من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه
من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من
دوسال پیش که تازه می خواستیم بیام مشهد خواهرم کنکور داشت برای همین مامان بابا اومدن مشهد ما دوتا هم موندیم تهران تا خواهرم کنکورش رو بده.من مونده بودم تو این چهار ساعت چی کار کنم که با پدرام تماس گرفتم اونم باید برادرش رو می برد ردهن برای کنکور منم قیافه ی مغموم به خودم گرفتم و پدرام هم قول داد که بعدازظهر بریم بیرون پ.ن:دیرام رام رام دیرام رام هان چیه دارم آواز میخونم پ.ن:امیدوارم شروین اینجا رو نخونه آرومم عجیب آرومم نشستم خیره به روبه روم نگاه می کنم ذهنم خالیه خالیه.گوشم هیچ هیاهویی رو به خودش جذب نمی کنه.چشمم به غیر از سیاهی هیچ چیز دیگه ایی نمی بینه.یه لحظه هوس می کنم فکر کنم ذهنم اجازه نمیده انگار این سیاهی مطلق رو دوست داره!دلش نمی خواد حتی یه نور خاکستری هم اون وسط جون بگیره.همیشه تصور می کردم باید دنبال آرامش تو سفیدی و نور بگردم اما حالا که سیاهی رو امتحان کردم می فهمم که اون هم مثل همه ی چیزهای پوچ دیگه ساخته ی ذهن بیمار انسانها بوده که سعی در پنهان کردن ذات و درون پراز نفرتشون با صلاح نو داشتن و یکدفعه به آسمان فراخوانده میشوم... پ.ن:چند روزپیش داشتم از سالن برمی گشتم که یه زانتیااااااااااااااا چه پسری توش بود تا اول وکیل آباد دنبالم بود که دیگه بعد از یه عالمه ایما و اشاره نگه داشتم وسط اتوبان پ.ن:همش زر مفتم هیچ گهی نمی خورم فقط میشینم برای بقیه قپی میام باید که با تو حرف بزنم.صبوریت را آنقدر به رخم نکش!برای آخرین بار کشیش من باش.اعترافات تکان دهنده ایی دارم که شاید باعث شود انعکاس سنگسار روحم را در چشمان زیبای تو ببینم.اما تو باید فقط گوش کنی و هیچ سخنی بر لب جاری نکنی...تو میدانی چه بر سر من آمده؟تو میدانی چرا من هرکس ذره ایی عشقم بیافریند در بسترش می آرامم؟تو میدانی چرا من هیچ وقت احساس خوشبختی نکرده ام؟ آه تمام بدنم را خالکوبی می کنم و بدون هیچ پوششی آرام ارام راه میروم و باور می کنم که سرنوشت من بارسوایی رقم خورده!اگر بگویم احساس می کنم فرشته ایی هستم که از آسمان آمده ام و باید همه ی موجودات را به رسوایی عادت دهم تو دیوانه خطابم می کنی؟!میدانی به چه چیز فکر می کنم؟اینکه آیا تو با من همبستر میشوی تا ذره ایی از این رسوایی را نصیبت کنم!! پ.ن:دلم گرفته اصلا حالم خوب نیست.احتمالا باز نمیدونم... پ.ن:۱۸ تیر دارم میام تهران میدونم همه دوست دارین باهام ملاقات کننین برای همین دارم اعلام می کنم تا جا رزرو کنین ...نزدیک ظهر واشنگتن شاد و شنگول میاد خونه تو حیاط باران رو می بینه که ساندویچ به دست داره طناب میزنه.دست می کنه از تو پلاستیک یه بستنی یخی در میاره به باران میگه بخور عمو جون که لیورپول به خاطر نبودن تو از میلان باخت. بعد میره تو خونه یه دونه میده به آرمیتا که داشت تلفنی با اصغر حرف میزد و می گفت:بگو دوست داری اصغرم!!از اون طرف هم صدای الناز می اومد که داشت نمایش نامه ی هملت رو با صدای بلند اجرا می کرد:آه بودن یا نبودن مسئله نیست..همچین هم اشک می ریخت که انگار واقعا رو صحنه ی تئاتره.واشنگتن میگه:بیا بزغاله برات بستنی یخی خریدم.الناز:آه عموی زیبای من چقدر امروز خوش تیپ شدی.واقعا آرایه باید از خداش هم باشه که با تو عروسی کنه.واشنگتن هم قهقهه ایی از ته دل میزنه و آهنگ دختر بندری رو همراه با حرکات موزون بلندبلند می خونه.ساعت۲ رضا از سر کار میاد خونه با خودش۱۴ تا نون سنگک آورده و آمادس تا یه نهار عالی بخوره.اقلیما هم تند تند بساط نهار رو تو تراس خونه آماده می کنه.رضا باز غر میزنه:اینکه همش آب خالیه پس گوشت و نخودش کو؟باز تو رفتی با کوکب خانوم حرف زدی؟اقلیما:آقا رضا!!این چه حرفیه؟کوکب خانوم می گفت حاج آقای این تازه به دورون رسیده صغرا یه لنگ النگو طلا براش خریده ببین ترو خدا مردم برای زنهاشون چه کارا می کنن اونوقت شما همش به آبگوشت من نق بزن.آقا رضا هم همچین نگاهی به عیالش کرد که یعنی اونقدر بخور که قوت بگیری شب کارت دارم!!باران هم یکی میزنه تو سر الناز و یکی هم میزنه تو سر آرمیتا بعد ظرف آبگوشت رو از جلوشون بر میداره و خالی میکنه تو ظرف خودش.اون دوتا هم گریه کنون میرن تو اتاق در این حین آرایه زنگ خونه رو میزنه واشنگتن میره درب رو باز میکنه و از خوشحالی پس میفته.آرایه میگه:برات کاچی بختم یکم انرژی بگیری خون تو رگهان جاری بشه.واشنگتن درهمون حال سکته ناقص میزنه.بعد از نهار آقا رضا میره یه چرت بزنه که گلاب به روتون چون آبگوشت خورده بوده نخودا داشتن اثر می کردن و صداهای عجیب غریبی از زیر پتو به گوش میرسیده...بعدازظهر اقلیما خانوم بساط چایی رو تو حیاط آماده می کنه و کل اهل خونه رو صدا میزنه بعد ضبط داغون و زهواردررفته رو میاره و یه نوار جوادیساری رو میذاره تو ضبط دخترا شروع می کنن وسط حیاط به شلنگ تخته انداختن باران هم اون وسط با شکمش حرکات آکروباتیک انجام میده و اقلیما هم باسینی ضرب گرفته و رضا هم بشکن میزنه.واشنگتن هم همچناه وسط حیاط افتاده و داره از خوشحالی یه لنگه پا میرقصه.شب هم باران پای تلویزیون خوابش میبره و خواب میبینه کاپیتان لیورپول شده.آرمیتا هم خودش رو تو لباس سفید عروسی دست در دست اصغر می بینه و الناز هم همینطور که پتو رو دور خودش پیچیده خواب میبینه رو صحنه ی تئاتره و همه دارن تشویقش می کنن و واشنگتن هم داره با آرایه بستنی می خوره.رضا و اقلیما هم که دیگه گفتن نداره... پایان پ.ن:دیگه حسابی تشویقم کنین میدونم خیلی خوشتون اومده از این داستان پ.ن:ظهر می خواستم بخوابم ییهو این داستان به ذهنم رسید رفتم نوشتمش قبل از اینکه چیزی بنویسم بگم که اجازه گرفته بودم پس هیچ کس حق حرف زدن نداره اقلیما:مادر خانواده که تمام فکرش اینکه فردا نهار چی درست کنه که بتونه زودتر بره باکوکب خانوم غیبت صغرا خانوم رو بکنه که تازه ازدواج کرده. رضا:پدر خانواده که همه ی فکرش اینکه چطور میتونه این دوتا دختر خل و چلش رو به یکی بندازه و پسرش رو هم بفرسته یه جا حمالی. واشنگتن:عموی خانواده که تمام فکرش اینکه چطور می تونه دال آرایه دختر همسایه رو به دست بیاره. آرمیتا:دختر اول خانواده ه آرزو داره با اصغر دوست پسرش ازدواج کنه. الناز:دختر دوم خانواده که تمام آرزوش اینکه هنرپیشه بشه البته یکم هم قاطی داره. باران:پسر خانواده که آرزو داره تو تیم لیورپول بازی کنه اما شکم گندش نمیذاره. آرایه:دختر همسایه که ابروهاش هم کتلتیه. صبح خروس خون رضا میره ۱۰تا بربری ار سرکوچه می خره اقلیما هم بساط صبحانه رو آماده می کنه.واشنگتن هم طبق معمول داره از اتاق خواب اقلیما و رضا خونه ی آرایه اینها رو دید میزنه.اقلیما به الناز میگه بره و خواهر برادرش رو بیدار کنه.الناز هم اول میره سراغ آرمیتا بلند تو گوشش داد میزنه اصغر اومده آرمیتا هم با خوشحالی بلند میشه و ای یار مبارک باد رو می خونه.بعد میره سراغ باران با یه چوب محکم میزنه رو شکم باران.شکم باران مثل ژله تکون تکون می خوره.بعد میره و به اقلیما خبر میده که تونسته از پس ماموریت مهمی که به عهدش گذاشته بر بیاد و یه تعظیم بلند بالا می کنه. از صبحانه خوردن هم نگم که همه ی اون ۱۰تا بربری رو که خوردن هیچی رفتن ۲تا هم از کوکب خانوم اینها قرض گرفتن.بعد از صبحانه رضا میره سرکار قبلش هم به اقلیما سفارش می کنه که برای نهار یه آبگوشت مشت بار بذاره.اقلیما هم سریع میره تو آشپزخونه و تو یه قابلمه نخود و یکم گوشت و ۵تا پیاز و۲۰لیتر آب میریزه و یه مشت تخمخ بر میداره میره با کوکب خانوم حرف بزنه.از اون طرف واشنگتن بالاخره موفق شده به آرایه بگه دوسش داره و.حالا هم داره لباس گل منگلیش رو میپوشه تا با آرایه برن پارک ملت بستنی بخورن.آرمیتا هم از الناز می خواد که برای هزارمین بار صحنه ی عروسی خودش رو با اصغر بازی کنه الناز هم با خوشحالی اول یه امضای افتخاری به آرمیتا میده و بعد شروع میکنه به بازی.باران هم چیپس به دست داره تو حیاط ورزش می کنه شاید یکم شکمش کوچیک بشه... ادامه دارد... ۱-به نام خدا هستم.شعفناک شعف پور شعف زادگان اصل شعفناکی هستم.مرده شور بشوره ریخت این زندگی تخمی.نکبتی رو که من دارم الاف و آویزون نشستم تو خونه کارم شده هرروز صبح کافی نت رفتن.مرض بگیرم من که انقدر چرت و پرت ننویسم. ۲-آفرین خوب چرا یکی از این الگانسا نمیاد منو بگیره...یعنی دیگه داره حالم بهم می خوره از این اخلاق گندم.کی میاد با هم قایم موشک بازی کنیم حوصلم سررفته.عققققققققققققق. ۳-یه سوال اساسی که ذهن منو مشغول میکنه اینکه آخخخخه ما مرض داشتیم اومدیم مشهد!!!!اینجا گوز هم نداریم چه برسه به چهارتا خاله و دایی و هزار کوفت زهرمار دیگه.یه آدم خیر خواه و خدا نشناس هم پیدا نمیشه منو ببره خونه ی بخت(آخ جون لباس عروس پ.ن:نه اصلا حالم خوب نیست.خوب یکی بیاد منو ستانیده بنماید دیگه پ.ن:ببین دنیا چه مصیبت شده که خواهر کوچیکم میره از من تعریف می کنه اونوقت دوستاش پسرای فامیلشون رو معرفی می کنن بهش پ.ن:یعنی از الان ماتم گرفتم برای مرداد ماه که از اول تا آخرش مهمون داریم پ.ن:دیروز از بیکاری از سر صبح نشستم به تخمه خوردن تا ساعت ۱۱ شب پ.ن:میخوام یه شوخی بکنم با یکسری از دوستای وبلاگی که امیدوارم ناراحت نشین یه داستان ساختم که خودم توش از همه خل ترم عادت میدهم دلم را به تنهایی.عادت می کنم به تنها زیستن.عادت می کنم که فراموشم شود ساعتهای زیبای باهم بودنمان را.عادت می کنم که فراموشم شود بوسه های طولانی نیمه شبهای مهتابیمان.عادت می دهم چشمم را به کمتر باریدن و بیشتر بسته بودن. عادت ميدهم ديوارها را به جاي خالي عكسهايت.مي گيرم عادت گرم بودن دستانم را در اثر لمس دستان تو.بايد كه فراموشم شود عادت در آغوش كشيدنت رو در هنگام خواب. حالا من عادت كرده ام به نبودن همه ي عادتهاي بودن تو اما نميدونم چرا عادت نمي كنم به تكرار نكردن همه ي اين عادتها... پ.ن:يه مدته اصلا شبها نمي تونم بخوابم همش فكر مي كنم يه نفر از دستم ناراحته اما كي نميدونم هرچي فكر مي كنم مي بينم كسي رو اذيت نكردم پ.ن:دلم يه عالمه دوستاي خوب خوب مي خواد خدا برسون از عالم غيبت روحم را به تو فروختم در ازاي هيچ باكرگيم را باختم در ازاي فقط چند لحظه خوشي و حالا هيچ از من نمانده.كاغذ و خودكاري مي خواهم تا بنويسم آنچه را بر من گذشت شايد آيندگانم آن را بخوانند و ببخشند بر من گناهم را و بر مزارم شمعي روشن كنند و به يادم اشك بريزند .آه از تو هم خواهم گفت آيندگانم بايد بدانند كه عشق برتر از هر چيزي است حتي اگر باعث شود از بهشت رانده شوي بايد عاشق شوند حتي به قيمت فقط چند لحظه خوشي... پ.ن:ديشب خبر رسيد كه دوستم حاملس پ.ن:تصور حاملگي هم حالم رو بهم ميزنه پ.ن:با خوشحالي تمام اعلام مي كنم كامپيوترم به تاراج رفت پ.ن:از اين به بعد هر روز مهمون كافي نت هستم.خدايا دعاي همه ي بندگانت رو مستجاب كن به منم يه دونه كامپيوتر بده با اينترنت پر سرعت پ.ن:لعنت بر كسي كه اينجا آشغال بريزد بی خیال ول ول کاملا الاف دراز کشیدم یه آهنگ مکش مرگ گذاشتم هرازگاهی هم یه قری به کمرم همینجور که خوابیدم میدم هر چی مغزم رو زیرورو می کنم هیچی توش نیست که بخواد حداقل برای چند دقیقه سرگرمم کنه دلم یه نخ سیگار می خواد هوس کردم دودش رو ببینم که همینجوری یچ یچی میره بالا چقدر خوب میشد اگه می تونستم اینجوری برم بالا بعد با کله سقوط آزاد احتمالا یکم باید هیجان انگیز باشه حتما یه بار امتحانش می کنم.یکم که میکذره انگار یخ مغزم آب میشه فکر کنم زیر سر گرمای سیگاره شعور نداره یکی میزنم تو سرش یه فحش درست و درمون هم بهش میدم میزنه زیر گریه حوصله ی لوس بازی ندارم شوتش می کنم بیرون...بوممم...عجب صدایی داد دلم خواست دوباره این کارو بکنم اما حیف که دلم فقط یه نخ خواسته بود از این به بعد دوتا درخواست می کنم کی به کیه تو این دنیایی که سگ صاحبش رو نمیشناسه دونخ سیگار که دیگه ارزش نداره تازه وقتی که باعث میشه من خوش خوشانم بشه. بعد نوشت:می خوام با یکی دوست بشم اما حیف که آدمی رو که سرش به تنش سبکی نکنه رو تا حالا ندیدم از یابنده تقاضا می شود فرد مورد نظر را هر چه زودتر به این جانبان معرفی نماید. شاید بی انصافی باشه اگه بخوام یه نفر رو اسم ببرم چون از خوندن تمام اونهایی که کنار این صفحه ی آبی هستن لذت می برم و چیز یاد می گیرم.اما بیسترین کسی که وقتی نوشته هاشو میخونم خیلی دوست داشتنم میشه آرایه ست. چون با خوندن نوشته هاش خاطره هایی برام زنده میشن که یاد آوری شون واقعا لذت بخشه... پ.ن:خوشبختانه به تازگی کاشف به عمل آوردم و یه فیلتر شکن پدا کردم که فقط می تونم باهاش کامنتدونیه پرشین بلاگ رو باز کنم.صد قرآن به میون همه هم باکلاس فقط بلگفایی ان...خداکنه این یکی دیگه خودش خودشو فیلتر نکنه. پ.ن:چه دل پری دارم من من فقط نگاه می کند.من اصلا حرف نمی زند.من هیچ چیز را نمی بیند.من راه نمی رود.من نمی شنود.من فقط یک خیال است.من فقط یک رویاست.من نورهایی می بیند.من فقط تصور می کند.من یک خر نجیب داشت.من یک گلدان کاکتوس داشت.من به جای ماهی کوسه در هفت سین می گذاشت.من فقط می خندید.من به چه چیز می خندید؟.من تنها آوازی که دوست داشت آواز کلاغ بود.من حتی خودش هم نبود.من چه کسی بود؟.من تنها زاده ی قرنها خودخواهی بود... پ.ن:ندارم مگه زوره.
.اما این دوای درد من نبود همچنان کرمهای زیادی در ماتحتمان وول وول می خوردن ییهو جرقه ی مهیبی در مغزم رخ داد و یاد شروین افتادم و بهش زنگ زدم اونم با خوشحالی قبول کرد.مثلا آدرس بهش دادم تا بتونه منو بشناسه و قرار شد فردا باهاش تماس بگیرم و بگم کجا بیاد.فردا صبحش ساعت۵ از خواب بیدار شدیم و ساعت ۳۰/۶ تاکسی گرفتیم و رفتیم ظفر تا خواهرم بره و کنکور بده.ساعت ۱۰ با شروین تماس گرفتم و گفت که تا ساعت ۱۲ خودشو میرسونه.خلاصه کنکور تموم شد و هرسه تایی راه افتادیم مثلا بریم بیرون الکی هم می گفت مامانش ماشین رو برده برای همین پیاده اومده
.جاتون خالی تو اون گرما که خر تب می کنه سگ سینه پهلو راه افتادیم من تا یه پارک دیدم سریع پیشنهادات خودم رو بلند بلند اعلام کردم و مجبورش کردم بریم تو همون پارکه(آخه حوصلم سر رفته بود خوب) بعد از چند دقیقه چرت و پرت گفتن ییهو دیدم یه چیزی اون زیر میرا داره مثل نبض میزنه همچین دوتا شاخ در کلم روئید تا حالا از این چیزا ندیده بودم
(شماها دیدین؟).منم دیدم اوضاع وخیمه سودای رفتن سر دادم.حالا خیابون یکطرفه نمی تونیم سوار تاکسی بشیم
.آقا اومد مثلا سوپرمن بازیدر بیاره و دوتا آب میوه ی خنک بده سق بزنیم بهش میگم من رانی آناناس میخورم میبینم رفته پرتقال گرفته![]()
.خوشبختانه یکم بعد به سید خندان رسیدیم و از دستش راحت شدیم
.بعد مثلا رفتیم که سوار تاکسی بشیم که یه پرایده جلوی پامون ترمز کرد ما هم سوار شدیم حالا من داشتم از دل درد می مردم و از دست این جوجه خروس حرص میخوردم خواهرم شوخیش گرفته بود و داشت پسره رو دست مینداخت بهش میگه تو آیدی داری پسره هم میگه آره تلفنمون آیدی کالر داره![]()
![]()
![]()
![]()
.من دیگه داشتم میمردم از خنده کبود شده بودم
.تا الان که یاد اون روز میفتم لهیده میشم از خنده
.
.قرصام هنوز نرسیده
.
.
خاک برسرم کلی دعوتم کرد بریم بیرون منم مثل این خنگا:نه دیگه من باید برم دانشگاه از اون ور هم باید برم سجاد کار دارم حالا ایشالا یه فرصت دیگه
وقتی رفتم خونه کلی به خودم فحش دادم که آخه بیشعور یه آیس پک که تو اون گرما می تونستی ازش بگیری یعنی واقعا خاک برسرم
.
.اههههههههه حرصم(هرسم. آقا یادم رفته حرص چه جوریه
)دراومد.
![]()
.
.
.
)شاید یه دو روزی سرم گرم بشه حالا بعدش هم به جهندم طلاق می گیرم مهریه هم نمیخوام
.
.
.
واقعا تحملش سخته.
.
.
.بگين ببينم من با شما شوخي ميكنم تو چت شما ناراحت ميشين؟![]()
نميدونم چرا حال من داشت بهم ميخورد.
روبه روي هم نشستيم اما ساعتها با هم فاصله داريم هر كدوم تو سكوتمون به يه چيز فكر مي كنيم هيچ وقت نتونستيم يك لحظه حتي يك لحظه به هم فكر كنيم.تصور از دست دادن اين مجسمه ي متحرك برام سخته آخه امروز قراره همه چيز تموم بشه قرار ساعتها با هم بودنمون به آخر برسه دارم وانمود مي كنم بي تفاوتم از همه ي حركات هول و شتابزدم معلومه آروم زير لب ميگه رنگ رخسار خبر ميدهد از سر درون وانمود مي كنم كه نفهميدم تند تند سيگار رو دود مي كنم خودمو محكم به صندلي مي چسبونم ميترسم لرزش پام باعث بشه صندلي تكون بخوره يه حركت كوچيك هم باعث ميشه بغضم بتركه نمي خوام نمي خوام بفهمه چقدر دوسش دارم بايد وانمود كنم اهميت نداره نه نداره...نه نداره...نه نداره بي اختيار صورتم رو ميارم جلو لعنت به اين لحظه هاي بي اختياري...
.![]()
...از این به بعد هم دیگه اعلام نمی کنم جواب کامنتها تو همون کامنتدونی خودتون دیگه بدونین.
| Design By : Night Skin |


