قلبش براي تو
تقدير شوم خط خطي اش را ورق بزن
اعجاز مي کند به خدا دستهاي تو
بگذاربال و پر بزند،زندگي کند
بگذار تا نفس بكشد در هواي تو
بگذار تار و پود تو را عاشقي کند
هر ذره ي وجود تو راعاشقي کند
تنهاترين کسي که برايت غزل نشد
تنها کسي که در دل آبيت حل نشد
تنهاترين کلاغ که هر قدر پرکشيد
در آسمان تو به کبوتر بدل نشد
دارم به اوج حادثه نزديک مي شوم
در امتداد عشق تو تاريک مي شوم

 

پ.ن: از وبلاگ آرايه كش رفتم اين شعر رو!!!

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 18:51 توسط الناز | |

آروم ميگذره، روزهارو ميگم!! بدون هيچ اتفاق و تشنجي!!! تا ميتونم از اين فرصت استفاده مي كنم و تجديد نيرو مي كنم، هوا توي ريه هام ميدم و يه صفايي به روحم!!!...خودم رو سرگرم درس و روزمرگي و كارهاي روتين كردم و نميذارم حسي بَدي بدوه توي وجودم و ناراحتم كنه!!...

 

چند روز پيش رفته بودم زيست خاور از براي اينكه مادر گراممان ميخواستند پارچه هايشان را بدهند خياط تا برايشان بدوزد...باز اين شكم كارد خورده ي من چشمم افتاد به ذرت مكزيكي و زبون لال شدم گفت كه تندش كنه!! مردك هم اصلا به خودش فشار نياورد و يه نيم كيلو فلفل قرمز خالي كرد تو ذرته، چشم تون روز بد نبينه از گوش و دماغم دود ميزد بيرون!!! آنچنان فحشهايي به زنده و مُرده ي اجداد يارو ميدادم كه تمام رفتگانش تو قبر رفته بودن رو ويبره!!!...

 

دو سال پيش تب كتابهاي هري پاتر داشت جرم ميداد...از اولين كتاب شروع كردم به خوندن تا آخرين كتابي كه چاپ شده بود!!! روزي يه كتاب ميخوندم و شب تو خواب هم فيلمش رو ميديدم!!! يه شب كه داشتم هري پاتر و محفل ققنوس رو ميخوندم ساعت 2 بود كه ميخواستم بخوابم و داشتم فكر مي كردم كه مثلا دامبلدور بايد چي كار كنه و بهتره براي مبارزه با ولدمورت از چه راهي استفاده كنه كه صداي جيغ و داد بلند شد!!! از اون جا كه توهم همه ي وجودم رو برداشته بود فكر كردم دارم خواب مي بينم كه ديدم مامان و بابام با عجله و سراسيمه اومدن تو اتاق و ميگفتن چيزي نشده اتفاقي نيفتاده!!! حالا مامانم فكر كرده بود از تو تراس خونه يه نفر اومده داخل و ما داريم جيغ ميزنيم!!!!! و پُر واضح هست كه سريع منبع صدا رو تشخيص داديم و كاشف به عمل آورديم كه صدا از طبقه ي پايين مياد؛ با سرعت نور رفتيم طبقه ي پايين و مشاهده فرموديم كه پسر همسايه ولو شدن روي زمين و خواهرش هم داره كولي بازي در مياره و جيغ ميزنه...بعد از دقايقي برادران اورژانس تشريف فرما شدن و پرده از راضي مخوف برداشته شد!!! و ما متوجه شديم كه جناب پسر خان مست و پاتيل برگشته اند خانه و هنگام بالا آمدن از پله ها تعادلشان را از دست داده اند و با مغز رفته اند توي پله ها و كرووووووووپ ولو شده روي زمين!!!...ديگه همين ديگه تموم شد برين بخوابين چون ما كه بعدش رفتيم و خوابيديم!!!

 

خوبه كه هستي...خيلي خوبه كه هستي...بيشتر وقتها آروم ميشم با حرفات...دلم برات تنگ شده...حس ميكنم بودنت رو...مطمئن ميشم به خودم...اعتماد مي كنم به تو...

 

پ.ن: چه حالي ميده بري تو يه ساندويچي خيلي معروف(جاسمين)...و جا براي نشستن نباشه اما رئيس اونجا از دوستات باشه و به گارسون بگه و در عرض جيك ثانيه يه ميز خالي بشه و سفارشت هم در عرض 2 سوت آماده بشه و يكي هم بالاي سرت دست به خدمت منتظر باشه تا ببينه چيز ديگه ايي لازم داري يا نه!!!

 

پ.ن:يعني ميشه من يه روز برم تو يه لوازم آرايشي و فرشنده بگه من از تو خوشم اومده و بيا اين يه رديف لاك براي تو باشه!!! يعني ميشه؟!!

 

پ.ن:بند چهارم مخاطب خاص داشت.

پ.ن: ما كه اینهمه برای عشق

آه وناله دروغ می كنیم

    راستی چرا

در رثای بی شمار عاشقان

                              -كه بی دریغ-

   خون خویش را نثار می كنند

از نثار یك دریغ هم دریغ می كنیم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 17:1 توسط الناز | |

اگه فكر كردين الان قراره بيام و پرده برداري كنم از رازهاي سر به مهر كه كاملا و به قول شاعر زرشك!!! حالا باز چه مرگم شده اونم به قول شاعر نميدونم چي چي حافظا!!! تازشم هيچم نميدونم چه خاكي بايد سرم بريزم با اين اوضاع خر تو خر!!! حوصله ي درس خوندن هم كه اصلا ندارم؛ نميدونم چرا اين ترم آخري انقدر گشاد شدم؟؟؟ فَكَم درد گرفت بس كه امرور بيخودي خنديدم و چرت و پرت گفتم!!!

 

 ديگه هيجان اون اس ام اس هاي شبانه مثل دختر بچه ها هيجان زدم نمي كنه و تو عالم رويا غرقم نمي كنه!!! ديگه گم نميشم تو افكارم و مدام تو خيالم باهات حرف نميزنم!!! دوري، خيلي هم دوري!! لرزم مي گيره از اين دوري و ميترسم از گسسته شدن اين طناب پوسيده!!! هر روز چك ميكنم و بست ميزنم قسمتهايي كه دارن از هم جدا ميشن!! چرا، چرا هيچ كاري نمي كني براي از هم پاشيده نشدن اين بودني كه داره به بند بند وجودم  گره ميخوره...ميفهمي اما زبون باز نمي كني!!! ميفهمي اما انگار كه نه انگار!!! (با مخاطب خاصمان قهر نموديم و بهشون نگفتيم كه قهريم و آشتي كرديم و بهشان نگفتيم كه باهاشان قهر بوديم!!!)

 

نميدونم چه مرگم شده!! همش فكرهاي آشفته دور سرم ميچرخَن و نميتونم جداشون كنم از خودم...خودم رو درگير افكاري مي كنم كه به جز فرو رفتن تو هپروت چيزي برام ندارن و آنچنان محكم حلقهم مي كنن كه راهي بجز گوش كردن به حرفاشون و تاييد كارهاشون ندارم...ميترسم اگه مخالفت كنم بريزَن رو سرم تا جايي كه مي تونن كتكم بزنن!!! هرچي كبوترهاي روي پشت بوم رو بهشون نشون ميدم گول نمي خورن!! تازه دوتا چشم ديگه هم قرض مي گيرن و منو ميپان!!!

 

ببين ببين كه فغانت كنم ببين......نگر تا اين شب خونين سحر كرد چه خنجرها كه از دلها گذر كرد......اي گنج نوش دارو بر خستگان گذر كن مَرحَم به دست و ما را مجروح ميگذاري......داماد باد را به گلستان برم گل را عروس باد بهاران كنم خواهي به شعر نابت مهمان كنم......در بستن پيمان ما تنها گواه ما شد خدا......عشق ياري در دل دارم ميدهد هردم آزارم......چونانت دوست ميدارم كه گر روزي فراغ افتد تو صبر از من تباني كرد و من صبر از تو نتوانم......

 

پ.ن:ندارم ندارم ندارم....

 

 

پ.ن: اگر می توانستم
اگر داغ رسم قدیم شقایق نبود
اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپای دقایق نبود
اگر ذهن آیینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی خیالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچه ها
فقط یک نفس می توانست
طنین عبوری نسیمانه را به خاط سپارد
اگر آسمان می توانست ، یکریز
شبی چشمهای درشت تو را جای شبنم ببارد
اگر رد پای نگاه تو را باد و باران
از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد
اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد
اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را برای کسی باز می کرد
و می شد به رسم امانت
گلی را به دست زمین بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر
خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمی ریخت
اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد
اگر کوها کر نبودند
اگر آبها تر نبودند
اگر باد می ایستاد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگر فرصت چشم من بیشتر بود
اگر می توانستم از خاک یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را می توانستم ای دور از دور یک بار دیگر ببینم

نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 10:55 توسط الناز | |

اين روزها همش دلم يكي رو ميخواد كه باهاش راحت باشم و بتونم از هر دري حرف بزنم و گله و شكايت كنم و نق بزنم و بدو بيراه بگم به زمين و زمان و كسي هم مزاحم حرف زدنم نشه، قطع نكنه حرفم رو و بذاره مثل مسلسل همين جوري رگبار گونه خالي كنم عقده هاي كهنه و ديرينه ايي كه تلنبار شده روي دلم، و چقدر دوست داشتنم ميشه بگم و خالي بشم از اين همه عقده........اين روزها همش دلم يكي رو ميخواد تا وقت خوشحالي از سرو كولش برم بالا و همش حرصش رو در بيارم و اذيتش كنم و با صداي بلند بخندم به تمام غصه ها و دهن كجي كنم به همه ي دردها و ناراحتي ها و بهشون پز بدم بگم كه چقدر خوشحالم...

 

اين روزها همش دلم ميخواد لحظه،لحظه؛ بودنت رو با خودم درك كنم و ريز،ريز گم بشم تو وجودت........اين روزها همش دلم ميخواد وقتي تنها ميشم تو رو كنار خودم مجسم كنم و حرفهاي نگفتم رو بهت بگم و به خودم جوابهاي دلخواهم رو بدم و انگار كنم كه از تو شنيدم و سرمست بشم از شادي و با آرامش بخزم توي تختم و پتو رو تا زير چونم بالا بكشم و با لبخند بخوابم...

 

اين روزها چقدر گم شدم توي، تو در توي افكارم و پيدا هم نميشم!!! مدام از اين خونه به اون خونه به دنبال نشاني از خودم، اما...دريغ از يه كورسوي اميد، دريغ از يه ردپا، يا يه گُل سَر........اين روزها چقدر دل تنگ خودم ميشم و بهانه ي خودم رو مي گيرم!!! چقدر افسوس مي خورم براي از دست دادن داشته ها و به دست آوردن نداشته ها!!!

 

اين روزها همش دوست دارم غرق بشم تو خيال خواستن تو ، تو خيال بودن تو، تو خيال داشتن تو، تو خيال در آغوش كشيدن تو، تو خيال لمس تن عريان تو........اين روزها همش دوست دارم غرق بشي تو خيال خواستن من، تو خيال بودن من، تو خيال داشتن من، تو خيال در آغوش كشيدن من، تو خيال لمس تن عريان من...

 

اين روزها دارم يه دوگانگي جديد رو تجربه مي كنم و با خودم كلنجار ميرم براي پذيرفتن يا نپذيرفتن اين حس تازه و نُو...

 

اين روزها چقدر دلم شنيدن حرفهاي عاشقانه و نوازشهاي مهربونانه ميخواد!! چقدر دلم لذت خواسته شدن رو ميخواد، تا دوباره اعتماد كنه به خودش و باور كنه بودنش رو...

 

اين روزها همش دلم بهونت رو مي گيره و آغوش گرمت رو ميخواد...ميخوام باشي و من پيدا كنم آرامش روحم رو تو جسم تو...بگردم و پيدا كنم تمام روياهام رو تو خيال تو........اين روزها تنها جاي امني كه سراغ دارم گوشه ي اتاقمه،وقتي كه پاهام رو جمع مي كنم تو بدنم و رويا بافي رو شروع مي كنم، تنها اون لحظه با تمام وجودم احساس امنيت مي كنم... 

پ.ن:این پست رو خیلی قبل تر از پست این روزهای آرایه نوشتم نگین تقلید کردم که هیچم این طور نبوده!!!

پ.ن:از الان دارم خودکشی میشم پس که میرقصم و خودمو آماده می کنم برای عروسی!!!

پ.ن: دیروز دوستم می گه الی می دونستی چشمهای تو آدم کشه!!! والا فکر کنم یه چیزی ازم میخواد والا این جوری ییهو ازم تعریف نمی کرد!!!

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 10:58 توسط الناز | |

آهان فهميدم از كجا شروع كنم اصلا قصد كردم امروز همه چيز رو اينجا بنويسم، كه هيچي هم خجالت نكشم!!! البته نميشه گفت خجالت چون من اصلا چيزي به اسم خجالت كشيدن رو درك نمي كنم!!! از النازي بنويسم كه تا حالا هركاري كرده خودش كرده و هر شكستي رو فقط و فقط به پاي خودش نوشته و هيچ كس رو متهم نكرده!!! چون ياغي تر از اين حرفهاست كه به حرف كسي گوش بده...هر چند كه از وقتي كه يادشه فقط مقايسه بوده و چماقي بالاي سرش بوده...تهديد بوده و تحقير!!! حالا فكر نكنيد تو دست ديو سياه گرفتار بوده ها؟!!! نه، اينها همش احتمالا به نفع اين الناز بوده و خودش خبر نداشته از اين همه نعمتي كه داره بهش ارزوني ميشه و اين دختر همش ناشكري مي كنه و فهم و شعورش بيشتر از اين قَد نميده!!! خوب بگذريم؛ اين دختر انتخاب رشته ي تحصيليش زوري بود يعني چون پدر تشخيص داد الناز تو رشته ي رياضي استعداد داره خوب بايد الناز مي رفت رشته ي رياضي ديگه!!! هر چند اين الناز يه جا خريت كرد و وقتي سال سوم دبيرستان مادرش گفت برو رشته ي گرافيك لج كرد و نرفت!!! اين الناز خانوم ناز منگولا يه اتفاقي براش افتاد كه مجبور شد اسباب اثاثيش رو بزنه زير بغلش و بره تهران زندگي كنه!!! هرچند كه داشت از خوشحالي خفه ميشد اما اين شادي هم زياد طولاني نبود چون وقتي خواست بعد از اون ضربه ي وحشتناك دوباره درس بخونه بازم پدر جان محترم با منطق زور به الناز فهموند كه معماري به در نميخوره و بايد بره حسابداري بخونه!!! و ، خوب احتمالا پدر درست مي گفته چون هرچي باشه دو پيرهن از دختر بيشتر پاره كرده!!! و اين الناز خانوم به مدت دو سال در اين شهر شايد بهترين خاطراتش رو شكل داد و مثل يه دختر خوب هيچ غلطي نكرد و پاك و پاكيزه بعد از دوسال برخلاف ميل باطني باز هم به شهر و ديار خودش بازگشت اما ايندفعه با كوله باري از مدرك ديپلم(رياضي-حسابداري)!!! و باز هم اين جا بود كه اين خانواده قصد هجرت از شهر و ديارشان را كردند و به شهر مقدس مشهد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! كوچ كردند و در اين شهر الناز خانوم نازمنگولا پا به عرصه ي دانشگاه گذاشت و احتمالا چشم و گوش بسته اش باز شد!!!(محض اطلاع بگم اين الناز يه آدم پروئيه كه حد نداره،اين دختر خيره از دوم راهنمايي با پسرها حشر و نشر داشت و به همين دليل ياغي و بي عقل خطاب ميشد!!!)خلاصه در اين دانشگاه كوفتي اين الناز خانوم با يه آقايي آشنا شد جييييييييييز!!! و بعد از اون بود كه الناز ييهو متحول شد و ديدش بسيار بسيار عوض شد و بسيار،بسيار از آن پسر متشكر است به دليل خدمات ارزنده ايي كه ناخواسته به اين دختر عرضه كرد و بعد خودش با زبون خوش از زندگي اين الناز مكش مرگ ما بيرون رفت!!! و يادي شيرين را در خاطره ي اين دختر به جا گذاشت!!! و اما حالا اين الناز انقدر بزرگ شده كه ياد گرفته براي خودش چطوري تصميم بگيره و اجازه نده احدي به حريمش تجاوز كنه و خوب ميتونه از حقش دفاع كنه و همه ي اينهارو مديون پدر و مادر گلشه كه بهش ياد دادن براي اثبات خودش بايد بجنگه و براي اينكه به هدفش برسه بايد خودش تلاش كنه و براي شكستهاش هيچ كي رو بجز خودش مقصر ندونه و اينكه چطور ياد گرفته از تجربيات كمش به خوبي استفاده كنه!!!! و الان اين الناز خانوم خيلي خوشحاله...حتي اگه هزار بار ديگه با مغز به زمين بخوره بازم بلند ميشه و خوشحال ميشه كه يه چيز ديگه به دانستهاش اضافه شده و مطمئنه كه ميتونه يه جايي ازش استفاده كنه....اين بود انشاي من درباره ي يه دختر نق نقوي نازمنگولاي خوزستاني و بسيار خوشگل و خوشتيپ و خوش هيكل

 

پ.ن:نميدونم اين خوبه يا بد اما تا خودم امتحان نكنم دست بردار نيستم!!! يه دنده و لجبازم،حرف تو كَلَم نميره!!!!

 

پ.ن:خوبه خوبم،توپه توووووووووووووووووپ....

 

پ.ن:وااااااااااااااااااي كه بازم دلم هواتو كرده نازنينم!!!

 

پ.ن:چقدر مخ خوردم من الان وووي اين همه حرف رو از كجا آوردم من نميدونم!

 

پ.ن:انقدر خوشم مياد از اين آهنگهايي كه وقتي گوششون ميدم انگار دارم ريپ ميزنم!!همش بالا و پايين ميشم....

 

پ.ن:من در اين بستر بي خوابي راز

نقش رؤيايي رخسار تورا مي جويم باز

با همه چشم تورا مي جويم

با همه شوق تورا ميخواهم

زير لب باز تورا ميخوانم

دائم آهسته به نام

                              اي مسيحا

                                             اينك!
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 11:24 توسط الناز | |

لحظه به لحظه و تندتر از قبل گام ميذارم تو راه ناكجا آباد و با شتاب حركت مي كنم...لازم به فكر كردن نيست وقتي تمام ذهنم پر از فكره و نميتونم رها بشم از چنگالهاي تيزي كه با تمام قوا دورم چنبره زدن و مجالي براي فرار برام نذاشتم...ذهنم به شدت درگير و آشفتس،با كم بود وقت مواجه شدم و همين باعث شده بدترين فشارها رو تحمل كنم!...خيلي بده كه نميتونم چيزي به كسي بگم و حرفم رو بزنم...خوابهاي آشفته و درهم و برهم مي بينم!!...به جاي اينكه خستگي رو از تنم خارج كنه بيشتر خسته و كسلم مي كنه!!آخه چه جوري بايد پيدا كنم اون كسي رو كه بتونم بهش اعتماد كنم؟!!! خودم دارم تيشه به ريشه ي خودم ميزنم و هرچي ميگذره بُرنده ترش مي كنم تا مطمئن بشم كاملا نابود ميشم و اثري ازم باقي نمي مونه!!! خسته شدم از همه چيز...از آدمهاي دور و برم بيزارم و از اينكه نميتونم كاري براي بهبود اوضاع بكنم حسابي كلافم...

 

هي تو!! ميدوني چرا همش دلم بهونت رو ميگيره و ميخواد بهت بگه دوست داره و مدام دل تنگت ميشه و همش خوشش مياد از فكر كردن به حرفهاي گاه گاه تو، تا براي خودش ريز ريز بخنده و آروم شادي كنه؟!! ميدوني چرا همش دوست داره باور كنه وجوت رو؟!! ميدوني چرا اين بار فرار مي كنه از همه ي افكار درهم و برهم و ناراحت كننده و به تو پناه مياره؟!! ميدوني؟ هان ميدوني؟...

 

آرومم، خيلي بيشتر از قبل و اين شايد خودش خوب باشه؛ شايد يه نشونه براي اينكه بفهمم هنوز توان مقابله با حملات ناگهاني رو دارم و ميتونم از پس نا ملايمات به خوبي بر بيام و رامشون كنم...

 

پ.ن:بند دوم مخاطب خاص داشت.

 

پ.ن:خاله الكي شدم و نميدونم دوسش دارم يا نه!!

 

پ.ن:انقده تازگيها خوشم اومده از استاد كارگاه حسابداري!! همش دوست دارم تند تند برم سر كلاس و مدام هم ازش سوال كنم تا اونم با خنده جوابم رو بده...

 

پ.ن:يكي پاشه بياد منو دعوا كنه و مجبورم كنه درس بخونم!!

 

پ.ن:اما

           با اين همه

تقصير من نبود

               كه با اين همه...

با اين همه اميد قبولي

در امتحان ساده ي تو رد شدم

اصلا نه تو، نه من!

تقصير هيچ كس نيست

از خوبي تو بود

                   كه من

                           بد شدم!

نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 7:59 توسط الناز | |

من خوشه هاي نارس گندم را...به زير پستان مي گيرم و شير ميدهم........اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من...ديگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد........داني از زندگي چه ميخواهم...من تو باشم،تو،پاي تا سر تو......آنچه در من نهفته دريايي ست...كي توان نهفتنم باشد........آه،بگذار گم شوم در تو...كس نيابد زمن نشانه ي من........بس كه لبريزم از تو،ميخواهم...بدوم در ميان صحراها.......جويبار گيسوان خيس من...روي سينه اش روان شده........از تو تا من سكوت و حيرت...از من تا تو نگاه و ترديد.......در ما تب تند بوسه مي سوخت...ما تشنه ي خون شور بوديم........دختران سر مي كشند از پشت روزنها...گونه هايشان آتشين از شرم اين ديدار......بعد از آن ديوانگي ها اي دريغ...باورم نايد كه عاقل گشته ام........بوسه مي بخشم ولي خود غافلم...كاين دل ديوانه را معبود كيست........وه،چه زيبا بود اگر پاييز بودم...وحشي و پر شور و رنگ آميز بودم........در عطر بوسه هاي گناه آلود...روياي آتشين تو را ديدم........از من جز اين ديده ي اشك آلود...آخر بگو،چه مانده كه بستاني؟.......كاش چون ياد دل انگيز زني...مي خزيدم و به دلت پر تشويش.......دوستت دارم خموش و خسته جان...باز هم لغزيد بر لبهاي من........اي خدا،بر من بگشاي...لحظه ايي درهاي دوزخ را........در سكوت سينه ام دستي...دانه ي اندوه مي كارد........وه چه شيرين است!...از تو بگسستن و با غير تو پيوستن......ما بر زميني هرزه روييديم...ما بر زميني هرزه مي باريم........عاقبت يك روز...مي گريزم از فسون ديده ي ترديد........عاقبت بر زخم بيداري نهم مرهم...مي فشارم پلكهاي خسته ام را بر هم........به چشم خويش ديدم آن شب اي خدا...كه جام خود به جام ديگري زدي......گر خدا بودم،خدايا، لحظه ايي از خويش...مي گسستم،مي گسستم،دور مي رفتم......خدايا اين صدا را مي شناسي...من اورا دوست دارم، دوست دارم.........در چارچوب قاب طلايي رنگ...چشم مسيح بر غم من خنديد........واي بر من كه ندانستم از اول...روزي آيد كه دل آزار تو باشم........پوستم مي شكافد از هيجان...پيكرم از جوانه ميسوزد........دل گمراه من چه خواهد كرد...با بهاري كه ميرسد از راه؟........خاك ميخواند مرا هردم به خويش...مي رسند از ره كه در خاكم نهند........آه اي زندگي!منم كه هنوز...با همه پوچي از تو لبريزم........تو چه هستي جز يه لحظه،يك لحظه كه چشمان مرا...مي گشايد در برهوت آگاهي؟........چه دور بود پيش از اين زمين ما...به اين كبود غرفه هاي آسمان........نگاه كن...تو ميدمي و آفتاب ميشود........ما يكديگر را با نفسهامان...آلوده ميسازيم........خوشبخت،زيرا دوست ميداريم...دلتنگ،زيرا عشق نفريني ست........ميتوان در بستر يك مست،يك ديوانه، يك ولگرد...عصمت يك عشق را آلود...............

 

بزرگ شدم،يعني اين جوري فكر مي كنم!! آرزوهام هم با خودم بزرگ شدن، اما هنوز عادت هول بودن همراهمه!!! هميشه دوست دارم به اون چيزهايي كه تو سَرمه زود و تند و سريع برسم...صبر ندارم!!! زود تصميم ميگيرم، و به همون سرعت فراموش مي كنم كه چقدر عصبانيم و ميخواستم خرخره تيكه تيكه كنم!!! ايييييييييييييييييييييييي و وووووووووووووووووووووووووي

 

يعني من الان 24 سالم شده و بايد يكم عاقلتر بشم اما!!!!! تو خود شرح مفصل بخوان...

 

پ.ن:كادو يادتون نره كه به جون شما اگه ندين ناراحت ميشم

 

پ.ن:تو صف وايسين و نوبتي بوسم كنين

 

پ.ن:لازم به ذکر است پست قبلی اثر دوست عزیزمان نسرین خانوم گل گلاب بوده است... از ایشان خیلی خیلی تشکر میکنیم...

 

پ.ن:جواب کامنتهای دو پست قبل رو دادم...تازشم هیچم موهام رو کوتاه نکردم ای نمیری تو دختر که شایعه درست کردی...هزار بار مرسی دختر گلم

 

پ.ن:وفا جون مرسی خیلی لطف کردی

نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 0:25 توسط الناز | |

گاهی حسی داری که نمی توانی بفهمی چرا توی وجودت ریشه دوانیده ... بزرگ شده  بی آنکه از وجودش مطلع باشی.... انقدر ریشه زده اند که اگر روزی قصد برکندنشان به سرت بیفتد محال است.... نمی توانی از خودت جدایش کنی... هر کاری بکنی نمی شود... نمی شود که نمی شود.... به خودت که میایی میبینی غرقی... توی این حس غرقی بی آن که بدانی از کی شروع شد... چه شد که اینگونه شد.... و تو میمانی و یک دنیا خیال... اگر بتوانی به آنچیزی که می خواهی برسی که دیگر حرفی نیست... برای خودت خدایی.... اما اگر نشود... اگر این حس لعنتی بخواهد تا ابد همینگونه بماند... انوقت است که کم می آورم... همیشه وقتی می خواهم کاری یا رابطه ای را شروع کنم به انتهایش فکر می کنم... به اینکه آخرش چه می شود... به اینکه چه فرجامی دارد.... و اگر بدانم که بی فایده است و نا فرجام... شروع نمی کنم... کاری که می دانم نمی شود... شروع نمی کنم... اما این بار.... با این که انتهایش را میدانم شروع کردم... قدم توی راهی گذاشته ام که می دانم آخرش چه می شود... راهی که می دانم انتهایش بن بست است... ولی اگر بن بست نبود چه؟.... اگر رسیدم به دره چه؟.... انوقت باید چه کنم؟... توان خاتمه دادنش را ندارم... پس بیخیال.... می روم... تا انتهایش می روم... اگر بن بست بود شده به زور از دیوار می پرم... حتی اگر بزرگ ترین دیوار دنیا باشد... و اگر دره... احتمالا آن پائینها انقدر هم که فکر میکنم بد نیست... می روم.. می روم....

 

پ.ن:این پست مخاطب خاص ندارد.

 

پ.ن: موهامو کوتاه کردم... شبیه جن شدم... کسی هست کمکم کنه آیا؟؟!!!

 

پ.ن:من و تو یک دنیا با هم فرق داریم... با توام دخترک.... میدوستمت...

 

پ.ن:عشق میکشداگر بخواهد....

       یا

       زنده می کند اگر بخواهد....

       مهم آن است که بیاید

       نه آنکه با تو چه کند....!

نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 11:2 توسط الناز | |

كامپيوتر- بهترين و بي رياترين دوست منه...هروقت خوشحالم هروقت ناراحتم هميشه كنارمه تازه كلي توش دوستهاي خوب دارم كه اوووووووووووووووووووه انقدر ميدوستمشون.

 http://usera.imagecave.com/elnaz-magmag/DSC00639.JPG

 

خرس سفيد و بزرگ- از يه جاي دور اومده و 3 ساله دوستم شده...يه قلب بزرگ دستشه و هميشه ميخنده...تازه يه بچه ي كوچيك هم داره...انقدر از جايي كه زندگي ميكرده برام تعريف مي كنه كه دلم رو آب ميشه.

 http://usera.imagecave.com/elnaz-magmag/DSC00632.JPG

 

مجسمه ي ساهپوست- هميشه نيشش بازه و انقده زشته كه خوشگل شده...هميشه هم شكمش بيرونه و گوشواره گوششه هيچوقت نميذاره ببينم تو كيفش چيا داره...اون زبون نارنجيش هم هميشه تو دهنش تكون ميخوره...

 http://usera.imagecave.com/elnaz-magmag/DSC00635.JPG

 

تخت- روش پُره چيزهاي جور واجور:از كتاب گرفته تا قاب عكس و جزوه هاي دانشگاه داخلشم هميشه پر از لباسه كه هميشه به هم گره خوردن هرچي هم داد ميزنه كه بيا و مرتب كن اين بازار شام رو محلش نميذارم. تازه تو كشوي بيچارش هم يه عالمه كاغذ الكي انداختم كه هركدومشون يه دنيا خاطره تو خودش جا داده...

 http://usera.imagecave.com/elnaz-magmag/DSC00637.JPG

 

يه خونه ي صورتي- قبل از اينكه به دنيا بيام برام خريدنش از يه كشور دووور دورتر از دسترس...چقدر باهاش بازي كردم و يكي از آدمهاش رو هم گم كردم اما هنوز خيلي از چيزهاش سالمه و قابل استفاده.بهانه ي هميشگي بچه هاس تا بهشون اجازه بدم باهاش بازي كنن و همين جوري پرتش كنن اين ور و اونور اما خوب منم يكم زيادي بدجنسم و به همه نميدمش...هنوزم مثلش تو ايران پيدا نميشه...(اينو گفتم كه مثلا فخر بفروشم كه ايراني نيست توجه كنيد!!)

 http://usera.imagecave.com/elnaz-magmag/DSC00640.JPG

 

ديگه هيچي همين...

 

يه دوست راست راستكي دارم كه يه عالمه هم دوستش دارم اما اونم خُوب پيشم نيست خووووووووووووب!!! همشم تند تند سركارم ميذاره و بهم حقوق نميده!!!

 

پ.ن:پست مسخره ایی شده خودم میدونم اما شما به روم نیارین!!!

 

پ.ن:نتونستم تحمل کنم برای همین بقیه ی عکسها رو هم میذارم اینجا:

 

اینو خودم کشیدم:

http://usera.imagecave.com/elnaz-magmag/DSC00644.JPG

 

اینم در ورودی اتاق:

http://usera.imagecave.com/elnaz-magmag/DSC00642.JPG

 

اینم که کار دست خودمه، با سیبهای کشیده شده روی درخت توجه نمایید:

http://usera.imagecave.com/elnaz-magmag/DSC00643.JPG

 

نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 0:30 توسط الناز | |


Design By : Night Skin