من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه
من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من
بین ساعت ۸ تا ۳۰/۸ با صدای زنگ تلفن یه مهربون بیدار میشم با صدای خروسی جواب تلفن رو میدم و وارد محیط دلچسب و فرح بخش دستشویی میشم و از اونجا که ارادت خاصی به این فضا دارم با ۳ شماره میام بیرون و میرم مسواک میزنم،بعد هنوز چشمام باز نشده کامی جونم رو روشن می کنم و خودم رو ولو می کنم اندر فضای مجازی و همینطوری میخونم و کامنت میذارم و در همین حال نگران اشغال شدن خط تلفن هستم و اینکه نکند کسی کار واجبی با ما داشته باشد و بدین سان از دنیای مجازی خودمان را پرت می کنیم بیرون و میرویم برای خودمان صبحانه آماده می نماییم و تناول می کنیم و بعد تخته شاسیمان را برمیداریم و شروع به کشیدن چند طرح می کنیم و هنگامی که خسته شدیم یه کتاب از بالای تختمان برمیداریم و به مطالعه مشغول میشویم و از آنجا که بیماری فراخ باسن داریم به فکر تهیه ی نهار عمرا نمی افتیم،ساعت ۱ که مادرمان از سرکار به منزل دخول(ادب داشته باشین این دخول با اون دخول تومنی صد تومان فرق می کنه) می نمایند و اندکی به جانمان نق می زنند که فقط هیکل گنده کرده ایم و دست به سیاه و سفید نمیزنیم و در انتها خودش حوصله اش سر میرود و میرود به اندرون مطبخ تا نهاری تدارک ببیند و ما هم به خواندن کتاب ادامه میدهیم.ساعت ۳۰/۲ هم آماده ی رفتن به دانشگاه می شویم و تا ساعت ۹ شب به منزل باز نمی گردیم و در انتها از آنجا که فقط روزی یک وعده غذا می خوریم پس شام هم میل نمی نماییم و بعد از دیدن چرندیات تلویزیون و کامل نمودن جزوه ها دوباره به اتاقمان و پشت یار قدیمی می نشینیم و باز خودمان را ولو می کنیم در این دنیای مجازی و چت های شبانه با اراذل وبلاگ نویس پ.ن:واقعا چقدر در طی روز فعالیت می کنم من!اصلندش هم خجالت نمی کشم؟ پ.ن:البته ما دستپختی داریم معرکه اما به دلیل ک و ن گشادی هر وقت حوصله داشته باشیم مبادرت به تهیه ی غذا می کنیم! پ.ن:به بهترین پیشنهاد برای خارج شدن از این روزمرگی جوایز ارزنده ایی اهدا خواهد شد! پ.ن:دوست جون مهربونم کتابهای کاردانی به کارشناسی هنر رو برام پیدا کرده کلی پروانه ایی شدم براش،یکم دوستیدمش پ.ن:مدار صفر درجه تموم شد مقداری ناراحت شدم،خیلی میدوستیدمش. وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد آدم زمینی تر شدو عالم به آدم سجده کرد میدونی این روزها خیلی به یادتم،مدام فکرت تو فکرم رژه میره از اول میری تا آخر و دوباره از آخر میای اول!مثل یه نوار که سالهاست داره بغل گوشم میخونه من تازه فهمیدم مرکز این صدا کجاس و حالا مدام از اول نوار میرم آخرش و دوباره میرسم به اولش! تو پندار کن گام در مسیر ناشناخته ایی گذاشتم و حالا میخوام قدم به قدم اینبار بدون ترس تا انتهاش رو برم!تو همین جا باش و مواظب باش نوار هیچ وقت تموم نشه،همش از اول بره آخر و دوباره بیاد اول!نگران نباش تا وقتی بهت وفادار می مونم که فکرت تو فکرم رژه میره،پس اگر در راه برگشت دست منو تو دست غریبه ایی دیدی بدون فکر اونه که داره تو فکرم رژه میره... پ.ن:مثل سرطانیها کتاب میخونم هفته ایی یه فصل از کتاب،حرصم داره در میاد از دست خودم،بعضی وقتا مثل کنه می چسبم به کتاب بعضی وقتا هم ایییییییییییییییش پ.ن:آقا میخوام یه کار مهم بکنم،اما نمیدونم چی کار؟!!!احتمالا دوباره باید از جمله ی حرصم داره در میاد استفاده کنم!! پ.ن:دیرو سوار هر تاکسی که میشدم حمیرا صداش رو گذاشته بود رو سرش رو همین جوری میخوند، حالا دقیقا نمیدونم آیا دیروز روز جهانی حمیرا بوده؟ پ.ن:چه پست مسخره ایی شد!اعصاب خوردکن!!! پ.ن:به جون همه یه طراحی هایی می کنم توووووووووووووووووپ حرف نداره! بعضی وقتا حس خواسته شدن و دوست داشته شدن همه ی وجودم رو می گیره،دوست دارم یکی باشه تا به تمام نیازهام یه جواب مثبت طولانی بده و البته این حس و خواسته خیلی زود گذره ولی گاهی وقتا ممکنه چند روز طول بکشه تا از سرم بپره! بعضی وقتا دوست دارم فقط زن باشم با تمام خواسته ها و تمایلات یه زن بدون هیچ آگاهی درباره ی تمام اتفاقات و پیشرفتها و بالا رفتن از پله ایی به اسم پیشرفت!شاید یکی مثل خیلیها که تنها هنرشون دلبری و لونده و بس!البته این هم زودگذره. بعضی وقتا دوست دارم تنها باشم اما وقتی خودم رو تنها احساس می کنم انگار تمام دنیا آوار میشه رو سرم و غم عالم میریزه تو دلم برای همین میزنم زیر گریه و زار زار گریه می کنم و هیچ توضیحی هم برای گریه کردنم ندارم! از تنهایی میترسم،از اینکه مورد توجه قرار نگیرم هراس دارم!شاید خیلی بده که همیشه دوست دارم در راس باشم و مورد توجه همه،و اگه احساس کنم این توجه کم شده به طور کامل روحیم رو از دست میدم و گوشه گیر میشم... پ.ن:به همه اطمینان میدم اصلندش همسر(شوهر-آقا بالاسر-لولوسر خرمن،یا هر چیز دیگه ایی)نمیخوام. پ.ن:با تمام استعدادی که داشتم خواستم آخرین متد آرایشی خودم رو روی ابروهام امتحان کنم که گندزدم تو ابروهام توجه توجه از کلیه ی برادران و خواهران خواهشمندم در صورت تمایل به ازدواج و یا تمایل به داشتن همسر دوم آمادگی خود را به این جانبان اعلام کنند توضیح:استاد درس کارآفرینی فرمودند اگر کسی در طول ترم ازدواج کنه ۲ نمره به پایان ترمش اضافه میشه و از اونجا که تو این آشفته بازار بی شوهری امکان ازدواج صفره برای همین اعلامیه دادم تا شاید یه ادم خیر پیدا بشه و بیاد الکی شوی ما بشه و ۲ نمره رو از استاد بستانه و صد البته لازم به ذکر است که ما قول شرف میدهیم که در حال حاضر قصد ازدواج نداریم و بعد از بسته شدن هر گونه پیوند خجسته به محض دریافت نمره خودمان خیلی محترمانه از زندگی آن آقا بیرون میرویم و نمی گذاریم کار به جاهای بی تربیتی بکشد پ.ن:اونوقت میگن نسل ازدواجهای زورکی منقرض شده!!! آههههههههههه روزگار خسته ام از چرخش ایام تو پ.ن:آخ جون دیگه احسانه نمی تونه بهم بگه ترشیده پ.ن:چه خوش گفت شاعر که: وایسا دنیا من میخوام پیاده شم پ.ن:خیلی لوسین اگه کامنت نذارین و من رو تو این درد بزرگ یاری نکنین. ۱-سرد و تلخم انگار هیچوقت مزه ی شیرینی رو درک نکردم،نگران و دلواپس چشم به راهی دوختم که انتهایی نداره شاید هم داره و من ناتوان از راه رفتن تو این راهم...خسته و پریشونم،انگار بعد از صدسال از خواب بیدار شدم تمام استخونهام درد می کنن...لبریز از تهی بودنم،چشمهای خستم رو به هر طرف که هل میدم چیزی جز تکرار نمی بینم،همه جا یکدست سفیده انگار یه پارچه ی بزرگ روی تمام دنیا کشیدن تا با گذشت زمان خاک نگیره! اما غافل از این بودن که فکری برای گرد و غبار دلها بکنن،روی هر دلی رو که دست میزنم یه وجب خاک روش رو گرفته و ماتش کرده! ای داد... ۲-رها میشم از فکر،از غصه و ماتم،بدنم رو به دستهای سرد آب میسپارم و ذوب میشم تو گرمای وجودش... ۳-ناراحتم،یه دنیا گله دارم،یه عالمه غم تو دلمه،دلتنگ و دلنگرونم،خسته از گشتن و پیدا نکردن،خسته از رفتن و نرسیدنم!پس میخندم و شادمانه هل هله و پایکوبی می کنم بر گوری خالی از مرده... ۴-چرا درک نمی کنه؟!چرا نمی فهمه راهمون از اینجا به بعد از هم جدا میشه؟! چرا مثل بچه ها بهونه می گیره و آغوش گرمش رو میخواد؟!چرا نمی تونه فراموش کنه تمام خاطرات قدیمی رو؟!چرا اصرار به فنا شدن داره با اینکه میدونه نابود میشه؟!چرا هر روز آلبوم گذشته رو ورق میزنه و اشک میریزه؟!چرا چرا چرا دل من انقدر کم ساله؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پ.ن:ترم آخر خدارو شکر از دوشنبه شروع میشه و تا آخر سال دیگه از شر این دانشگاه کوفتی راحت میشم. پ.ن:با هزار مصیبت تلفن یه کلاس کنکور نقاشی کاردانی به کارشناسی گیر آورده بودم گذاشته بودم بالای تختم سکینه(کسی که میاد خونمون رو تمیز می کنه)اومده بالای تختم رو مرتب کنه کاغذ رو انداخته دور یعنی من واقعا چقدر بدبختم و پی پی شانس!!!! پ.ن:یعنی هیچ کس یه سری فیلم زبان اصلی که ارزش دیدن داشته باشن رو نداره به منم بده؟!!! تولد من در یک نگاه...تولد من در شکل گرفتن یک لبخند...تولد من در لمس دو دست...تولد من در یک بوسه...تولد من در اولین هم آغوشی دو دلداده...تولد من در یک شب مهتابی...تولد من در یک لحظه ی ممنوع...تولد من در یک نگاه هوس آلود...تولد من در نرسیدن...تولد من در خرابه ها...تولد من در زیر درخت سیب...تولد من در لحظه ی عشق بازی گل سرخ...تولد من در لحظه ی خشم خدا بود...روزی که من آمدم خورشید نفسهای آخرش را می کشید!کاکتوس قیمتی گزاف داشت!شیطان بر تخت شاهی نشسته بود!روزی که من آمدم انسان تازه متولد شد... اگه یکی بهتون بگه:(این حرفهایی رو که می گم دوست داری تصور کن التماسه،خواهشه،درخواسته یا هر چیزی که دوست داری.من نمی ترسم از اینکه بگم چقدر بهت احتیاج دارم،چقدر دوست دارم و فقط تویی که تکیه گاه منی!به غیر از تو هیچکس رو ندارم تنهای تنهام!)شما چی کار می کردین؟به فرض اینکه همی حرفاش راست باشه. پ.ن:و این جمله رو اصلا از یک فیلم هندی یا یه رمان آبدوغ خیاری نشنیدم،ربطی هم به خودم نداره. پ.ن:بعد از خوندن کتاب محاکمه ی کافکا احساس شعف همه ی وجود نورانیمان را احاطه کرده بود و بسیار خوشحال می نمودیم! پ.ن:رفتم کتاب فروشی می گم آقا کتاب...رو دارین میگه اگه عجله نداری هفته ی دیگه میارم هرچی اطرافم رو نگاه می کنم هیچی یادم نمیاد تاحالا هیچوقت اینجا نبودم اما نمیدونم چرا دلشوره ندارم عجیب آرومم اتاق نیمه تاریکه یه ترکیبی از سیاهی و زردی تمام اتاق رو پر کرده،بوی هوس توی تمام اتاق پیچیده،اون گوشه ی اتاق انگار یه مرد با بدن برهنه به دیوار تکیه داده و داره سیگار می کشه خوشم میاد از دیدن دود سیگار آروم میرم جلو انقدر جلو که نوک بینی هامون با هم برخورد می کنه،بو می کشم با تمام وجودم بو می کشم اما نمی فهمم بوی سیگاره یا بوی هوس!فقط میدونم هرچی که هست برای من حکم نفس رو داره،انگشتم رو آروم می کشم روی کمرش،چشماش برق خاصی داره لبهام از داغی لبهاش شعله ور میشه،یه دستش رو چنگ می کنه لای موهام و دست دیگش میره به طرف سینم!دستهای منم حلقه میشن دور گردنش،احساس می کنم از درون دارم میسوزم داغم خیلی داغ،احساس بی وزنی میکنم فرو رفتم تو تخت دوباره روبه روم ظاهر میشه ایندفعه تمام بدن عریانش رو لمس می کنم و خیسی زبونش رو روی تمام بدنم احساس می کنم،نمیدونم چرا تمام وجودم پر شده از فریاد دوست دارم فریاد بزنم یکدفعه انگار تودلم دارن رخت می شورن نمی تونم نفس بکشم،با تمام قدرتی که دارم میزنمش کنار حتی دیگه ترکیب سیاه و زرد برام جالب نیست!از اون اتاقی که برام آشنا نبود میام بیرون و همین طوری راه میرم و به خودم قول میدم دیگه وارد اتاقی که برام آشنا نیست نشم... پ.ن:پاک کردم پست قبل رو پاک کردم دوستش نداشتم...نیما جون خیلی ممنونم. پ.ن:دیگه شرمنده که ییهو پشیمون شدم و نذاشتم شما باقی ماجرا رو بخونین:دی من:داری میری؟ اون:آره من:چرا؟ اون:خوب باید برم دیگه من:آخه چرا؟ اون:چون دیگه دوستت ندارم من:چه خوب! اون:خوشحال شدی؟ من:آره اون:چرا؟ من:خوب خوشحال شدم دیگه اون:آخه چرا؟ من:چون منم دیگه دوست ندارم! اون:چه خوب! وسط نوشت:داشتم مجموعه کتاب دیوانه ی جبران خلیل جبران رو می خوندم به حکایت سگ دانا که رسیدنممیدونم چرا با اینکه بارها خونده بودمش به نظرم رسید این دفعه خیلی جالبتر از دفعه های قبل بود شاید بیشتر از۱۰ بار خوندمش... سگ دانا روزی سگی دانا بر گروهی گربه می گذشت وقتی به آنها نزدیک شد دید که به او اعتنایی ندارند و به خود مشغولند.ایستاد و آنها را نگاه کرد یکی از گربه ها از جا برخواست،نگاهی به دوستانش کرد و به آنها گفت:دعا کنید برادران مومن من به راستی می گویم که اگر دعا کنید و با هم با حرارت و اشتیاق دعا و تضرع کنید فورا باران موش بر شما خواهد بارید.سگ دانا چون حرف او را شنید در دلش خندید و از آنها روی برگرداند و با خود گفت:چقدر این گربه ها ابله اند و چقدر چشم ادراکشان کور است!آیا در کتابها ننوشته اند، و آیا من و پدارنم نمی دانیم که آنچه با دعا و تضرع میبارد،موش نیست بلکه استخوان است؟ پ.ن:فکر می کنم شاید برای یکی مهمم و این تقریبا خوشحالم می کنه نمی دونم شاید هم نگران! پ.ن:با کمال خوشحالی اعلام می کنم تا آخر هفته یا عدد کامی خوشگل در اتاقمان جا خوش می کند... ۱- ببخشید الانتعادل روانی ندارم هدفون تو گوشمه دارم آهنگ گوش میکنم جنبههم که ندارم نمیدونم چرا خود به خود تکون تکون میخورم اگه خطم کجو کوله شده به بزرگی خودتون ببخشید. ۲- این چند روزه اوهام و توهم زندگیم رو برداشته بود هر چند که هنوز هم همینطوره یه شخصیت جدید به دوستای خیالیم اضافه شده دارم کلنجار میرم ببینم چه جوری باید وارد بازیش کنم...نصف شب از خواب بلند میشم ادامهی فکر قبل از خوابیدن یادم میاد دوباره بهش فکر میکنم(این فکر کردن همراه با نمود این فکر به صورت پانتومیمه) پ.ن:تا حالا از اين شخصيت خياليها داشتين؟اونجوري كه تو واقعيت دنبالش بگردين و از پيدا نكردنش كفري بشين و زار زار گريه كنيد؟![]()
.
دیروز رفتم آرایشگاه وقتی سرم رو بلند کردم کف کردم دوتا نخ تو صورت گذاشته میگه این ابروهاته
.
.
.
.
.
.
مگه لباسه که اگه عجله ندارین میگه
.
خداییش هر کس منو با این وضعیت ببینه به خل بودنم شک نمیکنه.
| Design By : Night Skin |


