من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه
من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من
خدارو شکر امتحانام تموم شد بیکاری بددرديه.باعث ميشه آدم فکرهای الکی به مغزش خطور کنه ديروز داشتم با خواهرم خاطرات سه ماه پيش رو مرور ميکردم(آخه من و خواهرم تويه دانشگاه و تو يه کلاس هستيم)اگه اون روز اميررضا از ماشين پياده نميشد.هيچ چيز خراب نميشد...يادش بخير ما چهارشنبهها کلاس داشتيم بعد از کلاس ساعت ۱۰ کوهسنگی۱۹ قرار ميذاشتيم.آرش که به طور کل هميشه خواب میموند.اميررضا ساعت ۱۰ تازه از خونه حرکت ميکرد حميد هم راس ساعت۹.۴۵ جلوی دانشگاه بود تا با هم بريم کوهسنگی ۱۹ تازه اونجا اول دردسر بود چون اصلا نمیدونستيم کجا بايد بريم!!!جالب بود روز قبلش هممون ميرفتيم رضای۲۴ که قرار فرداش رو تنظيم کنيم!!!اما قسم ميخورم دقيقا ۲ ساعت ۶ نفری تو ماشين فقط میخنديديم.برای همين روز بعدش همينجور تو خيابون دور میخورديم...واقعا يادش بخير خيلی خوش میگذشت...لعنت بهت اميررضا که همه چيز رو خراب کردی... پ.ن:اين فقط يه يادآوری از گذشته بود.انتظار زيادی ندارم. *فردا ميرم دانشگاه...ميخوام حميد رو ببينم دلم براش يهذره شده...
حالا که درس ندارم حوصلم سر ميره.
.
| Design By : Night Skin |

