تبليغاتX
 جنبش بزرگ وبلاگی موج سبز سوم اعتراض به جنایات احمدی نژاد و حامیانش و حمايت از مهندس موسوی تیرماه 1388 من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه




















من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه

من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من

چند روز پیش یه اتفاقی افتاد که واقعا جالب بود.اما از اینکه تعریف کنم اول یه توضیح بدم تا مطلب کاملا واضح باشه:بابای من مهندس شرکت برقه از اونجا هم که این شرکت خیلی به فکر رفاه کارکناش هستمعمولا تند به تند کارت اعتباری ثمین رو برای کارکناش شارژ می‌کنه.واز اونجا که ما ایرانی هستیم و خون داغ و غلیظ ایرانی تو رگهامون جریان داره اگه تناب مفت هم ببینیم خودمون رو دار میزنیم پول مفت که جای خود داره.

القصه...ما خانوادگی بلند شدیم راه افتادیم رفتیم فروشگاه(این مطلب کاملا رواج خانواده دوستی بود).این فروشگاه هم روالش اینه‌که هر جنسی‌رو که می‌خریدیه رسید بهتون میده و جنس رو پیش خودش نگه میداره و بعد از اینکه شما همه‌ی خریدهاتون رو کردین و پول رو هم پرداخت کردین میرید و جنسهارو تحویل می‌گیرید...خلاصه ما هم اول رفتیم غرفه‌ی مواد پروتئینی از گوشت مرغ گرفته تا بوقلمون و گاو و گوسفند و الاغ و خر و اسب و شتر و سگ و هر جونور دیگه خرید کردیم و رسید گرفتیم بعد هم رفتیم هوارتا شورت خوشگل خریدیم.بعد نوبت بقیه‌ی مواد غذایی رسیدکه من عاشق این قسمت خریدم...یه دونه از این چرخها آوردیم و من هم مثل این ندید‌بدیدا راه افتادم جلو ماکارانی از انواعش:یک‌شاخه؛دوشاخه:پروانه‌ای؛سوسکی؛خرچنگی...خلاصه همه نوعش بعد رفتیم سراغ یخچال سسها: از سس موشکی گرفته تا هواپیمایی و هلی‌کوبتری تا سس سفید و آبی و بنفش و سس فرانسوی . پرتقالی و آفریقایی خلاصه دردسرتون ندم مثل گاو تمام یخچال رو شخم زدم حتی رحم به بسته‌های کبریت هم نکردم(حالا گازمون فندک داره)...انقدر جو گیر شده بودم که اگه موبایلی چیزی زنگ می‌خورد میگفتم بعدا و گوشی رو پرت میکردم(این قسمت جو گرفتگی اصلا از باغ مظفر برداشت نشده)...موقع حساب کردن که رسید بابام رسیدهارو داد به خاناونم حساب کرد و گفت که کارت ما فقط ۶۰۰۰۰ تومان اعتبار داره و ما چیزی حدود۷۰۰۰۰ خرید کرده بودیم اون ۱۰۰۰۰ باقی مونده‌رو نقدا پرداخت کردیم و رفتیم تا جنسهارو تحویل بگیریم که تازه بابام یادش افتاد رسید مواد پروتئینی تو جیبش مونده و نداده که حساب کنن حالا شانس رو ببین هیچ کدوم‌مون هم به خاطر خدا یه دونه کارت عابر بانک همراهش نبود...این شد که سوت بلبلی زنان با همون هله‌هوله‌هایی که۷۰۰۰۰ آب خورده بود از فروشگاه اومدیم بیرون.

پ.ن: اینجاست که شاعر میگه چشم تنگ دنیا دوست را یا قناعت پر کند یا خاک گور...که چشم مارو چشم پوشی از اون همه خوراکی خوشمزه پر کرد.

پ.ن: سهم ما از نهار فرداش که قرار بود بوقلمون باشه با سس قارچ شد یه عدس‌پلو که به لطف مامان جون چون یادش رفته بود که برنج رو گازه یکم شفته شد

پ.ن: اینم بگم که قرار بود این کارت رو ۱۰۰۰۰۰ تومان شارژ کنن پدر سگا

پ.ن: به قول قل‌مراد هان!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 18:40 توسط الناز | |


Design By : Night Skin