تبليغاتX
 جنبش بزرگ وبلاگی موج سبز سوم اعتراض به جنایات احمدی نژاد و حامیانش و حمايت از مهندس موسوی تیرماه 1388 من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه




















من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه

من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من

رسواییم را فریاد کن!رسواییم را فریاد کن و به همگان بگو روح و جسمم را معامله کردم در ازای هیچ! رسواییم را فریاد کن اما سخنی از معامله ی روح و جسمم به زبان نیاور!

رسواییم را فریاد کن و به همگان بگو که در این مدت من بزرگ شد! رسواییم را فریاد کن اما سخنی از بزرگی من به زبان نران و بگذار گناهم را به کودکیم ببخشند!

رسواییم را فریاد کن و به همگان بگو که من از زمینیان نیستم! رسواییم را فریاد کن و سخنی از آسمانی بودن من به زبان نیاور بگذار گناهم را به زمینی بودنم ببخشند!

رسواییم را فریاد کن و حقایق را وارانه بازگو کن! رسواییم را فریاد کن و همگان را به این رسوایی عادت بده و بگذار در خلوت به ریش همگان بخندم و بلاهت و جهالتشان را فریاد کنم...و آن زمان آسمانی بودن من را فریاد کن و رسوایی آنان را آشکار...

پ.ن:دیروز بعد از ۳ سال با دایی جانم تماس گرفتم(دایی جان یکی از دوستای قدیمیه که یه زمانی خیلی دوسش داشتم) تا سلام کردم گفت الناز جان تویی؟خوبی دایی جان؟...داشتم از خوشحالی خفه میشدم اصلا فکر نمی کردم بعد از ۳ سال به این زودی صدام رو بشناسه.و مثل همیشه برام سنگ تموم گذاشت و گفت منتظرم تو دانشگاه تهران پیش خودم ببینم هرچی لازم داشتی بگو تا برات پست کنم(البته این دایی جان من نامزد داره متاسفانه!!)

پ.ن:دیشب به جمع قایم باشک بازیمون بابام هم اضافه شد.

پ.ن:دقت کردین خر انتهای محبت دوستان بلاگستانی به همدیگس!!!

نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 11:13 توسط الناز | |

بند اول:از اون دردهای بی درمون باز هم افتاده به جونم،باز شبها نمی تونم بخوابم...چشمم کور همینه که هست یادم میاد گفتن توبه ی گرگ مرگه!!!

بند دوم:طی یک حرکت ژانگولری جکی چانی داشتم توی سالن خونه با سرعت هرچه تمامتر اونم توی تاریکی دویدن می نماییدم که پام خورد به دسته ی مبل و شش متر در هوا غلطان و چرخان گرووپ خوردم زمین و تمام بدنم درد می کنه، آخه داشتم قایم باشک(موشک) بازی می کردم.

بند سوم:سه شب پیش اس ام اس زده که از خودم اوقم می گیره از اینکه برای اینکه دوستم داشته باشن باید التماس کنم(یا یه همچین چیزی)منم گفتم چرند نگو اصلا هم این جور نیست و اگه منظورت منم التماسی ندیدم(یا یه همچین چیزی دقیق یادم نیست)...خداییش این چرند نگو مفهموش این بوده که تو حرفات چرنده!!!نمیدونم چه منظوری داره از اینکه همش احساس گناه بهم میده با حرفاش!؟

بند چهارم:چندنفر هستن که دوست دارم بهشون بگم دست از سرم بردارن چون حالم ازشون بهم می خوره اما میترسم دلشون بشکنه مهمتر اینکه خودم شاید یه وقت بهشون نیاز داشته باشم یعنی گذاشتمشون برای روز مبادا شاید به کارم اومدن.

پ.ن:دلم برای چندتا از بچه ها تنگ شده که جدیدا خیلی لوس شدن...

پ.ن:سیستم کناریم یه آقاهه نشسته که همش داره عکسهای س ک س ی نگاه می کنه یه قیافه ایی هم داره وحشتناک...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 10:51 توسط الناز | |

قبل نوشت: وقتی دیدم اقلیما چه چیزایی که درباره ی من نوشته اونم همش غلط غلوط گفتم بذار خودم یه پست اینجوری بنویسم(با اجازه اقلیما جونی).

۱-مهربونم خیلی زیاد

۲-سعی می کنم منطقی باشم.

۳-حس قوی حسادتم رو خیلی خوب کنترل می کنم.

۴-خوب غدا درست می کنم اما از این کار بیزارم.

۵-وقتی باید گریه کنم گریم نمی گیره.

۶-خیلی رکم و از دروغ گفتم بدم میاد.

۷-قضاوت دیگران درباره ی خودم اصلا برام اهمیت نداره.

۸-همیشه به موقع به قرارهام میرسم.

۹-هیچ غذایی رو به اندازه ی قرمه سبزی دوست ندارم

۱۰-دیر عصبانی میشم و خیلی کم ناراحت اما بهتره عصبانی هم نشم چون عاقبت خوبی نداره.

۱۱-پروام برام ثابت شده.

۱۲-راحت نه می گم و با کسی تعارف ندارم.

۱۳-اگه کسی رو دوست داشته باشم به خاطرش هرکاری می کنم.

۱۴-از هدیه گرفتن و هدیه دادن خوشم میاد.

۱۵-عاشق لاکم دوست دارم یه ویترین پر از لاک داشته باشم.

۱۶-دوتا حلقه دستمه یکی دست راست یکی هم دست چپ.

۱۷-دوست ندارم هیچکس از دستم ناراحت باشه تا جایی که بتونم برای رفع ناراحتی تلاش می کنم اما اگه خودش نخواست دیگه محل سگ هم بهش نمیذارم.

۱۸-میدونم اشتباهه و دارم اشتباه می کنم اما آرمیتا و اقلیما رو خیلی میدوستم.

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 10:58 توسط الناز | |

یادم نیست دارم چی میخورم یه پسر خیلی خیلی خوشگل روبه روم نشسته و داره با تلفن صحبت می کنه حتی نمیدونم چه رابطه ایی باهاش دارم. تا تلفن رو قطع می کنه میرم جلو خیره تو چشماش نگاه می کنم و انگشتم رو میذارم رو لبش خیلی واضح مزه ی لبهاشو حس می کنم. بعد یکدفعه از تو یه خونه ی قدیمی سردر میارم باز اون پسره اونجاست داره با یه زن درباره ی یه چیزی حرف میزنه هم می فهمم چی میگه هم نه یکم بعد تو یه کیسه غذا میارن از دیدن غذا حالم بهم میخوره و به طرف دستشویی میرم که اون هم دنبالم میاد و حالم رو میپرسه...میدونم حاملم و تا این موضوع رو می فهمم بچه به دنیا میاد...الان از بچه و اتفاقهایی که افتاده خبری نیست رو یه کاناپه دراز کشیدم و دستم رو روی صورتم گذاشتم و خودم رو به خواب زدم دستش رو گذاشت روی پهلوم و نفسش به صورتم خورد که از خواب بیدار شدم..........با نیش باز از خواب بیدار شدم بعدازظهر که رفتم بیرون ناخودآگاه دنبال یه پسر با اون قیافه ی فوق العاده زیبا و جذاب می گشتم!!!

پ.ن:کی میتونه خواب منو تعبیر کنه؟!

پ.ن:به سبک این روزهای رضا ۵۳:

۱-یه آدم خیر پیدا بشه بیاد با هم بریم بیرون

۲-یه آدم خیر پیدا بشه بیاد جزوه های منو کامل کنه

۳-یه آدم خیر پیدا بشه بیاد اتاق منو گردگیری کنه

۴-یه آدم خیر پیدا بشه بیاد مسافرت مشهد

۵-یه آدم خیر پیدا بشه یه تلفن به من بزنه بگه خرت رو چند میفروشی،حالا سگ خورد اس ام اس هم زدین خوبه...

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 11:43 توسط الناز | |

نفهمیدم برای چی اومدی، وقتی هم رفتی نفهمیدم برای چی رفتی، حتی نفهمیدم آیا خاطره ی مشترکی هم با هم داشتیم؟!

نفهمیدم اصلا یه بار تونستیم با هم و از ته دل بخندیم؟

من که نفهمیدم تو فهمیدی چرا فقط خیره به چشمهای هم زل زدیم و حتی پلک هم نزدیم؟

من که نفهمیدم تو فهمیدی چرا اصلا با هم حتی یک کلمه هم حرف نزدیم؟

من که نفهمیدم تو فهمیدی چرا پرده ایی از اشک مانع بهتر دیدن من شد؟

تو که نفهمیدی اما من که فهمیدم چرا یه ثانیه برای ما اندازه ی یک سال طولانی شد!!!

پ.ن:از وقتی که میام کافی نت عادت کردم وقتی دارم از جلوی یه مغازه رد میشم صدای فرستادن بوس رو بشنوم تا الان که نگاه نکردم ببینم صاحب این صدا کیه راستش رو بگم حتی کنج کاو هم نشدم!!

پ.ن:فکر می کنم باید خومو به روز کنم احساس کهنگی و قدیمی بودن بهم دست داده!!

پ.ن:همه چیز میتونه قشنگ باشه حتی این آهنگی که الان داره پخش میشه و دوست دارم خرخره ی خوانندش رو بجوم!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 11:23 توسط الناز | |

 

 

 

 

بازم برگشتم مشهد،بازم باید تو این شهر نکبتی زندگی کنم تا ببینم چی میشه،یه نفرت غریبی از این شهر دارم که برای خودم هم عجیبه، انگار تمام روح زندگی رو از این شهر گرفتن،تو خیابونهاش احساس خفگی میکنی و نفس کم میاری.دلم میخواد به همه تو این شهر دهن کجی کنم همه رو بزنم و بهشون فحش بدم..............یه دنیا عققققققققق به این شهر.

پ.ن:این فکر کنم طولانی ترین پستی بود که تا حالا نوشتم.

پ.ن:الان دلم میخواد دونه دونه موهام رو بکنم از حرص....

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 12:13 توسط الناز | |

جاتون خالی دیشب الکی گفتیم ماشین رو بدین میخوایم تو شهرک(محلاتی)یه گشتی بزنیم خالم هم گفت برین اینم سویچ ماشین البته الکی هم نگفتیم خواستیم بریم بالای کوه نگهبانه نذاشت گفت باید چادر داشته باشین ما هم که دیدیم این جوریه تصمیم گرفتیم بریم پارک نیاوران یکم قدم بزنیم اما وقتی رسیدیم اونجا دیدیم حسش نیست قدم بزنیم و همین جوری راه افتادیم تو خیابونها گور بابای بنزین هم کرده ماشین که مال خودمون نبود.خلاصه ییهو تصمیم گرفتیم که سر ماشین رو کج کنیم بریم تجریش اما وقتی پشت چراغ قرمز بودیم ییهو یه زانتیا رد شد توش ۳ تا پسر بود ما هم دوباره رفتیم دنبال اونها تو راه هم یه ۴۰۵ گیر داده بود بهمون از اون طرف هم یه پرایده از پشت سر هم یه پرادو دیدن داشت دیشب بعد پرایده و پژو با هم دعواشون شد و ما هم ییهو پیچیدیم تا از دستشون راحت بشیم(آخه خیلی گیر داده بودن ما هم که دخترای خوب!!!) خلاصه دوباره برگشتیم شهرک اما اولش بودیم که تصمیم مون عوض شد و گفتیم بریم تجریش ما که هنوز وقت داریم و هنوز هم زوده حالا ساعت۱۱.۳۰ بود بازم سر ماشین رو کج کردیم و راه افتادیمُ که یکم بعدش بهمون زنگ زدن و گفتن شما کدوم گوری تشریف دارین ما هم گفتیم داریم قدم میزنیم الان میریم سوار ماشین میشیم و میایم خونه حالا کجا بودیم:میدون تجریش...خلاصه با آخرین سرعتی که میشد خودمون رو رسوندیم خونه. انقدر هم غربتی بازی در آوردیم که آی پامون درد گرف و کلی راه رفتیم و از این جور حرفا...

پ.ن:نمیدونم چرا دیروز تو جشن نیمه ی شعبان وقتی می گفتن یا ابا صالح المهدی تمام بدنم میلرزید!!! من از این جور عادتا نداشتم آخه.

پ.ن:دیروز تو جشن یه دامن پوشیده بودم که اگه دلا میشدم تا تو کمرم معلوم بود برای همین فقط داشتم دستور میدادم.اما خودمونیم چه حالی میده کار نکردن.

پ.ن:اومدم تهران اما بلیط برگشت ندارم نمیدونم باید چیکار کنم اصلا بلیط گیر نمیاد!!!!!!!!!!

پ.ن:راستی این که نوشتم رفتیم دنبال یه زانتیاه به خودم ربط داره و اصلا دوست ندارم پیام تاسف بخونم...چون اصل ماجرا یه چیز دیگه بود اما چون اینجوری هیجانش بیشتره اینطوری نوشتم.

نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 12:52 توسط الناز | |

چیست این شرم و حیا                                            جز زنجیر دل و آلایش روح

فراموش نکنید که زمین دوست میدارد لمس پای عریان شما را و باد دوست میدارد بازی و قهقهه و مستی را در میان زلف آشفته و بی تاب شما.

*آرزو می کردم دشت سرشار ز سرسبزی رویاهارا

من گمان می کردم دوستی همچون سروی سرسبز چهار فصلش همه آراستگی ست

من چه میدانستم هیبت باد زمستانی هست

من چه میدانستم سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ میزند از سردی دی

من چه میدانستم دل هر کس دل نیست،قلبها صیقلی از آهن و سنگ

                                                                              قلبها بی خبر از عاطفه اند.

پ.ن:اگه بلیط گیرم بیاد ۲ شنبه میرم تهران اگه هم نه که هفته ی دیگه میرم تهران.

پ.ن:خدا رو شکر مهمونها گورشون رو گم کردن.

 

 

نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 10:58 توسط الناز | |


Design By : Night Skin