من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه
من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من
من خواب دیده ام که کسی می آید...من خواب یک ستاره ی قرمز دیده ام و پلک چشمم می پرد و کفشهایم هی جفت می شوند...و کور شوم اگر دروغ بگویم...من خواب آن ستاره ی قرمز را وقتی که خواب نبودم،دیده ام...کسی می آید،کسی می آید،کسی دیگر! کسی بهتر! کسی که مثل هیچکس نیست،مثل پدر نیست،مثل انسی نیست،مثل یحیی نیست،مثل مادر نیست، ومثل آن کسی است که باید باشد...و قدش از درختهای خانه ی معمار هم بلندتر است، و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر...و از برادر سیدجواد هم که رفته است و رخت پاسبانی پوشیده است نمی ترسد...و از خود خود سیدجواد هم که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست نمی ترسد...و اسمش آنچنان که مادر در اول نماز و در آخر نماز صدایش می کند،یا قاضی القضات است یا حاجت الحاجات است...و میتواند تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را با چشمهای بسته بخواند و میتواند هزار را بی آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد...و میتواند از مغازه ی سیدجواد،هرچقدر که لازم دارد جنس نسیه بگیرد و میتواند کاری کند که لامپ الله که سبز بود:مثل صبح سحر،سبز بود دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود...آخ...چقدر روشنی خوب است...چقدر روشنی خوب است...و من چقدر دلم میخواهد که یحیی یک چارچرخه داشته باشد...و یک چراغ زنبوری و من چقدر دلم میخواهد که روی چارچرخه ی یحیی میان هندوانه ها و خربزه ها بنشینم و دور میدان محمدیه بچرخم...آخ...چقدر دور میدان چرخیدن خوب است...چقدر روی پشت بام خوابیدن خوب است...چقدر باغ ملی رفتن خوب است...چقدر مزه ی پپسی خوب است...چقدر سینمای فردین خوب است...و من چقدر از چیزهای خوب خوشم می آید...و من چقدر دلم میخواهد گیس دختر سید جواد را بکشم...چرا من این همه کوچک هستم که در خیابانها گم می شوم!چرا پدر که این همه کوچک نیست و در خیاباها هم گم نمیشود کاری نمی کند که آن کسی که به خواب من آمده است،روز آمدنش را جلو بیندازد...کسی از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید...و سفره را می اندازد، و نان را قسمت می کند،و پپسی را قسمت می کند،و باغ ملی را قسمت می کند،و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند،و نمره ی مریض خانه را قسمت می کند،و چکمه های لاستیکی را قسمت می کند،و سینمای فردین را قسمت می کند،درختهای سیدجواد را قسمت می کند،و هرچه را که باد کرده باشد قسمت می کند،و سهم ما را هم میدهد...من خواب دیده ام... پ.ن:اینم اوضاع الان من!به دلیل هوای مه آلود مشهد پرواز تهران-مشهد تا اطلاع ثانوی تاخیر دارد پ.ن:حالا تو این هیرو ویر بنزین ماشین هم تموم شد و کارت سوخت هم یادمون رفته بود بیاریم پ.ن:گرخدا بودم دگر این شعله ی عصیان کی مرا،تنها سراپای مرا می سوخت ناگه از زندان جسمم سر برون می کرد پیشتر می رفت و دنیای مرا می سوخت از اون روزهایه که خوشحالم،دلیلش هم اصلا مشخص نیست...یه جورایی به این نتیجه دارم میرسم که هیچی ارزش ناراحت شدن رو نداره...وقتی می تونم انقدر پر انرژی و شاد روزم رو سپری کنم چرا الکی خودم رو درگیر مشکلاتی که هنوز نیومدن و همیشه هستن بکنم؟!!... فعلا که تصمیم دارم لذت ببرم از هرچیزی که دورو برم اتفاق میفته و تشکر کنم از خالق بزرگ و همیشه مهربون که بهم اجازه داد پا تو این دنیای بی دروپیکر بذارم...کی میدونه فردا چه اتفاقی میفته؟! پس چرا باید به جای یه عالمه محبت ناب کینه رو تو این قلب قرمز پر از خون جا بدم... باور نکن تنهاییت را من در تو پنهانم تو در من باید به عرضتون برسونم که نمیدونم چرا الان کلی حالت گریه واری دارم من و نزدیک خودم کن تا تو رو یادم بیارم پ.ن:بعد از ۳روز نداشتن کامی به علت بستری بودن این دوست خوب، امروز کلی از خودمان شادمانی ول دادیم... پ.ن:پدر بزرگ و مادربزرگم دارن میان خونمون،فکر کنم یه ۳۰روزی باشن اینجا...انقدر دوست دارم داستانهایی رو که مادربزرگم برامون تعریف می کنه از قدیم حتی اگه بارها شنیده باشم شون...ماجراي عروسيش رو هر چند برام اصلا ملموس نيست...يه دختر ۹ ساله رو عروس مي كنن و عروس وسط عروسي خوابش مي گيره و ميره بخوابه پ.ن:من ميدونم از بيماري مي ميرم...از دو حالت خارج نيست يا سكته مي كنم يا سرطان مي گيرم هرچند كه خودم احتمال ايدز رو بيشتر ميدونم پ.ن:دوست دارم همتون رو خيلي زياد پ.ن:چه پست مرده گوني شد بعد نوشت:یعنی من چقدر میتونم گیج باشم!!! امروز همش فکر می کردم امروز۲ شنبس!! ساعت ۶ خوشحال راه افتادم طرف دانشگاه حالا که رسیدم می بینم هیچکی نیومده این همه بی تابی و بهانه گیری رو تا حالا در خودم ندیده بودم! وقت حرف زدن انگار که به دهنم قفل میزنن، لال میشم! دریغ از یه کلمه حرف! تصویر رویام تاره، چشمام رو محکم تر روی هم فشار میدم! اما باز فایده نداره...خودت رو پشت تلی از ابر پنهان کردی!دست می کنم درون کلاف تو در توی ابرها، تو سردی و نم ابرها دستم یه گرمای کم جون رو پیدا می کنه...با من بازی نکن! نرو عقب...بیشتر از این نمیتونم بیام جلو...سردمه!!...با دقت رژ رو روی لبم می کشم، تازگیها حرکاتم خیلی آروم و ظریف شده...لاک صورتی رو از بین این همه لاک انتخاب می کنم...یواشکی تو آینه نگاه می کنم، با دقت حرکاتم رو زیر نظر داری! یکدفعه انگار یه انفجار تو تنم منو تو بغل تو پرت می کنه! چشم تو چشم...هیچ وقت بهت گفتم چقدر دوست دارم برق شیطنت چشمات رو؟...تنگ و محکم قفل میشم به بدنت! می بوسم از بالا تا پایین! اون حرکات آروم و موقر تو...اون ناله های ریز من...آتیشم رو تندتر می کنن...با تمام وجودم لبهات رو می بوسم...بوسه های طولانی و خیس...خسته و آروم و شاد پلکهام رو می بندم...روح پریشونم آرامش خودش رو به دست آورده! حالا با خیال راحت می شینم و لاک میزنم و آرایش می کنم!! پ.ن:هرچی بیشتر از فکرش فرار می کنم بیشتر فکرش به طرفم هجوم میاره اییییییییییی پ.ن:هرکی ندونه فکر می کنه آنچنان عقده های جنسی دارم که دکتر واجبم!!! اما زهی خیال باطل از منه یخچال آبی گرم نمیشه،اوووووووووووووووووه پ.ن:دلم میخواد بدم کلم(سرم،مغزم)رو سگ بخوره بس که شلوغ پلوغه خاک تو سرش... وای که چقدر دلم میخواد برم زیرش بخوابم و بندازمش روی خودم و تند تند هم غلط بزنم از این ور به اون ور...واااااااااای خواستم خوب!! باید که عطر بوسه ی خاموشش...با ناله های شوق بیامیزد........دل من،ای دل دیوانه ی من...که میسوزی از این بیگانگی ها........باز من ماندم و یک مشت هوس...باز من ماندم و یک مشت امید........ دیر آمدی و دامن از کف رفت...دیر آمدی و غرق گنه گشتم........سایه ایی روی سایه ایی خم شد...درنهانگاه راز پرور شب........من به او می گویم ای نا آشنا...بگذر از من،من تورا بیگانه ام........ می برم زنده به گورش سازم...تا از این پس نکند یاد وصال........به هر جا رفت در گوشش سرودند...که زن را بهر عشرت آفریدند........بس کن ای زن که نترسم از تو...دامنت رنگ گناه است،گناه........ بدور افکن حدیث نام،ای مرد...که ننگم لذتی مستانه دارد........مستی از سرم پرید،ای هم نفس...بار دیگر پر کن این پیمانه را........حسرتم نیست ز آنکه این لب را...بوسه های نداده بسیار است........به خدا مردم از این حسرت...که چرا نیست در آغوشم........لعنت خدا به من اگر به جز جفا...زین پس به عاشقان با وفا کنم.......برو،برو به سوی او،مرا چه غم...تو آفتابی،او زمین،من آسمان........با چه میتوان...عشق را به بند جاودان کشید.......در منی و این همه ز من جدا...با منی و دیده ات به سوی غیر........همچو آن رقاصه ی هندو به ناز...پای می کوبم ولی بر گور خویش.......ریشه ی زهد تو و حسرت من...زین گنهکاری شیرین می سوخت.......وه چه شیرین است!...از تو ای بوسه ی سوزنده ی مرگ آور،چشم پوشیدن........من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو،این شیطان،خدای من................... هنوز نمیدونم برای کی و چرا خودم رو به آب و آتیش میزنم!واقعا اون می فهمه؟!!واقعا می فهمه من رو؟ سخته خیلی سخته...مثل همیشه میترسم از آخرش... از خنگ بازیهای خودم لجم می گیره...نمیتونم بگم خیلی از حرفهای دلم رو...اصلا بی خیال من اگه شانس داشتم اسمم شمسی بود!!! پ.ن:هرگونه سوء برداشت از بند اول هیچ ارتباطی به من نداره...من که مسئول ذهن منحرف شما نیستم! پ.ن:مثل بچه ی آدم دارم درس میخونم و سرم به کار خودم گرمه. پ.ن:به طور کل هم نفهمیدم عنوان و پست چه ارتباطی با هم داشتن؟!! نمیدونم این چه چیزیه که مد شده بین این استادها!!!همه گیر دادن به فعالیت کلاسی و این خزعبلات،هرکدوم هم ۵ نمره براش درنظر گرفتن!خوب به نظر شما منم که دختر زرنگ و درس خونی هستم باید چه شیوه ایی رو اتخاذ کنم؟آهان جونم براتون بگه این جانب از اونجا که بسیار دختر مافوق اکتیوی هستم سر کلاس یه جا بند نمیشم و مدام در حال آتیش سوزوندن هستم و در پاره ایی از اوقات به امر خودشیرینی مبادرت میورزم رفتم پای تابلو از برای حل تمرین از اونجا که این تابلو رو نمیدونم کدوم الاغی انقدر بالا نسب کرده و منم که کلا قد بلند و این حرفا هستم و نمیدونم چه مرضی دارم که حتما باید از بالای تابلو شروع کنم به نوشتن پ.ن:فکر کنم با این خود عرضه کردن پایان ترم رو ۲۰شدم پ.ن:هیچکم من قدم کوتاه نیست تابلوها خیلی بالا نصب شده پ.ن:خبر مرگم احتمالا میمیرم اگه یکم مقنعه رو تنگش کنم تو خود عشقي كه همزاد مني تو سكوت منو فرياد مني هم صداي خوبم بمون تا بمونم عمر من تو هستي بمون تا بمونم همش افسوس گذشته بدون اميدي به آينده، آينده ايي هم هست واقعا؟! ديگه دلم شور نميزنه ونگران نميشم! چه اتفاقي داره ميفته نميدونم! فقط نشستم و ورق ميزنم آلبوم خاطرات قديمي رو و خوشحال ميشم از ديدن اون تصاوير خاكستري و دور!! ياد اون بهانه هاي خواب براي پناه بردن به آغوشت! ياد اون زمزمه هاي عاشقانه و دوست دارم گفتنها! اما ديگه حرفي ندارم براي گفتن و اشكي ندارم براي ريختن! حرفام رو قبل از رفتن و اشكهامو بعد از رفتن بدرقه ي راهت كردم و حالا خاليم؛ خالي خالي... پ.ن:ندارم هیچی ندارم. پ.ن:از این خطه بدم میاد کفرم داره در میاد درست نمیشه آماده ی هر اتفاقی بودم به غیر از این اتفاق...هربزرگ شدنی رو انتظار داشتم الا این جور بزرگ شدن رو...دارم تصمیم می گیرم،هم با احساسم هم با عقلم...هردو در کنار هم موازی با هم حرکت می کنن...این حالت رو دوست دارم...فکر می کنم باید زیرک تر و تیزبین تر از الان باشم... خیلی خوبه که هستی...خیلی خوبه که می تونم راحت باهات از همه ی احساسم و خواسته هام حرف بزنم...خیلی خوبه وقتی خودم رو لخت و عریان برات تعریف می کنم تیر فساد و فاسد بودن رو به طرفم نشونه نمی گیری،به جاش قدم به قدم همراهم میای و کمکم می کنی تا بهتر بالایه های درونی خودم آشنا بشم... دلم بچگی میخواد...بی خیال و بی فکر بازی کردن و از دور خودت رو تو بغل یکی پرت کردن...دویدن با یه بادبادک تو دست...بهونه برای خریدن یه پفک...با جیغ و داد از تاب و سرسره بالا رفتن و فریاد کشیدن...دلم یه بچگی ناب میخواد... پ.ن:اولین برف پاییزی دیروز تمام درختهارو سفید پوش کرد از ذوق داشتم خفه میشدم... پ.ن:واقعا چرا هر جمعه که من میخوام برم جمعه بازار کتاب یا بارونه یا داره برف میاد؟!نه واقعا آخه چرا؟!! پ.ن:اگه فکر کردین عاشق شدم کاملا در اشتباهید پ.ن:چه بپوشم که چو از راه آید عطشش مفرط و افزون گردد چه بگویم که ز سحر سخنم دل به من بازد و افسون گردد دوران مهد رو با پسر عموم تو یه کلاس بودم برای همین تنها دوستم پسر عموم بود،یعنی چیز دیگه ایی یادم نمیاد راستکی!کلاس اول دبستان بودم که با پسر همسایمون که همسن خودم بود و پدرش همکار پدرم بود دوست شدم،هر روز عصر میومد دنبالم و با هم تو خیابون بدمینتون بازی می کردیم بعدش مامانم برامون بستنی می آورد به عنوان عصرونه بهمون میداد تو همون دوران یه دوست خانوادگی داشتیم که همیشه تعطیلات نوروز رو میومدن خونمون اسم پسرش علی بود و دخترش مستوره،یادش بخیر بعداظهرها فرید هم بهمون اضافه میشد و برای خودمون تو باغ خونه پارک درست می کردیم...یه همسایه ی دیگه هم داشتیم اسمش هادی بود هیچکدوم ازش خوشمون نمی اومد و همیشه بهش می گفتیم هادی کم بادی تفنگ بادی!!گذشت اون سالهای بچگی و تا چند سال پیش هروقت فرید رو میدیدم به یه سلام گذری اکتفا می کردم و رد میشدم از کنارش...دوستهای خانوادگی مون هم که مشهد زندگی می کردن،وقتی بعد از ۸ سال علی رو دیدم که تازه نامزد کرده بود و درست شبی که ما تازه وارد مشهد شده بودیم و قرار بود شب رو اونجا بمونیم انقدر زیر نگاههای چندش آورش مغذب شدم که خواب رو بهونه کردم و رفتم تو اتاق!!الان هر که هر دوتا خانواده هیچ رابطه ایی با هم نداریم و به کلی از حال هم بیخبریم خوشبختانه!! پ.ن:بعد از خوندن پست نیکو ایده ی این پست به ذهنم رسید،گفتم بچه عقده ایی نشه یه بار هم من ایدش رو بدزدم و به نام خودم ثبت کنم!! پ.ن:لازم به ذکر است این پست در سر کلاس پروژه ی کارآفرینی نگاریده شده...چقدر من به درس گوش میدم واقعا؟!!! پ.ن:نمک در نمکدان شوری ندارد دل من طاقت دوری ندارد دیروز با هزار تا شعف وارد کلاس طراحی شدم و تازه اون زمان بود که کاشف به عمل آوردم که استاد محترم تشریف نمی یارن(قیافه ما فوق آویزون)گفتم چیکار کنم چیکار نکنم که به مغز مبارکمان خطور کرد که حداقل تا چهارراه آزادشهر را پیاده راه برویم و ویترین ها را تماشا نماییم! *تذکر:از این جا به بعد همه ی اتفاقها و حرفهایی که می خونید درون کله ی مبارکمان رخ داده و هیچ گونه نمود خارجکی ندارد! آزادشهر-بلوار معلم: ههههههههههه چقدر این شاله خوشگله،اووووف چه کلاهیه اما نه اون گل روش خنده داره ولش کن!این لباس مشکیه خیلی قشنگه فکر کن تو یه مهمونی بپوشمش با یه سوتین ژله ایی عروسك ميشم نيم ساعت بعد سجاد-چهارراه بزرگمهر: هرهرهر اين پسره انگار تو موهاش بمب تركيده جوجه تيغي ۱۵ دقيقه بعد سجاد-چهار راه بهار:(نوشته های داخل پرانتز بلند گفته شده) (خانم یه ذرت مکزیکی لطفا)...بگم تندش کنه؟نه اینبار تند نمیخورم گلوم درد می کنه...(زیاد فلفل بزنین)...ای کارد بخوره تو شکمت جلوی زبونت رو هم نمی تونی بگیری؟شکم پیش کش!...(تشکر)...به به چقدر خوشمزس،خاک برسرش هرچی فلفل داشته خالی کرده این تو!اگه امشب نمردم دیگه نمیمیرم پ.ن:امروز ظهر به بابام میگم یه چکمه هایی دیدم تو آزادشهر انقدر خوشگل بود که حد نداره،بابا شوهرم بده تا برام بخره تو که پول نمیدی!!! پ.ن:از کلاس طراحی اومدم بیرون یه پیرمرده از کنارم رد شد و آنچنان جوونی گفت که یه لحظه شک کردم که آیا لباس تنم هست یا خیر پ.ن:شب که میشه چه بخوام چه نخوام میای تو فکرم و دلم هواتو می کنه برای همین بهت اس ام اس میزنم و میگم:سلام،خوبی گلم؟خسته نباشی. نمیدونم چرا دیگه نمیتونم کسی رو دوست داشته باشم!به هیچکس نمی تونم اعتماد کنم!همه چیز برام شده یه شوخی!میترسم از عاشق شدن و دل بستن! یه بار گفتم دوستت دارم همه چیز تموم شد،دیگه نمیخوام این اتفاق بیفته... چرا به هر کسی که میگم یا دعوام میکنه یا سرزنش؟! وحشی شدم،مثل سگ پاچه می گیرم!انتظارای عجیب غریبی از همه دارم!احساس می کنم همه باید تاییدم کنن و هرچی میگم گوش بدن!کلن خیلی مزخرف شدم... پ.ن:خوشحال شدم انگلیس حذف شد!!! پ.ن:من خواستم یکم کمکم کنید شاید نظراتتون یه راهی رو جلوی پام بذاره!
و ما ماندیم و احتمالا یک شب زنده داری پای تلفن و صحبت با عزیزان اطلاعات پرواز
.
التماس برای ۳لیتر بنزین هم عالمی داره واسه خودش!!
...وسطش هم مثل دیونه ها می خندم![]()
.
.عاشق مادربزرگم هستم...خدارو شكر كه زود سرطان رو تشخيص دادن و همه چيز به خير گذشت
.
.بيماري قلبي جزء لاينفك خانواده ي پدريمه و پدر بزرگم از سرطان فوت شدن و همين جور برو جلو...![]()
![]()
.
.
.نیم ساعت برای خودم خوشحال نشستم بالاخره گفتم برم از امور کلاسها یه سوالی بکنم ببینم کلاس اصلا تشکیل میشه؟!! که ییهو یادم افتاد امروز یک شنبه س و من گیجم![]()
...نمیدونستم باید بخندم یا حرص بخورم،هرکس از کنارم رد میشد یه لگد حوالش می کردم
.هر بدبختی رو هم که ابراز علاقه کرد پاچش رو گرفتم و باهاش دعوا کردم
...الان هم انقدر کفریم که حد نداره
.ای خدا چرا انقدر من بی حواسم![]()
![]()
![]()
....اصلا بی خیال این چرندیات اصل ماجرا اینکه:
!خبر مرگم هم مقنعم انقدر گشاده که در حالت عادی روی سرم نمی مونه وای به حال اینکه روی انگشتهای پام بلند شده باشم و تو یه دستم ماژیک باشه و تو اون دستم هم جزوه،دیگه فاتحه ی مقنعه رو کلا در این جور موقعیتها باید خوند
!!(تروخدا صحنه رو مجسم کنید!)...انواع و اقسام حرکات ژانگولری رو برای نوشتن یه تمرین از خودم نشون دادم تا مقنعه از سرم نیفته اما....ییهو همه ی رشته ها پنبه شد و مقنعه از کله ی مبارکمان به پایین هدایت شد و موهای افشان ما به کلاس عرضه شد
.از اونجایی که من عمرا از رو نمیرم بازم شروع کردم از بالای تابلو نوشتن
...
.از الان به خودم تبریک میگم!!
.
...
تو سرم همه چيز قاطيه نميدونم چي ميخوام بگم فقط دوست دارم حرف بزنم،مطمئن نيستم وقت گفتن خيلي از نگفته ها شده باشه! واقعا چرا اين همه خودم رو اذيت مي كنم؟چرا هميشه از داخل خودمو مي خورم و هيچ شكايتي نمي كنم! هميشه ظاهر شادي دارم اما درونم جهنمي برپاست! هميشه بين كشمكشهاي عقل و احساسم شناورم و نميدونم حق با كدوم يكيه؟! نميدونم چرا احساس مي كردم اون آغوش گرم برام تكيه گاه خوبيه و خيالات پوچي تو سرم پرسه ميزد و تمايل به دروغ گفتن اونم به خودم پاياني نداشت تو وجودم! ثانيه به ثانيه تمايلات و خواسته هام رنگ عوض مي كنن تكليفم با خودم مشخص نيست! نميدونم چي ميخوام!شدم مثل بچه هايي كه فقط بهونه مي گيرن و مدام نق ميزنن!
اين آهنگ گوگوش رو خيلي دوست دارم، يادته چه روزهاي خوبي داشتيم! اون روزها كه به خاطر ديدن هم پرپر ميزديم! وقتي به هم ميرسيديم دريغ از يه كلمه حرف فقط همديگه رو نگاه مي كرديم! ميفهميدم چي ميگي، چي ميخواي! اما الان با ساعتها حرف زدن هم منظورت رو درك نمي كنم! نميفهمم چي ميگي؟! چراانقدر از هم دور شديم! چرا فكر كرديم اگه هم آغوش بشيم اين دوست داشتنمون ابدي ميشه!!! افسوس كه اون حس خوب كشف جسمهاي همديگه فقط چندثانيه عمر داشت، خودمون با دستهاي خودمون عشقمون رودفن كرديم زير يه خروار خاطره!
.
![]()
. آقا چه بوتهاي قشنگي داره اين شوك كاشكي ميومدم از اينجا چكمه مي خريدم خاك تو سرم
!اين پسره كه داره مياد خوشگله برم بهش بگم بياد شوهرم بشه و برام اين چكمه هارو بخره!!نميخوام الان گريه واري ميشم خووووووب
. اوه له له چه پالتويه،اما بلنده نه دوستش ندارم همين تيپ اسپرت خودم بهتره!
. دختره ي خل تو اين سرما شلوار كوتاه پوشيده!ملت قاطي دارن فكر كرده الان چقدر هم باكلاسه!اه اه چندش آور...
!ووووو پليس يعني زيپ كاپشنم رو ببندم؟!ولش كن گور باباش هم كرده اگه گير داد اونوقت مي بندم
.!به به چقدر آدم تو اين پاساژه برم ببينم چه خبره!روغن ميدن اينجا؟!!
...برم نوژان ساندويچ بخورم يا يه ذرت مكزيكي سق بزنم؟...كاشكي اين پرادوهه بهم بگه بيا سوار شو عزيزم!خاك بر سرت چه بي سليقه!اين قورباغه كجاش ناز بود كه جلوپاش ترمز كردي
.
.
پیرمرد هم پیرمردهای قدیم!!!
| Design By : Night Skin |


