تبليغاتX
 جنبش بزرگ وبلاگی موج سبز سوم اعتراض به جنایات احمدی نژاد و حامیانش و حمايت از مهندس موسوی تیرماه 1388 من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه




















من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه

من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من

۱-این که الان حال من خوبه یا نه خیلی مهم نیست خیلی وقته یه فکری بدجوری ذهنم رو در گیر خودش کرده که اصلا خدایی هست؟ اگه هست پس چرا هیچ وقت به داد من نرسید.چرا هیچ وقت وجودش رو برای من اثبات نکرد؟!

۲-بی هدفی دیگه داره حالم رو بهم میزنه...نمیدونم این زندگی لعنتی چی از جونم میخواد که دست از سرم بر نمی داره...از همه بدم میاد دلم دیگه برای هیچکس تنگ نمیشه سردرگمم نمیدونم میخوام چی کار کنم از تنهایی هم خسته شدم.

۳-بنظرم یه جورایی بیشتر اطرافیام احمقن تعجب می کنم بعد از این همه سال هنوز واضح ترین موضوع براشون یه معمای چند مجهولیه. همه فقط میخوان بترسن یا شاید هم مثل طوطی فقط تکرار می کنن حرفهایی رو که تو مغز پوکشون آروم آروم فرو کردن که از موجودی(شاید هم نور)به اسم خدا باید ترسید نمی تونن درک کنن از تنها چیزی که باید ترسید خود ترسه.واقعا حیرت آوره!!!

۴-سمت چپ شاید هم راست مغزم خیلی شلوغه بعضی وقتا به چند موضوع هم زمان فکر می کنم خیلی دوست دارم بفهمم چه جوری این اتفاق پیش میاد که وقتی فکر می کنم هم خوشحالم هم ناراحت.

پ.ن:یه اتفاق خیلی بد داره میفته:میخوان کامپیوترم رو ببرن تو دفتر شرکت اصلا هم درک نمی کنن که کامپیوتر چقدر برای من مهمه.

پ.ن:هرچی میخواستم بنویسم یادم رفت حرصم دراومد.

پ.ن:جواب کامنتها تو همون کامنتدونی.

نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 19:23 توسط الناز | |

اول بگم یعنی چی همدیگه رو دعوت می کنیم شام نمیدیم نمیشه که ملت گشنه و تشنه پاشن برن خونشون.

بهترین لحظه ی عمر:وقتی که خودم به دنیا اومدم.

بدترین لحظه ی عمر:وقتی که آلمان به فرانسه باخت.آقا خوب منم گریم گرفت دیگه.

بهترین اتفاقی که ممکنه برام بیفته:انقدر پولدار بشم که یه بی ام و زد۵ بخرم یکی دیگه اینکه به عنوان بد حجاب بگیرنم مجبور بشم برم تو این کلاسهای ارشاد.

بدترین اتفاقی که ممکنه برام بیفته:کسی رو که خیلی دوستش دارم با یه نفر دیگه ببینم.

عزیزترین فرد زندگی من:آدمهایی که تو ذهنم زندگی می کنن بعد خودم.

منفور ترین فرد زندگی من:معلم دینی که به زور میخواست چرندیاتش رو تو مغزم فرو کنه.

پ.ن:مرسی حاجی جون از دعوتت.اما یه سوال برام پیش اومده تو چرا فقط خانومهارو دعوت می کنی؟مشکوک میزنیها؟!!

پ.ن:منم حاج واشنگتن و رضا۵۳ و اریک رو دعوت می کنم تازه شام هم جوجیکو میدم.

پ.ن:جواب کامنتها تو کامنتدونی.

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 21:16 توسط الناز | |

کل آرزوی من اینه:

۱-کچل

۲-کنار لبش وقتی حرف میزنه کف جمع بشه.

۳-چاق و خپل و کوتوله.

۴-همیشه تنش بوی عرق بده.

۵-دندوناش از زردی به نارنجی شبیه باشه.

۶-یه من ریش و سیبیل داشته باشه.

۷-حتما مکانیک باشه.

۸-هیبت راننده کامیونهارو داشته باشه.

۹-شرتش مامان دوز باشه.

۱۰-بهترین خاطرش روزیه که آبگوش خورده.

پ.ن:عققققققققق حالم بهم خورد اما چه شود این شوهر ایده آل.

پ.ن:فکر کن موقع لب دادن اول باید کف دور لبش رو با زبون تمیز کنی

پ.ن:جواب کامنتها هم تو همون....

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:42 توسط الناز | |

لباسی به تن می کنم از جنس گل. در لابه لای گیسوانم اقاقیا می کارم و صورتم را چه زیبا سرخاب میزنم خشبوترین عطری که دارم همان عطری که خودت آن را در روز تولدم پیچیده در نواری قرمز رنگ با لبخندی به دستم دادی آری همان عطر را به سر و سینه ام می پاشم.ناخنهایم را با دقت رنگ میزنم.بر لبانم...نه...هیچ نمیزنم می خواهم مثل همیشه شیرینی لبان تو را مزه مزه کنم فقط چند ثانیه تا آمدت مانده دوست دارم این همه خواهش را در آغوش تو معنا کنم...

پ.ن:یه مدتیه آهنگ سبب شادمهر بدجوری دوست داشتنم میشه.

پ.ن:یکی آقایی شاید هم خانومی کنه بیاد بزنه پس کله ی من شاید یکم درس خوندم اصلا حالیم نیست از شنبه امتحانای پایان ترمم شروع میشه احساس بلدی شدید بهم دست داده.

پ.ن:جواب کامنتها همچناه همونجا که باید باشه.

نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:40 توسط الناز | |

نگاه تو چقدر آرام و معصوم است هیچکس باورش نمی شود که تو مرا آزرده باشی!پس چرا من احساس می کنم تو مرا آزار میدهی؟ چرا هر بار که به یاد تو می افتم قلبم تیر می کشد و با یاد تو اشکهایم جاری میشود؟ نمیدانم شاید غم من این است که چرا آن قلب پاک تو از آن من نیست! شاید دل شکستگی ام به خاطر خودخواهی ام باشد و تو مثل همیشه هیچ تقصیری نداری.

پ.ن:نمیدونم چرا اینو نوشتم شاید خواستم بگم منم هستم.

پ.ن:جواب کامنتها تو همون کامنتدونی.

نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:29 توسط الناز | |

۱-از هر نوع حیوون و حشره و کلا جک و جونور میترسم.

۲-از مرگ کسایی که دوستشون دارم انقدر میترسم که وقتی بهش فکر می کنم خود به خود گریم می گیره.

۳-از بلندی هم زیاد می ترسم تصور اینکه از بالا بیفتم پایین مغزم منفجر بشه وحشتناکه.

۴-از بی پولی هم میترسم.

۵-از اینکه احساس کنم هیچکس دوستم نداره هم وحشت دارم.همیشه دوست دارم در راس باشم برای همین از ترد شدن میترسم.

پ.ن:در کل زیاد نمی ترسم از بس کله خرم.

پ.ن:مرسی از حاج باران که منو به این بازی دعوت کرد...حاجی جون به جون تو شوخی نکردم پاشو بیا مشهد.

پ.ن:منم آرمیتا.اقلیما.آرایه.حمید و حاج واشنگتن رو به این بازی دعوت میکنم.

پ.ن:جواب کامنتها تو همون کامنتدونی.

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:52 توسط الناز | |

میام داخل اتاق نشسته روی صندلی روبه روی کامپیوتر داره با موس تند تند کلیک می کنه روبه روش می ایستم و نگاش می کنم با انگشت به پاش اشاره می کنه بدون معطلی میرم و رو پاش می شینم و صورتم رو به گونش می چسبونم و چنگ میزنم تو موهاش نرمه خیلی نرمه دوست دارم موهاشو بهم بریزم این کار رو هم می کنم.یکدفعه از روی پاش بلند میشم میرم می شینم روی تخت میاد کنارم میشینه از این همه آرامش واقعا احساس خوبی می کنم خود به خود آروم میشم. میگه بوسم میدی؟ شونه هامو میندازم بالا دارم از هوس بوسیدن لبهاش می میرم اما می خوام دوباره بگه بوسم میدی؟ خوشم میاد از این حرفش دوباره میگه این دفعه هوس یه لب طولانی رو به خودم هدیه میدم...دارم گرمای بدنش رو احساس می کنم خیلی برام جالبه این همه آرامش در حین کشیدن نفسهای بلند.تنش خیس شده با اشاره ی چشمم میفهمه که دیگه خسته شدم...دراز میکشه سرش روی سینمه و دستای منم حلقه شدن دورش...خیلی وقته با مرور این خاطره شبها خوابم می بره.

پ.ن: اینجا برام غریبه و نا آشناست زیاد دوسش ندارم سعی می کنم تمام پستهایی رو که تو اون وبلاگ نوشته بودم البته اونهایی رو که دوست دارم بیارم اینجا.

پ.ن: دلم تنگ شده خیلی زیاد دارم هوایی میشم حداقل یه زنگ بزنم و صداشو بشنوم...

پ.ن: جواب کامنتها تو همون کامنتدونی

نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 1:12 توسط الناز | |

یک بار به مترسک گفتم: از تنها ایستادن در این باغ خسته نشدی؟ در جواب گفت: در ترساندن لذتی است که از آن خسته نمی شوم برای همین از کارم راضی ام و احساس خستگی نمی کنم.لحظه ای فکر کردم سپس گفتم:راست می گویی من هم این لذت را چشیده ام در جوابم گفت: این طور فکر می کنی؟ طعم این لذت را کسی نمی داند مگر آنکه چون من از کاه پر شده باشد.اورا ترک کردم و رفتم و ندانستم که آیا از من تعریف کرد یا مرا خوار می داشت.سالی گذشت و مترسک فیلسوفی دانا شد وقتی بار دوم از کنارش می گذشتم دیدم دو کلاغ زیر کلاهش لانه می سازند.

                                      جبران خلیل جبران

پ.ن: حالا به جون تو عاشقی بد دردیه دل عاشق و شکستن به خدا نامردیه

پ.ن: دیدم بعد از یه پست فیلسوفانه مغزا همه هنگ میکنه فکر کردم یکم زد هنگ لازمه

پ.ن: شما میدونید چرا همه در تکاپو افتادن منو شوهر بدن از در و دیوار خواستگار میریزه حالم داره بهم می خوره.

پ.ن: قابل توجه دوستان باز هم کامنتدویها برای من فیلتر شده

پ.ن: جواب کامنتها تو همون کامنتدونی.

نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 11:28 توسط الناز | |

چه زود از کوچکی بزرگ شدم...چه زود از خامی به پختگی رسیدم و خیلی راحت روحم را به سیب قرمزگناه فروختم و چه آگاهانه و با لذت آن را تا انتها خوردم...میگن من وارد جهنم شدم پس چه زیباست این جهنم و چه آرامش دارد هرم گرمای آن...همه ی وجودم را به دستان گرم و عرق کرده ی جهنم می سپارم بدن سردم را در آغوش عریان جهنم رها می کنم چه زیباست این بهشتی که از آن به جهنم یاد می کنند...

پ.ن: این آخرین پست وبلاگ سابقم بود

پ.ن: من ناراحنم ناراحن(همون ناراحت در زمان قبل از مبارزه با بد حجابی)

نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:33 توسط الناز | |


Design By : Night Skin