من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه
من تورا کافر،تورا منکر،تورا عاصی...کوری چشم تو، این شیطان،خدای من
امروز ميخوام خاطراتم رو مرور کنم. خاطراتی که مربوط ميشه به سال دوم راهنمايی. شايد از اون سال بود که خودم رو فراموش کردم. هيچ وقت اولين تماسم رو با امير فراموش نمیکنم خيلی الکی شروع شد و خيلی الکیتر ۵سال طول کشيد. با وجود اينکه ازش بدم میامد اما باش دوست بودم!!! شايد چون بهش عادت کرده بودم. جالب اينجاست که مامانم از رابطهی ما خبر داشت اما اصلا هيچی نمیگفت يادمه وقتی بابام فهميد يک هفته باهام حرف نزد اما حالا که بهش فکر میکنم به نظرم خيلی مسخره میياد که از اين کار بابام ناراحت شده بودم.و با کمال پرويی ارتباطم رو قطع که نکردم هيچی بيشتر هم کردم(خاک بر سر پروم بکنن) و اين رابطهرو ادامه نمیدادم الان اين جوری نبودم. دلم برای خودم میسوزه
اون موقع برام خيلی سنگين بود
شايد اگه اون موقع از بابام خجالت کشيده بودم



| Design By : Night Skin |


