من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه
من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من
هوس نوشتن تمام وجودم رو پر کرده باز هم نوبت عشق بازی سرانگشتا و کیبرد رسید،تازه می فهمم چه رابطه ی ژرف و عمیقی بین این دوتاست.تاحالا به هم آغوشی این دوتا دقت کردی؟!که چقدر زیبا و با احساس همدیگه رو لمس می کنن و کلمات عاشقانه رو با تمام وجودشون نثار همدیگه می کنن و از عشق همدیگه سیراب میشن... شاید ناراحتن بشی اگه بگم دارم بزرگ میشم و تازه دارم درک می کنم معنی تمام حرفها و کلمه هایی رو که سعی می کردی آروم آروم به درون کودک من راه بدی! شاید ناراحت بشی اگه بگم دارم تمرین می کنم تا یاد بگیرم و نبودنت رو باور کنم! شاید ناراحت بشی اگه بگم دیگه نمیخوام خاطرات کهنه و خاک خورده رو دوباره زنده کنم و نادانیم رو دوباره فریاد بزنم! شاید ناراحت بشی اگه بگم دیگه نمیخوام اسمت رو حک شده روی قلبم داشته باشم و بیش ار این مهمان این خانه ات کنم! واقعا چه اهمیتی میتونه داشته باشه ناراحتی یا خوشحالی تو، اون چیزی که مهمه بزرگ شدن منه و اینکه دیگه من بچه نیست!... پ.ن:خسته شدم از مهمون داری کی میشه همشون برن گم شن. پ.ن:دلم میخواد برم مسافرت. پ.ن:این روزا بدجور دلم هوای رقصیدن کرده تا تقی به توقی میخوره بلند میشم و میرقصم. پ.ن:همتون خیلی بد شدین!!! پ.ن:دوست دارم یکی رو بدجور عاشق خودم بکنم و بعد به ریشش بخندم!!!! پ.ن:امروز تولد دوستمه دوست ندارم برم اما مجبورم که برم چون اینجا فقط همین دوستارو دارم. پ.ن:دیگه بسه. ۱-گاه گاه می اندیشم خلقت این همه انسان از برای چه هدفی بوده!همین که من دیروز به دنیا آمدم،فردا یک نفررو به دنیا می آورم و روز بعد هم از این دنیا میروم!این سیکل تولد،زندگی و در پایان مرگ چه هدفی رو دنبال میکنه جز اینکه همه در یک مقطعی ار آن شادیم و در مقطعی دیگر غمگین و در ادامه بی تفاوت... ۲-بعد از ۹ ماه جدایی تازه دارم فکر می کنم که واقعا درست بود اون مدت کوتاهی رو که با هم بودیم؟!درست بود اون همه وابستگی بی اندازه! درست بود اون همه نزدیکی به حریم خصوصی همدیگه!؟ درست بود اون جور جدا شدن!؟ شاید یه حسرته که اون گوشه ی قلبم گیر کرده و حاضر نیست از خر شیطون بیاد پایین که کاش حداقل یکم فقط یکم از دستت ناراحت بودم و یه درجه صدام رو بالا میبردم نه اینکه در کمال آرامش و در آغوش هم با یه لبخند احمقانه که بلاهت اون زمان رو داشت با زرنگی به رخمون می کشید روی لبمون خیلی شیک از هم جدا شدیم!!! ۳-کونتان بسوزد ما رفتیم سینما از برای دیدن یه فیلم خنده دار و آنقدر خندیدیم که دل و رودیمان را در همان جا واگذاشته و آمدیم به منزل.البته لازم به ذکر است که در آن روز ما استاد نداشتیم و از آنجا که الدنگی در ذات دریدیمان سکنا گزیده نتوانستیم بر نفس عماره(اماره)پیروز شویم و همانند سربازان از پادگان متواری شده به سینما گسیل داده شدیم... پ.ن:زیاد دنبال رابطه ی عنوان پست با ۳تا بند نباشین که مغزتون هنگ میکنه. پ.ن:ای بابا خوب آستین بالا بزنید و این دخترای دم بخت بلاگستان رو شوهر بدین به خدا ثواب داره،خدا اون دنیا دوتا بال بهتون میده که زود زود بتونین به پریای بهشتی سر بزنید و صفا کنید. میروی و به من فکر نمی کنی...خیال می کنم که به من فکر می کنی...با تو سخن می گویم نمی شنوی...خیال می کنم شنیده ایی...خیال میکنم تو یک قلب داری...خیال می کنم من یک قلب دارم...خیال میکنم قلب تو به قلب من عاشق است...ولی من فقط خیال میکنم. پ.ن:یه کتاب دارم میخونم اسمش زندگی در پیش روست خیییییییییلی خشنگه کلی میدوستمش مرسی وفا جون. پ.ن:خسته شدم،حالم اصلا خوب نیست،دلم میخواد یکی باشه که بتونم باهاش حرف بزنم انقدر حرف بزنم تا خسته بشم!!! پ.ن:خیلی سخته نشون ندی چه مرگته و مجبور باشی همیشه بیخودی و الکی خوشحال باشی. کجاست این بهشتی که اون رو به آدم وعده داده اند و میگن که زیر پای مادرانه. یعنی تو میگی همچین جایی وجود داره یا بازم ساخته ی ذهن انسان خوش خیال و خوش باوره،من که می گم بهشت همین جاست، آره همین جاست! تو همین خونه! تو همین اتاق! روی همین تخت!تو آغوش من، تو آغوش تو، تو نفس من، تو نفس تو!کجای این بهشتی که میگن گرمایی مثل گرمای بدن تو رو داره و آغوش مهربونی مثل آغوش تو! من حتی دیگه نمی خوام مادر بشم تا بهشت زیر پام باشه، دوست دارم تو همین بهشت معشوق بودن رو تجربه کنم و ذوب بشم تو گرمای جهنم تن عریان تو... پ.ن:اینجا انقدر شلوغه که حد نداره همه اومدن برای گرفتن نتایج کنکور خوشبحال خودم که از این دردسرا دیگه ندارم. پ.ن:خیلی خسته شدم دلم یه چیزی می خواد که نمیدونم چیه. خیلی وقته دیگه دلم برات تنگ نمیشه،چند روزیه با دیدن جاهایی که ازشون خاطره دارم انگار یه چیزی چنگ میزنه به دلم و دوست دارم گریه کنم حتی با شنیدن یه آهنگ تمام بدنم می لرزه و صورتم داغ میشه.دلم یه نفر رو می خواد که تمام حرفامو بهش بزنم و سرم و رو شونه هاش بذارم به بهانه ی خواب، کاش هنوزم بودی شاید من کمتر از الان ناراحت بودم و افسوس روزای خوب گذشته رو می خوردم، چقدر با هم و در آغوش هم با سکوت حرف زدیم!! فرار کنم؟! آخه از کی؟از خودم یا از تو یا از اون یا از همه ی کسایی میشناسم و وانمود می کنم دوسشون دارم؟خیلی خسته شدم دوست دارم گریه کنم!! پ.ن:دلم برای اون جور پستایی که از اول تا آخر هوسم رو می نوشتم تنگ شده. پ.ن:فکر می کنم حالم خوبه یعنی زیاد خیلی زیاد سعی می کنم خوب باشم. پ.ن:چقدر سخته فرار از روزمرگی،یه حس خیلی بدی دارم دلم میخواد یرم یه جایی که فقط خودم باشم تنهای تنها!! پ.ن:چقدر خوب بود اگه همه چیز اون جوری بود که دوست داشتم...اوووووووووووووف
| Design By : Night Skin |

