تبليغاتX
من گم شده ای که دیگه نمیخواد پیدا بشه

ببين كه گُر گرفتمت...

ببين تو خيلي پسر خوبي هستي‌ها ولي دست از سر من بردار، خوب آخه چه جوري بايد بگم كه تحملت رو ندارم.يعني راستش ديگه خسته شدم از اين آزمون و خطاها ديگه دلم نميخواد هي با سازهاي مختلف برقصم.ببين سعي كن بفهمي كه روي من فقط به عنوان يه دوست قديمي حساب باز كني نه يه دوست دختر يا هرچيز ديگه‌ايي من نيستم...هزار بار اينها رو با خودم تمرين مي كنم با هر تماسش ميخوام كه بگم اما نميدونم چرا هي پشيمون ميشم! بجاش يه سري مزخرفات تحويل ميدم. يه بار كه گفت خوشحال شدم الكي روي هوا گفتم منم همينطور...يدفعه مچم رو گرفت و گفت: راست ميگي؟...موندم چي بگم براي همين گفتم خوب ادب حكم مي كنه اينو بگم!!! يعني چرا نميفهمه كه خسته شدم؟!!...كلا به درك خيلي موضوع مهمي نيست.

مثل گريه توي پاييز...مثل پاييز توي كوچه...مثل كوچه زير بارون...مثل بارون روي شيشه...تو خود عشقي خود عشق...مثل اسمت روي قلبم...مثل هديه توي دستم...مثل اون حالي كه داشتم...وقتي هديه رو مي بستم...تو خود عشقي خود عشق...مثل ماه...مثل ماه وقتي گريه‌ش مي گيره...مثل گل وقتي از دست تو ميره...مثل من كه نمياي و مي ميره...مثل تو، تو خود عشقي خود عشق...مثل ماه...مثل تو...مثل اشك...مثل من...مثل عشق...مثل آه...آه تو خود عشقي خود عشق...مثل ليلي توي پاييز...مثل مجنون زير بارون...مثل بارون وقتي آروم...آروم آروم ميشه عاشق...تو خود عشقي خود عشق......دارم با اين آهنگ بنيامين خودمو دار ميزنم.

پ.ن:واقعا به چه نكته‌ي مهمي اشاره كردم خدا خيرم بده!!

پ.ن:آيا كسي هست با ما بيايد برويم سينما درباره‌ي الي را مشاهده نماييم؟؟

پ.ن:آتيش زير خاكستره اين روزا صداش يه دو هفته ديگه در مياد.

پ.ن:مرداد امسال بازم 6 تا ماشيني ميريم مسافرت اونم تبريز!

پ.ن:فعلا توي خونه‌ي ما جنگه!!! دعوا بر سر خريدن زانتيا(من)- پرشيا(خواهر وسطي)- مگان(خواهر كوچيكه) اما به احتمال زياد پدر محترم فقط قصدشون شايعه پراكني بوده و تا پاييز نميخوان رخش سفيدشون رو بفروشن!!

پ.ن:تشنم،
تشنه ي بارون
چقدر از دريا ما دوريم
بي گناهيم
هردوتامون...

!! نوشته شده توسط الناز | 0:3 | شنبه سیزدهم تیر 1388 •

حتما گاهی مزخرفات لازمه؟!

مالنا

نميدونم چي توي اين تصوير بود كه نا خودآگاه منو ياد فيلم مالنا انداخت؟!!...شايد رنگش شايدم نوع لباسي كه اين زن پوشيده؟...

توي آموزشگاه يه دختره هست كه به شدت ازش بدم مياد و هر وقت نگاهش مي كنم آنچنان خصمانس كه سريع روش رو بر مي گردونه ولي ميدونم مدام داره نگاهم مي كنه و به شدت علاقه دارم بزنم تو دهنش!!!

كسي ميدونه جريان راهپيمايي توي مشهد چيه؟...ايهناس خبر رساني كنيد سر جدتون.

نميدونم چرا امروز يدفعه دلم خواست يه كسي مثل دان (يكي از شخصيتهاي كتاب رازي را به من مگو) كنارم بود حتي اگه براي رسيدن به خواستش دونفر رو قرباني كرده باشه!! خونخوار شدم تازگيها.

پ.ن:يه جايي پيدا كردم كه گاز هليُم ميفروشه كه اصلا هم خطرناك نيست نميدونم چرا گُل از گُلم شكفت!!

پ.ن:دلم براي يه نفر تنگ شده خيلي زياد اسمش توي مغزم راه ميره!

بعد نوشت:تازه ترین بیانه ی موسوی در ادامه ی مطلب

پ.ن:و قلبهاي رئوف
      و لبريز از مهر دوست
بجايي كه مردم همه آدمند
و در آدميت سرند


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط الناز | 0:30 | پنجشنبه یازدهم تیر 1388 •

خواب دیدین خیر باشه!!!

هيچ تخلفي در انتخابات صورت نگرفته و صحت انتخابات از طرف آقايان كدخدایی  و محصولي و الهام عزيز تاييد شده لطفا موج مكزيكي يادتون نره سوت بلبلي هم اگه بلدين دريغ نكنين...به قول قديمي‌ها گلاب به روتون روم به ديوار بي ادبيه ولي خوب چاره‌ايي ندارم بايد بگم كه: ريدين بو ميدين خفن!!!
فقط اين وسط يه سوال مي مونه اونم اينكه اصلا كي شوراي نگهبان رو آدم حساب كرده بود توي اين هاگير واگير؟؟
احيانا كسي تصميم گرفته خدايي نكرده سكوت پيشه كنه؟ اگه ميتونن بيان منو خفه كنن...از يه منبع خيلي موثق شنيدم كه كل آراي ا.ن 5 ميليون بوده.

پ.ن:امروز يه حال اساسي به اين طرفدارهاي بي مغز ا.ن دادم جيگرم حال اومد.

پ.ن:گمشده‌ي من چيز ديگريست
شايد لحظه‌ايي آرامش
كه گران است گران...

!! نوشته شده توسط الناز | 0:3 | سه شنبه نهم تیر 1388 •

ماندن آب بي معنيست!!

شايد يه جور تشكر باشه دقيقا نميدونم ولي خوب بايد كه تشكر كنم از كسي كه اين روزا اين حس استقلال طلبي رو دوباره زنده كرده در من و هم نسلهاي من، اجازه بدين برم جلوتر اين روزا پدر مادرهامون هم پا به پاي ما براي يه مبارزه‌ي جديد و تازه قدم بر ميدارن...هميشه بهشون خُرده مي گرفتم كه چرا انقلاب كردين ولي الان با تمام وجودم دارم درك مي كنم حس و حال اون روزها و دليلشون براي انقلاب...تاريخ نشون داده هميشه دولتمرداي بي خرد كه شعور و عواطف ملت رو نشونه مي گيرن  هيچ جايي در قلب مردم اون سرزمين ندارن...و حالا قرعه به نام ما افتاده شايد وجود شما يه بهانه باشه براي مبارزه با اين همه ظلم و بي عدالتي...اين چيزي كه الان در وجود من زبانه كشيده خشمه ولي نه خشمي از روي كينه و عداوت!! خشمگينم چون ناديده گرفته شدم چون احساس كردم به شعورم توهين شده...الان ديگه دنبال رايم نيستم چون ميدونم چه بلايي به سرش آوردن...الان دنبال از بين بردن ريشه‌ي كرم خورده و پر از دروغ و نفرتي هستم كه اين جوري وحشيانه به جون ملت خودش افتاده و ساكت‌ترين اعتراض رو هم بر نمي تابه...

زمان جنگ من يه بچه‌ي  2- 3 ساله بودم و مسلما چيز قابل توجهي از اون وقتها به ياد ندارم ولي شنيدم از پدر و مادرم كه اون زمان در كانون جنگ زندگي مي كردن و حتي اعضاي خانوادشون رو توي اون جنگ از دست دادن  كه چه خونهايي براي آزادي ريخته شده و  الان مني كه هميشه هيچ ارزشي براي اين حرفها قائل نبودم سختمه گذشتن از خون پسران و دختران اين كشور كه ناجوانمردانه شهيد شدن.

من هنوز يادم نرفته جاي تركشهاي به جا مونده از جنگ روي در رو ديوار خرمشهر...من هنوز با سرودهاي انقلابي بادي به غَبغَب ميندازم و سرم رو بالاتر مي گيرم و نم اشكي هم شايد! الان نوبت ماست كه دوباره حركت كنيم و انتقام خونهاي ريخته شده رو بگيريم...

ميدونيد شايد خيلي‌ها بخندن به من و كارهاي اين روزام به بادبادك هوا كردنم به الله اكبر گفتنم اما دور نيست زماني كه من بخندم.

مراسم شهدای هفتم تیر در مسجد قبا(خیابان دکتر شریعتی بالاتر از حسینیه ارشاد) آقای موسوی سخنرانی می کنه و به این تجمع مجوز دادن یادتون نره ساعت ۶

پ.ن:كوچ پرنده‌ها آغاز ماتم است
خشك است هر درخت
بي بار و بي بَر است
در اين سكوت محض همراه
ماتم است

!! نوشته شده توسط الناز | 0:24 | شنبه ششم تیر 1388 •

سوراخ موش متري يك ميليون

بادبادكهاي سبز آزادي من

فعلا رئيس جمهور مهر ورز رفته توي سوراخ موش امنش و بيرون نمياد اصلا چرا بياد؟ به لطف پروردگار انقدر توي اين چهار سال پول تو حلق اوباش ريخته و كتك زدن ملت رو بهشون ياد داده كه كاري نداره اين روزا براي انجام دادن...قدرتي خدا كشور هم كه كل خبراش شده دستگيري يه سري آدم پشيمون كه تند و تند گول خوردن و همش هم كه زير سر موسويه كه لعن و نفرين خدا ايشالا دامنش رو بگيره!!!!! به حمد خدا داريم روزاي پر از گُل و بلبل و چمن رو سپري مي كنيم و تنها دغدغه‌مون اينه كه امروز چرا فيلم مورده علاقمون از سيماي جمهوري اسلامي پخش نشده و تخمه‌هامون روي دستمون باد كرده!!!! فقط نميدونم چرا اين بلقيس خانوم كه چند روزه داره دختراش رو پشت سر هم ميفرسته خونه‌ي بخت انقدر سرو صدا مي كنه و توي خيابون ترقه ميزنه و گوله به گوله آتيش روشن مي كنه؟...البته ايرادي نداره‌ها همش از خوشحاليه ولي خوب انگار يكم به كسبه‌ي فاميل رئيس جمهور اينها بر خورده...به ميمنت پيروزي خون بر شمشيره...تازه كجاشو ديدين خبر رسيده به خاطر حضور مليونيه ملت شريف و بزرگوار سابق ايران و خس و خاشاك چند روز پيش و ارازل و اوباش اين روزا امام زمان احمدي*نژاد اينها غيرتي شده يه مشت محكم زده تو دهن آمريكا، خبر رسيده شدت ضربه انقدر زياد بوده كه تمام خيابونهاي انقلاب و آزادي و هفت تير خون آلود شده و نيروهاي زحمتكش يگان ويژه و گارد ضد شورش دارن تيكه‌هاي دهن آمريكا رو از روي زمين جمع مي كنن و در مكانهاي نامعلومي دفن مي كنن تا خدايي نكرده گندش در نياد و ملت زيادي خوشحال نشن و بريزن توي خيابون و بزن و بكوب راه بندازن و به گناه بيفتن استغفرالله.

پ.ن:سيب زميني‌تر از ملت مشهد جايي نديدم تا حالا

پ.ن:بنظر شما چرا روزنامه‌ي خراسان حرف منو توي ستون حرف مردم نميزنه؟

پ.ن:اگه لازم باشه خودم تنهايي تمام آسمون مشهد رو پُر از بادكنك سبز مي كنم.

بیانیه ی شماره ۸ موسوی منبع سایت کلمه(توی ادامه ی مطلب)

پ.ن:زاغك زشت شادمان است؟!
بلبل شاد ما كو؟
كجا رفت؟
نغمه خوان نيست ديگر در اين باغ

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط الناز | 0:35 | پنجشنبه چهارم تیر 1388 •

جای تو همیشه سبز...

چی می مونه برای گفتن وقتی گفتنی ها رو با گلوله و باتوم میگن و دیدنیها رو غرق خون توی خیابون!!! تا حالا انقدر برای شهید شدن یه هموطن گریه نکرده بودم.

فردا چراغهای ماشینها به نشانه ی اعتراض روشنه شما هم اگه دوست دارین این کار رو انجام بدین.

اینم بیانیه ی ۶ مهندس موسوی.

ادامه ی مطلب رو بخونین نوشته ی ابراهیم رها

پ.ن:خاطرم نا آرام
بغض در حنجره ام می ترکد
اشک از گوشه ی چشمم آرام
روی گونه ام می لغزد
جای تو همیشه سبز، یاد تو همیشه هست


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط الناز | 0:2 | دوشنبه یکم تیر 1388 •

يه تير چند نشون:

اخبار تلويزيون زيادي مزحك و خنده داره ولي گفتگوي محسن رضايي زيركانه بود  و مستقيم و غير مستقيم به تقلب توي انتخابات اشاره كرد مجري گفتگوي خبري در آخر بحث وقتي مثلا ميخواست جمع بندي كنه به نكته‌هاي بي اهميت اشاره كرد كه آقاي رضايي چندتا نكته‌ايي رو كه از قلم انداخت مجري محترم گوشتزد كرد...نكته‌ي جالب ديگه هم اينه كه اين روزا هيچ خبري از ا.ن نيست و فقط ديروز توي اخبار يه مصاحبه‌ي كوتاه ازش نشون دادن كه مثلا ميخواست ماست مالي كنه اون خس و خاشاكي رو كه گفته بود!!! يه مسئله‌ي مهم ديگه‌ايي هم كه اين وسط وجود داره اينه كه صدا و سيما چندين باره درخواست موسوي رو براي گفتگوي رو در رو با مردم رد كرده...آيت الله صانعي هم به عنوان اعتراض به تهران اومده و تحسن كرده و نماينده‌ي رهبر رو نپذيرفته...رئيس كميته‌ي صيانت از آرا اين انتخابات رو باطل اعلام كرده(طبق خبري كه  توي اين سايت درج شده:www.friendfeed.com )

فريادهاي الله اكبر همچنان هر شب به گوش ميرسه و شب رو به لرزه در مياره و لباس شخصي‌ها همچنان توي كوچه‌ها و خيابونها پلاك خونه‌ها رو يادداشت مي كنن تا نصفه شب اعضاي اون خانواده رو به جرم فعاليت سياسي عليه دولت به نا كجا آباد ببرن.اگه منو بردن حلالم كنين!

اونهايي كه در مراكز دولتي بخصوص مراكز مهم دولتي كار مي كنن و قبل از انتخابات علنا از موسوي حمايت كردن بهتره مواظب باشن خيلي اوضاع به نفعشون نيست و ممكنه مشكلاتي براشون درست كنن.(شوهر خاله‌ي من توي مركز مخا*برات سيد خندانه و بهش گفتن كه اگه از ما نيستي پس دشمني و بهتره موضع خودتو رسما اعلام كني!!)

پ.ن:جدا اين روزا حسرت ميخورم كه چرا تهران نيستم و نمي تونم توي اين راهپيما‌يي هاي با شكوه شركت كنم.

بعد نوشت:بخونین بد نیست.

فوری فوری

گزارش چگونگی در گیری در صحن مجلس

جواب خانواده ی این دختر رو کی میده؟

پ.ن:هستم در اين تكاپو
فرياد مي كنم من
فرياد در هياهو...

!! نوشته شده توسط الناز | 13:23 | جمعه بیست و نهم خرداد 1388 •

درود

فقط بگن این دیکتاتوری تا کی؟ این همه ضرب و شتم مردم بی گناه که برای گرفتن حقشون بلند شدن تا کی؟ این همه رعب و وحشت تا کی؟

یکی از دوستان خانوادگی ما که توی سازمان اطلا*عات ک.ش.و.ر کار می کنه چند شب پیش گفت که برین دنبال رای هاتون توی رودخونه ی کارون بگریدن به ما دستور دادن ما هم اجرا کردیم!!!!

پ.ن:شب گذشته توی خیابون ما ساعت ۱۱ شب بعد از اینکه فریاد الله اکبر مردم یه سری گارد ویژه ی زد شورش ریختن تو یه خونه و تمام اعضای اون خونه رو دستگیر کردن و بردن!!!...این دقیقا معنای واقعی آزادیه که سران مملکت دارن فریادش میزنن!!

پ.ن:نگرانم از این جنایتهایی که این روزا می بینم و میشنوم از کشته شدن جونهای بیگناه.

پ.ن:دیر یا زود وقتی که اعتراضها یه جهت درست و منطقی به خودش گرفت منم وارد این اعتراضات خیابانی میشم.

بعد نوشت:نیروهای زد شورش توی پارک ملت یه زن باردار رو به قصد کشت زدن و همونجا رها کردن.

پ.ن:نام جاوید وطن
صبح امید وطن
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
وطن ای هستی من
شور و سرمستی من
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
که هم آواز تو منم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
بشنو سوز سخنم
که نوا گر این چمنم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان


!! نوشته شده توسط الناز | 3:0 | پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 •

دروغ تا این حد آشکار!!!

بزرگترین دروغ سال رو امروز توی رسانه های ایران جار زدن...یکی نیست بهشون بگه آخه لامصبا ۸۵٪ حضور مردم برای نگه داشتن این دولت بود یا برکنار شدن این دولت...یکی نیست بهشون بگه تا کی قصد دارین به شعور ملت توهین کنین و راست راست توی چشمهاشون نگاه کنین و دروغهای شاخدار تحویل بدین؟!!!...بخدا چوب باقالی خاصیتش از مردم حذب باد ایران بیشتره.

پ.ن:یه گوشه ی این انتخابات حسابی بازه اما آقایون هنوز ندیدنش انگار!

!! نوشته شده توسط الناز | 18:43 | شنبه بیست و سوم خرداد 1388 •

این همه شهد و شکر از موتورش میریزد!!

بیا میخوام ببرمت توی تخت و بهت حال بدم!
این دقیقا عین جمله ایی بود که موتور سوار عزیز نثار من کرد.در حُسن نیت این برادر گرامی هیچ شکی نیست ولی نفهمیدم کی و چه زمانی از ایشون این تقاضا رو کردم که این برادر بسیجی و جان بر کف به این شیوایی لبیک گفت؟!؟!؟

پ.ن:دیروز با این مهشید ترکیده و مادر محترمشون رفتیم زنجیره انسانی تشکیل بدیم خیر سرمون!حیف که بدون طلاع قبلی بهم خورد زنجیره و ما دو ساعت عین این بیچاره ها توی خیابون راه رفتیم...منم که شدم یه تیکه ی سبز متحرک.

پ.ن:ما که حالمان خوب است خدا شما را هدایت کند!

پ.ن:خیر جناب سعید خان کولی و مینای کولی یک نفر نیستند.

پ.ن:نگاهت گرم
صدایت دلنشین
     دستهایت مهربان
اما...

!! نوشته شده توسط الناز | 19:25 | چهارشنبه بیستم خرداد 1388 •

فهم سخن چون نکند مستمع......قُوت طبع از متکلم مجوی

انسان نادانِ بی هنر چشم دیدن انسان دانای هنرمند را ندارد، همانطور که سگهای ولگرد وقتی سگ شکاری را می بینند از دور پارس می کنند ولی جرات نمی کنند جلو بروند. انسان پست و فرومایه وقتی نتواند با دانایی و هنر با کسی برابری کند از روی بد طینتی پشت سر از وی بدگویی می کند.

اولین و آخرین پست انتخاباتی بود که نوشتم امیدوارم با چشمهای باز شخص دوم مملکت رو انتخاب کنیم نه صرف افشا کردن اتفاقایی که پایانی براش نیست و جزو لاینفک سیاست به حساب میاد، حتی اگه زشت و بد باشه...

پ.ن:احتمال دادگاهی شدن ا.ح.م.د.ی ن.ژ.ا.د بعد از انتخابات خیلی زیاده.

پ.ن:اندر پی تو
در کوی و برزن در جستجویت
شاید بیایم یک بار دیگر
راهی به کویت
راهی به سویت...

!! نوشته شده توسط الناز | 18:15 | شنبه شانزدهم خرداد 1388 •

سایه ات رو بردار از روی خاطره های من!

یه عطر آشنا آنچنان پرتم می کنه تو هپروت "تو" که مسیرم رو طولانی تر می کنم...دیدی یه وقتایی یه جایی یه اتفاقی میفته که دلت میخواد بازم تکرار بشه و هی دنبالش می گردی تا شاید بتونی با دست خودت تکرارش کنی و اصلا هم گوشت بدهکار نیست که تمام مزش به یه بار بودن اونم اتفاقیه؟ یکی بیاد اینو به من حالی کنه لطفا!

پ.ن:هنوز اثرش روی تخت بود ولی با پرویی داشتم انکارش می کردم.

پ.ن:یه چیزی رو میخوام ازت بپرسم ولی...

پ.ن:فصل سرد آمد
    فصل قندیلهای یخی
         و پرنده آرام می میرد
پشت دیوارهای یخی

!! نوشته شده توسط الناز | 19:0 | چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388 •

نمک در نمکدان شوری ندارد...گل سرخ و سفید و ارغوانی!!

صدای تلفن ساعت ۸:۳۰ صبح بلند میشه دوست عزیزمان می فرمایند برای شام مهمان دارند و بلد نیستند پیراشکی درست کنند! تقاضا می کنند برویم و برایشان درست کنیم.

ساعت ۱۰ صبح در آشپزخانه ی خونه ی دوستم اینا:

روی گاز دوتا ماهیتابه هست، توی یکی پیاز داره سرخ میشه و توی یکی دیگه سوسیس کالبسها دارن تفت میخورن و من قاشق به دست در حال به هم زدن اونهام.

ساعت ۱۱ صبح در آشپزخانه ی خونه ی دوستم اینا:

مواد هردوتا ماهیتابه رو توی دوتا ظرف پیرکس میریزم و خمیر پیراشکی و پنیر پیتزای رنده شده رو میبرم روی میز...دوست محترم در حال بالا و پایین کردن کانالهای ماهواره هستن و مدام از جاری محترم تر از خودشون بد میگن! یدفعه بهم نگاه می کنه و میگه:

الناز تو خیلی چیسان فیسان داری.
- کی؟من؟!
آره، همه ی کارهات با ناز و عشوه ست یه جوری هم به آدم نگاه می کنی انگار طرف رو داخل آدم حساب نمی کنی.
- کی؟من؟!
حتی تو غذا خوردن هم چُس کلاس میذاری و با افاده غذا میخوری
- کی؟من؟!
حتی توی دانشگاه هم خودتو از ما جدا می کردی و هی برای استادا خود شیرینی می کردی.
- پس شماها خوب بودین که هر ترم ۳-۴ درس افتاده داشتین و آویزون جزوه های من!...احتمالا اینها به جای تشکرته دیگه؟!!(این گفتگو کاملا به صورت دوستانه و با خنده صورت گرفت)

فرق دوستایی که شناختن منو با دوستایی که نشناختن دقیقا اینجا مشخص میشه.

پ.ن:ما یک دوستی داریم از دوران راهنمایی که این دوستمان تازه ازدواج شده بعدش این ازدواجش(شووورش) یه دوست خیلی خیلی دوست جونی داره که میخوان براش یه بانوی زیبا انتخاب کنن یعنی این جوری که میگن کل کرج رو گشتن و این آقا تا حالا راضی نشده! الان معلومه فکرای خبیثانه تو سرم دارم؟

پ.ن:یکی باهام تماس بگیره و بگه خرت رو به چند مَن میفروشی.

پ.ن:تو آمدی
و در خاطراتم جای گرفتی
من با تو و با خاطراتت خو گرفتم
تو را مرور کردم
لحظات خالیم را پر کردی
با تو رویاهایم را می پروراندم
با تو...

!! نوشته شده توسط الناز | 18:25 | یکشنبه دهم خرداد 1388 •

زیر چتر شونش تا آخر دنیا قدم میزنم

بعضی وقتا یه اتفاقایی میفته که واقعا خنده داره. خودم با این همه مشکل و مصیبتی که دارم این روزا شدم مشاوره خانواده و هی دارم حل اختلاف می کنم(زرشک)...دوشنبه داشتم با دوستم از آموزشگاه برمی گشتم که یدفعه گفت:الناز با شوهرم مشکل پیدا کردم یه جوری که ازش متنفر شدم.یکم جا خوردم یعنی اصلا انتظار شنیدن این جور درد و دل با خودم و از طرف دوستی که خیلی باهاش ارتباط ندارم نداشتم!...هرچند که موضوع خیلی بحرانی تر از این حرفا بود که بشه براش کاری کرد یا حداقل راه حلی گفت ولی چی کار کنم که هی تند تند از خودم خوشم میومد!(همسر این خانم به طرز بیمار گونه ایی دنبال دختر و زنه و سیرمونی هم نداره!؟)

یه عالمه کار دارم و هیچ کدوم رو هم انجام ندادم تا الان. چهار تا تحقیق برای روز ۲شنبه، یه ترکیب پرسپکتیو، کشیدن تخم مرغ از دو زاویه ی متفاوت(واقعا سخته)، تموم کردن کتاب تجلی نور در هنرهای سنتی ایران تا آخر هفته، ۱۰ تا کاغذ آ۳ جدول هاشور تا روز ۲شنبه. وااااااااااای مغزم ترکیده میشه الان!

جناب آقای بابایی بلاگستان حضرت رضا خرداد ۵۳ از همین تریبون تولد ۳۵ سالگی شما رو بسیار بسیار تبریک می گوییم. هرچند نمیدونم میخونی اینجا رو یا نه ولی به عنوان دختر عزیز دل ومهربونت یه عالمه تبریک میگم با یه دونه بوس روی گونه. (البته خودمان میدانیم تولد شما ۷ خرداد است ولی الان میتونم تبریک بگم. هان چیه؟!!) میدونم از ذوف میترکی!!

پ.ن:بوسه ی خداحافظی با مادر اثر جوی فیلدینگ. دوستم اومد براش یه عالمه ی هوارتایی.

پ.ن:تو مرا دیدی
یک آدم جدید
من همان کسی که چانه اش را بالا گرفت نیستم
هنوز عاشق تو...

!! نوشته شده توسط الناز | 18:45 | چهارشنبه ششم خرداد 1388 •

جهنمی خیلی جهنمی

انقدر دلم میخواست بزنم تو دهن اون زنیکه تا دیگه ادای آدمها رو برای من در نیاره...انقدر دلم میخواست یه سوزن میزدم تو شیکم اون مردک چاق تا دیگه این جوری سرم داد نزنه...تا دیگه این جوری نترسونتم و خلوتم و بهم نزنه...چقدر دلم میخواست مجبور نبودم این جوری ساکت میشدم و هرچی میگفتن گوش نمی کردم و یه عالمه حرفای قلمبه بهشون می گفتم...دلم میخواست داد میزدم سرشون و دهن همشون و گِل می گرفتم تا دیگه هیچ وقت صداشون در نیاد...چقدر امروز تو خیابون از شدت فشاری که روم بود گریه کردم و بلند بلند داد زدم ولی دلم یه ذره هم خنک نشد...و از همه مهمتر چقدر تو بی ملاحظه بودی!!!

دیگه نمیخوام درک کنم آدمای اطرافم رو میخوام بذارم یکم فقط یکم اونا هم بفهمنن و سعی کنن درک کنن شرایطم رو...چقدر حرف هی قلمبه شده رو دلم و داره خفم می کنه...چقدر دلم میخواد داد بزنم سرت...چقدر دلم میخواست میفهمیدی این همه عذرخواهی به هیچ دردم نمیخوره و هیچ دردی رو دوا نمی کنه...چقدر دلم میخواست ترو هم مثل آدمای دیگه از زندگیم حذف می کردم تا انقدر حرص نخورم و هی مجبور نشم بگم آره خوب تو که حق داری گور بابای منم کرده! ولی خوب فقط دلم میخواد، چقدر بده که انقدر نزدیکی...انقدر باهات راحتم...انقدر باهات آرامش دارم...انقدر که هروقت بخوای هستی و هروقت بخوای نیستی ولی آغوش من همیشه!!..........

پ.ن:یواشکی رو به راحتی آب خوردن حذف کردم از زندگیم.فکر کنم تنها کار درستی که این روزا کردم همین بوده.

پ.ن:بدبخت ترین و بیچاره ترین و فلک زده ترین آدم روی زمینم انگار که نه حتما.

پ.ن:آروم اومدی تو خوابم
آروم اومدی
مثل رقص یه پروانه با ناز
سایه ی نور

!! نوشته شده توسط الناز | 18:20 | شنبه دوم خرداد 1388 •

حیاتی. فلسفی

میگم چرا برای مانکنهای زن می می میذارن ولی برای مانکنهای مرد د.و.د.و.ل نمیذارن؟؟ یعنی اونا طفلکی ان

پ.ن:بیچاره ترین و بدبخت ترین آدم روی زمین انگار که منم.

...

!! نوشته شده توسط الناز | 19:32 | چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 •

عاشقا تقسیم می کنن عشق و بری همدیگه...

اقلیما:مادر خانواده که تمام فکرش اینکه فردا نهار چی درست کنه که بتونه زودتر بره باکوکب خانوم غیبت صغرا خانوم رو بکنه که تازه ازدواج کرده.

رضا:پدر خانواده که همه ی فکرش اینکه چطور میتونه این دوتا دختر خل و چلش رو به یکی بندازه و پسرش رو هم بفرسته یه جا حمالی.

واشنگتن:عموی خانواده که تمام فکرش اینکه چطور می تونه دال آرایه دختر همسایه رو به دست بیاره.

آرمیتا:دختر اول خانواده ه آرزو داره با اصغر دوست پسرش ازدواج کنه.

الناز:دختر دوم خانواده که تمام آرزوش اینکه هنرپیشه بشه البته یکم هم قاطی داره.

باران:پسر خانواده که آرزو داره تو تیم لیورپول بازی کنه اما شکم گندش نمیذاره.

آرایه:دختر همسایه که ابروهاش هم کتلتیه.

صبح خروس خون رضا میره ۱۰تا بربری ار سرکوچه می خره اقلیما هم بساط صبحانه رو آماده می کنه.واشنگتن هم طبق معمول داره از اتاق خواب اقلیما و رضا خونه ی آرایه اینها رو دید میزنه.اقلیما به الناز میگه بره و خواهر برادرش رو بیدار کنه.الناز هم اول میره سراغ آرمیتا بلند تو گوشش داد میزنه اصغر اومده آرمیتا هم با خوشحالی بلند میشه و ای یار مبارک باد رو می خونه.بعد میره سراغ باران با یه چوب محکم میزنه رو شکم باران.شکم باران مثل ژله تکون تکون می خوره.بعد میره و به اقلیما خبر میده که تونسته از پس ماموریت مهمی که به عهدش گذاشته بر بیاد و یه تعظیم بلند بالا می کنه. از صبحانه خوردن هم نگم که همه ی اون ۱۰تا بربری رو که خوردن هیچی رفتن ۲تا هم از کوکب خانوم اینها قرض گرفتن.بعد از صبحانه رضا میره سرکار قبلش هم به اقلیما سفارش می کنه که برای نهار یه آبگوشت مشت بار بذاره.اقلیما هم سریع میره تو آشپزخونه و تو یه قابلمه نخود و یکم گوشت و ۵تا پیاز و۲۰لیتر آب میریزه و یه مشت تخمخ بر میداره میره با کوکب خانوم حرف بزنه.از اون طرف واشنگتن بالاخره موفق شده به آرایه بگه دوسش داره و.حالا هم داره لباس گل منگلیش رو میپوشه تا با آرایه برن پارک ملت بستنی بخورن.آرمیتا هم از الناز می خواد که برای هزارمین بار صحنه ی عروسی خودش رو با اصغر بازی کنه الناز هم با خوشحالی اول یه امضای افتخاری به آرمیتا میده و بعد شروع میکنه به بازی.باران هم چیپس به دست داره تو حیاط ورزش می کنه شاید یکم شکمش کوچیک بشه...نزدیک ظهر واشنگتن شاد و شنگول میاد خونه تو حیاط باران رو می بینه که ساندویچ به دست داره طناب میزنه.دست می کنه از تو پلاستیک یه بستنی یخی در میاره به باران میگه بخور عمو جون که لیورپول به خاطر نبودن تو از میلان باخت. بعد میره تو خونه یه دونه میده به آرمیتا که داشت تلفنی با اصغر حرف میزد و می گفت:بگو دوست داری اصغرم!!از اون طرف هم صدای الناز می اومد که داشت نمایش نامه ی هملت رو با صدای بلند اجرا می کرد:آه بودن یا نبودن مسئله نیست..همچین هم اشک می ریخت که انگار واقعا رو صحنه ی تئاتره.واشنگتن میگه:بیا بزغاله برات بستنی یخی خریدم.الناز:آه عموی زیبای من چقدر امروز خوش تیپ شدی.واقعا آرایه باید از خداش هم باشه که با تو عروسی کنه.واشنگتن هم قهقهه ایی از ته دل میزنه و آهنگ دختر بندری رو همراه با حرکات موزون بلندبلند می خونه.ساعت۲ رضا از سر کار میاد خونه با خودش۱۴ تا نون سنگک آورده و آمادس تا یه نهار عالی بخوره.اقلیما هم تند تند بساط نهار رو تو تراس خونه آماده می کنه.رضا باز غر میزنه:اینکه همش آب خالیه پس گوشت و نخودش کو؟باز تو رفتی با کوکب خانوم حرف زدی؟اقلیما:آقا رضا!!این چه حرفیه؟کوکب خانوم می گفت حاج آقای این تازه به دورون رسیده صغرا یه لنگ النگو طلا براش خریده ببین ترو خدا مردم برای زنهاشون چه کارا می کنن اونوقت شما همش به آبگوشت من نق بزن.آقا رضا هم همچین نگاهی به عیالش کرد که یعنی اونقدر بخور که قوت بگیری شب کارت دارم!!باران هم یکی میزنه تو سر الناز و یکی هم میزنه تو سر آرمیتا بعد ظرف آبگوشت رو از جلوشون بر میداره و خالی میکنه تو ظرف خودش.اون دوتا هم گریه کنون میرن تو اتاق در این حین آرایه زنگ خونه رو میزنه واشنگتن میره درب رو باز میکنه و از خوشحالی پس میفته.آرایه میگه:برات کاچی بختم یکم انرژی بگیری خون تو رگهان جاری بشه.واشنگتن درهمون حال سکته ناقص میزنه.بعد از نهار آقا رضا میره یه چرت بزنه که گلاب به روتون چون آبگوشت خورده بوده نخودا داشتن اثر می کردن و صداهای عجیب غریبی از زیر پتو به گوش میرسیده...بعدازظهر اقلیما خانوم بساط چایی رو تو حیاط آماده می کنه و کل اهل خونه رو صدا میزنه بعد ضبط داغون و زهواردررفته رو میاره و یه نوار جوادیساری رو میذاره تو ضبط دخترا شروع می کنن وسط حیاط به شلنگ تخته انداختن باران هم اون وسط با شکمش حرکات آکروباتیک انجام میده و اقلیما هم باسینی ضرب گرفته و رضا هم بشکن میزنه.واشنگتن هم همچناه وسط حیاط افتاده و داره از خوشحالی یه لنگه پا میرقصه.شب هم باران پای تلویزیون خوابش میبره و خواب میبینه کاپیتان لیورپول شده.آرمیتا هم خودش رو تو لباس سفید عروسی دست در دست اصغر می بینه و الناز هم همینطور که پتو رو دور خودش پیچیده خواب میبینه رو صحنه ی تئاتره و همه دارن تشویقش می کنن و واشنگتن هم داره با آرایه بستنی می خوره.رضا و اقلیما هم که دیگه گفتن نداره...

پ.ن:یه پست کاملا تکراری که دل خواست دوباره آپش کنم!!! شاید الان لوس باشه ولی ۲ سال پیش دوستش داشتم!

پ.ن:دو شنبه و چهارشنبه از صبح تا شب میرم آموزشگاه و طراحی می کنم.

پ.ن:می تونی تصور کنی وقتی به اون بدن فکر می کنم چه حالی میشم؟

پ.ن:توفیق اجباری خوبیه استراحت بعد از ۴ سال.

بعد نوشت:موهام رو کوتاه کردم و کلی خوشحالم الان!!!خوشگل شدم

پ.ن:منتظر آمدنت می مانم
امید به آمدنت دارم
تو می آیی...
و خاتراطم جان می گیرد
با تو...

!! نوشته شده توسط الناز | 18:20 | پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388 •

RSS