من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه
من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من
باختم همه چيزم رو به تو باختم...غرورم و همه ي احساسم رو همه ي وجوم رو باختم...چه باك از اين همه دوري و دلتنگي وقتي احساست به شدت ضربه ميزنه به سمت چپ سينم و فرياد مي كنه همه ي وجودت رو...باختم به تو در توي گنگ و نا مفهوم درونت...هنوز گيجم و نميدونم به كدوم قافيه باختمت...با كدوم رج بافتمت...پودت رو چه جوري طرح زدي به تارم...به چي فكر مي كنم؟نميدونم!!!...دنبال يه خاطري مشترك نداشتمون مي گردم و سخت اصرار دارم به پيدا كردنش حتي اگه نخ نما باشه...باختمت به همه ي عاشقانه هاي ريز و كوچيك...به حرفهاي يواشكي و پنهوني...باختمت به همه ي تنهايي هايي كه با ياد تو پُر شد...به همه ي تمناهاي درونيم براي در آغوش كشيدنت...باختمت به همه ي آرزوهاي دور و غير قابل دسترس...به همه ي وجودت باختم و چه سر مستم از اين باخت...به دست آوردم اون چيزي رو كه ميخواستم...گرفتم مزد همه ي تلاشهام رو...همون موقع كه حك شدي تو ذهنم...همون موقع كه خزيدي توي قلبم...همون موقع كه گُر گرفت بدنم از لمس سرانگشتهاي تو...همون موقع كه تنم بوي تنت رو به خوش گرفت...همون موقع كه،همون موقع كه شيدا شدم از به زبون آوردن اسمت...حتي به دورغهاتم باختم...باختم ذره ذره،قطره قطره و سيلابي شد و غرق شدم تو خيالت... خوشم مياد از اين همه تفاوت...از اينكه دست ميذارم روي نقطه ضعفت و همين جوري اذيت مي كنم...با نيش باز باهات حرف ميزنم و سر به سرت ميذارم...از اينكه سر درگم ميشي و نمي توني بفهمي دارم شوخي مي كنم يا جدي ميگم لذت ميبرم...اما يدفعه با يه حرف همه چيز رو خراب مي كني...دوست دارم گوشي رو پرت كنم...بهت بگم چقدر ازت بدم مياد...بگم چقدر نمي فهمي...حالت حرف زدنم عوض ميشه...دلم ميخواد بزنم زير گريه و تا جايي كه اشكهام ياريم مي كنن فقط گريه كنم...يه بار يكي ازم پرسيد از چي اين آدم خوشم مياد؟تقريبا بدون فكر گفتم شخصيتش!!! برام جالبه كشف وجودت...جالبه بفهمم چي تو سرت ميگذره...چقدر ناراحت ميشم از حرفهاي سرسري و الكي كه بعضي وقتا تحويلم ميدي...چقدر ميترسم از رفتن تو... نميدونم دوست دارم اون ديونگيهات رو يا نه؟!!! خنده داره وقتي به خودم قول ميدم ديگه باهات تماس نگيرم دقيقا در همون لحظه شمارت رو مي گيرم...نميدونم چطوري تونستم يه هفته دست به تلفن نزنم و شمارت رو نگيرم!!!! شايد فكر مي كردم اين بهترين مجازاته براي اون همه بي تفاوتي!!!...شك دارم به همه چيز...بعضي وقتا به شدت دوست دارم و گاهي اوقات بيزار...اههههههههه چقدر ديشب حرفها رو دونه دونه كنار هم تو ذهنم چيدم و الان هيچي يادم نمياد...بهم حق بده نخوام كاري رو انجام بدم كه بر خلاف ميلمه و دوست ندارم مستقيم بهت نه بگم... پ.ن:بند اول مخاطب خاص نداشت...بند دوم مخاطب خاص داشت. پ.ن:فكرهاي خطرناكي تو سرمه كه اگه عملي بشه زندگيم از اين رو به اون رو ميشه!!! بعد نوشت مهم:و من اصلا منظورم از بند دوم این نبود که خیلیها برداشت کردن...والا به جون تمام رفتگانمام ما این مخاطب خاص را بسیار دوست میداریم و این نوشته ها فقط گریزیست به حسهای ما در مقاطع مختلف زمان...و خیلی زیبا خوردت در برجکمان!!! به نام خدا هستم...من آرزوهاي زيادي دارم كه دوست دارم به همشون برسم تازه كلي آمال هم دارم كه ميخوام به اونها هم برسم...يكي از آرزوهاي من اينه كه دوست دارم براي خودم يه آتليه ي بزرگ بزنم و كلي از خودم نقاشي بكشم اونجا...تازه بعضي وقتا دوست دارم دكتر هم بشم!!!...تازه ترش دوست دارم براي خودم زندگي مستقل داشته باشم و تنهايي زندگي كنم!!! خوب آخه من از جن و روح نمي ترسم براي همين ميتونم تنهايي زندگي كنم...اصلندش هم تاريكي بد نيست و من دوست دارم خونم هميشه يه ذره تاريك باشه و اين جوري كلي هم با كلاس ميشه!!...تازه ترترش، آهان فكر كنم همه ساعت شني رو مي بينن؛ انقدر دلم يه دونه از اين شوووووووووبر هاي مثل حامد رو ميخواد!! چيه خوب دلم ميخواد اينجوري باشه مگه زوركيه...تازه ترترترش كلي دلم ميخواد برم مسافرت هاي زياد...به جاهايي كه هنوز نديدم...خوب خسته شدم از بس رفتم اصفهان و شيراز و شمال و آبادان و خرمشهر و همدان و...اووووووووووه تازه كلي هم آرزو دارم درس بخونم و فوق ليسانس بگيرم!!!! خانم اجازه تازه انقدره دوست دارم مثل اين آدم معروفها هرجا ميرم ازم امضا بگيرن و همه بشناسنم آخه خانوم اجازه ما دوست داريم هميشه همه دوستمون داشته باشن!!!...ميدوني خانوم انقدر دلم ميخواد يه خونه ي خيلي خيلي خشنگ داشته باشم كه توش از كاخ نياوران هم خوشكل تر باشه تازه تالار آينه هم داشته باشه تا هميشه بتونيم خودمون رو ببينيم!!!(خودمون ميدونيم تالار آينه در كاخ صاحبقرانيه هستش) راستش رو بگيم خانوم ما عاشق زندگي اشرافي هستيم اما هميشه به هميني كه داريم راضي ميشيم اما كوتاه نمي يايم...خوب الان اينجا انشاي آرزوهاي منه پس ميتونم بگم چي دوست دارم ديگه؟!!...تازه ترش دلم ميخواد سرپرستي يه عالمه بچه رو قبول كنم و همشون رو بيارم پيش خودم تا با هم زندگي كنيم...آخه خانوم اجازه من از تنهايي ميترسم... هنوز كلي ديگه آرزو داريم كه به دليل ذيق(درست است آيا؟)وقت نمي تونيم همشون رو بگيم...اگه راستش رو هم بخواين مامانمون گفته آرزوهات رو به همه نگو...پس ما نتيجه مي گيريم كه آدم بايد تلاش كنه و درس بخونه و كار كنه تا با پول بتونه به آرزهاش برسه... پايان پ.ن:شما بزرگترين آرزوتون چيه؟ پ.ن:باور كن صدام و باور كن صدايي كه تلخ و خستس باور كن قلبم و باور كن، قلبي كه كوه اما شكستس باور كن دستام و باور كن، كه ساقه ي نوازشه باور كن چشم من و باور كن كه يك قصيده خواهشه وسوسه ي عاشق شدن، التهاب لحظه هامه حسرت فرياد كردن اسم كسي با صدامه اسم تو هر اسمي كه هست مثل غزل چه عاشقانس پر وسوسه مثل سفر، مثل غربت صادقانس باور كم اسمم رو باور كن من فصل بارون برگم، مطرود باغ و گل و شبنم درختم درخت خشكيده تو دست تگرگم باور كن هميشه باور كن كه من به عشق صادقم باور كن حرف من و باور كن، كه من هميشه عاشقم بعد نوشت:این عکس دیوار اتاقمه...عین مهد کود می مونه!! امشب سر مستم از يه خوشحالي گنگ و نا مفهوم كه يهو به طرفم هجوم آورده و هنوز گيجم از شدتش!!!...خوبه كه براي نوشتن تو اين صفحه ي سفيد نيازي به هيچ قاعده و قانون نا نوشته ايي نيست...مي نويسم بدون اينكه نگران بد يا خوب بودنش باشم...چقدر هوس يه آش رشته ي داغ كردم!!! چقدر دلم ميخواد الان بودي و من تو آغوشت مي خوابيدم و تو همش از چيزهايي كه من دوست دارم حرف ميزدي!!! از چيزهايي كه با شنيدنش شايد به روي خودم نيارم اما ته دلم ضعف ميره براي تكرارشون...ضعف ميره براي شنيدنشون از زبون تو...ضعف ميره براي به حقيقت بيوستن شون...براي بارها و بارها گفتنشون به تو حتي اگه هزار بار خودم رو سرزنش كنم از گفتنشون...از اينكه چرا گفتم و نذاشتم خودت بفهمي...از اينكه چقدر هولم و نميدونم در برابرت چه عكس العملي بايد نشون بدم... هر چي فكر مي كنم نميتونم صورتت رو مجسم كنم...كاش اون يه باري كه ديدمت انقدر سر خوش و بي خيال از هر دري حرف نميزدم و يكم فقط يكم حواسم رو بيشتر جمع مي كردم تا بتونم حداقل الان يكي از اجراي صورتت رو براي خودم مجسم كنم...نميدونم چرا هميشه در اولين برخورد دوست دارم به يه چيزي گير بدم و خيلي به عمق حرفها اهميت نميدم...دوست دارم يه چيزي پيدا كنم و بتونم باهاش سربه سرت بذارم و شوخي كنم...هيچ وقت هم نمي فهمم كه بالاخره سر خر تو خمره گير مي كنه و بايد به فكر چند ساعت بعد هم باشم...اعتراف مي كنم اون حرف رو نبايد بهت مي گفتم حتي اگه عين حقيقت بود و خودت اصرار به دونستنش كردي...اما خوب داشتن صداقت يه جاهايي واقعا لازم نيست و من اون روز اشتباه كردم...براي همين هزار بار مغذرت...هرچند كه به خودم ربط داره و تو ميخواستي الكي فضولي نكني!!! هميشه وقتي همه چيز داره خوب پيش ميره يه اتفاقي ميفته كه فكرش رو هم نمي تونستي بكني!!! موندم بايد چي كار كنم؟ هنوز بايد فيلم بازي كنم و يا همه چيز رو بگم و خودم رو نابود كنم؟!! سعي كنم بازم فراموش كنم خودم و خواسته هام رو!!! اين كه اصلا چه حقي دارم و براي چي بايد زندگي كنم؟؟ نميدونم بايد تموم كنم همه چيز رو يا همين جوري لنگان لنگان برم جلو و ببينم چه اتفاقي بالاخره ميفته و دوباره آيا مي تونم بشم همون النازي كه به هزار مصيبت تا اينجا آوردمش؟!! لعنت به هرچي سنت و مذهب و دينه كه آدمها رو انقدر خودخواه مي كنه و حق خدايي به طوق همه آويزون مي كنه!!! كي گفته خدا تنهاست و شريكي نداره الان در همين لحظه دوتا خدا دارن تو خونه ي ما زندگي مي كنن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پ.ن:بند اول مخاطب خاص نداشت...بند دوم يه مخاطب مخصوص داره...بند سوم هم ذهن آشفته ي خودمه!!! پ.ن:نصيحت نشنوم ها گفته باشم!! پ.ن:يعني ميشه اون چيزي كه دوست دارم بشه؟؟؟ پ.ن:اين روزها همش دوست دارم با هر آهنگي كه به گوشم ميرسه يه تكوني به خودم بدم و براي خودم جلوي آينه برقصم و خودم از خودم تعريف كنم... پ.ن:ميخوام با يكي حرف بزنم از همه چيز...ميخوام كمكم كنه...كسي هست آيا؟؟؟؟!!!!! پ.ن:همش ميگم فرشته ها كجايين بياين و اشكهامو براش بيارين همش مي گم پس كي خدا ميتونم شده هر كاري كه مي كني به بن بست برسي آخرش؟...شده هر راهي رو كه ميري به در بسته بخوري؟!...من اينجوري شدم اين روزها!! روزهاي تكراري و يك نواخت...همش فكر مي كنم به ضعفهاي درونم و گيج ميشم و قدرت فكر كردن رو از دست ميدم...يه مدته انگار بايد براي هر چيزي از قبل برنامه ريزي كرده باشم والا عكس العمل وحشتناكي از خودم نشون ميدم!!...نميدونم چرا قدرت بيانم رو از دست دادم!!! براي گفتن ساده ترين حرفها به مشكل بر ميخورم و نمي تونم منظورم رو درست بيان كنم!! باور داري هر آدمي يه ظرفيتي داره؟ چند روزه هر چي كاسه ي صبرم رو نگاه مي كنم ديگه يه جاي خالي هم توش پيدا نمي كنم!! كاملا اشباع شده...شايد براي همينه كه خيلي عصبي شدم و زود از كوره در ميرم و داد و قال راه ميندازم!! ديگه تحمل هيچ اتفاق پيش بيني نشده رو ندارم!!!...ميترسم...ميترسم...از همه چيز و همه كَس...شايدم به خاطر اعتماد به نفس الكي ايي كه دارم ميترسم!!! از اشتباه كردن گريزونم...از اينكه خودم باعث خراب شدن همه چيز بشم ميترسم!! شايدم هم همه چيز خراب شده و من مثل كبك سرم رو تو برف كردم و نميخوام هيچ چيز رو نه ببينم نه بشنوم!!! اينكه من كيم يا تو كي هستي چه اهميتي داره...مهم اينه كه الان هستيم و داريم زندگي مي كنيم...با هم حرف ميزنيم و گاهي اوقات يه خنده ايي هم مي كنيم!!! خوب فكر كن حتما يادت مياد...مگه ميشه يادت بره اون شيدايي رو؟!...مثل من چشمات رو ببند و برو تو عالم رؤيا...يه زماني جزئي از واقعيت بود اما الان فقط يه رؤياست...اما من به همينم راضيم!...من اسمش رو ميذارم رؤياي واقعي...تو هرچي دوست داري صداش كن...اَه انقدر بهم نگو خيال پرداز...من دنياي خيالي رو بيشتر از دنياي واقعي دوست دارم!...اينجا،تو دنياي من هيچكس دروغ نميگه...هيچ نامردي رو تو اين دنيا راه نميدن!...آره، تو از اين ناراحتي كه نميتوني پات رو تو اين دنيا بذاري!!!...صداي نفست هم كه به گوش اين درها ميرسه صداي جيغ شون بلند ميشه...اما تو ناراحت نباش اينجا سرزمين منه...ميذارم يواشكي بياي داخل!!!...فقط بايد صبر كني تا هوا تاريك بشه...فقط تو تاريكي ميتونم اين هشدار دهنده ي جيغ جيغو رو خفه كنم...ووووووووووووووي دلم داره ضعف ميره از فكر شب...زير نور ماه،تو بغل تو!...يعني تو ميگي ميشه الان يواشكي چراغهارو خاموش كنم؟!...چرا انقدر بي تاب شدم!!!!...لعنت به تو انقدر نگو خيال پرداز،من خيالم رو دوست دارم... اشكالي داره اگه بگم دلم يه هم آغوشي با كسي رو ميخواد كه هيچ حسي بهش نداشته باشم و بتونم خيلي راحت بعد از تموم شدن نيازم پرتش كنم از خونه بيرون و براي خودم يه چايي بريزم و با خيال راحت بشينم و بخورم و حتي يه ذره هم يادي از چند دقيقه قبلش نكنم؟!!!!...غرق بشم تو روياي "تو" و انگار كنم كه هستي و به آغوشم محتاج!!!...هستي و نياز داري به نوازش من!!!...هستي و اصرار داري به بودن من!!!... وقتي فكر مي كنم همه چيز خوبه و هيچ مشكلي نيست انگار بيشتر نگرانم تا وقتي كه يه خروار مشكل رو سرم هوار شده و من توان مقابله با تك تكشون رو ندارم...آخه مگه ميشه بدون مشكل هم زندگي كرد!!!...اونم مني كه خودم يه مشكل ساز حرفه ايم و مثل آدم نميتونم زندگي كنم!!! حتما بايد يه جايي، يه كاري بكنم تا حرص خودم رو در بيارم و مطمئن بشم كه حالم خوبه و هيچ مشكلي ندارم!!! پ.ن:اوه كه چقدر مثلا بايد كار انجام بدم تو اين چند روز و حوصله هم كه عمرا ندارم... پ.ن:آيا من برم موهام رو كوتاه كنم يا بگذارم بلند بشود و يك مدل جنگولكي براشون انتخاب كنم؟؟؟ پ.ن:چرا اينجا برف نمياد!!! فقط هوا انقدر سرده كه نيم كيلو لباس هم بپوشي باز فايده نداره و تو مجبوري كه يخ بزني!!! پ.ن:يكي نيست بگه بچه تو كه چيزي براي گفتن نداري آخه كِرم داري مدام پي نوشت مي نويسي؟!! پ.ن:توروخدا موقع كامنت گذاشتن مقداري به خود پست هم توجه كنين و انقدر گير ندين به اين پ.ن هاي زقارت و داغون؛ باشه؟!!! حالا اگه چيز بدرد بخوري براي گير دادن تو خود پست گيرتون نيومد اشكالي نداره!! دستم به نوشتن نميره هزار تا پست آماده و آپ نشده دارم كه شك دارم بايد اينجا بنويسمشون يا همين جوري بذارم تو همون فُلدر فقط خودم كه هميشه هايدنه و همين جوري گاهي خودم برم و يه سري بهشون بزنم و بخونم!!!!...اون اعترافهايي كه حتي دوست ندارم تو تنهايي به خودم بلند بگم!!! هدفون تو گوشمه و اِنقدر بلنده كه احساس مي كنم الان پرده ي گوشم پاره ميشه اما بازم بلندترش مي كنم و بلند بلند با خوانندش همراهي مي كنم:ميزنه آتيش به جونم پس كجايي مهربونم آخه من ترانه هام رو واسه ي كي پس بخونم دل من هواتو كرده آخ كجايي نازنينم كاشكي بودي و ميديدي بي تو من تنها ترينم... بعضي وقتا مغزم كاملا هنگ مي كنه و هيچي و درك نمي كنه...هرچي بهش فشار ميارم بيشتر فرار مي كنه از زير مسئوليتش و حوالش ميده به خودم!!! همه ي اعضام مثل خودم گشادن و از زير كار در رو!!! *چقدر بده اين حسهاي مشمئز كننده كه مدام بالاي سرم پرواز مي كنن...حسادت مثل خوره افتاده به جونم!!! وقتي گفتي همه چيز داري و فقط دنبال يه نفر مي گردي كه بقيه ي عمرت رو باهاش زندگي كني خنديدم و شوخي كردم باهات اما تو دلم غوغايي بود...از حسودي داشتم مي مُردم و خودم هم نفهميدم چرا اين حس وحشتناك چنگ انداخت به دلم...چرا اين روزها همش به تو فكر مي كنم و هيچ جوابي براي اين وابستگي گنگ ندارم...عطش عجيبي دارم براي بازگو كردن لايه هاي دروني و پنهاني خودم كه به هيچ كس حتي به خودم هم تا حالا بلند نگفتم...بهانه هاي عجيب و غريب مي گيرم و خودم خوب ميدونم كه همش از حسادتم نشات مي گيره و هيچ راهي هم براي گريز از اين حالت نه بلدم و نه ميخوام كه ياد بگيرم...اَه همش شدم ناله و گله و شكايت از خودم و فكرم...خنده داره اگه بگم دوست دارم خودم رو خيلي هم دوست دارم!!! خوب مگه چيه؟ چه اشكالي داره آدم خودش رو دوست داشته باشه!!! اصلا مگه دست منه!مگه من خواستم اين همه حسهاي عجيب و خنده دار،بعضي وقتها هم خوب تو وجودم باشه؟!!! مگه تقصير منه كه لبريزم از يه محبت ناب و عميق كه هميشه دوست داشتم دريغش نكنم از كسايي كه فكر كردم بهش نياز دارن و من بهشون نياز دارم!!! مگه تقصير منه كه هيچ وقت كسي نفهميد چي ميگم و چي ميخوام؟!!! مگه تقصير منه كه نميتونم خيلي از كارهايي رو كه آدمها به راحتي انجام ميدن انجام بدم!!!...آره خوب تقصير منه از بس كه خرم و بيشعور...نمي فهمم هيچي رو نمي فهمم؛ اگه ميفهميدم حال و روزم از اين بهتر بود....... فقط كافيه چشمام رو ببندم و حس كنم لمس دستاي گرم و مهربونت رو، اما همين كار رو هم نميتوم بكنم!! ميترسم از اينكه لمس كنم و بيشتر بشه اين وابستگي!! بيشتر بشه اين دلتنگي و بيشتر بشه اذيتهاي ريزريزم!!! * *اين قسمتي از يه ميله براي يه دوست كه از اول پست تا الان دارم با خودم كلنجار ميرم بذارمش اينجا يا نه اما از اونجا كه هميشه اين احساسمه كه پيروز ميشه، پس نوشتمش، بقيش انقدر شخصي بود كه نخوام اينجا بذارمش* اييييييييييييييييش،فكر كنم بازم بايد بزنم به در بي خيالي و دست بردارم از سر كچل اين حسهاي كوفتي و به زندگيم برسم و بذارم خودش راه خودش رو پيدا كنه،بدون مزاحمت و پيله و بهانه... خوب ديگه غم و غصه و ماتم ديگه تعطيل الان نوبت چيه؟!!! آهان گير دادن به رنگ شورت زري خانوم و اطرافيان درب و داغون تر از زري خانوم پ.ن:اي مادر حالا من بميرم كه انقدر جلف نباشم!!! پ.ن:چرا يكي منو كشف نمي كنه آخه؟!! از اين كشفهايي كه يكدفعه همه جا منفجر ميشه پ.ن:به سلامتي كه بايد راه بيفتم تو شهر و از هر چيزي كه ميبينم يه طرحي بكشم و ببرم خدمت استاد گرامي!!! سر پيري به چه روزي افتادم من پ.ن:يه آدم خير پيدا ميشه بياد و منو يه جاي خوب ببره!!! از اون جاهاي خيلي خوب ها، به اين الكي پَلَكيها راضي نميشم، اگه گفتي كجا رو ميگم؟؟؟ پ.ن:ديشب يه خوابي ديدم كه تو هر كاركتري كه بذاريش انتهاي بي تربيتي بوووووووووووووود!!!! خودم خجالت كشيدم از خوابم!!! هر چي فكر كردم يادم نيومد قبل از خواب داشتم به چي فكر مي كردم!!! دوست دارم رج به رج ببافم و باز كنم كلاف سردرگم ذهنم رو...گِره به گِره آروم و با حوصله محكم تر كنم پايه هاي خوبيهارو و از دَم بشكافم دُو روييها و بديهارو...گلچين مي كنم همه ي خاطره ها رو؛خوبهاش رو مي بافم و اونهايي رو كه سالهاست داره آزارم ميده با قيچي ريز ريز مي كنم و نابوديشون رو به نظاره مي شينم و لبخند محوي از روي خباثت بهشون تحويل ميدم و بوووووووووم، نابود ميشن... از فرار كردن خسته شدم، بايد كه با خودم كنار بيام و باور كنم كه نقصهايي هم بايد در من باشه تا بتونم انسان بودنم رو ثابت كنم...حالا چه اصراريه كه بشم يه آدم ايده آل!!! بي عيب و نقص!!!خوب بايد يه كاستيهايي داشته باشم تا خوبي ديگران برام ثابت بشه ديگه!!! ديگه اصراي ندارم به گفتن چيزي كه فكر مي كردم حرف توئه!!! به نگفته هايي كه هيچ وقت دوست ندارم بگم!!! حتي اگه چشم تو چشم هم بشيم نميگم!!! الان هم از گفتن اون حرفهايي كه بهت گفتم پشيمونم، چون نميدونم! فكر مي كنم تو اشتباه برداشت كردي از تمام حرفهايي كه مي خواستم بهت بگم و موفق نشدم خوب منظورم رو برسونم!!! اَهههههههههههههههه خسته شدم ديگه فكر نمي كنم به هيچي،هيچيه هيچي!!! دلم يه عالمه گوش ميخواد براي حرف زدن! گفتن از همه چي!! هر چيزي كه اين روزها ناراحت يا خوشحالم مي كنه!!! مثل بچه ها با يه حرف ساده دلگير ميشم و با يه شكلات به اوج آرزوهام نزديك!! از حمام كه ميام بيرون ميرم جلوي آينه قلم رو ميزنم تو سياهي رنگ و يه خط نازك رو پشت چشمام مي كشم...ريمل رو آروم به مژه هام مي كشم و به عقب هلش ميدم تا فرم بگيره...هيچ وقت سايه نميزنم اما الان يه سايه ي خاكستري تيره رو ميكشم پشت چشمم و اِدامش ميدم و بلندش مي كنم و تا جايي كه ميتونم تيرش مي كنم...رژ مايع صورتي رو به لبم ميزنم و به تصويرم تو آينه نگاه مي كنم!!خوشم مياد از قيافه ي خودم و به همين خاطر يه لبخند عريض صورتم رو مي پوشونه و يه چشمك به خودم ميزنم و چراغ رو خاموش مي كنم و از اتاق ميام بيرون!!! پ.ن:اين دو روز تعطيلي بد نبود يعني هيچ كار خاصي نكردم همينجوري الكي و يلخي گذروندم فقط هرازگاهي يه نگاهي به كتابهام مي انداختم و چند خطي مي خوندم... پ.ن:داييم اومده خونمون...از جمعه صبح كه رسيد تا الان به اندازه ي كافي كتك خوردم ازش زورم كه بهش نميرسه همش راه ميره و لگد حواله مون مي كنه پ.ن:كمرم درد مي كنه،مثل اين زنهاي حامله هميشه يه دستم به كمرمه و دارم ناله مي كنم پ.ن:تو اين هواي سرد خوردن بستني چه حالي داره... پ.ن:كاش چون ياد دل انگيز زني مي خزيدم به دلت پر تشويش ناگهان چشم تو را مي ديدم خيره بر جلوه ي زيبايي خويش كاش در بستر تنهايي تو پيكرم شمع گنه مي افروخت ريشه ي زهد تو و حسرت من زين گنهكاري شيرين مي سوخت كاش از شاخه ي سرسبز حيات گل اندوهِ مرا مي چيدي كاش در شعر من اي مايه ي عمر خدا از سر تقصيراتم نگذره اگه دروغ بگم!همش عين حقيقته...چند روز پيش منو خواهرم ساعت 11 شال و كلاه كرديم و تصميم كبرا گرفتيم كه بريم سجاد شلوار لي خواهرم رو بسپاريم به دست خياط زحمت كش تا تنگش كنه...ماشين رو اومديم تو بزرگمهر1 پارك كنيم كه يه پسره پريد بين دوتا ماشيني كه ميخواستيم پارك كنيم و مثلا جا گرفت براي دوستش كه اون بياد پارك كنه!!! و فكر كنم احتمال ميداده ما منصرف بشيم از پارك كردن در اون مكان!!! اما از اونجا كه بايد گفت ذهي خيال باطل بوده ماشين رو به دنده عقب مزين نموديم و با پرويي ك و ن ماشين رو هدايت كرديم به طرف پاركينگ و بعد خيلي زود متوجه شديم كه اين غلطها به ما نيومده و عمرا اگه بتونيم ماشين رو اينجا پار كنيم براي همين با كمال پرويي راهمون رو كشيديم و رفتيم ترررررررررررق:اين صداي بسته شدن در ماشين ما بود تق تق تق: هوووووووووووووووووووي مرتيكه مگه كورررررررررررررري...ميمون هم انقدر اَدا ميريزه!!! تررررررررررررررق؛چريق:صداي بسته شدن در ماشين و قفل كردن درها از ترس پسره اومد پايين و گفت بيا پايين ببينم...كه چراغ سبز شد و ما دَر رفتيم تو اين هيرو وير كه پشت چراغ قرمز بوديم يه پسر بچه داشت گل نرگس مي فروخت و همه ي ماشينها هم كه قربونشون برم پر بودن دختر و پسر(توجه كنيد اين وسط فقط ما بوديم كه عزب اُقلي تشريف داشتيم) يه BMW كنارمون بود كه يعني ما فكر كرديم هيچكي توش نيست اما با تلاش فراوان فهميدن كرديم كه يه دختره عقب ماشين و رو صندلي عقب خوابيده!!! چون پسره يه عالمه گل خريد و حواله داد به عقب ماشين و ييهو يه دست اومد بالا و گلها رو گرفت چند ماه پيش يكي از دوستامون اومده بود خونمون(صاحب وبلاگ ذهن زيباي من) ما هم كه كلا الدنگي تو خونمونه و فقط پايه كم داريم كه خدارو شكر از آسمون رسيد برامون و شال و كلاه كرديم و رفتيم طرقبه و بساط قليون رو راه انداختيم!!! بماند كه مرتيكه قليون رو چاق نكرده بود و هرچي خودمون رو جر داديم كسي محلمون نذاشت و آرزوي قليون موند به دلمون و اينكه در راه برگشت تصميم گرفتيم از اون كارهاي خركي هميشگي مون و البته به ياد گذشته ها يه آتيشي هم بسوزونيم و بعد از كلي صحبت راي رو به مسافركشي داديم يه بار هم 4 سال پيش با همين دوستمون ساعت 30/4 ظهر وقتي مامانم رو رسونديم مدرسه يواشكي رفتيم كافي نت و قتي خواستيم ماشين رو از تو كوچه بياريم بيرون گلگير ماشين خورد به پايه چراغ و اين چراغ جلوش در اومد پ.ن:هنوز بگم از خراب كاريهامون يا نه؟!!! پ.ن:خاك بر سرمون كنن كه خلافهامون هم مثبت بود و هيچ پسري توش پيدا نميشد پ.ن:به نظرت خيلي زشته اگه الان همين الان داد بزنم و بگم خيلي دوست دارم و هوارتا مي بوسمت، از اين بوسهاي تف تفي پ.ن:چقدر طولاني شدم اين روزها...تموم نميشم و مدام كش ميام... پ.ن:دشتها چه فراخ! كوه ها چه بلند! در گلستان چه بوي علفي مي آمد! من در اين آبادي،پي چيزي مي گشتم: پي خوابي شايد، پي نوري،ريگي،لبخندي. پشت تبريزي ها، غفلت پاكي بود،كه صدايم ميزد. پاي نيزاري ماندم،باد مي آمد،گوش دادم: چه كسي با من،حرف ميزد؟ سوسماري لغزيد. راه افتادم. يونجه زاري سر راه، بعد جاليز خيار، بوته هاي گل رنگ و فراموشي خاك. لب آبي گيوه هايم را كندم،پاها در آب: من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشيار است! نكند اندوهي،سر رسد از پس كوه. چه كسي پشت درختان است؟ هيچ، مي چرد گاور در كرت. ظهر تابستان است. سايه ها مي دانند،كه چه تابستاني است. پ.ن:تصادف كرديم خفن...له و لورده شديم...ماشين هم باز از طرف شاگرد كلن تركيد...اينم بگم كه مقصر نبوديم نگين راننده زن بوده و بلد نبوده و از اين حرفا... پ.ن:نمیتونم پست جدیدم رو آپ کنم یکی به دادم برسه خنده دار نيست؟...چي خنده داره؟...همين كه هرچيزي كه ضد ارزشه، ارزش داره!!! چي ميخواي بگي؟ راحت حرفت رو بزن؟!...ببين اين همه آدم صبح از خواب بيدار ميشن به اميد چي؟ چي ميخوان از اين همه جنب و جوش و رفت و آمد!!! براي رسيدن به چي اينهمه خودشون رو جر ميدن!! يا همين محبت كردن و دوست داشتن؛ چي تا حالا نصيب آدمها شده از اين كار؟!! خسته نشدن از گفتن اين همه حرف تكراري؟ مفهمو دوست داشتن از نظر آدمها يعني در تملك داشتن يك يا چند نفر ديگه! به نظر تو اين سلب آزادي ديگران نيست؟!! تو كدوم آيين و مكتب اين نوع علاقه توصيه شده؟....تو براي چي فكر كردي دوست داشتن يعني اين؟!!! تو چرا به خودت اجازه ميدي درباره ي همه حكم صادر كني؟!!! تو حق اين كار رو نداري، اين تويي كه با اين افكار درهم و برهمت آزادي و از دور و بريهات سلب مي كني؛ هيچ كس اين طور فكر نمي كنه!!! ميدوني تو ذهنت بيماره، هميشه عادت داري افكار مضحك خودت رو به ديگران نسبت بدي و خودت رو مبرا از هر چيزي نشون بدي؟؟؟ يكم واقع بين باشي ميفهمي كه اين خودِ خودتي كه دوست داشتن رو فقط و فقط محدود به در بند كشيدن ميدوني و اصرار داري ديگران رو مطابق ميل و سليقه ي خودت تغيير بدي، اين طور نيست؟!!!....نه، تو هم يه احمقي مثل همه ي آدمهاي ديگه! من دوست داشتن رو دوست دارم به خاطر خودِ دوست داشتن نه هيچ چيز ديگه! تو يه رابطه شخص براي من مهم نيست بلكه نوع ارتباطه كه براي من اهميت داره!! من نميخوام كسي رو عوض كنم چون اگه اين قدرت رو داشتم خودم رو از اين يكنواختي و ركود خارج ميكردم....اصلا بذار برات يه مثال زنده بزنم تو هم كه اونجا بودي ديدي چي شد؛ تو ديدي من به همه ي حرفهايي كه مي گفت با دقت گوش كردم با اينكه هيچ جذابيتي برام نداشت اما باز گوش كردم باز به چيزهايي كه اصلا برام خنده دار نبود خنديدم از ته دل خنديدم! اما اون چي؟!!! يكم به حرفام گوش نكرد يعني كرد اما نه اونجور كه بايد و من انتظار داشتم!!! تو كه ديدي من چه حرفهايي رو شنيدم براي كاري كه حتم دارم درسته! اون كجا بود اون موقع؟!! بود اما نبود!!! نميدونم چي ميخواد! اصلا حرف حسابش چيه؟!! اينهارو كه گفتم بهش نميگي مگه نه؟...نه نميگم...قول بده، ميترسم بره اگه بفهمه چي تو سرمه، الان فقط دلم به اون خوشه! حتي اگه نفهمه چي ميگم...دوست دارم باشه!! نميدونم چي ميخوام!!! كاشكي نره كاشكي هميشه پيشم بمونه.....خوب چرا اينهارو بهش نميگي؟...نميدونم،اما ميترسم از اينكه همه چيز تموم بشه!!! يا شايد نظرش نسبت بهم عوض بشه!!! تو ميدوني چرا اينجوري شدم؟!!! انقدر ترسو و محتاط!!! من كه اين جوري نبودم؟....دوستش داري؟....نميدونم!! هرچي خودم رو زيرو و رو ميكنم هيچ حسي رو پيدا نمي كنم!!! فقط بهش عادت كردم، شايد هم دوستش دارم و دارم خودم رو گول ميزنم!!! هنوز هيچي نميدونم براي همين ميترسم از گفتن خيلي از چيزهايي كه ممكنه فقط يه حس باشه و وجود خارجي نداشته باشه!!!....اين حرفم رو گوش كن، برو به خودش همه چيز رو بگو اين جوري نه انقدر عذاب مي كشي؛ نه انقدر سردرگم و پريشون از اين شاخه به اون شاخه ميپري!!!....نه،نه،نه، ميفهمي يعني چي؟!!!!!! تو هم سعي كن خفه شي و جيك نزني!!! مفهومه................... پ.ن:و اين بود درگيري عقل و دل ما.....خودم هم نميدونم بايد به حرف كدوم يكيشون گوش كنم پ.ن:يعني من الان بايد چي كار كنم آخه؟!!!! پ.ن:حالا خيلي فكر نكردين هم اشكال نداره همين دَم رو عشقه.... پ.ن:كي به كيه بالاخره يه راهي پيدا مي كنم ديگه،خسته شدم از فكر كردن خووووووووب. پ.ن:تو دنياي مني آخر رقصيدني شعر آخر مني فقط فقط مال مني...الان دارم اين آهنگ رو گوش مي كنم شنيدين تا حالا؟ پ.ن:اين آدمي رو كه نميدونم چطوري و چرا وارد زندگيم شده رو نميگم دوست دارم اما فكر مي كنم روحم بهش نياز داره!!! انقدر هم برام مهم هست كه به خاطرش حرفهايي با سبك و سياق كريه و چندش آوربشنوم اما به روي خودم نيارم!!! چقدر پوست گلفت شدم من!!! حرفهايي از جنس دختر فاسد و هرزه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پ.ن:من اينجوريم واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بعد از كلي فكر كردن تازه يادم اومد كه بالاخونم رو اجاره دادم براي همينه كه هيچي به ذهنم نمي رسه!منم گفتم يه كمي در وصف حال خودم وقتي كه بالاخونه ندارم بنويسم كه ديدم اين هم نياز به بالا خونه داره!!مونده بودم چي كار كنم كه ديدم يكي داره تو سرم در ميزنه؟!! در رو باز كردم ديدم مستاجر جديده! اومده بالاخونم رو پس بده خيلي هم عصبانيه!!گفتم اتفاقي افتاده؟؟؟كه يكدفعه بالاخونم رو زد تو سرم و گفت مردشور خودتو و اون بالاخونه ي درب و داغونت رو ببرن!بالا خونه هم انقدر خراب و از كار افتاده!!! آخه الاغ اينم خونه س كه به من اجاره دادي!!! خاك بر سرت تو اگه ادم بودي اين اوضاع خونه بالاييت نبود!!! اونوقت تازه انتظار داري بابتش اجاره خونه هم بدم؟ نه واقعا يكم خجالت بكش...به فكر من نيستي به فكر آبروي خودت باش...لااقل يه رنگي به درو ديوارش بزن، اون همه قاب عكس پاره پاره رو براي چي روي ديوارش نصب كردي!!! همش از درو ديوار صداي ناله و گريه مياد يعني تو فكر نكردي من چه جوري بايد شب كه خسته و مرده ميام خونه خبر مرگم ميخوام استراحت كنم با اين همه صدا چي كار بايد بكنم!! خوب آدم كُودن يه درزگير براي ديوارها بذار نميميري كه!!! بيا اينم كليد خونت من عطاش رو به لقاش بخشيدم!!! داشت ميرفت و من هيچ جوابي نداشتم كه بهش بدم اما يكدفعه مثل وحشيها پريدم و از پشت يقش رو گرفتم تا روش رو به طرفم برگردوند يه سيلي خوابوندم تو گوشش و با همه ي جسارتي كه داشتم تو چشماش نگاه كردم و گفتم:ميدوني چيه لياقت ميخواد مستاجر اين خونه ي زپرتي و درب و داغون شدن!!! اما تو انقدر نفهميدي كه در و ديوار اين خونه همش درسه براي آدم احمقي مثل تو كه فقط تا نوك بينيت رو مي بيني و بس!!! بايد التماس هم بكني، تازه بايد دوبرابر اين پول رو بدي كه اجازه دادم تو اين خونه ساكن بشي و شبها لالايي مجاني گوش كني!!! واقعا فكر كردي ميذارم الكي و كشكي پات رو از اينجا بذاري بيرون!! تو الان به اندازه ي چند روز خاطرات من رو با خودت يدك مي كشي و بايد همه ي اونها رو همين الان پس بدي و بعد گورت رو گم كني و بري..... اينم فال حافظ شب يلداي من: من كه از آتش دل چون خم مي درجوشم مُهر بر لب زده خون مي خورم و خاموشم قصد جانست طمع در لب جانان كردن تو مرا بين كه در اين كار به جان مي كوشم من كي آزاد شوم از غم دل چون هردم هندوي زلف بُتي حلقه كند در گوشم حاش لله كه نيم معتقد طاعت خويش اين قدر هست كه گه گه قدحي مِي نوشم هست اميدم كه علي رغم عدو روز جزا فيض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم پدرم روضه ي رضوان به دو گندم بفروخت من چرا مُلك جهان را بجوي نفروشم. اينم فال دوست جونم كه خودم براش گرفتم با كلي پروانه ايي: دوستان وقت گل آن به كه به عشرت كوشيم سخن اهل دلست اين و بجان بينوشيم نيست در كَس كَرَمُ وقت طرب مي گذرد چاره آنست كه سجاده به مِي بفروشيم خوش هواييست فرح بخش خدايا بفرست نازنيني كه برويش مِي گلگون نوشيم پ.ن:شب يلداي امسال رو زياد دوست نداشتم...اما من و خواهرم انقده باحال هندونه رو درست كرديم بعدشم خودمون وسطش رو خورديم پ.ن:داييم از تهران زنگ زد و كلي دلمون رو سوزوند همه دور هم جمع بودن و ما اينجا تنها پ.ن:دوست جون مهربانمان در حمام نيت فرمودند و ما هم برايشان فال گرفتيم توووووووپ. پ.ن:بازي امسال چيه اونوقت؟نبود؟!! پ.ن:الان يكي بايد بگه به جاي اينكه انقدر چرند بگي برو چندتا طرح بكش خبرت امروز بايد بري كلاس و هيچ غلطي نكردي هنوز!! آدم انقدر گشاد نوبره والا
...كُلُهُم اگه احساس كردين من يكم فقط يكم تريپ ماتم برداشتم كاملا در اشتباهيد
... واينك آهنگي كه من رو كباب كرده اين روزها:نازي تو كه يار نداشتي، قصد فرار نداشتي، چرا رفتي و بي خبر باز داغ رو دلم گذاشتي،امشب دلم دوباره هواي لبهاتو داره(اين تيكه خيلي با حاله!!!خاك تو سرم مثل نديد بديدها به چه چيز درپيتي گير دادم
)به باد ميگم كه بازم بوي تنت رو بياره!!!
...حالا دست...سوت...جيغ...آآآآآآآآآآآه بندري رو برو تو كارش!! آآآآآآآآآآآآآآاه قربونت
...![]()
![]()
![]()
![]()
....تو راه برگشت دوتا پسر چرك تو وانت نشسته بودن ما داشتيم همينجور مي گفتيم و مي خنديديم كه منه خاك بر سر ييهو روم رو كردم به طرف وانته و پخخخخخخخي زدم زير خنده!!! و احتمالا امر به راننده مشتبه شد كه بنده يك دل نه صد دل عاشق اين آدم زاقارت و داغون شدم
...پشت چراغ قرمز بوديم كه با هزار مصيبت خودش رو رسوند به ما و مثلا براي شوخي از پشت زد به سپر ماشين!!! ما رو مي گين تريپ عصباني برداشتيم رفتيم نفس كش بازي:![]()
اونا هم اومدن دنبالمون و ما هم در همون لحظه كاشف به عمل آورديم كه بايد عصايي ماشين رو دربياريم براي مقابله به مِثل و از اونجا كه كمي فقط كمي ترسيده بوديم خواستيم به اولين پليسي كه برخورديم تحويل شون بديم كه خودشون فهميدن عمرا اگه بتونن به ما برسن براي همين راهشون رو كج كردن و رفتن![]()
و ما هم كه آويزون و سرخورده دعوا كرديم و راهمون رو كشيديم و اومديم خونه.....
فك كن راه افتاديم تو شهر دربه در دنبال مسافر(عجب اراذلي هستيم ما) و بعد از كلي تلاش بالاخره يكي رو سوار كرديم و به مقصد رسونديم و اصلندش هم پول نگرفتيم آخه ما خيلي شريف هستيم و في سبيل لله كار مي كنيم و به مردم خدمات ارائه ميديم
....هووووووووووووي حالا نگي اينها چه آدمهاي الكي خوشي هستن ها!!! يعني تا حالا خودت از اين جلف بازيها نكردي؟!!!
بميرم اگه دروغ بگم!!!آنچنان دروغي سه نفري سرهم كرديم و گفتيم كه خودمون هم باورمون شد كه يه ماشينه داشته عقب مي گرفته و خورده به ما و اين جوري شده و چون پير بوده هيچي ازش نگرفتيم و دلمون براش سوخته![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
... اي كه خراب بشه اين شهر كوفتي
.![]()
| Design By : Night Skin |


